جزیره در کهکشان

 
کلونازپام از نوع کش باف
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

     این نکتورن شوپن ، یکی از دوست داشتنی ترین هایی ست که گوش میدم و با حال و هوام جور در میاد . هیچ وقت هم فرصت تمرین این قطعه برام پیش نیومد . . . این روزها اصولا خوب نیستم ، واقعیت رو به رو شدن با (بهار) ! برام سخته . این چه زمستونی بود ؟ منتظر هیچ ٨٩ و ٩٠  ی نیستم ، با خودم نبرد دارم . در اوج شادی و امید ، طوری افسرده میشم که حتی خود دکتر یونگ هم نمیتونه رو به راهم کنه . امروز از اون روزها بود که به پست خل و چل ها خوردم . صبح  که ساعتم داشت کنار تختم خود کشی میکرد که : "‌هی بیدار شو ! " با چشم های بسته و خستگی زیاد بلند شدم و یک تو گوشی توی دهن موبایلم زدم و پشت موبایلم رو کندم ، پوستش دراومد افتاد زمین . دو تا فحش دادم و با حالت اسلوموشن خم شدم که ببینم باطری ش هم در اومد یا نه ... خلاصه تا من به خودم بجنبم و یه نسکافه بخورم و یه بسکوئیت بجوم نیم ساعتی طول کشید . دیرم شده بود . امروز نوبت من بود که خیر سرم به زبون نامادری فرانسه یه کنفرانس بدم . . . کلی هم قبلش خالی بندی کرده بودم که میخوام بچه های کلاس رو سورپرایز کنم و با یه سوژه ی وحشتناک خفن خواهم همه را شوک کرد !!! ساعت داشت با پررویی تموم جلو جلو میرفت مادر  ق... در کمدم رو که بازار شامه و هیچ ربطی به کمدهای دم عید نداره باز کردم . سارافن سورمه ای ام رو برداشتم و یه بلیز از زیرش پوشیدم و بین قوطی شال هام،  چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم ، کلاه خز رو برداشتم گذاشتم سرم و پالتوی مخمل نازک مشکی م رو از روش پوشیدم و پوتین های چرم دانشجویی قهوه ایم رو هم پام کردم و با آرایش کج و کوله راه افتادم توی کوچه و خدا خدا کردم توی این روز فرد یه تاکسی زودی به پستم بخوره ... همون لحظه یه تاکسی چراغ زد .گفتم :" میدون ؟" گفت :"‌بیا بالا" من هم نشستم جلو و جزوه هام رو در آوردم و شروع کردم به پس پس کردن و حفظ کردن سوژه م ... راننده تاکسی که آدم با حالی بود شامل این ویژگی ها بود : جای بابابزرگ من سن ! - لپ گلی - سیبیل ، بنا گوش در رفته ، لحجه ،‌آذری از نوع جوه جوه تشدید دار . یه هو نه گذاشت نه برداشت گفت هر جا بخوای بری میرسونمت ." من هم که هوش و حواس نداشتم و توی کلونازپام دیشب جا مونده بودم داد زدم :" ا آقا دم ایستگاه های انقلاب نگه میداشتی " گفت :" خودم میبرمت " گفتم :"یه صد تومن هم اضافی نمیدم ها ! " گفت :" باشه ...فقط در اون داشپورت رو باز کن اون سی دی قرمزه رو بده من " ما هم دستور رو انجام دادیم . ناگهان از باندهای تاکسی صدای آغا٣٠ طنین افکند . راننده بشکن میزد و خودش رو مثل آقا٣٠ میلرزوند . من هم خنده م گرفته بود . گفتم :" خدا دمت گرم اگه امروز  سر کلاس ضایع کنم تقصیر این طخم نابسم الاست ! " گفت:" ناراحت چی نیمیشی ؟" گفتم :" نه والا !!نیشخند" نمیتونستم که یه چک بزنم توی گوشش ، شل و ول تر از این حرف ها بودم گفتم حالا بذار ببره تا مقصد ما زود برسیم که خوب غیبت کردیم مبسوط این ترم را !...القصه و الباقی به این ختم شد که پیرمرد گفت من راننده ترانزیت بودم و خیلی باحالم و زنم مرده میای زن من شی ؟!!!!!!تعجب و به زور کیف من رو گرفته بود و میگفت :"  جون من تلفنت رو بده " (میخواستم تلفن  اشتباه بدم اما وجدانم اجازه نداد آخه بدبخت پول هم ازم نگرفت یه هفتصد تومنی باید بهش میدادم ) گفت :" پس من شماره م رو میدم اسمم عبدالاست و بچه ی سرسبیلم .هر جا خواستی بری زنگ بزن خودم نوکرتم ." گفتم :" اتفاقا فردا پس فردا سمت میدون ارگ و بازار کار دارم ، میتونم واقعا زنگ بزنم ؟ بعدش هم میخوام برم سمت کشتارگاه." گفت:" نوکرتم " پیدا شدم و گیج رفتم توی خیابون و خلاصه با بیست دقیقه تاخیر رسیدم ، اول رفتم مبال سفارت و دیدم ژولیدگی و پف چشم هم بد چیزی نیست ها !!! همون جوری رفتم توی کلاس و با مهارت تمام با ادا در آوردن و سئوال کردن از بچه های کلاس سعی کردم بگم خیلی برای کنفرانس واردم و اینا و ٧ صفحه ای رو که از ویکیپدیا درآورده بودم سنبل کردم و بعد هم همه برام دست زدند . اومدم بیرون و طبق معمول مشعل فروزاندم و بی خودی ناراحت بودم . به این فکر میکردم که  (دوست) ی واژه ایه که خیلی زود کثیفش میکنن و میر..