جزیره در کهکشان

 
خالکوبی ها با حنا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

نه.  

دچار منفی بافی کوفتی نشده م . مغزم دچار معضلات حاد حل نشدنی نیست . دست و پاهام سر جاهاشونه . دیونه نشدم . نمیخوام هر از گاهی به فاضلاب تلخ دور و برم ناخنک بزنم و اجغ وجغی بشم و خودم رو کتک بزنم و اسباب کشی کنم ترمینال . نمیخوام کسی دلش به حالم بسوزه و بهم زنگ بزنه . میخوام فقط بنویسم . راحت باشم .  حفظ یک زندگی به خاطر غرور و احترام به مناسبات اجتماعی و روابط پست مادی همیشه دهن من رو سرویس کرده و همیشه همه ی آدمهایی که این جوری زندگی میکنن برام مسخره ان .  همیشه حالم از مادیات به هم میخورده . به خاطر اصل و اساس قانون خانوادگی نمیخوام به چیزی احترام بذارم . میخوام رها و آزاد باشم . میخوام آدم باشم . از اینکه سر تعظیم فرود بیارم جلوی یه مشت ج...کش.. بدم میاد . از اینکه و قتی میخوام برم پشت بوم خونه و لحاف تشک بندازم و ستاره ها رو بشمرم خوشم .خوشم میاد نصف شبها بزنم بیرون و با سوپور محله گپ بزنم . دوس دارم یه هو برم ترمینال و مسافر ها رو ببینم .  دلم میخواد این  من باشم که میرم خواستگاری زن و مرد زندگی آینده ام . دلم میخواد همه چیز دنیا رو امتحان کنم . عاشق صدای اذانم وقتی آقای اردبیلی میخونتش . همیشه صدای ضبط رو میارم پایین . من هم آدمم . رفتم یه سری خال کوبی خریدم و همه رو نصب کردم این ور و اون ور نقاط سوق الجیشی . قبلا با حنا این کار رو کردم اما زود پاک شد . هر وقت از این ادا در میارم یعنی حالم بده .  من بر عکس خیلی از دختر ها، دنبال هیچ چیز جدی از زندگی نیستم ... مهریه نمیخوام ... ویلا نمیخوام ...پول نمیخوام ... سکه و ..نمیخوام ...خونه نمیخوام ... با چیزهای کوچیک خوشحال میشم و با چیزهای کوچیک خر میشم . قدرت تناسخم حرف نداره . دوست ندارم اسوه فضیلت و سواد باشم و خودم رو برای دوستهام بگیرم . خوب میدونم که خیلی ها بهم حسودی میکنن اما برام مهم نیست چون من دوستشون دارم . و واسه همین همه از من بیشتر بدشون میاد .  توی هر کسی یه حساسیت هایی هست که اون رو متفاوت میکنه . توی من هم یه سری حساسیت ها هست ... من رو کرگدن و روئین تن کرده . اکثر کسایی که دوستام میشناسنشون پسر بچه ها و دخترها ی ضعیف اهل زندگی و کار و کاسبی ان . و اون یکی ها همه اهل خیانت و هیجان و من همون خرچنگ قورباغه ها رو دوست دارم . چون  دل و زبونشون یکیه و این یعنی آخرش . من چهارزانو میشینم توی اتاقم و به وسایلم نگاه میکنم که میگن :" ماها رو بذار سر جامون " اما من آدم منظمی نیستم واسه همین نسشتم دارم برای شما مینویسم . آبشاری از کلمات رو پشت سرم زندانی کردم و لای شالگردنی که به علت سردرد دو ر سرم بستم نگهشون داشتم . خسته شدم . مگه آدم چقدر میخواد زنده باشه . پیرمردی دیدم که هنوز میخواست بچه درست کند . پیر زنی دیدم که هنوز نوزاد خودش بغلش بود و دختری که برای داشتن شوهر دعا میخواند . من دیگر از همه ی این ها گذشته ام . فقط دوست دارم با خال کوبی هایم کفن پیچ بشوم و بروم زیر گل .

 

 

 

 


 
comment نظرات ()