جزیره در کهکشان

 
مردمان آلومینیومی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
 

 طفلک من ! اولش فکر میکرد لابد یه اشتباهی رخ داده که همه چی داره جلوی چشمونش اسپیرال میزنه. فکر و ذهنش شد خودش و خودش . رفت شال گردنشو آورد و سرش رو توش لقمه پیچ کرد ، نشست ، مثل ای- کیو سان متمرکز شد که چی کار کرده که داره همه چیز چرخ چرخ چرخ میزنه دور سرش ! ؟به هیچ جا نرسید فکرش . طفلک من ، کلافه شده بود از سرگیجه ، فکر کرد بره ژلوفنی ، استامینوفن کدئینی ، بروفنی چیزی بخوره بلکه آروم بگیره بیچاره . هر چی توی کشو ها بود ریخت توی معده اش ، نشست و به ساعت چشمش رو دوخت . یک ساعت گذشت اثر نکرد، دو ساعت گذشت اثر نکرد . دنیا روی نقطه ی پرگار بود و چرخ میزد براش .چرخ .چرخ .چرخ . طفلکی ، بلند شد . راه رفت ...راه ...راه ... سرش رو محکم کوبوند به در و دیوار . ای تن آرام گیر .آرام . رام . ام . م . میره گیج سرش . گیج و و ا گیج میره . ره سرش . بنده خدا پیش خودش فکر کرد اگر موبایل رو خاموش کنه و چهار تا آرام بخش بخوره نمیره سرش گیج و واگیج . آرام بخش ها رو خورد . رفت و سرش رو کرد زیر بالش ، حس کرد یکی داره از تخت هلش میده پایین . با چشم بسته هم سرش گیج میرفت طفلک من . توی تاریکی هم آرامش نداشت . بغض بیخ گلوش رو گرفته بود . آخه بیچاره یه چند روزی ...نه یه چند هفته ای از کار و زندگی و تمرکز افتاده بود و کارش شده بود از این مطب دکتر سفر کردن به اون مطب دکتر ...فکر کرد توی چه هچلی افتاده . شبی نبود که قبل از خواب وصیت نامه ننویسه . فکر کرد راسته که میگن کسی از عمرش سند پا به مهر نگرفته . طفلک فکر کرد داره میمیره . اما قصه همین جوری ته نمیره جانم . ادامه اش با مزه تره . گیج گیجی تره . همچین بفهمی نفهمی دید اطرافیانش هم دارن گم و گور و بی نشونی میشن ، بعضی هاشون که صاف صاف میفتن میمیرن بعضی دیگه هم گیج میزنن . دید نه بابا این فقط خودش نیست که داره جز میزنه . شبا توی سرش سوزن سوزن میزنه . همه انگار دارن یه چیزیشون میشه . کم کمک دید نه انگاری همه یه اشتراکاتی هم دارن ! یادش افتاد که توی مطب دکترها همه سرگیجه داشتن طفلیا .  چشم و گوشش رو باز کرد . هر جا که میرفت کسایی بودن که تلو تلو میخوردن . شنید که میگن اینا (اوارز پاراظیطه ) .جلدی پرید پشت اینترنت و لب کلام دید بعله چه ها که ننوشتن .یه فکری به سرش زد ...یادش اومد که میگن اگر دور موبایل آلومینیوم بپیچی آنتن نمیده . برداشت دور سرش رو آلومینیوم بست . دور تنش هم . خودش رو مثل یه مومیایی درس کرد . فردا صبحش دید توی شهر یه سری مردمان آلومینیومی دارن راه میرن  بعد هم تاپ میخورن زمین و میمیرن . پاراضیتا یواش یواش داشت  کار خودش رو میکرد . همه جا عین کوره ی آدم سوزی شده بود و فرقش این بود که آتیش کوره لاکردار دیده نمیشد نامرئی بود . دلش میخواست قطره بشه آب بشه بره توی زمین اما آلومینیومی نشه . فقط همین . چیزایی که این ور و اون ور خونده بود مثلا این ها بود:

 

 قرارگرفتن در تشعشع پارازیت آنتن‌هایی با زاویه 90 درجه و مستقیم در مدت زیاد منجر به عقیمی می‌شود‏ البته درشرایط عادی این تشعشعات آن قدرزیاد نیست اما دراثر زمان زیاد و شرایط قرار گرفتن، منجر به عقیمی شده و کوچکترین آثار آن خستگی مفرط و حالت گیجی است.

