جزیره در کهکشان

 
آتش جنون در یخدانِ پیر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 


آن شنیدَستى که بگفتند جهان بر شاخِ گاو است و این دست یاوه ها ، که به چغانه و شکافِ چوب دستِ بابازار است این ابرِ حامله از نرینه ى پُر و پیمان که به گوشش وز وز ِ مزاحمتن و به چشمش صد صور فلک شده اند استوار و زنهار که آتشِ خورشید خودش و جفتش را بسوزاند و از اقصاى هزار ماشالاهش ؛ دستم به همان تخته ى سوراخ … هیچ نطفه اى بر نماند.

no:21

اى خیره سَرِِ ِ خسته ؛ این جا که ایستادى نه آبشارش بدیدى نه بادش شنیدى نه رنگِ برگ هایش را به زنگ … بایست در ایامِ ماضى و به من بنگر ! که مخنثى مستور بودم از دور و سیاهى کور … من همیشه روبه رویت بودم … پلک هاى چترِ چشمانت را ببند تا تو را و این لافِ دِلت را چون خویش به تیغ بسپرم … روانت را اخته و جانت را در به نیش کشم … شتاب کن … فصل ها زود به زود دستپاچه ى ثانیه اند.

no:22

ما خیلى غضه میخوریم آقاى پاناگولیس ؛ از دستِ ما کارى نیست ساخته ! ما به پشتِ سر نگاه کردیم ؛ ما تندیسِ نمک شدیم ؛ اما شما شعارتون رو بدید آقاى پاناگولیس ؛ ما نگاه میکنیم ؛ ما می شنویم ؛ اما دست به سینه و به میخ کشیده ایم آقا ؛ گوى را به چوگان گرفته اند جناب ؛ غوغاى شعار و افسون ِ انکارِ شما آوازِ اُپراست ؛ شرم نکنید ؛ سیخ در مجراى شرمگاه تان سوزاننده ى مردانگى شما نیست ؛ همان طور که میخ بر تَنِ ما ماسُفته ى روحِ عصیانگرِ ما ؛ حیا مکنید ؛ دردِ شما عنقاى جاویدان است … زیرِ ذره بین ؛ سرخ وسیاه تاریخ ِ ِ خرابات و جراحات است … ناله کنید که جهان فسانه ى رنجِ صادقان است . ما نشسته ایم دست به سینه و مصلوب ؛ زیر شعر و شعارهاى بى قبایمان ؛ هنوز شجاعت دارید که رَدا زِ دادِ تان پیدا نیست .

no:23

خیلى دیر کردى ! یه پاکت سیگار تموم کردم تا بیایی بیرون ! چیه ؟ چرا مثل پاندول ساعت لَنگ میزنى ؟ تو که خوب کُرى میخوندى ! دیدى گفتم کار ِ تو نیست بذار خودم تمومش کنم !! خیلى شب شده … چیه ! خیس عرقى ! چیز خورت نکرده باشن ! میدونستم میرى پرچونگى میکنى بعدم کسى تحویلت نمیگیره ، آخر سرم یه گلوله حرومت میکنن ! دیر کردى ! تا چراغِ سر کوچه روشن بشه ؛ جیک ثانیه اعلامیه ها رو جاى تو چسبوندم تو دلِ دیوار … خیالت راحت ! بى خودى نگو من مرد تنهاى شبم رفیق ؛ بیا دستت رو حلقه کُن دور گردنم ؛ خودم میبرمت تا ترازوى عدالت ؛ آخرشم نتونستى حقش رو کفِ دستش بذارى ! دیدى باختى ژیگولو ! کلاتو تا توى قبر با خودت میبرى ؛ تا توى قبر اما بپا باد نبردتش رفیق ؛ بیا … سینه کش خیابون و گز میکنیم تا پشت شهردارى راهى نیست ؛ نمیمیرى تا اون جا ؛ میدم برات گلوله رو در بیارن ! یه زنِ پشت همین شب و شهر کارش همینِ ! میگن سودایی و دیونه اس ؛ دلِ نترسى داره ! آجانا جرأت نمیکنن نزدیکش بشن عین گرگ زخمیه اسمش میس شانزه لیزه است ؛ کارش همینه شبا گوله از شیکم مبارزا در میاره ... بیا وراجى کردم راه کم شه ؛ رسیدیم ؛ فردا شب خودم ختمشو ور میچینم ؛ نگران نباش.

