جزیره در کهکشان

 
درگذشتِ گذشته!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٦
 

میس شانزه لیزه ، بالاخره دلش را به دریا زد و رفت که دست و رویش را با آبِ رودخانه ی معروف شهر بشورد . همه ی ما از یک چیزهای بی خودی ، بی جهت می ترسیم و می لرزیم . میس شانزه لیزه هم این طور بود . او سالها از نزدیک شدن به رودخانه هراس داشت . شاید چون یک بار در بچگی توی رودخانه ی خروشان ِ شهر غرق شده بود . . . از آن زمان به بعد دیگر حتی نزدیکِ رودخانه  هم نشده بود . سالها بود که قایق های شناورِ روی دریاچه را از دور میدید . . . وقتی که مثل زورقی ، سبک و آرام روی رودخانه ، تکان تکان میخوردند و شناور بودند و  بادبانهایشان میانِ پرندگان مهاجر به اهتزاز در می آمد ، همیشه با حسرت و ترس به این فکر میکرد که کاش توی یکی از این قایق ها بود ، کاش کسی لنگر را می انداخت پایین ، بادبان ها را می کشید بالا و او را در غروبی آتشین میبوسید . مثلا یک صیاد یا یک تاجرونیزی ! اما همه ی این ها رویایی بیش نبود . او فکر میکرد درست در هنگام بوسه ، با صیاد ی که تنش بوی ماهی و کوسه میداد ، درست در عمیق ترین جای رودخانه غرق میشد . . . و صیاد  خودش را به اسبی که دم اسکله بسته بود میرساند و می تاخت و می رفت و میس شانزه لیزه را در حالی که توی آب دست و پا میزد تنها میگذاشت و میس شانزه لیزه با موهای قرمزش و لباسِ نازکش طعمه ی گرسنه ترین ماهی روخانه می شد . اما آن روز فرق داشت . میس شانزه لیزه دلش را به دریا زد و برای شستن دست و رویش نزدیک رودخانه رفت  . . رودخانه نمی غرید و نمیخروشید و نمیجوشید ، آرام و ساکت بود و انعکاس ابرها را می شد درش دید . میس ، از ته دل می خواست با ترسش رو به رو شود و برای همیشه این خیالات را به دست فراموشی بسپرد . لبخندی زد و به رودخانه اعتماد کرد . آهسته دستانش را نزدیک آب برد . سر انگشتانش را به آب زد . از خنکی و خیسی آب، دستش مور مور شد . چشم هایش را بست و  دستانش را توی رودخانه کرد . آب زلال از میان شیارهای انگشتانش عبور میکرد . حسِ این تماس او را لبریز از شادی و شعف کرد . چشمانش را گشود . اما چیزی که دید باورکردنی نبود . تمام رودخانه از سر انگشتان میس شانزه لیزه داشت خونین میشد . انگار نُکِ ناخن هایش  مثل زخمی سر باز کرده باشند و تمام خون ِ بدنش را مثل لوله ای پِر و تپل ، توی آب کرده باشند . میس شانزه لیزه آمد که دستانش را از آب رودخانه بیرون بکشد که دید این مایع قرمز رنگ ، این خون مجهول، او را به سمت خود میکشد . مایعی که از جنس خون هم نبود . به رقیقی و غلظت خون هم نبود . . . لزج و سخت بود و سرخ و گرم . به انگشتانش چسبیده بود و مثل باتلاق میس را توی آب میکشید . مایع قرمز رنگ ، آبی رودخانه را پِر کرد و دستهای میس شانزه لیزه را ول نمیکرد . مثل آدامس حجیمی که نمیتوانی از شرش خلاص شوی وقتی که به جایی بچسبد ! موهای قرمز میس توی باد تکان میخورد . هوا سرد شد و خورشید خیلی زودتر از موعد غروب کرد . هیچ کسی توی قایق های روی رودخانه نبود . هیچ کسی زیر پل ِ رودخانه نخوابیده بود . توی خیابان اصلی شهر هیچ  تنابنده ای راه نمیرفت . خبری از کالسکه