ن بهش .  به گوشم رسیده بود که یکی از دوستان پشت سر ما دری وری های خلاقانه ای گفته خفن !با دوستان دیگر ما روی حم ریخته بد جور ، از پشت خنجر زده بدفرم !!...سپس رفتم کافه و یه موکی سفارش دادم و به گارسون خوشگلش گیر دادم . (هی ! ببینم به تو ربطی داره اگه من عیاشم ؟ به هیچ کس ربط نداره .) گارسونه یکی از خوش چهره ترین پسرهایی بود که تا حالا دیده بودم و خیلی شبیه پسر دایی م که توی بلاد خارجه رفته مادل شده ! سر حرف رو با طرف باز کردم و دیدم انگار بدش اومد که من دارم باهاش حرف میزنم و سر نخ میدم دستش .... بعد پشیمون شد و اومد گفت سر نخ رو گم کردم میدیش ببافم و شروع کرد به بافتن. از نوع کش باف . من هم توپ کاموا دستم ...بین بوی قهوه و دود سیگار احساس کردم نخ پشمی کاموا دور صندلی پیچیده و من رو قفل مرده به میز و پاهام رو به هم بسته . یه هو زنگ موبایل افسونم رو محو کرد . همیشه یه مزاحم پیدا میشه که الکی و بیخودی بخواد حالت رو بپرسه و بعد بفهمی التماس دعا داشته ! اومدم بیرون و جالبش از این جاست که ....رفتمدیدم کتابم چقدر بد توزیع شده و عصبانی بودم بعد رفتم  پاساژ صفوی و یک غلطی کردم و رفتم مغازه ی (---) مثل همیشه و دو عدد آقا در مورد ازدواج داشتند یکدیگر را خفه میکردند و یقه میدریدند شدید،  که من چونان سامورایی با اره بحثشان را از وسط نصف کرده،  شهد عسل روی جای زخمهاشان پاچیدم و حرف زدن به سه ساعت ماندن در مغازه ختم شد . بنده و سه تا آقا در یک مغازه  ی چهار متری که هر سه سیگار میکشیدیم و آن دیگری در حالی که داشت خفه میشد اصرار بر این داشت که ازدواج کار خوبی است و هیچ هم بد نیست و مذهب او را به خدا نزدیک کرده . بنده هم  حق مطلب را این گونه ادا کردم که راست میگی جونم اما عشق آدم رو به خدا نزدیک میکنه و .. شروع شد به اینکه چه جور عشقی؟از نوع خیام یا حافظ ؟ میدونی که اونا ... عشق که کشکه  و اینا ... خانم شما مادامی یا مادمازلی ؟ من یه زنه رو صیغه کردم ....اون دیگری گفت من هم ...هر سه مرد به نظرم بزدل و کله شق بودند و من هم با وجود خستگی جسمی و اعصاب اصرار داشتم به آن ها بگویم همه تان در اشتباهید و این حرف ها ...حس یکپارچه خوش آیند این که سه تا غول بیابونی رو بذارم سر کار و بهشون بفهمونم که همه ی حرفاتون غلطه خوشحالم میکرد . ازدواج از نظر اون یکی مرد (ع) آزادی آدم رو میگرفت . من هم گفتم :" آزادی وجود نداره " گفت :" تو دوست داری ازدواج کنی ؟" گفتم :"‌نع ! " اون دیگری گفت :" ازدواج خیلی هم به من آرامش داده " گفتم :"‌خودت رو گول میزنی ، قبل از همین بحث ها داشتی با من تیک میزدی !!!! و.... " (آخه همون بین تلفنی به من شد که مجبور بودم فرانسه دست و پا شکسته حرف بزنم و مردک خنگ هم فکر کرده بود ایتالیایی است و سرخ و سفید شد و شروع کرد سر نخ دادن  و...) آن پسر بچه ی تازه دانشگاه رفته ی چشم چپ کلاه به سر تئاتری هم اصرار داشت من بهش ثابت کنم اتوبوسی به نام هوس رو تنسی ویلیامز نوشته ؟ میگفت : از کجا میدونی همساده شون ننوشته ؟تعجب" ازدواج هم مثل  اینه ...خلاصه که برای من چای ریختند . فندک زدند و صندلی گذاشتند و من هم  بعد از این همه بحث در حال بی هوشی بودم چون همه شان ماشالا زبان نفهم بوده و من بالاخره زدم به چاک ! وقتی برگشتم . رو به روی آینه نشستم و دوباره با آدم های توی اتاقم حرفم شد ....چند نفری هستند ... به هم حسودی میکنند و من باید آشتیشون بدم و اینا .... خلاصه به خدا حالم خوبه ها !این دروغه هنوز کو تا چهارشنبه سوری ...اوه ....کی میگه دو هفته تا عید داریم ؟نه ... کی میگه ٨٨ تموم شد ؟ من هنوز توی سالهای قبل گیر کردم ... من هنوز...یک - دو - سه - چهار.....

** با عکس جدید + لینک جدید در این پست به روزم .


 
comment نظرات ()