جزیره در کهکشان

 
لعنت به ..............
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

میس شانزه لیزه توسط کادو های رنگی رنگی احاطه شده بود ، کادو ها خیلی خاص و منحصر به فرد بودند ... از درخت کریسمس بگیر تا لوازم بهداشتی و ناخن مصنوعی و چتر... از لباس دست دوم بگیر تا چکمه وپالتوی چرم ، از استامینوفن بگیر تا همون چیزهایی که خودت میدونی ... از سیگار مالربروی ساخت آمریکای جهانخوار بگیر تا برچسب ترک اعتیاد و ... میس شانزه لیزه خیلی خوشحال بود . عاشق کاغذ کادوهای رنگ رنگی بود و دلش میخواست به آهستگی و گاهی هم و حشیانه پاره پوره شون کنه ... صبح بیدار شده بود و دیده بود اتاق زیر شیرونی با کلی کادو پر شده انگار که بابانوئل براش سورپرایز کرده باشه !!! از سیستم هر کادو به صاحبش پی میبرد و حدس میزد کار کار کیه ! ... خلاصه کاغذ کادو ها رو پاره کرد و کادو ها رو دید و خوشحال شد تا اینکه از یکی از جعبه های کادو که جعبه ی کلاه بود، تعداد زیادی موش دویدند توی اتاق و میس شانزه لیزه جیغ زنان و با لب لرزان پرید روی صندلی لهستانی چوبی اتاق و وحشت زده نگاهشان کرد ....:" وای این کار کدوم آشغالیه ؟" صندلی چوبی شکست و میس افتاد زمین و موش ها از سر تا کولش بالا رفتند و او را تکه تکه کردند و جویدند .

سر میس گیج میرفت .... گیج میرفت .... انگار که تکه تکه میشد ....انگار که هیچ وقت مثل گذشته نمیتوانست بخندد.نمیتوانست هیجان زده شده دیگران را سر کار بگذارد انگار که آخرین روزهای زندگیش را به سر میبرد . میرفت گیج میرفت گیج سرش. چرخ میزد . اتاق چرخ میزد دور سرش . فکر کرد آیا سی گنال ها راقطع کرده اند ؟ میرفت گیج ...گیچ سرش میرفت گیج سرش. موش ها بدنش را میجویدند .  " کار کدوم آشغالیه ؟" دندان موشها گوشت تنش را پاره میکردند . شاید هم از ترامادولی است که به طرز مشکوکی به دستش رسیده بود! ... لعنت و تف بر تمام کسانی که جان آدمی مفت ترین چیز روی زمین برایشان است . میرفت گیج سرش.

وقتی به هوش آمد زیر باران روی سنگفرش خیس خیابان بود و دکتر ارنست بالا سرش، در حالی که خیس شده بود میگفت :" تو صرع داری...تو باید صرع داشته باشی " میس شانزه لیزه بلند شد . دکتر ارنست نزدیکش شد و دارویی از جیب کتش درآورد و به میس داد . میس سرش را تکان داد . :" نه نمیخورم " دکتر ارنست گفت :" باید بخوری" میس شانزه لیزه دو پای دیگر قرض گرفت و زد به چاک .

به خودش که سرش گیج میرفت و راه را اشتباه رفته بود نگاه کرد . دستهایش میلرزید و چشمهایش باز نمیشد . پیش خودش فکر کرد :" یعنی من مثل سابق میتونم بخندم ؟ میتونم؟...آره حتما میتونم به شرطی که دیگه به حرف این دکترهای الکی گوش ندم ..کسایی که معلوم نیست مدرکشون رو چه جوری گرفتن و جون مریض براشون اصلا اهمیت نداره ... من خوب میشم ...من میزنم تو دهن این سرگیجه ... من با پشتوانه ی این تخیل برای خودم دنیای خوبی درست میکنم . .. من میتونم ... " 

استدلال استنتاجی :

بار خدایا تو را به شکوهت و به ریزش بارانت ،‌حال همه ی دکترهای بیسواد این دیار را بگیر ... نسلشان را برچین و همه ی مریض ها را شفا بده . بار خدایا مدرک الکی را به دست هیچ بی سوادی نرسان و جز رو سیاهی برای هیچ کس از اینان نگذار ....

* خدارا شکر که شفا یافتیم و به لطف او ، از خوردن داروهای الکی که کله معلقمان کرده بود  رها شدیم . بترکد چشم حسود . چشم همه ی دکترهای الکی ، بترکه گوش شیطون ...کر بشه گوش شیطون ... چشمش درآد . زبون درازم رو حواله ی صورت بیریختش میکنم و ک.....ش رو پاره خواهم کرد . تبرم را بر دیوار نفهمی اش پرت خواهم کرد و تمام آجرهایش را با دندان در خواهم آورد .... حالم از تمام دوستان بی سوادی که تاب آرامش دادن و دلداری دادن و مثبت اندیشی نداشتند به هم خورد ... یاد بگیریم در مواقع سختی کمی روحیه بدهیم به جای گفتن :" ای بابا .... وا؟...راس میگی؟....چی بگم ؟....آخه این جوری که نمیشه ؟...نههههه!! " بعضی ها با بعضی دلداری دادن ما را دراز کردند سینه ی قبرستون .... گاهی فکر میکنم با چه کسانی معاشرت دارم من !

لعنت به سرگیجه ! به اسکیزوفرنی! لعنت به مرض و بیماری ! لعنت به دوست بد ! لعنت به پلیدی و ناراحتی !

 


 
comment نظرات ()