جزیره در کهکشان

 
از شاعر زباله ها ...تا...رضا آشفته
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
 

امروز شال و کلاه کردم و تک و تنها راهی سینما شدم تا دیر نشده و بلیط سینماها سیر صعودی 4000تومنی نگرفته فیلم (شاعر زباله ها ) رو ببینم . دلیل اینکه دوست داشتم با شدت و سرعت برم سینما و منتظر پخش سی.دی این فیلم نشم اینه که میخواستم ببینم مضمون این فیلم با همچین اسمی دقیقا چی میتونه باشه ، چون شخص بنده ارادت زیادی به رفتگران شریف دارم ، کنتراست شاعر زباله بودن در همون اول ( نام فیلم )آدم رو قلقلک میده که یعنی جریان چیه ؟ دلیل دیگه اش هم حضور هم دانشکده ایم فرزین محدث در این فیلم به عنوان بازیگر اصلی و محور فیلم بود . ..گرچه قبلا هم توی فیلم ها و تئاتر ، روی صحنه دیده بودمش ، اما خب اصلی بودن نقشش برام هیجان داشت . قبل از اینکه به فیلم برسم میخوام یه چند خط در مورد نحوه ی آشنایی میس شانزه لیزه با فرزین بگم . اون روزها که تب و تاب فیلم (مارمولک) بود و همه از مارمولک حرف میزدن ، خیلی از کسانیی که رفتند سینما و فیلم رو دیدند ، اون سرباز صفر ته استکانی رو نمیشناختن و شاید بعد هم فراموشش کردن ، اما خب اون سرباز صفر ته استکانی در واقع هم دانشکده ای میس شانزه لیزه بود ، و میس شانزه لیزه هم بعد از اکران فیلم همیشه توی حیاط دانشگاه یا پلاتو تمرین یا جاهای دیگه ای که این آقا فرزین رو میدید به جای اسمش، یا هر چیز دیگه ای بلند بلند میگفت :" به به آقای تیمسار! یه امضا بزن کف دست ما " یا مثلا سر اکران فیلم  (یک تکه نان ) چنان سوت و دستی توی سینما زد که مردم فکر کردند میس شانزه لیزه بیچاره عقل نداره . خلاصه این کارهای میس شانزه لیزه دلیل داشت ، فرزین روی صحنه و توی تئاتر از همون شروع با حرفه ای ها کار کرد . مستعد بود .  هیچ وقت بازی درخشانش رو در ( شب بخیر آقای کنت ) (که اتفاقا کاندیدای بازیگری هم براش شد ) فراموش نمیکنم .  اون در (فصل خون )ایوب آقاخانی بازی متفاوتی از خودش ارائه داد و همین طور در (مرغابی وحشی) ، شاید نقش ها اصلی نبودند اما اجرای خوبش همیشه خوشحالم  میکرد و تحسینش میکردم .  صورت خاصش همیشه میتونه اون رو خاص کنه و نقش خاص بودن رو بهش بنشونه . فرزین محدث  خیلی انتقاد پذیره و از اینکه بهش ایرادی بگیری یا ایده ای بدی ناراحت نمیشه (ضمنا هیچ جور هم نمیشه از زیر زبونش حرف کشید! ) مثلا بعد از اجرای (رمولوس کبیر) طی یک گفتمان دوستانه تلفنی همه ی نظریاتم رو  بهش نسبت به خود کار ، حضور فرزین، ایده هام روی لحنش و .... رک و پوست کنده گفتم و او با دقت زیاد همه را گوش داد و البته اکثر جاها هم موافق من بود .. .  فیلم شاعر زباله ها جدای از فیلمنامه ی درخشانش ، کارگردانی ، فیلمبرداری خوبی هم داشت . در ابتدا فکر کردم با یک دزدی از امانوئل اشمیت (نوای اسرار آمیز) رو به رو هستم اما سکانس به سکانس ذهنیتم میشکست و میدیدم با یک فیلم فوق العاده عاشقانه ، صادقانه ، عمیق رو به رو هستم ، صداقت فیلم غافل گیرم میکرد . . . صبر، انتظار ، عشق ، تمام شدن همه چیز در ابتدا ، همه برایم جذاب بود چون مطمئنم هر تکه و هر بخشی از این فیلم حرفی برای گفتن داشت که فقط عاشقان و کسانی که تجربه ی شکست و سر مستی داشته اند تجربه اش کرده اند . ناب بودن لحظاتی از فیلم اشکم را در آورد . اینکه رفتگران هر کدام با آرزوهای خود وداع کرده اند - شب ها دور هم جمع میشوند و اعتراف میکنند که میخواستند چه بشوند و سر از زباله در آوردند برایم دردناک بود . . . اینکه  رفتگر (فرزین ) عاشق دختری(لیلا حاتمی) قد بلند تر از خودش میشود که در حال و هوای دیگری است خود به خودی خودش بغض آور است چون از همان ابتدا اتمام همه چیز و شوریدگی و یک طرفه بودن این عشق واضح را میبینی  میخواهی بدانی آخرش بالاخره چی میشه .... . انتهای فیلم در سکانس آخر که در واقع غم انگیزترین سکانسی بود که در این فیلم دیدم،  تو گوشی بزرگ این جور تکروی عاشقانه را میبینیم . گرچه عشق دو طرفه نیست و همه همین را میدانیم اما چکه چکه ریختن این احساسات ، ابرازش در تمام فیلم با ریتم و بازی درست به خوبی نشان داده شده بود . از فرزین خواهش کردم  هر چه که دل تنگش میخواهد برای جزیره ام و مختص به این فیلم بگوید تابرایتان بنویسم . او  هم به من گفت :

