جزیره در کهکشان

 
عیش و نیستی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦
 

عیش و نیستی

سلام آقای ایرج راد عزیز

من - میس شانزه لیزه - وقتی امشب به دیدن (عیش و نیستی ) آمدم ، یک بغل امید و آرزو و چند کیلو توقع و چند سبد نیاز و چند طبق سواد روی سر و کول و دوشم داشتم . ایرج راد عزیز ، دو سال پیش که (عیش و نیستی) را خواندم و به دوستانم شدیدا توصیه کردم بخوانندش دلیل داشتم . دلیلش هم این بود که هیچ وقت نام تیری مونیه را در دانشگاه نشنیده بودیم و حتی اسم کتاب هایش را هم نمیدانستیم . جلد سیاهش در نشر مروارید و نام ابوالحسن نجفی باعث شد خریدمش . خواندمش . ساختارش را به شیوه ی شانزه لیزه ای خودم رسم کردم . کمی با چخوف مقایسه اش کردم و صادقانه بگویم واقعا بعضی جاها اشکم در آمد . وقتی دیدم شما دارید این متن را برای اجرا کار میکنید ، گل از گلم شکفت و برای دیدنش با سبد و کوله بار آرزو و امید آمدم چهار سو . . . ایرج جان ، آیا تا به حال به ترکیب (طنز سیاه) ببرخوردید؟ مثلا اسمش را جایی شنیدید ؟ این نمایشنامه طنز سیاه بود . حتی از نامش هم پیدا بود . اتفاقا خاستگاه طنز سیاه هم در زادگاه تیری مونیه است . میدانستید ؟ تجلی این دنیای پریشان و از خود بیگانه ای که مخاطب را همسو و همذات با آنیبال لوبورنی میکند به قدری پوچ است و نیست است که درش از هست و هستی خبری نیست . زهر خنده هایش به قدری تلخ است که اشک در می آورد . بلایی که اوگوستا - همسر نویسنده - سر وی میاورد ...بلایی که جامعه ی مطبوعاتی همیشه سر آدم های نام آشنا هر چند سطح متوسط میاورد در این نمایشنامه به شیوه ی گروتسک و با طنز سیاه نشان داده شده بود که شما در کار ، آن را با لودگی و مضحکه ، بدون اینکه تنشی در مخاطب ایجاد کنید ، به سخره گرفت  . پرده ی اول را با بازی خانم زری اماد که سالن تئاتر را به مثابه سالن لاله زاری گرفته بود و در حس هایش پر از نا هماهنگی دیده میشد همه ی بار نمایشنامه را به چیزی زیر سطح متوسط تبدیل کرد . به نظر ، دکور ، میزانسن و نورپردازی بی هیچ خلاقیتی تنها خمیازه ی تماشاچی را اوج میداد .شخصیت کلو که نقشش را  فرزانه سهیلی با اغراقی بی دلیل - دست و پا زدنی بی هدف - با ادای دیالوگ ها به شیوه ای خاص کودکان عقب افتاده  و دانشجوهای تازه کار نمایش رشته ی بازیگری  اجرا میکنند ایفا کرد  ، اصلا کلو ی خلق شده توسط تیری مونیه نبود . چرا در پرده های میانی که بی رحمی مطبوعات در اوج دادن به انسان ها - چه آدم های معروف چه بیسوادان - طرح شده بود را به راحت ترین شیوه اجرا کردید ؟ کاری که مطبوعات میکند دروغی است بزرگ تر از هنر عکاسی و تلخی ماجرا هم همین است . مطبوعاتی که دنائت دنیای مادی را طلا میگیرد و برای خود بت میکند و هدفش ان است ،تبدیل شد به جک چهار سو و در نهایت هیچ کس از اینکه واقعا نویسنده ی داستان خودش را نکشده دچار شوک نشد . حرف های پرده ی آخر را درست نشنید و ...خیلی سطحی با همه ی ظرافت نمایشنامه برخورد شد .چرا با همچین نمایشنامه ای چنین کردید ؟ چرا هادی مرزبان هم دارد بدو بدو همچیمن میکند ؟ چه شده که همه به فکر پستی مطبوعات  و بیچارگی نویسندگان افتاده اند ؟ و چرا به بد ترین شکل خود ؟

ایرج عزیز کاش همچنان تصویر ناصرالدین شاه را در ذهنم از شما داشتم  نه آنی بال مسخره ی بی شلوار را که بیهوده سعی در خنداندن تماشاچی میکرد !


 
comment نظرات ()