جزیره در کهکشان

 
چه تجربه ای
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
 

میس شانزه لیزه کنار شومینه نشسته بود و چیزهای ترسناکی فکر میکرد . با دست ، گوشه ی ناخنش رو گرفت و کند و انداختش توی  شومینه که کنار باقی چیزهایی که داشت میسوخت بسوزه ، توی شومینه چند ورق کاهی از دفتر خاطرات و چند تا عکس و یه داستان به نام (شوهرم ) ناتالیا گینزبورگ بود . میس از جاش بلند شد . فکر خونه ای که ته اون کوچه ی نمور باریک و تاریک کشف کرده بود یک لحظه دست از سرش بر نمیداشت . رفت جلوی آینه و اسباب گریمش رو باز کرد . صدای سوختن شومینه و چیکه کردن ناودون و رعد و برق هم به آمبیانس فضا اضافه شده بود . پور سفید رو برداشت و پاچوند به سر و صورتش و سعی کرد خودش رو به فجیع ترین شکل ممکن تابلو درست کنه . دوست داشت یه کار اشتباه کنه بلکه راضی بشه . همیشه کارهای اشتباه پر از تجربه های نابه . . . البته باید ریسک پذیر باشی تا بتونی از پس عواقبش بر بیای ! تلفن عهد چکشش رو برداشت و زنگ زد به درشکه چی محله تا بیاد و ببرتش به اون خونه . میخواست یه جورایی انتقام بگیره و از ته وجودش بخنده . شاید با این کثافت کاری کلاهی که رفته بود سرش رو دیگه نمیدید یا کلاهه سنگینیش رو از دست میداد . خلاصه که بعد از اینکه آماده شد و زیر اون ماسک دیده نشد . در خونه کوچیک زیر شیرونی ش رو بست و با اون دامن سیاه ژپون دارش که خش خش روی پله ها صدا میکرد رفت دم در تا سوار کالسکه شه و بره به درک .  مه همه جا رو گرفته بود . برای همین چهره ی کالسکه چی خیلی هم واضح نبود . میس شانزه لیزه توی کالسکه لم داده بود و از زیر ماسک و گریمش از پنجره به هوای نامتعادل اطراف چشم دوخته بود . صدای یورتمه ی اسب و تازیانه ی کالسکه چی حالش رو جا میاورد . دلش میخواست شلاق رو از کالسکه چی بخره . بد فکری هم نبود . به سکه های طلایی که توی کیسه اش انداخته بود نگاه کرد . خنده ی زشتی زد و سکه ها رو گذاشت سر جاش . سیگارش رو از توی کیف مخملش در آورد و روشنش کرد . دودش رو دایره کرد و فرستاد بیرون . به فکر کارهای بدی بود که باید حالش رو خوب میکرد . چرا همیشه این جور کارها خلا آدم ها رو پر میکنه . چیزهایی مثل تنایخ - برعکس کنید - ؟ فکر کرد بد نیست کالسکه چی رو برای یک شب اجاره کنه و با خودش ببره به بالماسکه !!! اما چیزی توی دلش میگفت نه .

