جزیره در کهکشان

 
دوستت دارم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩
 

از روزی که مستر ( اف ) سرش رو تکون داد و گفت : " قلب طلای تو نایابه دختر قدر خودتو بدون ! " یه کم رفتم توی لک !

عادت صحبت کردن با خودم رو به روی آینه ،‌عادتی است که سالهاست دارمش . میشه ساعت ها رو به روی آینه بشینم و با خودم صحبت کنم . یا وانمود کنم که دارم با یه کسی صحبت میکنم ... تا حالا طی مراسم مازیخمانه خودم رو گریوندم و کلی راجع به مسائل مختلف با خودم گفتمان گذاشتم . نمیدونم آینه چه مهره ی ماری داره که من رو این همه به خودش میچسبونه ؟ عجیبه ... هیچ وقت خود واقعیم رو توی آینه ندیدم . همیشه داشتم در مورد این و اون حرف میزدم . زمان دانشگاه ، جلوی آینه تمرین بازیگری میکردم و باله میرقصیدم و با صدای سوپرانوی خودم آهنگ های سی دی ثمین باغچه بان رو میخوندم ...." جای آهو دشت و بیابون ...."یا " یه سگ قلدر داره همسایه ی ما ..."رو میخوندم .... خیلی اوقات هم فکر میکردم فضای مجازی پشت سر آینه حقیقیه و دلم میخواست کشفش کنم . یاد فیزیک به خیر !

...خلاصه نشستم دیدم چرا محض رضای خدا یک بار نرم جلوی آینه و با خودم حرف نزنم ؟من باید به خودم خیلی آفرین بگم . امشب وقتی دوباره حالم بد شد و رفتم بیمارستان دکتر شیفت نصفه شب دهنش باز مونده بود از بی اعصابی من ، البته بیشتر تعجب میکرد که میدید من دارم با خنده براش ماجرا رو تعریف میکردم . البته این بار حال بدیم ،روانی نبود و فیزیکی بود و مربوط به قلب و عروقم میشد . (از نصیحت و هر گونه پند و اندرز فی باب مضرات سیگار  در کامنت دونی خودداری شود )...خلاصه آمپول و ... رو زدن و روانه شدم خونه . پیش خودم فکر کردم خیلی پوست کلفتم که زنده ام . هنوز مینویسم . هنوز نفس میکشم . فاصله ی از الان تا بیست سال دیگه اندازه ی یه امروز تا پس فرداس ! شاید فردا مردم . خب همه میمیریم . همه اش فکرم این بود که به خودم ورزش قربون صدقه رفتن ،رو به روی آینه رو بدم و یاد بگیرم هر از گاهی واسه خودم مهر و محبت بریزم و بپاشم . به خودم بگم دمت گرم که زیر بار اون همه فشار روانی درست رو خوب خوندی . دیپلمت رو گرفتی . با وجود دست انداز های زیاد وارد رشته ی نمایش شدی . توی عاشقی روی همه ی سوسول های محله و مرزی ها و غیر مرزی ها رو کم کردی . توی خنده و تابلو بازی توی دانشگاه شهر ه ی خاص و عام شدی . هنوز نصف شب ها پدال پیانو  رو میگیری و گام میزنی و هنوز توکاتا ی باخ رو از حفظ بلدی  . هنوز مینویسی . هنوز توی اون رگ ها ی بی جونت شوق و هیجان هست . هنوز میتونی بگی دوستت دارم . هنوز آرواره هات واسه خندیدن و زر زدن جون دارن . هنوز رفیق روزهای بد دوستاتی . هنوز نقاشی میکشی . هنوز کلی متن و کارهای نکرده داری که نمیدونی به کدومشون برسی . هنوز با بی اعصابی و بی خوابی میجنگی . هنوز بی اینکه یار غاری کنارت باشه تونستی ترامادول و بایومادول و زاناکس و سیتالوپرام و آلپرازولام و کلونازپام رو از وعده ی نقل و نبات های روزانه و شبان هات کم کنی ...(البته چیزای دیگه جاشون اضافه کنی :). و هنوز جون داری ....هنوز با لاجونی ت و ضعف شدیدت... با درد ریه ات و قلب ضعیفت ،دوست داری با تمام وجود شاد باشی و توی خیابون واسه یه تیک آف کشیدن و دو تا چشمک زدن و به چاک زدن و سر کار گذاشتن پسرا دلت ضعف میره ... هنوز دوست داری پرستار همه باشی و همه رو آشتی بدی ...هنوز دوست داری از قبل بهتر باشی و دوست داری که زندگی کنی ..هنوز با این قلب ضعیف و شکسته ات که تکه تکه شده و شرحه شرحه اس ، داری امید میبندی به روزهای خوب و میخوای بری جلو ...اون قدر زندگی رو دوس داری که وقتی میبینی همه چیز قر و قات و خرابه میخوای خودتو بکشی چون میدونی زندگی نمیتونه این همه پر درد باشه . هنوز میتونی ببخشی ...هنوز میتونی صبور باشی ...میتونه مشتت رو حواله ی این و اون نفرستی و چاقو توی پهلوی مردم نکشی و خنجر از پشت نزنی ....هنوز هستی ...هر چند ضعیف تر و نحیف تر و لاغر تر .هنوز وقتی هر جا میری همه رو میتونی تحت شعاع قرار بدی و اون مکان رو تصاحب کنی ...هنوز این همه کشته و مرده داری و توی هر سن و سالی همه دوست دارن بیان بشن نفر اول تو و تو رو هم نفر اولشون کنن . با وجود همه ی غمی که داری و افسردگی هنوز از خیلی ها باحال تری . چرا جلوی آینه قربون صدقه ی خودت نری و به خودت نگی دوستت دارم . پس :" دوستت دارم ".


 
comment نظرات ()