no:24

زن بِگُفت :" تو تیره تَرى یا شب اى مَرد ! ؟ کانگاه که برفتى مارهاى سَرکِشِ جان اَم برآشفتند ؛ سو از نگاه ِ من بگرفتند و سراغ زِ تو که عطرت در تار و پودِ گیپور ِ لباسم پَر پَر بشد … که رفتى و روشنا را در تاریکخانه ى همجنس ات به پلشتى در هم ریختى " … مرد که حجت تمام دید ، گلستانش را با هزار گلِ بى پر و ساقه ى پُر خار بربداشت و ریشه هایش را نیز . گفت مرد :" آیا من گریخته ام ؟ از تو که نه ، از خود به خویشى رفته اَم ؛ خاطراتِ پُر خطرت را با سایه ها بگو که رعایتِ تو غایتِ شومى دارد ." رفت مرد و پشتِ پاهایش … سرخى گیپور به هفت مفصلِ قیرینه تکه شد.

no:25

 

توى دِژِ سیمانى ؛ هر کار کنیم اندوه ناک است ؛ دیوار هاى کوتاه و شیشه هاى کدر به نورِ خانه ى ما ؛ توهم میزنند ؛ کِش میآیند ؛ سرهاى سرسنگینِ فضول رورو میکنند براى دروى خبر ؛ طفلِ معصومم ونگ میزند ؛ برایم صبر بیاور و کنى زهر … که رنگِ رخسارم به برف گفتا زکى ! که خبر میدهد از سِر درونم … از بچه ، از این همهمه ى نگاه ها قدر درازاى البرز شده ام خسته ؛ رفتى برایم ( صبر) بیاور با زهر … ادامه اى این چنین در این سکوتِ پُر نگاه مفت نمی ارزد … ظفرى نیست تا ادامه اش … رو مرد ؛ برگشتنى یا صبر بیاور با زهر.

no:26

 

فک کردى چقدر میسلفه ؟ فک کردى کف دستم چى میذارن ؟ هان ؟ نشنفتم ؟ بلند بگو … این تور بر و بر نیگا نکن … تو هیچ میدونى شبا گوشه کنج این دیفال چقده نازداربلا بازى درآوردم واسه چندرغاز ؟ اصا تو کتت میره ؟ تُچ ! یه دقه م شده خودتو بذار جاى من ! میشه ؟ گوشات پاره سنگ بر میداره با به نفعت نیست گوش کنى چرتکى ؟ بپا باد کلاتو نبره ؛ اون گوشه موشه ى شبا ، بیخ ِ دیفال و زیر نور نصفه ى کوچه ؛ وسط بوى نجستى مردم ما کاسبى میکنیم هَچَل تو که ما سوگولیت بودیم روتو بر میگردونى ؟ باشه اقلا مرد باش برو پى یه نفر ردِ کارت نه من ؟ هى چُرتکى ! نیگاه کن ، میگم سلیطه ها گاب بندى کردن ، دو زار دیگه کف دستم نمیاد ؛ کارم شده گوشه ى سه کنج تو کجا مجا بودى ؟ به جا اینکه چاقوتو بردارى پاره شون کنى خرخرشون و جر واحر کنى دارى منو سئوال پیچ میکنى ؟ میگم کاسبیم شده دو سوت بیخ دیوار ؛ با اون شلواراى شُل و … هى پاشو دارم بات حرف میزنم دِ نخواب من خودم زرتم در رفته نیگاه جون ندارم فکم ترکیده ؛ تو اَم مردى آخه بابا هى میخواى قسر در رى . نکنه یه روز چمباتمه بزنى بیخ دیوار و همون جا دمِ خلا م که شده منو بخواى ؟ ها .... باز کن اون چشاتو .

no:27

گفت فى امان الله و بخندید و ستیغ بر شاهرگم کشید و چونان چکاچک ِ غلاف و تیغ بر گوشم بنشست که برق ازچشمانم گریخت و لبخندم ماسید به چشمانِ قصاب ؛ من ماغِ نصفه ام را در روده هایم و دُم و سُم و زبان و پاچه ام چال بکردم ؛ خاطره ى عشقِ من و قصاب حکایتِ عشقى ست ( نیست در جهان ) شما بگردید توى کله پاچه اى ؛ عطرش را به مشام و طعمش را به ناشتایی ؛ یا که سرم را بیخ دیوار و زیر گچ اگر دیدید نخندید که گاو بودن اسیر ماتادورهاى شهوت پرست است و لاغیر … ما گاو و ماغ حبس و رسوا آتشِ بازى خاله خرسه و رقص پارچه ى قرمز یا که آب ِ کاسه ى آخر به ذکرى که درش خواندند و فدا کردنمان ... حالا دستم یک جا ؛ سر و بدن و جگرم یک جا … بد نبودیم ؛ بد نبودم ؛ سوداى علف و ناز و بلا ؛ فریبم داد جفتگ نیندازم … پوستم را بکنند به عشق و شقه شقه ام کنند به نوش و ناشتایی . تُف به ذاتش که نامش انسان است.

