جزیره در کهکشان

 
تجریش یا تکزاس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
 

متاسفم !

اگر بخوام صادق باشم و همه چیز رو عین بچه ی آدم ، از سیر تا پیاز تعریف کنم باید بگم  از اون جایی که سرم درد میکنه واسه ماجراجویی و (دیدن) ، و اساسا از کنار اتفاقات اطرافم به سادگی یک پیشی نمیگذرم !!! دیدن تصاویری که در میدان تجریش مو به تنم سیخ کرد و شاخ در سرم در آورد و انگشت به دهانم گذاشت ، حسابی کفری و کلافه ام کرد طوری که برای اولین بار توی خیابان معرکه گیری کردم و از بقال و چقال پرس و جو کردم و الان افسوس میخورم که چرا ضبط و دوربینم همراهم نبود تا از لجنزار مشاهده شده یادگاری جانانه ای بگیرم و تنگ باقی فاضلاب بگذارم .

متاسفم !

قبل از غروب آفتاب بود . به کفایت (تابلو) بودم .از راه دوری بر میگشتم ، موهای بادمجونی م رو که فر سیم تلفنی کرده بودم دورم ریخته بودم و شال زرد قناریم سرم بود، یه سارافن سورمه ای با یه ژاکت سورمه ای بلند که بیشتر مثل عبا بود ، تنم بود . چکمه و کیفم قهوه ای سوخته بود و مداد چشم سورمه ای رنگم بیش از حد از خط خارج شده بود و مشخص بود این ژولیدگی دلیلش خستگی بیدار شدن صبحگاهیه که من بهش عادت ندارم . با یکی از دوستام میدون تجریش رسیدیم و داشتیم آروم قدم میزدیم . دقیقا رو به روی امام زاده صالح که ترمیناله و کنار اون ترمیناله یه پارکینگه و کنارش یه کوچه ی یه طرفه اس ، صدای شلنگ تخته انداختن رودخونه رو شنیدم . به دوستم گفتم بیا بریم ببینیم آب رودخونه کم شده یا زیاد ! رفتیم . قبل از رسیدن به اون جا دود سیاهی توی هوا پیچ میخورد . فکر کردم دارن آشغال ها رو آتیش میزنن . با عجله رفتم نزدیک پل تا ببینم این دود چیه . زیر پل عده ای رو دیدم که دارن کارتون آتیش میزنن . مدتی به آتیش خیره شدم و یاد خاطره ی تلخ ١٧ فروردین خودم افتادم . دوستم دستم رو گرفت ، ترسیده بودم . بعد که دقت کردم دیدم زیر پل چند عدد آدم مشکوک در حال رفت و آمد و خرید و فروش مواد هستند . دوستم گفت بیا بریم این جا وای نستا مگه نمیبینی دارن چی کار میکنن ...میان دنبالمون میکشنمون ها ...گفتم تو برو من میخوام ببینم مگه توی روز روشن میشه این قدر راحت...........

دیدم به مرور رفت و آمد ها زیاد شد . جا به جا شدم و نزدیک تر رفتم . چند نفر لنگ لنگان و خمار اومدند . چیزی از لای دیوار برداشتند و با هم حرف زدند . با چشمان از حدقه در اومده داشتم نگاشون میکردم . دیدم زیر پل کارتون خواب های زیادی مثل مور و ملخ کنار هم دراز به دراز افتادند و دارن با وا    فو       ر   بعله ....نزدیک تر رفتم . دو سه نفرشون به من خندیدند . موهای سیم تلفنی م توی هوا پیچ میخورد و توی دهنم خشکم رفت. آب دهنم رو قورت دادم  . بعد دست به سینه  شدم سرم رو بالا گرفتم تا فکر نکنن ترسیدم . چند قدم نزدیک تر شدم . دیدم دو سه نفر دارن برا ی هم ، توی دست هم ، سرنگ میزنن و روی زانو هاشون ویبره شدن .هنوز هوا روشن بود . مردم از کنارم رد میشدن و انگار نمیدیدن داره چه اتفاقی میفته.... دو سه تا پسر که ظاهرشون پولدار میومد مثل زور گیر ها اومدند، ساقی شون کف دستشون یه چیزی گذاشت و اونا رفتند . غروب تر که میشد ، صدای اذان که میومد شلوغ تر میشد . فهمیدم مخصوصا کارتون ها رو آتیش زدن که بوی موادشون نپیچه . دو قدم جلو تر چند تا ماشین پلیص وایساده بود . من ماتم برده بود . چه پارادکسی ! بعد به رودخونه نگاه کردم که با خودش سرنگ و قاشق و خیار له شده میبره . دوستم گفت بیا بریم . داد کشیدم تو برو من نمیام . بیچاره موند . پا به پای من .  رفتم جلو تر . بغضم گرفته بود . باد سیلی میزد به صورتم . دو تا پسر که حدودا بیست و دو بیست و سه ساله بودند داشتن هروئین میکشیدن . با آلومینیوم و لامپ شکسته ...ترس برم داشت . خاطرات تلخم زنده شده بود . یکی از اون پسرها به قدری زیبا بود که مطمئنم اگر روزی مثل علیرضا آقاخانی از کنار ماشین تهیه کننده یا کارگردانی میگذشت هنرپیشه اش میکردند . خیلی جذاب بود . با چشمهای خمار و بی جونش زوووووم کرد روی من . داشت آتیش بازیش رو میکرد . نمیدونستم کی میخواد فکش رو تکون بده برای همین من شروع کردم به حرف زدن . گفتم :" چی کار داری میکنی پشت اون آشغالها؟" با عصبانیت بی جونی انگار که به صداش هم وزنه آویزون کنن گفت :" به چی نگاه میکنی ؟ " گفتم :" به تو . " گفت :" برو " گفتم :" تو رو بذارم و برم؟" زهر خنده ای زدم و زدم به خنده و گریه . دوستم دستم رو میکشید . گفت :" بهت میگم برو. " گفتم :" میخوام بدونم چی داری میکشی "گفت :" میخوای چی کار عوضی ؟! " گفتم :" منم میخوام با تو بکشم عوضی بازی در بیارم عوضی." پسره گفت :" گم شو ." نتونستم گم شم . جلوی چشمم کارش رو کرد . دیگه نگام نکرد . دستم رو چنگ کردم . دو تا از دلال ها منو نشون کردن و اومدن طرفم . دوستم دستم رو کشید . گفتم تو برو من نمیام . دو تاشون اومدن نزدیک . با چشم غره و دو تا حرف رکیک خواستند عصبیم کنن که برم . اما با دوستم شروع کردم به فرانسه حرف زدن . اون دو تا یه کم ما رو زیر نظر گرفتن و رفتن . هوا تاریک شد . رفتم توی بقالی ها و لوازم تحریر فروشی همون بغل و مثل دیونه ها گفتم شما ها این بغل رو دیدید ؟...این عوضی ها رو میبینید و دارید کاسبی میکنید ؟ الحق که کاسبید ." گفتن :" خانم صد بار زنگ زدیم ...اومدم بردن فردا پس آوردن ." باورم نشد . یکی از مغازه دار ها گفت :" یه دفعه یکیشون که داشت توی پاش میزد و وسط پیاده رو شلوارشو ....من بهش چشم غره رفتم . عصر اومدم دیدم لاستیک های ماشینم رو چاقو زدن و تهدیدم کردن ...ما دیگه عادت کردیم ...شما انگار مال این محل نیستی ؟" داشت حالم بهم میخورد . نشستم همون جا و یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به گریه که زیر پوست شهر چه خبره ؟ خدا چه خبره ؟


 
comment نظرات ()