جزیره در کهکشان

 
چه کسی برای نویسنده تره خورد میکند ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

این روزها حدود سه یا چهار بعد از ظهر بیدار میشم ، یه لیوان آب خنک میخورم و به زور پلک هام رو از هم باز میکنم ، این روزها قرص هام رو زیاد کردم ، بهتره بگم این شب ها . شب رو دوست دارم و عاشق رمز و رازشم . این روزها چرتکمه که میذارم وسط یه نیگاه میکنم میبینم چقدر از اول سال تا حالا پول نگرفتم . یه بار چون روزنامه بسته شد . یه بار چون ... یه دفعه دیگه واسه خاطر فلان رفیق و ... خلاصه همه رو که حساب میکنم یه چهارصد هزار تومنی نگرفتم . رب دوشامبر بد رنگ سماغی رنگم تنمه . جلوی پاراوان آینه ای نشستم و دارم با خودم حرف میزنم . به میز نهار خوری بیست و چهار نفره نیگاه میکنم . یه زمانی که بابابزرگ زنده بود . روش پتو مینداختن و بند و بساط بازی ورق رو میچیدن و ساعت ها میشتن . . . پولها هم همیشه میرفت توی کیسه ی خاصی که نهایتا قمار حساب نیاد و آخر ماه ها خرج رستوران البرز و ... میشد . جاش خالیه . همیشه میگم کاش به جای اون من میمردم . جلوی آینه به خودم نگاه میکنم . خیلی لاغر شدم . این دفعه خیلی لاغر شدم ....فکر میکنم . خجالت میکشم بگم . یک ساله دارم روی رمانم کار میکنم . هنوز بازنویسی اش تموم نشده . خیلی ازم انرژی میگیره چون زمین تا آسمون با کتاب اولم فرق داره . دارم انرژی میذارم روی چیزی که پولی هم برام نداره و فقط از روی عشقه اما چه فایده ! به خودم نگاه میکنم . سال ١٣٨٠ که سونات پاته تیک رو تمرین میکردم خیلی تو دل برو تر بودم و نقاط سوق الجیشی دلبرانه تری داشتم . اصلا سیستمم فرق میکرد . داشتم فکر میکردم کاش از خودم یک عکس داشتم . یاد فیلم تایتانیک می افتم . اون جایی که رز هوس میکنه از خودش یه تصویر یادگاری داشته باشه . اما.... دلم میخواد اکلیل رنگی بپاچم روی خودم و لم بدم روی کاناپه ی مخمل آبی و پشتمم یه کاغذ دیواری قرمز باشه و یه لوسر هم ازسقف آویزون باشه و یه خلخالم .... همین . چه میشه کرد . بعد اون عکس رو کجا بذارم ؟ همین جوریش صد تا حرف بی ربط میشنوم اما به درک چون من این کار رو میکنم . حیف این همه نعمت نیست .به مرور چروک میشه و از بین میره . کاش من یه درخت بودم . اون شب که جنون به سرم زد ، برداشتم یه اس ام اس به یکی از دوستهای کم پیدای لوطی م زدم .گفتم دلم میخواست گاوی بودم که توی کشتارگاه از سیخ و میله آویزونه و خون ازش میچکید روی زمین . نمیدونم چمه . هوا که تاریک میشه میام اینترنت . مصاحبه ی آخرم رو که بی شک یکی از ماندگار ترین کارهام خواهد شد ادیت میکنم . رمانم رو بازنویسی میکنم . سیگار میکشم . منتظر اس ام اس میشم . فیلم میبینم و اون کاری که میخوام رو نمیکنم . میخوام ماشین رو ببرم معاینه فنی ، بعد راست و ریستش کنم و با -بارش - (برعکسش کن ) برم طالقان و یه کم دلم باز شه .امام زاده ش رو ببینم و دشت و درخت هاشو ... صفا کنم . طرف گفت باهام میاد اما خوب همیشه کاراش با کارهای من و ماجراجویی های من میزون نیست . خلاصه از خودم این روزها بدم میاد . باید دوره ی دانشگاه جذب بازیگری میشدم . اشتباه شد . تنبلی کردم . عشق فرصتش رو ازم گرفت . سفرم برای برف سنگینی که توی اروپا بارید موکول شد به اردی بهشت . نمیدونم برم ؟ بمونم ؟ نرم ؟ با این همه قرص ؟ همیشه فکر میکنم این معتادها مواد هاشون رو کجا پنهان میکنن ! ؟ موقعی که میخوان از گیت رد شن رو منظورمه ؟ دلم میخواد تف کنم روی کارهای نکرده ام . چقدر قر و قاطم . . . خب دارم دنبال شاگرد میگردم زبان تدریس کنم . برای اون هایی که میخوان برن سفارت فرانسه و بشینن لول ١ یا برای اون هایی که اول راهن اما نمیدونم چه خاکی توی سرم کنم . مثلا آگهی بدم بیایید برای کتاب یک کانون من بهتون درس بدم ..... یا بیایید گرامر ها را شیرفهموتون کنم؟ چند بگیرم ؟ کی یه هنرمند رو بیمه میکنه ؟ کی برای نویسنده تره خورد میکنه ؟ خیلی بده . . . خوبه عزت نفس دارم . آره باید به خودم بنازم چون از طبقه ی مرفهی هستم که دستم رو جلو کسی دراز نمیکنم . مخصوصا ابوی و خرجم رو خودم میدم . برعکس اونایی که سر ابوی هاشون شیره میمالن . نه من خودمم . من با پول ابویم هیچ کس رو نخریدم حتی خودم رو .


 
comment نظرات ()