و صدای زنگوله نبود . میس شانزه لیزه فریاد زد :" یه نفر بیاد این جا . . . آهای . . کمک . . . " خیس عرق شده بود . پیراهن ِ مشکی نخی اش به تنش چسبیده بود . با همه ی توان ،داشت با خون ِ مرموز کلنجار میرفت که  ناگاه رودخانه او را بلعید . مثل گیاهِ گوشت خواری که قورباغه ای  را . او کت بسته زیر آب میان کش واکش مایع لزجی که دورش میپیچید در حال چرخیدن  و خفگی بود . نمیشد نفس کشید . ریه هایش را آب و خون پر کرده بودند . توی آب دهانش را باز  کرده بود و کمک میخواست . . . دست و پا میزد . اما هرچقدر بیشتر دست و پا میزد بیش تر احساس خفگی میکرد . همین طور که دهانش باز و بسته می شد ، یک ماهی کوچک با فلس های سیاه وارد دهانش شد . میس شانزه لیزه به ناچار ماهی را قورت داد چون  خون لزج و سمج ذکر شده  ، دستانش به دستانش چسبیده بود  . ماهی رفت توی معده ی میس شانزه لیزه . حالت تهوع به او دست داد . بوی تند ماهی و حس کردن دهان ماهی  وقتی دارد سر معده اش را می مکد حالش را به هم زد . شروع کرد به بالا آوردن . بالاآورد . استفراغ کرد . یک ماهی سیاه ، با فلس های براق توی کاسه ی دستشویی بال بال میزد و جان میداد . میس ، شیر آب را باز کرد و ماهی رفت توی چاهک دستشویی . به خودش توی آیینه نگاه کرد . موهایش خیس بود و صورتش برافروخته . . . دستش را زیر شیر آب برد و صورتش را شست . از دستشویی بیرون آمد و به تخت خوابش نگاه کرد . فکر کرد دیگر نباید توی این تخت بخوابد . سقفِ اریب اتاق زیر شیروانی اش پوشیده از برف شده بود . پرده ی گیپوری پنجره ی خانه را کنار زد و به پوره های سبک برق که آرام پایین می آمدند نگاه کرد . از روی میز گرد اتاق ، سیگارش را برداشت و روشن کرد . رفت دم پنجره و دود سیگار را فرستاد توی مِه غلیظ هوا . دود ،سرخ بود و انگار هر چه از دهان میس خارج میشد بخارات ِ خون بود . باز هم پک زد و دید دود سیگارش مثل خون قرمز است و هوا را رنگی می کند . سیگار را خاموش کرد و یک سیگار دیگر برداشت . سریع روشنش کرد . اولین پکی که زد دود قرمز توی هوا به برف های سفید خورد و آن ها را ذوب کرد . میس شانزه لیزه دیگر خواب نبود . از اینکه به بیماری لاعلاجی دچار شده باشد می ترسید . فکر کرد باید با یک چیز دیگری هم این حادثه را تجربه کند . به دستشویی رفت و سعی کرد هر چه در مثانه دارد تخلیه کند . کاسه ی دستشویی پر خون شد . دیگر نمی توانست تحمل کند . شروع کرد به گریه کردن . با مشت به دیوار میکوبید . به خودش که آمد دید ، مرد ِ بی سر او را محکم بغلش کرده و میس دارد به سینه های مرد ، مشت میکوبد . مرد بی سر گفت :" این دارو رو باید بخوری ، بد خلقی نکن ! تو پنجاه درجه تب داری !" آنها توی کالسکه بودند و به سمت ِ پروفسور بالتازار میرفتند . میس از اینکه فهمید تب دارد خوشحال شد . مرد بی سر توی گوش ِ میس گفت :" هیچ وقت به گذشته نگاه نکن . . . به پشت سرت نگاه نکن . . . سنگ میشی . . . سنگ نمک . . . هیچ وقت به گذشته نگاه نکن . . . " میس شانزه لیزه توی بغل مرد بی سر ، بی هوش افتاد . خواب دید تا ابد میان کتیبه ای گِل گرفته شده .  

*تصویر، کلاز سانازسیداصفهانی است . *


 
comment نظرات ()