جزیره در کهکشان

 
مرحله ی داوری +(شکار روباه )
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

نه ، نمیخوام با حرف و حدیث هام کسی رو نفله کنم یا بگم خیلی واردم که به خودم جرات دادم و خودم رو دو دستی نشوندم سر جای داور ، شاید بیشتر دوست داشتم ببینم همه با هم وقتی روی یه مسئله ای فکر میکنیم چقدر متفاوتیم و به قشنگی همین تفاوت  پی ببرم و ببینمش . این جا همه میدونن که من آدم نرمالی نیستم ، دور از جون شما یه کم دیونه و گاهی بی ادبم هستم .  به نوبه ی خودم اقسام پاچه گیری ها رو بلدم و همین جا از همه ی کسانی که باس/ن فراخی باعث شد تا در جشنواره ی جزیره ای -که محکی بود همه جوره واسشون - شرکت نکنن بگم خیلی بده که آدم الدرم بلدرم از خودش صادر بکنه و در بیاره  و ادا اصول بیاد و این حرف ها . بودیم داداش دور هم چهار تا تست هم جواب میدادیم میخندیدیم بد بود؟  به هر حال من حوصله ی تر و خشک کردن احساسات دوستانی که در جشنواره ام از کامنت گذاری هم کوتاهی کردند ندارند و بر عکس از همه ی کسانی که وقت گذاشتند ، به هر دلیل این جزیره رو دوست داشتند ، اومدند و شرکت کردند تشکر میکنم و میگم :" قدرتو میدونم رفیق . "

 

قبل از هر چیز در پاسخ ها عجولانه بودن و بی حوصلگی و عدم جدی گرفتن جشنواره گه گاه به چشم میخورد که البته کاملا رفتاری هنجار و درست هست و خود من هم اگر بودم همین روش رو پیشه میگرفتم . میخواستم از یکی دو تا از دوستان بخوام برای این کار سخت داوری کنارم باشند که این طور که پیداست فعلا به نفعشونه این دور و بر نباشن - چون کار سختیه - و خدا بخواد توی آب های جزیره کوسه ها دارن میخورننشون . آمین ! برای همین من انتخابهام رو و نظر کوتاهم رو مینویسم و میخوام شما بیاید به این انتخاب ها از -١٠- امتیاز بدید . کسی که مجموعش از همه بیشتر بشه برنده و پرنده است .

برای دیدن جواب ها (مشاهده ی همه ی نظرات رو بزنید )

نادی : دوست عزیز ، روایت داستان شما طوری است که وقتی از جانب مرد مینویسی (مرد میفهمد که ...) قضاوت خودت را قاطی کرده ای باید میبود (مرد فکر میکند که ...مرد پیش خودش این طور فکر میکند که شانس هم ...) چون بعدا میبینیم که نویسنده یعنی خود تو شانس را دو دستی توی سینی اقبال یارو گذاشتی .کمی با روایت داستانکت مشکل داشتم عزیز جان . در مورد اس. ام. اس.... بنده واقعا از خنده منفجر شدم و دوستش داشتم . در مورد پیام گیر خب میشد فهمید که نه تلفن منفجر میشه نه چیزی از این دست خیلی جدی نبود .

داستان:داستان مردی که همه اش تو زندگیش بدشانسی می آره آخر  داستان بهش شانس رو می کنه اما اونی که بهش علاقه داره خیانت می کنه و  ول میکنه میره. مرد می فهمه که خوش شانسی یک توهمه و میره خودشو تو دریا می اندازه اما یک پری دریایی نجاتش میده و  عاشق هم می شوند یک ترانه با هم اجرا می رن و  بعدش با هم ازدواج می کنند و بخوبی و خوشی باهم سال های سال زندگی می کنند.
اس ام اس: اونقدرها هم که فکر میکردی آدم گهی نیستم! حالا بیا تا با هم ازدواج کنیم


تلفنی: این یک پیغام ضبط شده هست لطفا توجه داشته باشید که پیام گیر پس از گرفتن پیام (به سبک فیلم های پلیسی) پس از سی ثانیه منفجر می شود. پس حاشیه نرفته و اصل حرف خوتان را خلاصه و در یک جمله  پس از بوق! بیان کنید. باتشکر

متانت : تصدقت گردم جان من اگر جواب اس.ام .اسی ات برای شماره ی ١ (داستان ) بود که خیلی خوب بود . خیلی تعجب کدرم!!!!!!!! همین جا خودم با اجازه ی خودم جواب اس ام اس تو رو با داستان یر به یر میکنم .

