جزیره در کهکشان

 
از فرهاد ناظرزاده کرمانی تا اهمیت یک دلبستگی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

اون شب وقتی داستان (میس شانزه لیزه و لوبیای سحرآمیز ) رو این جا نوشتم...دلم خواست دوباره برم سروقت فیلم هام ...مالنا رو برداشتم که دوباره ببینم...شاید میخواستم حس جک به میس شانزه لیزه رو در فیلم (مالنا ) -اثر جوزپه تورناتوره- پیدا کنم....در درس های شخصیت شناسیی که توی دانشگاه گذروندیم مراحل رشد شخصیت از دیدگاه فروید و یونگ  رو بررسی کردیم....برای همین کتاب هایی که اون زمان میخوندم تمام شخصیت های داستانیش رو تجزیه کرده بودم و مثلا گوشه ی کتاب نوشتم این آدم به دلیل اینکه در مرحله ی دهانی دچار فلان مسئله شده حالا که پنجاه سالش است این کار را انجام میدهد...تصاویر فیلم رو کاملا یادم بود.اما دیدن دوباره اش حوصله ام رو سر نبردوحس کنجکاوی پسر بچه ها به مالنا...صف کشیدن برای او...انتظار کشیدن برای دیدن او و کشف خودشون خیلی برام جالب بود...شاید دقیقا به همین دلیل این حس ها ی  توی فیلم رو درست  میدونم چون خودم از بچگی عاشق دایی و پسر دایی مامان و همه ی قوم و خویش میشدم ( مثلا وقتی ١٢ سالم بود و یکیشون ازدواج کرد من کلی غصه خوردم و گریه کردم و همیشه با دیدن هر فیلمی خودم و طرف مربوطه رو جای شخصیت های اصلیش میذاشتم....یا مثلا فکر میکردم یارو هملته)....انتهای فیلم با جمله هایی تموم میشه که به  شدت به درستیش معتقدم...جایی که پسر دوچرخه سواری میکنه و رو به جلو میره در حالیکه سرش رو عقب چرخونده و به مالنا نگاه میکنه ...جمله ای با این مضمون که   :" بعدها زن های  زیادی اومدن توی زندگیم و همه ازم خواستن و قول گرفتن که دیگه فراموششون نکنم و من هم گفتم باشه و لی  همه رو فراموششون کردم تنها کسی که فراموش نکردم یک نفر بود.کسی که هیچ وقت ازم نخواست فراموشش نکنم.ما لنا ".خب دقیقا بازی زندگی همین جوریه.دنیای وارونه اس....

***

توی دانشگاه وقتی استاد یا بهتره بگم دکتر -الانم پرفسور- فرهاد ناظر زاده ی کرمانی میومد هیچ وقت نمیدونستیم که داریم درس مرس هامون رو با کی میگذروندیم....خب اون موقع ماشالله همه دکتر بودندنیشخند...دکتر فرزان سجودی...دکترفرشید ابراهیمیان ...دکتر نغمه ثمینی...دکتر و پروفسور کامیابی مسک (معروف به کرگدن) و ....برای همین وقتی فرهاد ناظرزاده ی کرمانی میومد...ما هم فکر میکردیم  خب اینم مثل بقیه یه دکتره ....معمولا ساعت های ٣ تا ۵ باهاش کلاس داشتیم و همه خمیازه کشان بعد از یک روز شلوغ توی پلاتو ی دانشکده و توی سر هم زدن و داستان و طرح آوردن و جزوه نوشتن و ناهار خوردن و پشت سرش چایی و سیگار...جملگی خمیازه کشون میومدیم سر کلاس و استاد که همیشه دیر میومد با دیر کردنش موجبات شادی ما رو فراهم می ساخت...این طور که خب حالا دیر میاد دو تا چیز هم روی تخته مینویسه میره ...حاضر غایب هم که نداریم....آخ جون....اول و آخرش (براکت) رو باید بخونیم و تمام.میشد ساعت  چهار و نیم که ناگهان حضورش -وقتی که از در وارد میشد- نفس ها رو توی سینه حبس میکرد...استاد یک کیف داشت مثل کیف (مری پاپینس).من همیشه پیش خودم فکر میکردم...خدای من  آخه این توی این کیف به این گندگی چی گذاشته؟....همیشه کت و شلوار شیک میپوشید و صدای بی نظیرش که فقط و فقط خاص خودشه توی کلاس طنین مینداخت...همون نیم ساعت کافی بود تا ما درسمون رو یاد بگیریم....به جرات میگم هنوز اون نیم ساعت ها رو یاد نگرفتیم چون توش عمیق نشدیم...استاد یک رو ز  میخواست همین طور که زود اومده بود زود هم بره...و گفت داره میره کنفرانس (نیچه)یه جایی توی خیابون گاندی....من که از قبل از دانشگاه توی بحر (چنین گفت زردشت) بودم جمع و جور کردم و با استاد یه دربستی گرفتیم و رفتیم او ن جا....ایشون سخنرانی داشت و توی ماشین داشت جزوه هاشو نگاه میکرد...پیش خودم گفتم :" چه جذابه !" و بود...توی همون سن و سال کلی کشته و مرده داشت توی هر دانشگاه...اما رقیب اصلی مژهاو دکتر فرشید ابراهیمیان (به لحاظ تیپ و برخورد با جزوه و تدریس) همیشه سایه ی فرهاد رو با تیر میزد...برای همین همیشه یه ادکلن توی کیف دکتر فرشید بود که همه جا به کار میبرد...حتی اگه توی کلاس بوی عرق و پیاز سرخ کرده و باد ول داده و سیگار میومد...ادکلنش رو در میاورد و پیس پیس توی فضای کلاس میزد و ما رو به خفگی بیشتری مینداخت....بگذریم....من از اون روز کنفرانس بود که با نیچه درست و حسابی آشنا شدم و فهمیدم از در جلسه که بخوام بیرون برم باید بدوم برم آرتور شوپنهاور رو بشناسم و واگنر رو هم باید بیشتر بشناسم...بدونم چرا نیچه هم از واگنر تاثیر گرفته  و هم توی دهنش زده..؟..و رفتم دنبال (زایش تراژدی)....و استاد فرهاد ناظر زاده ی کرمانی همه ی این ها رو مدیون تو ام...حالا که این همه حرف زدم دلیلش این بو د که در ایران تئاتر خوندم استاد داره برای واژه ها برابر نهاد هایی میسازه و میخواد بفرسته بازار...یاد اون روزهای دانشگاه افتادم که از این برابر نهاد ها چقدر میخندیدیم...مثلا کمدی-تراژدی تبدیل میشد به سوگ-مضحکه...(حالا این رو هم داشته باشید که سر کلاس های جناب قادری همین مضحکه با کمدی زمین تا آسمون فرق داشت )!

 

و چه همزمانیی....اون روز جایی خوندم که نیچه گفته

  :" اهمیت یک دلبستگی به شدت آن نیست بلکه به مدت آن است "

 

خود دانی .

http://natali123.persianblog.ir/post/114

این لینک واسه کساییه که بدونن آدم حسابی بودن به تبلیغات راه انداختن واسه خود و معرکه گیری نیست به سواد و تواضعه.

http://www.dramatic.ir/Default.aspx?page=1264&section=litem&id=87629

http://natali123.persianblog.ir/post/114

 


 
comment نظرات ()