جزیره در کهکشان

 
از انارک تا ونیز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳
 

*

قبل از اینکه برم سراغ http://www.sepehry.com/ (مریم سپهری)...و تو ضیح بدم که چی شد که این عکس بالا رو پیوست کردم . میخواهم یک خاطره تعریف کنم....خاطره ای که من و هفت و مریم سپهری و خاطره اش از انارک   رو به هم پیوند داد.

چند سال پیش بود. میس شانزه لیزه در اتاق رو از تو قفل کرده بود . چراغ رو خاموش کرده بود و نشسته بود روی فرش. تابستون بود. اواخر شهریور. تلفنش از این تلفن های ماقبل تاریخ بود که وقتی به خونه ها تلفن وصل میکردن یک دونه هم مجانی همراه دفترچه تلفن میدادن به صاحب خونه...برای همین سیمش اتصالی داشت و انگار که همه اش توی سیم یه پشه وز  وز میکرد و یا شن ریخته میشد توی خطش !!! ساعت دو نیمه شب بود. میس شانزه لیزه شماره رو گرفت .( طرف ) منتظرش بود عین هر شب...توی حال خودش نبود...یه کارایی کرده بود که میس شانزه لیزه میدونست چه کاریه.چشمک..اینکه بروبساطی به پا بود و دود و دمی به هوا ناراحتش نمیکرد چون خودش هم ....(بیخیال)....  (طرف) میگفت وقتی عصبانی میشه سگ های اون منطقه پارس میکنن...راست میگفت...انگار که داستان مرشد و مارگاریتا باشه ....(طرف) داشت از دوستش میگفت- خدا رحمتش کنه اون موقع زنده بود -  با هم رفته بودند اصفهان....سر راه برای اینکه روی شن ها دراز بکشن و ستاره هارو با چشم ببینن...راه کج میکنن و میرن سمت نائین...همه اش از (شب کویر ) میگفت....از کوه ها و صخره هایی که دیده و شن هایی که موج موج روی هم سوار بودن...از ستاره هایی که قدر سیب بود درشتیشون....(طرف) ادامه داد که   سر از یه جایی درآوردیم به اسم انارک....(ساعت حدود 4 صبح شده بود و میس شانزه لیزه پیش خود فکر کرد این ها همه اثر همون اف/یوناته....داره توی عالم هپروت...توی تخیل سیر و سیاحت میکنه....)اما(طرف) گفت و گفت...میگفت  ما که رسیدیم اون جا  فکر کردیم رفتیم یه جایی مثل آفریقا یا برزیل ...مردمش سیاه  بودن....ما که رسیدیم عروسی بود...لباس های اهالی اون جا خیلی رنگ داشت...ستاره ها داشت به زمین میخورد ...هوا عالی بود...سازهایی که باهاش میزدن و شادی میکردن رو تا حالا ندیده بودیم...کدخدای انارک وقتی دید ما شهری هستیم و سر از اون جا درآوردیم دعوتمون کرد خونه اش...حتی بهمون بنا به رسموشون ت/یاک تعارف کرد....انارک خیلی زیبا بود....دوست (طرف) بعدها به عللی مردگریه...و من هیچ وقت از (طرف) - وقتی که بساطش رو  واسه همیشه جمع کرد - نپرسیدم آیا داستانی که راجع به انارک گفتی حقیقت داشت؟ چون میترسیدم یاد اون روزهای بد خودش و دوستی که مرد بیفته و آب توی دلش تکون بخوره....زمان گذشت/زمان گذشت تا اینکه شد سال 86 و من مجله ی هفت رو که اکثر اوقات میخوندم رو خریدم...در شماره ی 44 اون مریم سپهری سفرنامه ی شاعرانه ای همراه عکس های همیشه زیباش در مورد انارک داشت....قلبم تکون خورد و پرت شدم به همون شب...با خوندن خط به خط نوشته های مریم سپهری گذشته جلوی چشمهام رژه میرفت....پس (طرف) توی هپروت نبوده!

عکس زیبایی که در بالای صفحه گذاشتم مربوط به سفر مریم سپهری به ونیزه که بسیار تحت تاثیرش بودم....شاید میس شانزه لیزه یکی شبیه این زن هست که لا به لای پرنده ها روی سنگفرش خیابان با آزادی تمام و بی قید و تعلق چیزی با لباس سفید چین داری چرخ میزنه...

** به تمام کسانی که میخوان جهان رو از دریچه ی دوربین  و با زاویه ی دید مریم سپهری ببینن توصیه میکنم به لینکی که بغل زدم -یا بالا پیوست کردم-  توجه کرده سیر و سیاحتی در جهان کنند.

 

برای کامنت گذاری و نظر در مورد عکس ها میتوانید به سایت مریم سپهری بروید....تا  باقی عکس ها را ببینید.


 
comment نظرات ()