جزیره در کهکشان

 
شب یلدا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

امیدوارم سو ء تفاهم نشه ! من همیشه از مراسم آیینی - سنتی بیزار بودم،  چون هیچ وقت چیزی جز یک نمایش مضحک از اطرافیان ندیدم . گاهی فکر میکنم چرا مراسم هایی مثل عید نوروز ، شب یلدا ، چهار شنبه سوری ، سیزده به در ، تولدها ، عزاداری ها همیشه برای ما ایرانی ها تبدیل به محلی میشه برای اجرای شو و انجام نمایش های غیرمنتظره ، مثلا بنده مخالف صد در صد بازی با اوراق خواجه حافظ شیرازی هستم . چرا باید عده ای که سال تا سال حافظ را در گنجه پنهان کردن  برای رو نمایی و اظهار ایرانی بودن حافظ را روی ترمه انداخته ، بیخودی دور کرسی نشسته و هندونه  بخورند ؟ نه چرا ؟ به نظر من این مراسم که ریشه در رسوم و عادت و آیین  ما از عهد بوق داشته بیشتر دست مایه ی دور هم جمع شدن و مسخره بازی همگان هست تا اجرای اون آیین و مسلک . اصلا کسی که در این ایران زندگی میکنه  و هنوز از (مهر پرستی و تولد میترا ) چیزی نمیدونه خیلی بی جا میکنه میاد مراسم میگیره که تر بزنه به اون آیین . حالا باید دلمون خوش باشه که (ما باید قدر همینش رو هم بدونیم و گرنه ریشه ها نابود میشن ) نه آقا جون !!ریشه ها خیلی وقته که داغون شدن و از بین رفتن !ماها خیلی وقته فراموش کردیم چهارشنبه شوری باید از روی بته بپریم و قاشق زنی کنیم و فال گوش وایسیم الانه مد شده بمب بترکونیم و وسط کوچه برقصیم . این مسخره بازی ها هیچ ربطی به آیین نداره جانم . این ها اداست . همیشه همین ضعف ها بد جور به آدمی مثل من فشار میاره . چرا باید برای دور هم جمع شدن بهانه پیدا کرد ؟ اون دور همیی که آدم براش بخواد بهانه جور کنه به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره . اون دوست داشتن نیست . رفع تکلیفه . حالا زمستون اومده ؟ آخی . سلام زمستون . چه زود اومدی ؟ امسال چه بد گذشت . چقد رمرگ و میر داشتیم . چه سال سردی بود . بهار و تابستون و پاییز و زمستونش سرد بود . حالا فصل آخر رو داریم ورق میزنیم . هنوز همون آدم هاییم بی اینکه یه کوچولو عوض شده باشیم .

دلم میخواد برای اینکه عذاب وجدان نگیرم . کرسی رو بذارم و روش هم هندونه و انار و حافظ بذارم و یه شمع روشن کنم و به شمع بگم آهای آقا شمعه بسوز تا من برم شیطونی و بیام . برم بیرون . زیر بارش برف وایسم و یه آهو بدزدم و با خودم بیارم توی کلبه ام . بشینیم کنار شومینه و به صدای ترق ترق سوختن چوب توی شومینه گوش کنیم و من برای آهو هندونه بیارم تعارف کنم و اونم همه رو از دستم میقاپه و میخوره و پوستش رو میندازه توی شومینه . من حافظ باز میکنم یه شعری میاد که دوست ندارم . همه اش آیه یاسه ! حافظ رو میبندم و انار های دون شده رو میخورم و یه سیگار روشن میکنم اون هم از نوع فیلتر پلاس که به قول دوستم یه پا  اکسیژنه . پک های عمیق میزنم و پاهای سردم رو زیر کرسی گرم میبرم . بارش - بر عکسش کن - رو بر میدارم و جرعه جرعه میریزونم توی حلقومم . چشمام چپ میشه و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم . آهو میاد کنارم . نگام که میکنه انگار یه جا دیدمش . نکنه راسته که تناسخ وجود داره ؟؟ اتفاقا دیشب داشتم یه بخش های  دیگه ی کتاب جهان هولوگرافیک رو میخوندم . انگار راسته که تناسخ وجود داره خیلی اتفاقی هم داستان میلارپا ی اریک امانوئل اشمیت رو خوندم . اون هم همین نظر رو داره . آره آره من انگار قبلا متولد شدم . جاهایی بودم ....با کسایی بودم که خیلی زیاد دوستشون دارم و میشناسمشون ....مطمئنم که قبلا دیدمشون ... اون جاها رو ..اون آدم ها رو ...اون عکس ها رو .... اون صداها رو شنیدم ....جذبش شدم ... نمیدونم چرا انتخاب کردم توی قالب اینی باشم که الانم ؟!

خودشه من و آهو قبلا همدیگه رو دیدیم ..  انگار اونم من رو میشناسه . حشر و نشر کردن با حیونو ها از بعضی آدم ها - بلا نسبت - خیلی بهتره . آهو رو میگیرم توی بغلم و بهش میگم اگه قراره روی آفتاب رو نبینیم اگه قراره هوا سرد بشه و امشب طولانی ترین شب سال باشه خودم برات خورشید میشم و رازیانه میخورم و برات طلوع میکنم تا تو ببینی که همه ی آدم ها بد نیستن و میشه بین آدم ها و حیون ها عین توی افسانه ها اتصالی به وجود بیاد . عین افسانه های یونان باستان..مثل مینوتار ، مثل سانتور (کنتاوروس) ، مثل پری دریایی خودمون مثل شیر بالدار خودمون و ... شاید از من و آهو هم موجود قابل توجهی پیدا بشه . به هر حال شب طولانی سال آدم باید کار به یاد موندنیی انجام بده :)


 
comment نظرات ()