دیشب خواب دیدم من و تو و همه ی و همه کسانی که میشناسم یک جای خیلی بزرگی هستیم...و قراره بهترین جایزه را به یک نفر بدن که همه در آرزوی داشتن اون جایزه هستن. تو دور تر از من نشسته بودی و به من کار زیادی نداشتی...هیچ کس دل تو دلش نبود و بی برو برگرد هر کس برای خودش دعا میکرد که اون جایزه ی یزرگ مال خودش باشه ...گردونه را که چرخوندن اسم من در اومد و من همونجا بدون مکث اومدم و اونو به تو دادم!این برای من کلی معنی داره برای تو چی؟

 

علیرضا : علیرضای عزیزم داستانت بیشتر از سه خط بود اما من به شخصه بسیار دوستش داشتم و خیلی خندیدم . خیلی تصویر دیدم . خیلی شسته رفته بود . ممنون ازت . آفرین . در بخش پیام تلفنی هم خوب بودی . دوستان بروند خودشان ببینند .

شماره1: قایق در نیزارها در حرکت بود، دخترک با چفیه ای که دور سرش پیچیده بود و یک دست لباس سربازی خودش رو به شکل رزمنده ها درآورده بود وسط قایق نشته بود، فرمانده با عصبانیت به او نگاه میکرد و مرنب زیر لب میگفت وسط اینهمه بمب و گلوله چه غلطی میکنی؟ صدتا پیغام و پسغام فرستادی! هم به تو هم به خانوادش جواب دادیم که سعید شهید شده! حالا خودت پا شدی اومدی اینجا که چی؟ دخترک فورن جواب داد شما که جسدشو پیدا نکردین! پس از کجا میدونی شهید شده؟ فرمانده فریاد کشید حرف نزن! جوابمو نده!  حالا همینم مونده که همه کارامو ول کنم بیفتم دنبال یه دختر که دنبال هیچی بگرده! قایق آروم از کنار سنگر سوخته رد شد، ناگهان دختر به آب پرید و به سمت سنگر شنا کرد! فرمانده فریاد زد داری په غلطی میکنی؟ اونجا تو دید دشمنه! الان همه رو به کشتن میدی! دختر وارد سنگر شد و گفت همینجاست! همنجاست! آخرین نامه ای فرستاد از اینجا بود، عکسشو واسم فرستاده بود! دخترک دستی به دیواره های سنگر کشید و  و سط سنگر دراز کشید و چشماشو بست، صدای فرمانده بلند شد که بیا بیرون الانه که اینجا رو بمباران کنن بیا!! که ناگهان خمپاره ها صدای فرمانده رو خفه کردند! سنگر نیمسوخت

شماره6: اگه دارین این صدارو میشنوید من در سه موقعیت هستم: خوابم، خونه نیستم و مُردم! بعد از بوق پیغام خودتون رو بذارید، اگه من در دو موقعیت اول بودم در اولین فرصت جوابتون رو خواهم داد و در حالت آخر تو اون دنیا جوابتون رو میدم!

ترنم عزیز : از بین شماره ها جواب ١ و ٧ تو را در بخش (مثلا کلاس بذارم )نهایی پذیرفتم و ازت برای اینکه در دقیقه ی نود وارد میدان زورخانه شدی تشکر میکنم.

1- درآغوش هم،بوسه هایی گرم،نوازشهایی بی بدیل،آرامشی عمیق،
گذر زما را متوجه نمیشویم،زنگ در به صدا در میآید،تا رسیدن آسانسور به طبقه 20 ام فرصت داریم لباس بر تن کنیم و بنشینیم!!

7- خب چیزی ندارم که ازش پنهان کنم یا احتیاج به اعتراف باشه خودش حتما دیده دیگه...برمیگردم میگم خدا جان حتما دیدی اونروز چه غلطی کردم ولی من کلا دوست دارم برم جهنم...چون میگن همه آدمهای با حال دنیا تو جهنمن...منم لطفا بفرست همونجا!!

 

سمیه جان : از بین شماره هایی که ارسال کردی خودم و میس شانزه لیزه ضمن تشکر از کامنت های سرشار از احساساتت شماره ی ١  را پذیرفتیم . (باریکلا انتظار نداشتم )

شماره 1: خط خط ...خط فقط خط می فرستی برام! یک ساعت است باهات حرف می زنم جوابم فقط یک خط راسته. خواستم بگم نگران هیچ چیز نباش. همه چیز رو به راهه.پول دیه ات به اندازه کافی بود. این دستگاه خط دیگه ای بلد نیست؟ دکتر می گه این زبون قلبته. کارت تموم شد بیا حیاط. دم در بیمارستان منتظرم.