همیشه از این جنس اعتماد کردن ها پشیمون شده بود . بالاخره به محل مورد نظر رسیدند . یاد مادام مارگو افتاد که همراه ندیمه اش نقاب به صورت به منطقه ی پایین شهر رفتند تا .... کالسکه چی در را باز کرد و دست میس را گرفت تا او را پیاده کند . میس سکه ها را گذاشت کف دست کالسکه چی و گفت :" همین جا منتظرم شو تا دو سه ساعت دیگه برمیگردم . باقی پولت هم واسه وقتی که برگشتم " کالسکه چی خندید . دندان های طلایش در تاریکی و مه برق زد . گفت :" چسم خانم " و با خنده ای که انگار از ته بخاری بلند بود میس را بدرقه کرد . میس علامت و حرف رمز را گفت و نگهبان خانه در را باز کرد . دلش میخواست در بوی افیون و باقی چیزها غرق شود و همه چیز را از یاد ببرد . اکثر کسانی که آن جا بودند نقاب به چهره داشتند . هر کدام جوری خاطرات را فراموش میکردند . مردی کنار شومینه ی بزرگ آن جا نشسته بود و کاغذی را در بطری الکل هم میزد و بعد کاغذ را میخورد . دختری روی تاب نشسته بود و خنده های وقیحانه سر میداد . روی کاناپه ی فنر در رفته ی آن جا چند زن مسن نشسته بودند و کلاه گیس هایشان را جا به جا میکردند . پیر مردی داشت پیانو میزد و بلند بلند ترانه ای میخواند که به هیچ زبانی نبود . بعد از پشت پیانو بلند شد و رفت روی کاناپه و ریش مصنوعی اش را در آورد و با پیر زن ها شروع کرد به خندیدن . میس رفت پشت پیانو نشست . یک آکورد خفن زد . یک لحظه همه ساکت شدند بعد دوباره حرف هایشان را از سر گرفتند . میس پاهایش را گذاشت روی کلاویه ی پیانو . گارسون با سینی پر از کثافت نزدیک میس شد . روی سینی همه چیز بود بارش  -برعکسش کن -. افیون . مواد . مواد منفجره . فشفشه . بستنی ...میس شانزه لیزه بی اینکه چیزی انتخاب کند کاغذ نوشته ای کف دست گارسون گذاشت . گارسون خندید و کاغذ نوشته را برد داد به دختری که روی تاب تکان میخورد . دختر کاغذ نوشته را خواند از تاب پایین آمد . رفت طرف میس و گفت : " بریم " همان لحظه پیر مرد خپل چشم چپولی وارد شد و شروع کرد به نواختن آکاردئون و همه رقصشان گرفت . دختر و میس شروع کردند به رقصیدن . حس تجربه ی جدید همیشه خوش آیند است . چیزی متفاوت از عادت های لوس روزمره . کشف کردن همیشه لذت بخش است . دختر عطر یاس به خودش زده بود و از زیز نقابش خوب میس را دید میزد .

میس در حین رقص پرسید :" چن سالته بچه ؟ " دختر گفت :" تو دوست داری چن سالم باشه ؟ " میس گفت :" اون قدر بزرگ شدی که بچه نه نه باز ی در نیاری ؟" دختر گفت :" آره چه جورم ." میس گفت :" نمیخوام نقابم رو در بیارم . حق نداری فضولی کنی . " دختر گفت :" منم در نمیارم . تو هم حق نداری فضولی کنی " میس وسط رقص یک سیلی زد به صورت دختر :"من تو رو اجاره میکنم پس به من دستور نده " بعد رفت و تا خر خره بارش - برعکس- خورد و دست دختر را گرفت و از میان برف ها گذشت و دختر را پرت کرد توی کالسکه . کالسکه چی میخندید . هی داد و اسب ها راه افتادند . میس گفت :" کالسکه چی هم بد نیست " دختر گفت :" کثافت ! " میس خندید . دست دختر را گرفت توی دستش و گردی را ریخت توی دست دختر . دختر بی اینکه چیزی بپرسد گرد را فرستاد توی بینی اش . وقتی به خانه ی میس رسیدند . میس کالسکه چی را هم اجاره کرد . سه تایی رفتند بالا . کاسکه چی به زبان نا آشنایی با دختر صحبت کرد . دو تایی خندیدند . کالسکه چی شلاق را بلند کرد و زد به تنه ی میس . میس شانزه لیزه شروع کرد به خندیدن . گفت :" یه بار دیگه " دختر تازیانه را از دست کالسکه چی گرفت . توی هوا چرخاندش . دامن چین دار بنفشش را کنار زد و سم پاهاش را نشان داد و تازیانه ی دیگری به میس زد . کالسکه چی هم سم داشت . میس فقط فکر کرد که :"هووووووووم.....چه تجربه ای ! "


 
comment نظرات ()