جزیره در کهکشان

 
آیا نمایش ( بی پدر ) ارزش دیدن دارد ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۸
 

 بی پدر

آیا نمایشِ ( بی پدر ) ارزش دیدن هم دارد ؟

باید فکر کرد چه چیزی در این دوره زمانه ی پر سرعت و پر منفعت ِ اینترنت ، ارزشمند است ؟ آیا ما مسافر هایی گذرا از تئاتر شهر هستیم و دوست داریم وقتمان را با نمایشی حاوی  مضمون ِ گیج کننده و دکور صحنه ای شگرفت و شگفت پر کنیم و سالها به خاطر نور و اکساسوراش  آن  را تمجیدش کنیم یا اینکه  ما  اصلا مسافر نیستیم . آیا ما  بخشی از نمایش هستیم و نمایش بدون ما اجرا نمی شود ؟ آیا  ما کودکانی هستیم که هنوز مرز بین ِ خود آگاه و ناخودآگاه خود را نمی شناسیم و با ( قصه های پریان ) و اساطیر و کارتون های زمان بچگی ، روزنه ای از دلتنگی ، حسرت و گمگشتگی خود را پیدا میکنیم ؟ فکر میکنم هر سه ی این پاسخ ها درست و نادرست است . هم درست و هم نادرست چرا که هیچ چیز قطعی نیست . خصوصا در این زمانه ی تکنولوژی محور .

بی پدر ، نویسنده و کارگردانش محمد مساوات است . محمد مساوات کیست و چیست ؟ محمد مساوات ، عجیب ، دور ، غریب ، تیزهوش ، پنهان ، گم و کَم اما پُر و سرشار است . او درسال 1391 ، نمایشی در تالار مولوی روی صحنه برد که انگشت حیرت به دهان مانده بودم . . . شاید بهتر است بگویم اهلِ فن انگشت به حیرت می ماندند . . . در سکوتی در خیابانِ 16 آذر – تالار مولوی – نمایش  بازی خانه ی قیاس الدین مع الفارق ! . . . ادبیاتی در نمایش حاکم بود که نه پیچیده بلکه بسیار تخصصی و شاید خیلی عجیب . . . شبیه اینکه مساوات یک طومار دیالوگ را از دل خاک بیرون کشیده . . . . نوشته هایی که بوی کهنگی ، فرهنگ عامه ، تاریخ ، فرهنگ امروز در هم تنیده و بسیار پیچیده خودش را به رخ می کشید . با این همه بازیگران درجه یکش در آن نمایش – بی هیچ آکساسواری – فضای اوهام را برایت یکپارچه درست میکردند . درنهایت مساوات نویسنده ای است که در سال 91 شناختمش و برای اولین بار احساس حسادت کردم . کسی که میتواند بهتر از استاد تو بنویسد . کسی که این همه جوان است کیست ؟ حالا بعد از 5 سال انتظار داشتم نمایشِ – بی پدر – که در سالن قشقایی تئاتر شهر روی صحنه می رود باز هم با همان ادبیات غریب و قریب طنازی کند . پیش تر یک عکس در دنیای مجازی از این نمایش تکثیر شده بود که هیچ ربطی نه به بی پدری داشت و نه به مساوات مع الفارق ! چند مرد با گریم ِ سنگین و موهای فرفری و  یک مرد بی موی آب نبات به دست میان ِپلکانی در خانه ای قدیمی با هم حرف میزنند . دیوار با کاغذ دیواری سبز رنگ پوشیده شده و چراغ های دیوار کوب هم نمایان است شبیه نمایش های فرانسوی ! مشتاقم که ببینم این پرفسورهای موفرفری توی عکس می خواهند با چه زبانی و با چه حرکاتی مرا جادو کنند . عجیب که عکسی در صفحات مجازی نیست . عجیب که این کار مثل همه ی کارهای در حال اجرا تبلیغ و تیزری ندارد . به هر حال وارد صفحات مجازی که می شویم برایمان علامت سئوال دیگری هم هویدا می شود . بازیگران خودشان شبیه یک آیکون بازی کامپیوتری – نسل ِ آتاری – هستند . دست خوش قضاوت نمی شوم . با اینکه این اشکالِ شطرنجی را دوست ندارم اما مطمئنم در آیکون های معرف ِ حضور ما چیز کوچکی قلقلکم می دهد . پیچی که توی جمجمه ی این صورتک هاست میپیچد و خون از دهان آنها بیرون می زند . با این همه فکر میکنم این تضاد معرفی با آن عکسی که تکثیر شده خودش جذاب است اما باید کار را دید . به تماشایش نشست . دفترچه ی – بی پدر – همان طور با رنگ های بی روح ِ نقش های – آتاری – خودش را معرفی میکند . خیلی ساده و کودکانه . فکر میکنم به شعورم دارد توهین می شود .  اسامی این طور معرفی می شوند . . . . مثلا : من ابراهیم نائیج، در نقش ِ مامان بزی ! . . . من حسین منفرد، در نقش ِ گرگه . . . من علی حسین زاده ، در نقشِ گرگک . . . من میلاد ِ آریافر، در نقشِ حبه ی انگور . . . من کوروش شاهونه ،در نقش شنگول . . . من علیرضا گلدهی ، در نقش منگول . . . . صادقانه از اینکه اسامی را با این اشکال و آیکون های آتاری طور می بینم و البته رنگ های مات ، خوشحال نمی شوم . به خصوص احساس می کنم برای نمایش بززنگوله پا آمده ام نه نمایشِ – بی پدر - . البته نمی شود کنجکاوی را نادیده گرفت . با این همه خیال میکنم این شنگول و منگول و حبه ی انگور و مامان بزی و گرگه و گرگک در آن دکور قدیمی و با آن گریم های سنگین می خواهند چه بلایی سر وقت و زمان من بیاورند .

