جزیره در کهکشان

 
Le Rouge et le Noir......سرخ و سیاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

این ها کارامل و اسمارتیز و شکلات هستند ، لطفا قبل از خوندن این متن بیا فکر کن با هم قرار گذاشتیم بریم یه کافه ی کاملا سحرانگیز و خاص توی سرزمین عجایب و پیش فرضمون هم این باشه که توی این کافه شکلات های عجیب و خوشمزه و خوشگل قراره با کافه موکی و اسپرسو یا کاپوچینو بهمون بدن و از قبل هم بیا بدونیم این کافه رنگ و شکلش، مدل پرده هاش و آمبیانسش دقیقا همونیه که توی خواب هامون هم  میبینیم . خب میریم میشینیم توش و کتاب (سرخ و سیاه ) استاندال رو هم میذاریم روی میز و شروع میکنیم در مورد مقدمه ی بی نظیرش حرف میزنیم و چند صفحه ی اول کتاب رو بلند میخونیم و بی رودربایستی نظرمون رو میدیم . شاید همین جور که داریم حرف میزنیم یه چیزهای خلاقانه ای به ذهنمون یورش کنه باید اون ها رو یادداشت کنیم و یه قلوپ از نسکافه مون بخوریم و من هم یه مشعلی فروزان کنم . سرخ و سیاه هم دچار بیچارگی زمان آفرینش مرشد و مارگاریتا ی بولگاکف شد ، زمانی که نویسنده اش در قید حیات بود کسی ارزشش رو نشناخت . پس این تره رو توی هیچ جای دنیا واسه نویسنده خورد نمیکنند . بیا فکر کنیم که بریم سبزی فروشی تره بخریم و خورد کنیم و بریزیم توی خورش قورمه سبزی تا واسه خودمون تره خورد کرده باشیم . ولش کن بیا اول یه گاز از این کیک کاراملی بزنیم و گیلاس هامون رو جیلینک بزنیم به هم و بگیم (نوش) . استاندال هم مثل من صفحه ی حوادث رو دوست داشته ، واسه خودش خلاقیت های بی نظیری داشته آدم ها رو از توی صفحه ی حوادث میاورد بیرون و یه آدم مهم و تاریخی اش میکرده و عاشق شخصیتشون بوده ... سرگذشت کسی که اسمش رو  ژولین سورل گذاشته. خدای من و چقدر با این شخصیت بازی بازی کرده و از دو خط صفحه ی حوادث کردتش قهرمان سرخ و سیاه و این سرخ به معنای نظامی ها  و رنگ لباسهاشون توی اون دوره ی فرانسه است و سیاه به معنای کشیش و رنگ لباس های کشیش ها در اون دوره و این دوره و روی هم رفته معناش قدرته یا شاید چیز دیگه . جالبه که نویسنده توی همین چند صفحه ی اول حضور پررنگی داره و اشکالی هم نداره، اما اگر من توی داستانم همین کار رو بکنم آقای مصاحبه چی با کنایه به ریش من میخنده .خلاصه بیا یه نسکافه درست کن ولش کن بشین این جا رو بخون ...این حرف های فرهنگی رو بیا برات تعریف کنم بعد از پروسه ی تیغ کشی - مثل چاقو کش ها و دیونه ها روی خودم و گریه و زاری و کندن مو و خوردن قرص و اینا - ناگهان شب حدود ٢ شب دوباره سر و کله ی همونی که بهش توی جزیره میگفتم شاعر و لی خب شاعر نیست پیدا شد و دوباره اتفاقی حال من رو زیر و رو کرد و شام فرداش با هم بودیم و شراب شیراز و تگرگ و دراکولا بازی شروع شد . میس شانزه لیزه ، وقتی دیونه میشه دست کمی از خود خفاش نداره ، میشینه خون خواری و خون بازی و یاد رخشان بنی اعتماد هم میفته . میس شانزه لیزه از یه دستفروش دم در خونه اش چند تا بسته خال کوبی چند روز مصرف خریده بود و دیوانه وار کوبونده بود به سر تا کولش از گردن و باقی بگیر تا باقی و باقی . گوشواره های درازش رو انداخته بود و باند رو پیچیده بود دور دستش و کلاه جادوگری خز دارش رو سر کرد و پا برهنه سوار کالسکه شد چون کوچه ها سیل بود و نمیتونست پیاده بره شیطونی . میس شانزه لیزه یه انگشتر انداخته بود دور انگشت پاش و فکر میکرد خب اون هم انگشت گناه داره . . . بذار یه خلخال هم بذارم دور این مچ پا ... لاک های سرخ و سیاهش رو یکی درمورن زده بود و هق هق گریه میکرد و یاد حرف دکتر افتاد که برو کلونازپام ٢ بخر و زیر زبانی فلان و بیسار ... خلاصه توی کالسکه بود که با چتر کوبوند به سقف ماشین و گفت :" نیگه دار کالسکه چی "و پولش رو داد و پیاده شد و خودش رو انداخت بغل شاعر دیونه تر از خودش که دم در منتظرش بود . رفتند توی کلبه خرابه ی دم رود سن  میس شال گردن سرخ و سیاهش رو پیچوند دور چشم های مثلا شاعر و شروع کرد زدنش گفت که به من فرصت بده دلم برات تنگ شه چرا هیچ وقت نمیذاری کارو تموم کنم و همیشه آرومم میکنی بعد لیپسش رو چسبوند به لیپس شاعر و یه کم زدتش بعد گفت حالا نوبت توس منو بزن ، شاعر گفت : میخوای نقش قربانی رو بازی کنی که من عذاب وجدان بگیرم ؟ میس شانزه لیزه شال گردن رو باز کرد و گفت بسته دیگه افلاطون بیا یه حرکتی انجام بدیم دستم رو نیگاه ....شاعر حتی نیم نگاهی هم ننداخت .خواست بفهمونه که اصلا مهم نیست تو دیونه بازی درآوردی و نا شکری بعد قایق یه بنده خدایی رو دزدیند و روی سیل و رود رفتند که بزنن به آب . وقتی هوا آروم گرفت و ماه افتاد توی آب، میس روب دو شامبرش رو باز کرد و خودش رو توی آب نیگاه کرد عین نارسیس و دید چه خالکوبی های زشتی . چه کارهای دیونه بازیی . شاعر تمام خالکوبی ها رو که برچسبی بیش نبودند کند و خلخال و انگشتر رو پرت کرد توی سن و گفت : احتیاجی به این ها نداری . میس گفت : دچار روزمرگی ام . شاعر گفت : روزمرگی توی چی ؟ میس گفت : توی زندگی .شاعر گفت : زندگی یعنی چی ؟

* خبر *

به زودی با دو نقد میس شانزه لیزه ای در مورد فیلم (شاعر زباله ها ) و تئاتر( عیش و نیستی) در این جا خواهم بود .

*خبر*

به زودی مراحل طی شده برای رمانم رو خواهم گفت . یه سورپرایز بزرگ واسه همتون دارم .


 
comment نظرات ()