جزیره در کهکشان

 
یک نفر من - یک دنیا تو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
 

داری توی طهرون زندگی میکنی ، همه چیز سر جاشه ، کافه نادری ، توی همون خیابون جمهوریه ، تلفن سکه ایش سر جاشه ، تلفنی که معلوم نیست چند نفر باهاش به دوست هاشون و دشمن هاشون زنگ زدن ، چند نفر زنگ زدن و حرف نزدن . داری توی تهرون قد میکشی ، بزرگ میشی ، شیرنی فرانسه سر جاشه تو خیابون انقلاب ، فرقی که با قبلا ها کرده اینه که دیگه نمیتونی توش سیگار بکشی و توی اون ماگ ها نسکافه ی دلچسب داغ بخوری و منتظر یه روز کاری و شیطنت بازی باشی و سیگار بکشی ، باید فقط توی لیوان کاغذی قهوه و نسکافه بخوری و از پشت شیشه ش به بیرون و عابرها زل بزنی و سیگارت رو توی کوچه بکشی ، داری توی تهرون نفس میکشی ، لای همین اتوبوس ها ، ریه ات رو داری با سرب میسوزونی ، به بوش عادت کردی ، همه چیز سر جاشه جز تو . داری توی  تهرون راه میری ، سوار مترو میشی ، توی خیابون هاش به جرم نداشتن معاینه فنی جریمه میشی ، همه سر جاشونن حتی چراغ های راهنما، حتی ورود ممنوع ها و یک طرفه ها ، این فقط تویی که سر جات نیستی ، داری توی تهرون به اینترنت وصل میشی و یه تابلوی تصویر سازی میبینی عین یکی از کارهای خودته و میگی ای بابا دنیا واقعا چقدر کوچیکه! مثل نقاشی های من ، مثل نقاشی های تو . داری سوار مترو میشی ، خیلی وقته که سوار مترو نشدی ، پله برقی هاش رو دوست داری ، دلت میخواد یه فیلم جنایی بازی کنی و از روی این پله برقی ها بدویی مثل فیلم سامورایی خودت رو پنهون کنی و توی دلت بخندی ، میشینی توی مترو ، خیلی شلوغه ...یه کم که راه میفته یه هو میبینی یه اتفاقی میفته که قبلا ها ندیده بودیش ، خانمی از توی کیسه شیرنی میگیره جلوت و میگه شیرنی بدم ؟ توی خر فکر میکنی نذری داره تعارف میکنه میگی نه . بعد میبینی یکی دیگه لباس داره میفروشه ، اون یکی داره صابون هایی رو که از لب مرز آورده میفروشه و میگه الا و بلا مال من اصله همین جا بخر حالش رو ببر ! از تعجب شاخ در میاری ...آخه چند وقتی شده توی همین تهرون سوار اتوبوس که میشی یه هو یه آقایونی میان و سفره ی نسوز درجه یک با قیمت ارزون میفروشن ، یکی رو میبینی داره چسب زخم میفروشه . اشک توی چشمات حلقه میزنه ، وقتی به صد تومنی ریزه میزه ای که کف دستت داره چشمک میزنه نیگاه میکنی میگی وای وای چقدر همه چیز عوض شده . پله ها برقی شدن . سکه ها کوچیک شدن . کارها متحرک شدن . آدم ها چقدر از هم دور شدن . توی این دنیلای لاکردار. راه میری . خودت رو توی سیاهی ویترین مغازه ها میبینی و دست به کلاهت میزنی و میگی چقدر عوض شدی . چند وقته خودت رو توی آینه ندیدی؟ یه نیگاه کن همه ی دور و برت شده  (تو ) و خودت نیستی . همه جا ، جای خالی یه نفره ، همه جا حتی توی قبرستون ، حتی توی هواپیما ،‌حتی توی موبایلت ، حتی توی ته فنجون قهوه ت ،‌دنیا شده تو و تو شدی هیچی . اما همه چی سر جاشه ، برج شهرمون سر جاشه ، دانشگاه سر جاشه ، بانک تجارت سر جاشه ،‌اون درخت سرو سر جاشه ، سوختگی های من سر جاشه ، ایستگاه های مترو ، کلاویه های پیانو ، بطری های سبز رنگ ، پمپ بنزین ولنجک ، فرودگاه سر جاشه ، کلاه خلبانی تو سر جاشه ، روی سرت ، ستاره ها هم توی آسمون سر جاشونن واسه همین با دیدن هر چیزی یادت تازه میشه ، هر کله ی کچلی رو میبینی یادت تازه میشه ، قلب خان بابا سر جاشه ، کارخونه که میبینی یاد کویر میفتی کارخونه سر جاشه ، چقدر همه جا یاد این و اونی . کی یاد خودتی ؟ جاده چالوس سر جاشه . تو سر جاتی . من کجام ؟ نقاشی های روی دیوار خونه ی بابابزرگ سر جاشه . راهرو ی خاطره ها سر جاشه ، مزه ی باقالی پلو سر جاشه، بوی قورمه سبزی سر جاشه، قرارامون اما .....نه . مدرسه رازی سر جاشه ، طلا از ایران رفته ، هنوز عاشقشم ، هنوز دوستش دارم . ستون های مدرسه رازی سر جاشه . همه جا طلا  همه جا خاطره همه جا تو . پس من کجا ؟همیشه همین طوره . یک نفر من - یک دنیا تو. 


 
comment نظرات ()