no:28

چند بار ؟ هیچ اشکالى نداره ، این طور نپیچ به خودت ؛ فقط همین جورى میپرسم :" چندبار؟" ... میدونم که گُم شدى ، میدونم توى قبرستون وسطِ خاک و سنگهاى سرد چادرتو باد برد و تو دنبال من میگشتى . امّا چندبار مامان جان ؟ چند سال بار بگذره که یادت بیاد … یادت بیاد که منو توى سینه کِشِ قبرستون چال نکردى ؟ چال ؟ گفتم ( چال ) آره آخه من کوچیک بودم یادته ؟ قدرِ دونه بودم ؟ یادته ؟ وقتى خان خان جانت سیبیلشو تاب میداد و تو حالش رو چرب میکردى و من لگد به دلت میزدم یادته ؟ سوز ِ زمستون بود ؟ یادته ؟ زیر زمین رو میگم مادر جان ... یادته میدونم ؛ چندتا خاله شلخته اومدن قیچى و پنس توى شیکمت کردن که منو بکشن که تو راحت شى ؟ خدا لعنتت کرد … اینو خودت میگى … همون موقع زلزله شد آجرها ریخت و گچ ها کومه کومه روى هم عینهو تاپاله افتاد … شایدم بمب زدن و من یادم رفته ؛ فرقش چیه ؟ فرقش اینجاست که من زیر آوار موندم ... تو زیر آوار مردى … من زنده زنده بیرون اومدم ؛ با کلى خون و کیسه ى آب ِ پاره … آل منو آورد پشت خرابه ؛ جیگرمو خورد و پشت همین دیوارهایی که تو گم میشى چالم کرد ؛ حالا تو یه روح سرگردون واسه نامه ى اعمالت یا هر چى همه اش یه سوى دیگه برو ؛ دنبال سنگ قبر بگرد .... تو منو پیدا نمیکنى ؛ من وسط گِل و شل و آجر وا رفته ام و روم سه تا مرده اسکلت شده … تو تا آخرش سرگردون میمونى به خدا ... حالا هى دور ِ خودت فِر بخور و بچرخ . 

no:29

ای تو ! باز آمده از بلندترین دودکشِ کوره پَزخانه ؛ ما تو را مى بشماسیم . به سال ، صَد … و به ماه ، چِهل چلچله از عمرِ هِلالش … و به روز … بیست روز … هى مَرد که روز را به خنجرت بریده شب را به ما دادى … هى تو ! ما تو را نه فراموش نکرده ایم ، که هر شب دوره اَت میکنیم … از آن روز که با چاقو دورِ خود دایره اى روى خاک بخراشیدیم و در مرکزش به ریاضت بنشستیم … ما به ذکر و تو به شیطنت … از آن روز که خواستى دستمان را به کاسه ى آب یخت بیرون از دایره بیاوریم … که دستِ ما بِبُرى و ببرى … از آن روزها و شبها میگوییم و از تو که اینک سر و کله ات از دودکشِ کوره پزخانه کِش آمده و زده است بیرون ! زِکى هى ! وان هم با دوربینى به دست ؛ از ما چه میخواهى ؟ اى تو که ما را از حادثه ى چله نشینى موقوف کرده اى به این قفسه ى شیشه اى ؛ دست ها بریدى و انگشت ها تکه تکه بردى ؛ اى مَرد بنگر به روحِ زنى سرگردان که چگونه بر پیکره ى استوارش مات شده ! هى مَرد دوربینت را بچرخان به سَر هاى پُر صدایی که میگویند ( آب ) و تو بهشان میخندى . فال گیرِ پشت بازارچه میگفت تو به خزنده و درنده و جهنده و پرنده میشوى و در این بودنت صد صُوَرِ دهشتناک ! ما باور نکردیم . حالا که به تسخیرت درآمدیم خوب بنگر که ما صد سال دیگر تشنه و گرسنه بمانیم صدهزار صورتِ تو را از بَریم . گفته اند یک روز زنى تازیانه به تنت میزند آنچنان تا در بُنِ چاهِ کوره پزخانه بى هوش خواهى افتاد ؛ او دشنه ى تو را بر خواهد داشت و قفس شیشه اى ما را خواهد شکست … ما دست ها ؛ قلب ها و چشمهایمان را از اندوخته ى فیلم هایت قیمه قیمه کنان بیرونشان خواهیم آورد و مُشتى نگاتیو سوراخ و سوخته تحویلت خواهیم داد ... منتها ؛ پیشش ؛ قلم و قاشق تیز کرده تکه تکه ات میکنیم و رشته رشته ى رگ هاى پر رسوبِ تو را توى دهان میگذاریم و خوب میجویم . ما صد سال است گرسنه ایم . آیا صداى ما از نردبانى که پشت سرت هست به سقف نشست نکرد؟ هى تو!

no:30

تصاویر آثار مهردادختایی میباشد . 

 


 
comment نظرات ()