جزیره در کهکشان

 
خواب
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

شب دیر خوابم برد .

مثل همیشه قبل از خواب فکر میکردم بیام توی بلاگم چی بنویسم ؟ بازنویسیمو چه کار کنم ؟ کی وقت کنم نمایشنامه ی میثم رو بخونم ؟ چرا فلانی اس ام اس نزد ؟مصاحبه با رادیو رو چی کار کنم ؟ اون یکی چرا موبایلش خواموشه مگه کارم نداشت ؟ بازنویسیمو باید چی کار کنم ؟ تولدم نزدیکه اما خب که چی ؟فردا لغت های درس جدید زبان فرانسه  م رو در نیاوردم چه چاخانی ردیف کنم ؟ قرصم چرا عمل نکرد ؟ چرا بیدارم هنوز ؟ داشتم همین طوری فکر میکردم ... چرا هیچ خبر ی نیست . لعنت به تو که شادی های مشروع من رو هم ازم گرفتی . نه باید خوشحال باشم . اما خوشحالم . خوابم نمیبره . دوباره قرص میخورم . خواب میبینم . خوابم خیلی تکون دهنده اس .

خوابم

خواب دیدم توی بالکن وای سادم . به شیرونی خونه رو به رو یی نگاه میکنم . ماشین های آتش نشانی اومدن . از خونه داره دود بلند میشه . من که از سوختگی خاطره ی بدی دارم دلشوره میگیرم .

کات .

من همراه مامورین آتش نشانی وارد خونه میشم . شبه . ستاره ها قد یه هندونه توی آسمونن . مامور ها شلنگ ها و آب پاش هاشون رو داخل خونه میبرن . میگن ....یارو توی وان خودشو سوزونده ....میرم توی خونه ....حمام رو میبینم . پر از بخار ودود غلیظه .... مه و دود یه که میتونی گازش بزنی از فشردگی ....توی خواب گر میگیرم . میرم تو ....میبینم (هیچ کس) توی وان افتاده ، با لباسه ، سوختگی با آب جوش ، میلرزم . وان سفید رنگه . دست (هیچ کس) افتاده بیرون ....لاغر و استخونی ....اصلا شبیه دست های مرد آهنی من نیست .... کبود شده ....به خودم میگم :" راس میگن سوخت و جزغاله شد " میرم جلو ... سوخته بود ... نزدیکش میشم ... به من میگه :" برو عقب ...نزدیکم نشو ...همیشه منو تنها گذاشتی این بارم روش...نمیخوام ببینمت " داشت میمرد . با گریه نزدیکش میشم . قلبم توی قفسه ی سینه میپره . دستش رو میگیرم . استخوناش جرق جرق صدا میکنه ...بهش میگم " فقط آروم باش ...آروم باش " یه هو انگار جون مییگیره . دستم رو محکم میگیره . مامورها میگن :" بکشیدش بیرون زنده اس " یاد فیلم هامون افتادم ....

وقتی از خواب بیدارشدم خیس عرق بودم . انگار واقعا اون جا بودم .


 
comment نظرات ()