طراوت نازنین : شماره ٣ و ٧ تو را خیلی دوست داشتم و از خلاقیت تو در کنار هم قرار دادن آن دو نفر بسی خنده ام گرفت و منحصر به فرد بودی . :)

3- فیلمنامه نویس که حتما باید خارجی باشه . منتها من اسماشونو بلد نیستم .اصلا میدم تیم برتون فیلمنامه رو بنویسه . ولی بازیگر ... دارم رو زوج هدیه تهرانی و جانی دپ فکر میکنم

7- ببین خدا! اینا گفتن نداره . خودت بهتر از خودم منو میشناسی . پروندم پیشت روئه . ولی دلم میخواد بهت بگم از اینکه خیلی از آدما رو رنجوندم متاسفم ... آره . فکر میکنم همین بزرگترین گناهم باشه . البته اگه میذاشتی بیشتر عمر کنم حتما گناهای باحال تری هم مرتکب میشدم . ولی راستش خوب شد که نذاشتی! خوب دیگه میخوام برم . چی ؟ چیزی ازت نمی خوام ؟ نه . راستش چرا . میخوام که اینجا دیگه دست از سرم برداری و راحتم بذاری . همین .

درخت ابدی عزیز - همان آسوریک خودم - : داستانت من را یاد فیلم زندگی یک معجزه است امیر کاستاریکا انداخت . ۶ عالی بود و ٧ هم پذیرفته شد .

1. به عکس سیاه و سفیدی از یک سریال قدیمی نگاه می کنم. دست و پای زن و مردی را بسته اند و آنها را مثل دو تکه چوب روی ریل قطار، کنار جنگل رها کرده اند.زن و مرد همدیگر را می بوسند. هیچ قطاری از این لحظه نمی گذرد.

6. سلام. مطمئن باشین کسی صدای شما رو نمی شنوه؛ پس پیغام بذارین.
7. خدایا، تو که از همه چی خبر داری. چرا خودتو کوچیک می کنی که ازم اعتراف بگیری؟

 

محمدرضای عزیز : دوست تازه ی جزیره ، ممنون از حضورت ، همه  دوستت داریم ، شماره ی ۶ و ٧ شما هم در این جشنواره ی جزیره ای همراه با بوی نارگیل و صدای قناری پذیرفته شد .

1) صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. در بسته می‌شود. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را در می‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز نمی‌کند. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابند.

6) سلام دوست عزیز! لطفاً با پیام گذاشتن برای من، وقتتو بیش از تلف نکن

7) خدایا! بزرگترین گناه من در دنیا همان گناه بزرگی است که به محمد، عیسی و موسی گفتی تا در جزوه هاشون بنویسند. حالا از تو طلب بخشش دارم!

شراره ی عزیز : دوست تازه ی من ، شماره ی ٢ را خیلی  دوست داشتم ای کاش معادل فارسیش رو پیدا میکردی چرا انگلیسی جانم ؟

Because the idol is your face, I have become an idolater.
Because the wine is from your cup, I have become a drunkard.
In the existence of your love, I have become nonexistent,
this nonexistence, linked to you, is better than all existence
.

 * نظر خودم را بعد اعلام میکنم *

نشد عکسی آپلود کنم به قول (ج) عکس خوبم برای این پست به دلیل نا معلومی به چوخ رفت .

***

نزدیک به یک سال از اجرای (شکار روباه ) میگذرد . بی صبرانه منتظر فرصتی بودم که دوباره عکس های این کار را از نزدیک ببینم . عکس هایی که اولین بار در وسعت سالن انتظار تالار وحدت به نمایش در آمد و این بار در گالری کوچکی !!! نمیدانم چرا بعد از این همه انتظار حاجت ما به این صورت بر آورد شد ! شاید اگر عکاسباشی صبوری به خرج میداد و میگذاشت عکس ها در گالری بزرگتری دیده میشدند بهتر بود . شاید که نه البته (حتما) . این یک ضد تبلیغ نیست . صادقانه باید اعتراف کنم از این که عکس هایی که دوستشان داشتم و پشت صفحه ی لپ تاپم با ذره بین بزرگشان میکردم را بناست در نگارخانه ی بومرنگ ببینم عصبانی هستم . برای دیدن ان عکس ها باید حداقل سه چهار متری از شان فاصله گرفت نه اینکه در ازدحام تماشاچی هایی که میایند گم شد یا به هم خورد . این حرف ها بدین معنی نیست که خدای نکرده نگارخانه را زیر سئوال ببرم . آن مکان محل مناسبی برای نمایش عکس های شکار روباه نیست . نه برای عکس ها مناسب است نه برای تئاتر شکارروباه مناسب است نه برای تماشاچیان . به هر حال گمان میکنم اگر صاحبان نگارخانه اندکی منصف بودند خودشان برای ادای احترام به عکس هاو  شکار روباه از نماش این عکس ها صرف نظر میکردند نه اینکه فرصت را غنیمت شمرده بدو بدو خبرساز میشدند . باری نمایشگاه برپا خواهد شد و دست من و تو از این تصمیم گیری ها کوتاه است حتی اگر حنجره  بدریم یا متعصب باشیم . بعد از یک سال فرصتی دست داده که دوباره از نزدیک با این عکس ها تجدید خاطره کنیم

 

 

 


 
comment نظرات ()