جزیره در کهکشان

 
شبح آزادی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

**

میس شانزه لیزه که دوباره شروع کرده بود قرص های زاناکسش را میخورد...با حالتی  رخوتناک و توام با آن هولناک (چرا که قرص ها نتوانسته بودند دخل سیستم خوابش را بیاورند)

دفترچه یادداشتش را از روی تخت انداخت پایین و رفت و فیلم (شبح آزادی -لوئیس بونوئل) را از قفسه در آورد و گذاشت توی لپ تاپ.(دوباره یادآوری میکنم که من منتقد و تحلیلگر سینما نیستم  فقط نظریاتم در مورد تئاتر است که جنبه ی حقیقی دارد)

میس شانزه لیزه از دیدن آن همه داستان در هم رفته نا خودآگاه یاد فیلم (افسانه ی آه) افتاد و از دیدن شترمرغ در  اتاق خواب خانه -ابتدای فیلم- و همین طور در انتهای آن    ابروی راستش  همین طور بالا ماند و لبش را گزید.شاید همین چند روز پیش بود که پیش خود فکر میکرد ...بنی آدم چه عمر کوتاهی دارد و هیچ وقت هم به هیچ گونه آذ.ا.دی نخواهد رسید...چونانکه پرنده ها هم....از یک ارتفاعی به بعد نمیتوانند بپرند...چون خوراک دیگری میشوند و همین طور عقاب.شتر مرغ پرنده است...اما نمیتواند پرواز کند دانستن همین  جمله  کفایت میکرد برای لذت دیدن این فیلم.به کار گیری و استفاده ی خردمندانه از سورئالیسم در  این فیلم اشک میس شانزه لیزه را درآورد...به خصوص جایی که  پدر و مادری به دنبال دختر گم شده شان میگردند....(میس شانزه لیزه ناگهان حس همذات پنداری اش گل کرد و یاد کتاب جاودانگی  میلان کوندرا افتاد....جایی که دختر برای خ.ودک.شی وسط جاده مینشیند تا ماشین زیرش بگیرد اما هیچ کس او را نمیبیند...حتی جایی توی مطب...کسی میاید و روی او مینشیند !)...عادی بودن (آن) کارها برای کشیش ها و تازیانه ای که بر ماتحت مرد فیلم در هتل فرو میآمد  هم همه معانی خود را داشت  که میس شانزه لیزه همینک به دلیل مصرف زاناکس و ترکیبش با لورازپام از سرایش در باب بونوئل و شبح آ.زادی آش عاجز است.

 

وقتی به ساعت نگاه کرد دید نزدیک پنج صبح است...کافه ی همان نزدیکی محل مثل کله پاچه ای  های توی تهران  بیست و چهار ساعته باز بود.برای همین....کلاه قرمزش را سرش گذاشت.. و با همان رب دوشامبر مخمل سورمه ای رنگش که حواشی آستینش پر از پو لک های قرمز بود راهی کافه شد.لنگ لنگان راه میرفت و با دستش دیوار را گرفته بود مبادا که زمین بخورد .انگار که زانوانش تاب و تحمل نگه داری بدن را نداشتند....هنوز مانده بود تا سپیده بزند.از طلوع بیزار بود. برای همین همیشه یک عینک آفتابی در جیبش داشت. کفش هایش از همان صندل های بلندی بود که وقتی میپوشیش انگار روی نردبان ایستادی...اما در آن لحظه چاره ی دیگری نداشت.شهاب باران آسمان را دید. نزدیک کافه شد.چراغ روشنش سو سو میزد.نشست روی صندلی بیرون کافه.موسیوی پیر همیشه بیدار بیرون آمد و فندکش را گرفت دم دهان او...میس شانزه لیزه سیگارش را در آورد و زهر خنده ای تحویل پیرمرد داد و مشعلش را روشن کرد و گفت.:" بارش" (برعکسش کنید) و در ذهنش شروع کرد به حرف زدن.

 

 :" هیچ وقت باورم نمیشه....اون به من گفت دزد" باید هلمز رو پیدا کنم.


 
comment نظرات ()