جزیره در کهکشان

 
یه شب سر ساعت دوازده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
 

مکان: اتاق زیر شیروانی  ،   زمان : 3 نیمه شب

میس شانزه لیزه هیچ وقت آن طورها که تو فکر میکردی نبود ، برای اینکه به زندگی سرد و بی فروغ و بی نورش ، جرقه و رعد و برقی بدهد ، رفت و قهوه جوش را گذاشت روی اجاق نیمه خرابش و شروع کرد به دندان قروچه . پنجره ی سقف اریب وار اتاقش رانیمه باز گذاشته بود پس برای همین سوز گدا کش، خودش را ول میداد توی اتاق .. صدای چرخ چرق سوختن چوب های شومینه بلند بود و انگاری شعله های شومینه با سوز بی پدری که توی اتاق میدوید سر جنگ داشتند و با هم ستیز میکردند . قهوه هنوز به جوش نیامده بود که (طرف) آمد . پنجره را خودش باز کرد و مثل عقابی فضای خانه را متصرف شد . میس شانزه لیزه بی اینکه نگاهش کند و حرفی بزند همچنان چشم دوخته بود به قهوه . طرف که یک تیغ سیاه پوشیده بود داشت پنجره را قفل میکرد و کرکره ی چوب فندقی اش را میبست . میس شانزه لیزه از کنار اجاق گرد قجری را برداشت و ریخت توی قهوه . طرف که کرکره را کشیده بود پوزخندی زد و از پشت نزدیک میس شانزه لیزه شد . میس قهوه را ریخت توی فنجان چینی و با سینی مسی برگشت طرف طرف . طرف مثل دیواری جلو رویش بود . از حنجره اش صدای غیر آدمی زاده ای بلند شد . میس گفت : " برو بشین برات قهوه درست کردم میخوام امشب فالت رو بگیرم . " طرف با ناخن های بلندش که مثل قاشقی بودند خودش سینی را از دستان میس گرفت و دندانش را نشان میس داد و خنده ای کرد . میس گفت :" گشنته هان ؟" طرف گفت :" خودت میدونی داری چه سئوال مسخره ای میکنی ؟ چرا پنجره رو باز گذاشته بودی ؟ خواستی بیام که اومدم .این توئی که گشنه ای ؟" میس شانزه لیزه با آن لباس قرمزش ایستاد کنار شومینه و دندان هایش را نشان طرف داد . گفت :" من مثل تو دراکولا نیستم نگاه ." طرف که همان دراکولا بود قهوه را گرفت دستش و گفت :" تو یه موجود ازلی هستی که من هیچ جور نمیتونم بکشمت .خون تو مزه ی خون خفاش های دوره ی ناپلئون رو میده مثل شراب میمونه و بوی اف ی ون میده . " میس شانزه لیزه گفت :" گم شو " مشعلش را فروزاند و دودش را در فضای نارنجی- قرمز اتاق پوف کرد . دراکولا که چشمانش میدرخشید پرسید :" خیلی عصبی هستی ! " میس شانزه لیزه گفت :" دیگه دوستت ندارم ." دراکولا فنجانش را خالی کرد توی شومینه و دست میس را گرفت و ....////....میس گفت :" گم شو " دراکولا با دندان های تیزش به گردن میس نزدیک شد و شروع کرد به جویدنش . همین جور که خون از گلوی میس میزد بیرون نجوا کنان گفت :" حق نداشتی منو این همه منتظر بذاری ...  حق نداشتی " بعد اشک هایش سرازیر شد . دراکولا که همه ی دندان هایش قرمز شده بود گفت :" میخوام مزه اش زیر زبونم بمونه . میخوام تو آخری باشی .اولی بودن خوب نیست زود فراموش میشه ...." میس گردنش را خم کرد و دستانش را چنگ زد با صدای بی جانش گفت :" اگه لیاقتش رو داشتی بهت بگن دراکولا تا حالا منو کشته بودی ، تو یه دراکولای لعنتی مهربونی تو به درد من نمیخوری گم شو یا منو بکش ." دراکولا که مثل برف سفید بود و موهای کم پشت نرمش به خون آغشته شده بود از میس فاصله گرفت و گفت :" نه تو حالت خوب نیست اگه حات خوب بود میفهمیدی داری با کی این طوری حرف میزنی" میس شانزه لیزه که چشمانش خمار بود و دو دو میزد گفت :" چرا منو زنده میذاری چرا ؟ "دراکولا دست هایش را به هم مالید و ناخن هایش تلق تلق به هم خورد گفت :" به همون دلیل که تو توی قهوه ات سم میریزی تا منو بکشی تو هم عرضه اش رو نداشتی....خب حالا کی قوی تره ؟" میس شانزه لیزه گفت :" تو یه دراکولا نیستی تو یه راسویی. دراکولا شب ساعت دوازده میاد نه سه نصفه شب ." دراکولا کت فراکش را در آورد و انداخت روی زمین و گفت :" میخوام عاشقت کنم،آخ جون منتظرم موندی ؟ داری میمیری برام ؟" میس شانزه لیزه گفت :" اگه بخوام هم واسه تو نمیمیرم مسخره اون دندون ها و ناخن مصنوعی هات رو در بیار حوصله ام رو داری سر میبری مگه این جا بالماسکه است ! من یه دراکولای واقی میخوام .... میدونم بالاخره یه شب میاد . "یه شب سر ساعت دوازده.

 


 
comment نظرات ()