جزیره در کهکشان

 
باران و کلید
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
 

سمفونی شماره 5 بتهوون

http://www.4shared.com/file/119348986/267192d/beethoven_-_5th_symphony_1.html

جیره ی وحشت ، همیشه چیزی است که مرا سوق میدهد به انهدام . وحشت از دست دادن همه ی چیزهایی که منظره ی پشت سر مرا ساخته اند ، سر خم کنی میبینی ، ویرانه ای پر از لانه ی جغد ، میبینی بستان و باغی پر از طوطی های رنگوارنگ و پلکانی سست که این دو ، بهشت و جهنم را به هم میپیوندد . همیشه به دنبال این بودم که زندگی چیست ؟ آیا ارزش این همه رنج کشیدن ها را دارد . شاید برای توی مخاطب ، من میس شانزه لیزه ی بسیار لوس ، از جاه طلبی سرخورده ام چنین ملوسانه و ملیحانه چ.س ناله سر داده ام . فرقی نمیکند . قضاوت کن . جایی که به پشت سر نگاه میکنم ، خودم را طوری میبینم که باور نمیکنم . میس شانزه لیزه بود یا که من ، فرقی نمیکند طی یک جر و بحثی که با صاحب خانه ی مهربان لالش داشت- توجه کن که وی لال است و سهمش را در زبان میس شانزه لیزه خورده ...شام زبان و (بارش - برعکس) با خون دراکولا ، میگفتم ....طی جر و بحثی که ابتدا دیالوگ های محترمانه ای بود که تبدیل به گفتمان دیالگتیکی ضربتی شد ، جمله ای محکم ، چونان سیلی سفت و سختی خورد به صورتش که نپرس که نمیگویم ! صندلی چرخاند و طی چند ثانیه با کمک شیاطین چمدان هایش را بست و پرده ها را کشید و چاقو را برداشت و زیر چشم هایش را محکم برید که خط چشمی حقیقی ، قرمز رنگ از خود بر صورت مثل جنازه سفیدش بگذارد و بعد نگهبان همیشه مست را صدا زد و چمدان ها را روی کول وی نهاد و خودش هم روی چمدان ها نشست و کلاه سیلندر دار سیاهش را تا نوک دماغ یخ زده اش پایین کشید . دم در که رسیدند . سکه ای کف دست نگهبان گذاشت و نگهبان باد گلویش را فرستاد توی صورت میس شانزه لیزه ، نم نم باران میبارید . زیر گنبد نیلگونی که یه سیاهی میزد و رعد آسمانش را دو شقه میکرد عصایش را کوباند به زمین و همان لحظه گاری چی هیز که شب ها توی آشغال ها دنبال شعر میگردد پیدایش شد و گفت من از توی بوف کور میام ...بیا ببرمت .کالسکه ها رفتند . هیچ کس این وخته شب نی! ...میس بار و بندیل را توی گاری چوبی نهاد و گرمای سرگیجه را توی کلاه سیلندر دارش حس کرد . جاذبه سرگیجه را به سمت خود میکشید و زیر چشمانش خون میامد . گاری چی دندان طلایش را هنگام نیش خند زدن نشان داد و گفت :" جای امن سراغ دارم ." میس شانزه لیزه قبل از اینکه چترش را باز کند .تیزی آن را به غوز گاری چی زد و گفت یا میری سمت قطارشهر یا دندون های لق طلات رو قورت میدم . زود باش . زد توی سر گاری چی . آن زمان ، زمان گم شده بود و مکان زیر چرخ گاری چی میچرخید . میس مشعلش را روشن کرد و ریه سوزاند . دم فاضلاب کنار رود سن ، شاعر را دید که با همان شلوار جین گشاد پاره پوره اش ، ریش انبوهش ، نگاه نافذش ، قد بلندش ، شال گردن چند متری اش همراه بطری های سبزش زیر چراغی که نورش سکسکه میکرد ایستاده بود و پیشگویی میکرد . جلوی گاری چی را گرفت . دو تا پول غاز کف دستش نهاد و تایش کرد و میان کتاب بوف کور هدایت گذاشتش و چمدان های میس را از دستش گرفت و گفت بیا توی جیب هام رو بگرد . میس شانزه لیزه گفت :" تو چرا وقتی که نمیخوام هستی وقتی میخوام نیستی دلم میخواد بکشمت ." شاعر خندید و گفت :" چشمامو این جوری تیغ نزن اونا مال منن نه مال تو " بعد کلاه سیلندر دار میس را از سرش برداشت و پرت کرد توی رودخانه . :"بچه ی 5 ساله " میس داد زد :" الکلی الکی" ، مرد شاعر خندید و به میس شانزه لیزه دستور داد یا از زیر باران فرار کند یا با او زیر باران سرسره سواری کند . میس که سرش گیج میرفت شال گردن سیاه مرد را از دور گردن شاعر باز کرد . چشم های مرد را بست و لیپس های داغش را چسباند روی لیپس های الکلی او . شاعر که از پس حمله های وحشیانه ی میس بر نمیامد و لنگ میزد و ناخن های بلندش را به بارانی بی چیز میس میچنگاند زیر باران ، بارانش گرفت و دست های میس را توی جیب های گرم پنبه دوزی شده ی خود کرد و گفت بردار همه اش مال توست . توی جیب های مرد شاعر زنجیری بود که بهش کلید خانه ی شاعر وصل بود . همان کلیدی که یکی اش را شب تولد میس توی نقره کادو داده بود بهش که وقتی ارواح و شیاطین به جسمت حلول کردند سرگردان ترمینال نشو و بیا یک جای امن سقف دار، من هم که همیشه نیستم . میس همان شب تولد کلید را انداخته بود توی سطل زباله و شاعر را تنها گذاشته بود . اما حالا که صورتش سرخ متلک بود ....دلش نه چمدان میخواست ، نه کلید ، نه  کلاه سیلندری ، هیچی ...دلش میخواست شال گردن را از دور چشمان شاعر باز کند و با او زیر باران خیس شود .اما هی تو این هایی که خواندی بخشی از یک واقعیت بود که به شیوه ی جزیره ای خودم و با خشونت بسیار رخ داد . شاعر دستور داد 5 ساله ها باید توی قنداق بخوابند و نباید دیر وقت توی خیابان هایی که پر از گاری چی است گشت بزنند . پس به او دستور داد تا برگردد به اتاق زیر شیروانی اش و بقیه ی داستان هایش را بنویسد و زن صاحبخانه ی لال را ببخشد . میس شانزه لیزه ، دید شاعر محو شد و رفت توی کالسکه ی بچه کهنه ای که کنار زباله دانی ها بود . دو تا توگوشی به خودش زد . کالسکه ی بچه را هل داد و رفت سمت خانه . سر راه گربه ای له و لورده روی زمین پهن شده بود که هنوز صدای میو میو کردنش میامد . میس تیغ را برداشت زبان گربه را چید . وقتی که به آپارتمان برگشت . زن صاحبخانه که همیشه بوی ادویه میداد در را باز کرد . میس مثل یک دندان ساز وحشی فک زن صاحبخانه را در دست گرفت . زبان گربه را در دهان پیر زن کاشت و پله ها را آهسته بالا رفت .


 
comment نظرات ()