توی سالن قشقایی هستیم . چراغ ها خاموش می شود . . . بعد از سکوتی که برای همه ی اهالی نمایش آشناست چراغ بالای درِ پلکان روشن می شود که البته در، بسته است و شی و آکساسوار دیگری هم نیست . نگاه می کنی . . . نه کسی در را باز می کند . نه کسی در را می بندد . . . همه خیره شده ایم . فکر میکنیم کارگردان عزیز مچل مان کرده است . هیچ اتفاقی تا چند دقیقه نمی افتد . به ناگاه صدای مخوف در زدن ، زهره مان را می ترکاند . انگار محکم از بالای سرمان ، از سقف ، توی کله مان کوبیده باشند . خب خیلی راحت می شد پیش بینی کرد که بازی " پشت در گرگی است و سه فرزند بز زنگوله پا در خانه هستند و ... " قرار است ما را مشغول کند . در همان ابتدا با همین بازی و دیالوگ های ساده رو به رو میشویم . همه را می شنویم . هنوز بازیگران – کاراکترها- دیده نمی شوند و شنیده می شوند و کمی دلخورم . . . دلخور از اینکه چه دستمایه ی ساده ای برای شوخی با مخاطب . با این همه همینک که دارم این نوشته را تایپ می کنم . به دلایلی که برای خود کارگردانش هم مسجل است از شرح ِ واقعه خود داری می کنم و این طور ادامه می دهم که خیلی قشنگ و تمیز گول خوردم . اصلا چیزی که فکر میکردم در مواجهه با آن هستم رخ نداد . مساوات ، خیلی هوشمندانه بر میدارد و با  پیشینه ی قصه ی بز زنگوله پا ، نمایشی پیش رویم میگذارد که شبیهش را هم تا امروز ندیده ام . بهتر است بدجنس نباشم و این توضیح را بدهم که برداشت از داستان بززنگوله پا و البته شنگول و منگول و حبه ی انگور . . . دستمایه ی خوبی برای مساوات شد ، تا به ما یاد بدهد در دنیای معاصر چونه می توانیم ، به سادگی و البته با هوش بسیار ، نمایشی روی صحنه بیاوریم که گروتسک باشد و البته حرفش ، حرف حساب باشد و همین طور نقبی بزند به ( قصه های پریان ) . شاید بززنگوله پا خیلی نزدیک به دسته بندی قصه  های پریان باشد . داستان مادربزی که می رود . بچه هایش تنها هستند . باید بدانند که در را باز نکنند . در مواجهه با گرگ از او نشانه می خواهند . ساده دل هستند . گول می خورند . خورده می شوند و مادر بز عزیزشان در نهایت آنها را از دل گرگ بیرون می کشد . این داستان که خوش بینانه اما جدی است ، داستانی هشدار دهنده است . شخصیت هایش حیوانات هستند . نه اساطیر و دیو و دد . . . سه بز داستان در دو راهی باز کردن – در – می مانند . در نهایت پایان شادی دارند که با اساطیر و قصه های افسانه ای تضاد دارد . بچه ها نجات پیدا می کنند . حالا همین قصه در – بی پدر – محمد مساوات تبدیل می شود به یک چالش . با پیش زمینه ای که در بروشور از درون مایه ی داستانِ نمایش گرفته ایم ، با این حال این داده ها ، این کاشت ها باعث می شود با مقایسه ی لحظه به لحظه ی بز زنگوله پا رو به روی نمایشی بنشینیم که ربطی به شنگول و منگول و حبه اش ندارد . نمایش می خواهد از چیزی سخن بگوید . شاید این برداشت خیلی دور از ذهن نویسنده ی بی پدر باشد اما مهم ترین عامل پیش برنده ی نمایشش، پرداخت به مضحک ترین وقایعی است که امروزه در دنیای معاصر با آن دست و پنجه نرم میکنیم . مثال ساده اش : ازدواج دو آدم به شدت دور از هم . . . دور از جهان بینی هم . . . مهاجرت و بر خوردن با جوامع دیگر . . . برخورد با سوژه هایی که از جنس ما نیستند و می خواهیم با آن ها در ارتباط باشیم . . . در عین تنفر ، عاشق هم باشیم . مثل بازی شکنجه گر و قربانی . . . اتفاقی که به لحاظ روان شناسی و در جنگ های بزرگ بشری و در طول تاریخ دیده ایم . آیا می شود این موضوع مهم را با تخیلی عجیب به شنگول و منگول ربطش داد ؟ البته . . . در نمایش سخت ِ – بی پدر – این اتفاق افتاده است . دوست دارم در مورد تبدیل شدن آدم ها به آنچه که نیستند بنویسم . چیزی که در این نمایش رخ میدهد و در خود ما ، در لحظه به لحظه ی ما و در جامعه ی ما . . . گمان میکنیم این تبدیل شدن ها منِ حقیقی ما را پوشش می دهند و ما می توانیم همچون آفتاب پرست همرنگ دیگران بشویم و با – بسوز و بساز – چرخ اهدافمان را بچرخانیم . ماحصل این طرز تفکر و تبدیل شدن به دیگری ، اتفاقی است که بزِ نمایش را به گرگ تبدیل می کند . ازدواج بز و گرگ که می تواند به لحاظ نشانه شناسی ، بسیار مورد بررسی قرار گرفته شود خیلی کودکانه نیست . شاید برای ذهنیت یک بچه ، بازی و تخیلی باشد اما برای یک آدم بالغ شبیه ازدواج و معاشقه ی شکنجه گر و قربانی است . این نمایش ، نمایش کاملا دو سویه است . از طرفی تئاتر شعر است و از طرفی نه . دیالوگ ها بر خلاف آنچه فکرش را می کردم خیلی ساده و به زبان امروز بیان می شوند – نه مثل نمایش . . . مع الفارق – اما همین دیالوگ ها به دلیل تبدیل و تناسخ  بز ( ضعیف ) و گرگ ( قوی ) در لحظات زیادی در چهارچوب ِ جملات و کلمات – تئاتر شعر – قرار می گیرند . یعنی آیه مانند و وهم گونه اند و در همین سادگی ، نحوه ی بیانشان خارج از تصویر زندگی عادی می شود که همه ی این ها در تئاتر شعر می گنجد . نمایش بی پدر همین طور که در حال ادامه است و پله به پله با نمایش بز زنگوله پا مطابقت و مغایرت می کند ، از تناسخ و رخدادی بین انسان ها حرف میزند که امروز دچارش هستیم . ازدوا ج گرگ و بز و همین طور گرگک – محصول مشترک بز و گرگ – میان سه بز در یک خانه . مثل زندگی های از هم گسیخته و ازدواج های مجدد . . . برای ادامه ی این زندگی آدم ها باید نیم – من شوند و این از خودگذشتگی می تواند چه تاوانی داشته باشد . غرامت این از – خود – گذشتن بخاطر دیگری همه ی چالش و اتفاقات نمایش را در بر گرفته است . از دیدن خون – تکه تکه شدن اندام ناراحت نمی شوم . . . اما چطور است که در دیدن این نمایش که خودش را با فاصله ای محسوس از تماشاچی در کنجی میان پله به رخم می کشد دیوانه می شود . بوی خون و درد لحظه به لحظه تا لحظه ی رورانس درون همه ی ما تماشاچی ها جاری بود . . . این از صدای توی قشقایی پیداست . امتحانش ارزان است . به دیدن نمایش بروید تا ببینید برای دیدن عجایب ، لازم نیست فیلم های ترسناک نگاه کنیم . میتوانیم لحظه به لحظه از یک آرامش عاشقانه به خشونتی برسیم که هرگز در تئاتر ندیده بودم . به این سادگی بدون آکساسوار های عجیب و به رخ کشیدن خون . . . تبدیل گرگ به بز/ و برعکس ، این جمع عزیز کاراکترهای محصور میان دیوار را به عذابی الیم میم اندازد . تمام لحظات معاشقه به شدت دیده و شنیده می شود . این لحظات از هوشمندی و این بار کارگردانی مساوات بیرون خزیده است . در این تناسخ و تبدیل قوی به ضعیف یا برتر به کِه تر یا ظالم به مظلوم یاد مسخ کافکا و شخصیت گرگورزامزا یا – گره گوا – می افتم . دوست دارم از خود کافکا درباره ی مسخ بگویم . کافکا میگوید " این یک رویا نبود . " این تناسخ نمایش – بی پدر – عجیب و وحشتناک بودنش بیشتر از خنده دار بودنش است . در یک کلام گروتسک را توی صورتمان می کوباند . این موقعیت عجیب و غیر واقعی  و اندکی مضحک دقیقا دارد با واقع گرایی تناسخش به لایه ی شاعرانه و گریه دار انهدام انسان ها و عقاید می پردازد . بعد از مدتی بز ها از خود گرگ هم درنده تر می شوند و گرگ ها از خود بز ها ترسو تر . . . بازی بازیگرانی که در این عصر – سلبریتی محور- سلبریتی نیستند در این نمایش بسیار بسیار قابل تامل است . لحظه به لحظه ی حضور حیوانی آنها به اضافه ی ترکیب تکنولوژی و سادگی المان های صوتی در شلیک های لحظات خاص ، نشان میدهد دنیای معاصر و عصر – آتاری – به چه ابتذال و خشونتی دچار شده است .

