جزیره در کهکشان

 
شینبل
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

میس شانزه لیزه دقیقا داره با تو حرف میزنه . آره با خود تو . تعجب نکن وقتی پا میشی میای توی جزیره باید پی همه چیز رو به تنت بمالی . دستت رو بده به من . میخوام ببرمت یه جای عجیب و شگفت انگیز . نترس دستت رو بده به من نمیخورمت که .. گازت هم نمیگیرم . برای اینکه آمبیانس هم درست از آب در بیاد بهتره این آهنگ رو که نمیگم چیه رو همزمان گوش کنی تا کیفور شی جونم (میتونی روش رایت کلیک کنی /بعدsave target as رو بزنی /آأرس بدی و بهد خیلی راحت open with کنی بعد هم منو دعا کنی ) . خب . خوبه دستت رو بده به من . میخوام ببرمت توی ذهنم . توی دالان های مازی شکل پیچ وا پیچ ذهنم . اون جاهایی که زمانی فکر میکردم زندگی زیر پام جریان داره و داره من رو پیش میبره به سرنوشت . خب قبلش بگم من آدم جاه طلب و کله خری ام . ریسک پذیرم و نقطه ضعفم یکی دو تا نیست برای همین دچار بیماری مانیک دپرسیو شدم . دستت رو محکم بده به من . بیا خجالت نکش ، میخوام جفتمون رو هیپنوتیزم کنم . این جا هیچ خبری از آقای خواستگار دکتر مقیم آلمان یا کاپیتان خوشگل عاشق من نیست ، این جا خبری از اون یارو ویالونیست ارکستر سمفونیک که حاضره برام تا آخر عمرش صبر کنه نیست . این جا خبری از اون یارو مترجمه که از زیبایی به جانی دپ میگفت برو بوق بزن نیست ، همون یارو که به خاطر من میس شانزه لیزه مست پاتیل توی پمپ بزنین ولنجک رنگش سرخ شده بود و داشت لق میزد و میخواست میس رو بکشه که دوستش نداره همون مجنون الکلی که حقیقتا عاشق بود ، عاشق میس این جا فقط خبر از ذهن میسه و لاغیر . با من بیا . از من نترس گازت نمیگیرم . من دراکولا نیستم . برای اینکه کیفورت کنم چک نمیزنم به صورتت و با کتک زدنت لذت نمبرم . گوش کن چه اشکال داره شاید دیگه همچین فرصتی پیش نیاد . به هر حال منم دیونه باز یهای خودم رو دارم . میبینم که من و میس داریم با هم قاطی میشیم . نه . این درست نیست . این مال توهمه . الان از هیچ چیز نمیترسم . شاید همه ی این حالت هام مال اینه که دیشب خیلی ناراحت بودم -همه میدونیم دیگه چرا -  و من همیشه موقع ناراحتی خودم رو چپ و راست میکنم . میس شانزه لیزه داره تو رو سحر میکنه . میخواد ببرتت به اون شب برفی . نیم متری برف باریده بود .هوا یخ زده بود و بازدمت توی هوا منجمد میموند . میس شانزه لیزه بعد از چک کردن همه چیز سی دی آلبانو رو گذاشت توی دستگاه و صداش رو کم کرد . از روی لباس خواب چین چین حریرش که حاشیه اش پشمی بود و حلقه های دور بازوش قد فیل بود و چین حریرش تا مچ پاش میومد یه رب دو شامبر قرمز پوشید و با دو لیوان یخ خالی از بالکن رفت پایین . از راهروی تنگ و ترش گذشت . پاهاش یخ زدند و نصف لباسش خیس برف شدند . اما خونی که توی رگ هاش بود بوی رازیانه میداد و داشت از تمنا آتیش میگرفت و این تمنا فقط از روی عشق بود . دم میله های در ایستاد . میس شانزه لیزه پیش خودش گفت :" توی این برف این موقع چه جوری میخواد بیاد ؟ " یه هو یه تاکسی که پراید بود به زور سر بالایی خیابون اصلی رو اومد پایین و شینبل از توش پیاده شد . چشم های میس شانزه لیزه داشت از حدقه در میومد . شینبل از روی برف های نرم بالا پایین میپرید . میس لبخند زد و در رو باز کرد . هیچ وقت سلام نمیداد ...عادت داشت در رو که بست و خیالش راحت شد برگرده و بازوهای خاک گرفته اش رو باز کنه . آره . برگشت . شینبل همیشه توی راهرو منتظرش میشد . میس از میان انبوده برگ هایی که روشون برف ریخته بود و هر از گاهی از کاج های بلندش برف سنگینی میکرد و میریخت پایین عبور میکرد و به راهرو که میرسید  توی حفره ی بازوهاش شینبل جا میگرفت . دست شینبل همیشه یه چیزی بود عطری که کادو پیچ شده بود یا پاستیل و قاقالی لی ...گاهی هم آب میوه و مکملش که همه میدونن چیه . دو نفری از روی زمین لیز عبور کردند و رفتند زیر بالکن  . لیوان ها پر شد و مالبرو ها روشن شد و ل ب ها ازش آتیش بیرون میزد . بعد هم مرحله ی پرواز دو نفری کنار آلبانو بود که پروازی تکرار نشدنی بود و هر بار خلاقیت های مخصوص خودش رو داشت . طوری بود که شب جرآت نمیکرد تموم شده . اما بالاخره میس  شانزه لیزه کره ی زمین رو تکون داد و شینبل رو بدرقه کرد . تاکسی هنوز سر جاش وای ساده بود و راننده توش خوابش برده بود . میس شانزه لیزه . لبخند به لب بعد از رفت و روبی مختصر میرفت زیر پتو و تلفن رو میگرفت دستش و تا صبح از صدایی که همیشه دوستش داشت جدا نمیشد . هی بیدار شد . دستم رو ول کن . این قدر ساده لوحی که هر چی بهت بگم باور میکنی . همه اش دروغ بود .


 
comment نظرات ()