جزیره در کهکشان

 
درد گرفتار هوس شدن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
 

یکی از نصایحی که همیشه به میس شانزه لیزه میشود این است که ، خودش نباشد ، اگر کسی را دوست دارد به روی مبارکش نیاورد ، اگر کسی به او ر..د او هم به آن بر..ند ، اگر از مزه ی چیزی خوشش آمده به روی خودش نیاورد و بگوید " میشد بهتر از این هم باشه " ، خلاصه برای کسی تره هم خورد نکند چون همیشه از رک بودنش چاقو خورده و پنداری هم دیگران دوست دارند دروغ بشنوند تا راست . همین هاست که باعث میشود وقتی کارت دعوت بالماسکه در نزدیکی چیتگر به دست میس رسیدبدون معطلی تلگراف بزند که حتما خواهد آمد . میس شانزه لیزه پیش خودش فکر کرد بد نیست گاهی نقابی به چهره بزنی و خود واقعیت را پنهان کنی و فقط از لحظه لذت ببری بدون اینکه فرداش مواخذه شوی و آبرویت در قطب شمال و جنوب برود . میس فکر کرد آتیه ی او با این صداقتش دور از جان شما عاقبت آتیه ی سگ را دارد ...برای همین هیچ وقت نمیتواند با چهره ی واقعی خودش تجربه کسب کند چون در جایی زندگی میکند که مردمش راز نگه دار نیستند و جنبه ندارند غیبت نکنند . من همیشه از این حرف که " غیبت کردن همانا مثل خوردن گوشت برادر است " خوشم میامد . واقعا به همان زشتی و به همان زنندگی  است . چرا ما هیچ وقت نمیتوانیم پشت سر هم حرف نزنیم ؟...دیگری را همان طور که هست قبول داشته باشیم ... جلو رویش تمجیدش را میگوییم و پشت سرش شمشیر میکشیم و دودمانش را به باد میدهیم ... میس شانزه لیزه فکر کرد باید برای اینکه زندگی را آن طور که میخواهد دنبال دامنش کشان کشان بکشد نمیتواند خودش باشد باید به صورتش صورتکی بزند تا نفهمند کیست ؟ که پس فردا انگ خراب بودن و ... را رویش مثل برچسب نچسبانند . با باند و گلیسیرین ماسک درست کرد و رویش پولک چسباند و لباس عهد چکشی را که در داخل دیوار اتاق زیر شیروانی توی شیشه نهفته بود و معلوم نبود مال کدام پرنسسی است برداشت و تن کرد و کالسکه چی را سوار کرد و رفت . گاهی شده بخواهی برای تجربه ی چیزی ، چشمان طرف را ببندی و هر کار که دوست داری انجام بدهی ت...به تله اش بندازی، همان طور که دوست داری (شسوب- برعکسش کن )کنی و تمام احساسات مازوخیزمی خودت را بریزی بیرون ... بعد هم مثل خفاش پر بکشی و از پنجره بروی بیرون ... هفته ی پیش بود میس شانزه لیزه دوست داشت عدس بپزذ توی وانت بنشیند و برود دم در کارخانه و عدس بفروشد ، چادر دور کمرش ببندد و حس خوب و دلنشین کار کردن و صبح زود بیدار شدن را و برای کسب درآمد بیرون رفتن را با پوست و استخوان لمس کند . میخواست .... میخواست خیلی تجربه ها کند ... منتها بدون نقاب زدن به چهره . . .

* دی شب فیلم  ( همه چیز در باره ی مادرم )( all about my mother)

رو دیدم . فیلمی از پدرو آلمادووار ،این فیلم به شدت من را تحت تاثیر قرار داد . اینکه یک داستان ساده میتواند با چه ظرافتی دچار پیچیدگی شود . بازی ها فوق العاده بود گرچه که فکر میکنم در زمینه ی دیالوگ نویسی مشکل داشت و خیلی زود از مسئله هایی که برای کاراکترها بزرگ است میگذشت اما خب بازی ها خوب بود . این فیلم در مورد زنی است که به تنهایی پسرش را بزرگ کرده و همه ی زندگی اش پسرش است . او در حادثه ای پسر خود را دقیقا در روز تولدش  از دست میدهد . بعد از اینکه از دیدن نمایش (اتوبوسی به نام هوس ) بر میگردند پسر میخواهد از بازیگر فیلم امضا بگیرد که طی تصادفی میمیرد . پسر هیچ چیز در مورد پدرش نمیداند . مردی که تغییر جنصیت داده و در کشور دیگر (زن ) شده است ! مادر برای اینکه بفهمد پسرش در آن بازیگر چه دید که آن چنان به طرف او رفت به گروه بازیگران اتوبوسی به نام هوس نزدیک میشود در همین حال ماجرای فرعی پنلوپه کروز و ایدزش هم هست ... پنه لوپه نقش دختری را بازی میکند که تقریبا ممد کار اجتماعی محسوب میشود و از شوهر (مادر) فیلم باردار است و نمیداند که ایدز دارد . . .  گفتن همه ی داستان نیاز به تعریف دقیق ریزه کاری ها دارد که فعلا از دست من خارج است دیدن این فیلم را به دوستان توصیه میکنم . فیلمی است پر از درد . درد مردی که زن میشود .... درد مادری که به تنهایی تنها پسرش را بزرگ میکند ... درد فاهشه ای که پاک میشود . درد شخصیت بازیگر بلانش ردر اتوبوسی به نام هوس .... درد گرفتار هوس شدن .


 
comment نظرات ()