خشونت این نمایش که درست بنا شده است . در لحظه ی کاملا درست ما را شگفت زده می کند . می ترساند و می زنجاند . از این لحظات هیچ تصویری در دنیای مجازی نیست و مساوات خودش نخواسته این بکارت نمایشش در این روزها پخش شود و چیزی را لو دهد . برای همین در سکون  و  سکوت رسانه ای انزجار ارتباط آدم های معاصر در عضر برق و باد را در قشقایی برپا کرده و نشان میدهد و برایش هم مهم نیست از این کشاکش چه میگویند ؟ زیرا همه ی ما یک دیگری می شویم . از مساوات قصه پرداز مع الفارق انتظار همچین نمایشی را داشتم . با این همه رو دست خوردم . در لحظات اولیه پیش داوری کردم . زخم های واقعی ، نور را احساس می کنند و این یک هنرمند متفکر است که با برداشت داستان – بززنگوله پا – و ترکیب آن با اندیشه اش مخاطب را به فکر وا میدارد . و البته توی صورتش می زند و خروجی اش می شود همان که در صحنه می بینیم . قلبی که چلانده می شود و در لحظه ی اوج نمایش توی دل دیوار می خورد . بی رحمی را می بینیم . . . انتظارش را ندارم . فریاد جنون در درون انسان معاصر در این – بی پدر – عزیز بلند است .

تصمیم آدم های معاصر ، آدم هایی که میخواهند به زور – بودن – را با – ترکیبات لایتچسبک – حفظ کنند انهدامی است که بوی خون و زخم و شکنجه میدهد و شاید عریان کردن این ها با نمایش – بی پدر- به بهترین شکل ممکن خودش را کف ذهن مخاطب می نشاند .  

 


 
comment نظرات ()