جزیره در کهکشان

 
مونالیزای شانزه لیزه ای
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
 

میس شانزه لیزه ، روی صندلی عسلی کنار خیابان نشسته بود و با نگاه عاقل اندر سفیهی به آقای نقاش که بالا سرش نشسته بود و عدلیه میخواند نگاه میکرد ، مرد که جزو نقاش های خیابانی محسوب میشد و همچین هم مقام شامخی نداشت خیلی از خودش و کارهایش و هنر کشف نشده اش تعریف و تمجید میکرد، کلاه سوراخش را عقب و جلو میگذاشت و با دست های رنگ روغنی اش سیبیل حنایی رنگش را میچلاند و از نفرینی که به هنرمندان شده حرف میزد و در آخر به میس پیشنهاد داد که برایش مدل شود . مرد نقاش همین جور که داشت کاریکاتور میس را با رنگ روغن آبی جلا میداد و چشمهایش برق میزد بی اینکه به میس نگاه کند پرسید :" نظرت چیه ؟ تو میشی مونالیزای من ...مونالیزای شانزه لیزه ...من پول خوبی بهت میدم ...هان ؟" میس از روی صندلی بلند شد و دستمال گردنش را محکم کرد و گفت :" اگر اول پولش رو میدی حرفی نیست ! " مرد که دماغ بزرگی داشت که انگار لانه ی زنبور ها رویش ساخته شده بود تا مردم را بخنداند با آن دماغ به میس نگاه کرد و گفت :" واقعا؟"  و دماغش چند بار لرزید مثل ژله . میس از کوره در رفت و گفت :" برو بابا تو این کاره نیستی تف هم کف دستت نمی اندازم اینه کاریکاتور من ؟ فک من این شکلیه ...لب هام ...خدایا!" میس زد به چاک و مرد نقاش در حالی که با رنگ روغن قرمز پشت کاریکاتور آدرس آتلیه اش را مینوشت بدو به سمت میس رفت  و به هر زور و ضربی بود کاریکاتور را دست میس داد . یک شب که میس ذهنش حسابی سرگرم بافتن هذیان بود و همسایه ها رفته بودند تعطیلات فکر کرد بد جوری دلش میخواهد برود پیش مرد نقاش چون به ماجراجویی اش می ارزید . برای همین یک کلاه بابانوئل روی سرش گذاشت و دامن هفت طبقه ی اسپانیایی اش را پوشید و موهایش را از دو طرف گیس بافت و رهسپار آتلیه شد .آتلیه ته دنیا بود ، هیچ کس توی خیابان های یخ زده نبود تا درپیدا کردنآدرس آتلیه کمکش کند . فکر کرد توی این محله ی بی در و پیکر ممکن است ماجراجوییهای خفنی برایش پیش بیاید تا هیجان زده اش کند اما محض رضای خدا یک موش هم توی خیابان نبود تا او ازش بترسد ، دراکولاها هم رفته بودند تعطیلات . بالاخره به کلبه خرابه رسید . جایی که نم و نمور بود و طوسی و آبی و بوی قارچ ازش بلند بود نزدیک تر که میشدی بوی نفت و تربانتین . در باز بود و پیر مرد اسقاط با آن دماغش و موهای زرد ش که شبیه لیف های وطنی خودمان بود با قلموی بزرگی به اندازه ی یک جارو منتظر ایستاده بود . گفت :" مونالیزای من ...میدونستم میای ...بیا تو ." میس شانزه لیزه که با حرکات باله پرواز کنان پشت پاویون آتلیه میرفت توی هوا سوت میزد و به ریش موهای زرد مرد میخندید . البسه را جملگی کند و بی اینکه اجازه دهد نقاش به او فرم بدهد ، رفت و یک سطل رنگ طلایی پر از اکلیل را خالی کرد روی تنش و شروع کرد به به هم ریختن آتلیه . مرد با آن دماغش که تو گویی هر لحظه ممکن بود کنده شود دنبال مونالیزایش میدوید و مثل سگ پشیمان بود که همچین کسی را دعوت کرده  .میس شانزه لیزه در حالی که رنگ لجنی را به در و دیوار میزد گفت :" نقاش ها که از کثافت کاری خوششون میاد . فرم بهتر است یا محتوا ؟ بدو بیا دنبال من پیزوری ..."پیرمرد اسقاط جاروی قلمویی اش را پرت کرد سمت میس شانزه لیزه و میس در جا خشک شد . مرد بوم را کشید جلو و از حالت مجسمه مانند او نقش کشید . مرد نقاش نمیدانست که میس توی ذهنش نقشه ی بریدن بینی لانه زنبوری او رامیکشد برای همین مدام میگفت :" مونالیزای من ...مونالیزای من ..." کار که تمام شد . میس مثل کوزه ی گلیی که بشود بهش شکل بخشید تکان خورد و گردنش را شکاند و گفت . اگر ازتابلو بدم بیاد دماغت رو میبرم . نقاش گفت :" دماغ من چه کار بدی کرده ؟" میس گفت :" زیادی بزرگه ....زیادی لوست کرده ...من میخوام کسیکه مونالیزای میس شانزه لیزه ای رو کشیده یه فرقی با دیگران داشته باشه اونم اینه که دماغ نداشته باشه ." مرد سکه ها را پرت کرد طرف میس . میس دید سکه ها چسبید به تنش . خندید و گفت  مطمئنم اگه دماغت رو بکنم راحت میشی . از توش کلی زنبور میزنه بیرون حالا ببین . نقاش اوضاع را پس معرکه دید و زد به چاک اما دید ناگهان میس روی قلم موی جارویی اش عین مری پاپینز نشسته و با یک کاتر دنبال او تو ی خیابان های شانزه لیزه میگردد و پرواز میکند و میخندد . از تن میس اکلیل روی سنگفرش خیابان میریخت . بلند بلند میخندید و سر آخر دماغ نقاش را برید و از توی دماغش یک کندوی عسل و صدها زنبور خلاص شد . فردایش نقاش به صورتش نقاب زد و تابلوی مونالیزای شانزه لیزه ای اش را به ثروتمندترین کلکسیونر پاریس فروخت و با پولش دور دنیا را گشت و هیچ وقت دماغش را عمل نکرد و آدرس میس را پیدا هم نیافت .


 
comment نظرات ()