 پارازیت یا نویزماهواره‌ای که برای جلوگیری از پخش برنامه‌های برخی شبکه‌های ماهواره‌ای فرستاده می‌شود از چندین نقطه در سطح شهر ارسال می شود.

به هر حال گفته می‌شود که این دستگاه‌ها در چند نقطه تهران از جمله لویزان، شهرک اکباتان، شهرک غرب، جام جم، ‌تهران‌پارس و مرکز شهر پارازیت‌های ویران‌کننده‌ای با قدرت‌های بسیار بالا ارسال می‌کنند و هر روز افراد بیشتری را در معرض اختلال‌های هورمونی قرار می‌دهد.

 

موارد بالا از این جا آمده است :

http://savethewildanimals.blogspot.com/2009/11/blog-post_1612.html

همین طور

http://www.pana.ir/showNews.aspx?CID=0000494001.html

http://www.majzob.info/fa/content/view/1806/161/

http://www.montajabnia.com/?xid=0004020031000000001&id=6372

http://www.pgnews.ir/viewnews.aspx?id=11633

http://forum.persiantools.com/t140992.html

http://bia2darshahr.persianblog.ir/post/67/

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1966954( آفتاب یزد )

http://aftab.ir/articles/health_therapy/illness/c13c1212990828_hiccup_p1.php

http://rssnews.ir/News-11480.html

http://www.bona.ir/details.php?id=3680_0_7_0_C

 

http://forum.special.ir/showthread.php?p=79241

http://www.ict.gov.ir/newsdetail-3887-fa.html

http://www.ict.gov.ir/newsdetail-3981-fa.html

و .........

طفلک من شبی نبود که خواب بد نبینه . انگاری نه تنها ماتحت مبارکش سوخته بود ...نه تنها دماغش سوخته بود نه تنها جیگرش سوخته بود بلکه خاطره هاش هم سوخته بود . خوش هم سوخته بود . خاکستر شده بود . دلش میخواست طفلکی  یه بار دیگه هم که شده راحت کتاب میخوند . میخندید . دنیا دور سرش ویج گیج نمیرفت تاب تاب تاب تاب نمیخورد.

نمیخواست حس پاندول ساعتی رو داشته باشه که دنگ دنگ دنگ به چپ و راست میره .میخواست فکر کنه جان من که همه اش داره خواب میبینه یه کابوسه و دعا دعا میکرد زودتر تموم شه . تموم تموم .

طفلک من اولش فکر میکرد لابد یه اشتباهی رخ داده و حتما مسئله ی خاصی نیست . چقدر خودش رو به آب نبات و قند بست . چقدر پاهاش رو بالا گذاشت و خواست این فشار وامونده بیاد برسه به سرش . چقدر سرش رو لقمه پیچ کرد . دلش میخواست اتو بذاره به رگ های سرش . پتو برقی ببنده بهشون . دلش میخواست خوب شه .

یعنی میتونم یه بار دیگه توپ بازی کنم ؟ میتونم رانندگی کنم ؟ میتونم قایم باشک بازی کنم . هیچیم هیچیم هیچیم نشه ! میتونم عین بچه ی آدم وایسم سر جام و دنیا دور سرم سیاهی نره و آب جوش توی سرم چرخ نزنه . ..؟ میشه ؟ میخوام بخندم میشه ؟ میگن خنده بر هر درد بی درمانی دواست ؟ آره ؟ راس میگن ؟ میشه؟

 

 


 
comment نظرات ()