 :" شاعر زباله ها ، فیلمی در ستایش عشق و شعر و اینکه انسان میتواند در همه حال ، بدون هیچ توقعی ، عاشقانه  دوست بدارد و محبتش را تقسیم کند به آنان که دوستشان دارد و نمیدانند . "

پرونده ی شاعر زباله ها را میبندم و میرم سراغ خاطره ای که  هفت سال است دوست دارم یک جایی یک جوری بگویمش و این خاطره مربوط میشود به رضا آشفته .

سلام آقای آشفته ی عزیز

امیدوارم بعد از اینکه این پست را میخوانید از من نرنجید یا دستم نیاندازید . به هر حال اگر هم به من بخندید و مسخره ام کنید برایم فرقی نمیکند . شاید پیش خودتان فکر کنید اصلا گفتن این چیزهایی که میخواهم بنویسمش به کسی چه که من آمده ام و فرستاده ام اندر صفحه ی مجازی و پهنش کرده م روی جزیره ام ! اما خب چون من بی ادب و بی ملاحظه ام از این کارها میکنم . ببخشید .

خب ، خوانندگان گرامی ، سابقه ی آشنایی میس شانزه لیزه با رضا آشفته تقریبا بر میگردد به هفت سال پیش . اینکه چه شد و از کجا به روزنامه ی همشهری وصل شد بماند ، مهم این بود که باید رضا آشفته میس شانزه لیزه را تایید میکرد . میس شانزه لیزه روزی که با کوله پشتی و موهای فرفر شده و تیپ بچه دانشجویی اش رفت تا رضا آقای آشفته را ببیند منتظر بود تا با مردی با موهای ژولیده ، عصبانی ، بزن بهادر ، شمشیر به دست و مغرور و دماغ سر بالا رو به رو شود ، برای اینکه فامیلی آشفته ناخود آگاه آدم را یاد آشفتگی می اندازد ، هیچ وقت آن روزی که برای بار اول رضا آشفته در روزنامه ی همشهری توسط میس شانزه لیزه رصد شد از یاد نمیرود . مردی افتاده ، جوان ، فروتن ، فوق العاده آرام (که وقتی هم حرف میزند باید لب خوانی بلد باشی تا بشنفی چه میگوید ) در چهارچوب در قرار گرفت . میس از اینکه او را دید توی دلش خندید چون هیچ ربطی به اژدهای هفت سری که از ش ساخته بودنداشت . رضا آشفته چند تا از داستان های کوتاه میس را خوانده بود و زنگ زده بود که میتواند کار کند . وقتی که آن شب میس شانزه لیزه تلفن را گذاشت چشمهایش گرد شده بود . هول درونش موج میزد . . . بالاخره کسی باورش کرده بود . میس که با پررویی تمام نمیخواست کم بیاورد از همان ابتدا با سر و زبان چرب و چیلی اش خواست برود سراغ مصاحبه با افراد مشهور و ... دور برداشته بود . اما خاطره ی اولین مصاحبه نشان داد که باید حالا حالاها بدود.برود . یاد بگیرد ...تو گوشی بخورد تا بتواند کار درست و حسابی کند . اولین مصاحبه ی میس شانزه لیزه با خانم (...)نویسنده ای نام آشنا بود . میس که اصلا نمیدانست باید چه کار کند . برای اینکه دست و پایش را گم نکند مثل بچه مدرسه ای ها برای آن خانم سئوال طرح کرد و برد داد دم در خانه شان . چند روز بعد جواب ها را گرفت و با رضایت کامل زنگ زد به آقای آشفته که حله و کی بیارم مصاحبه رو و.... به ناگاه دید که جواب ها را از خانم نویسنده گرفته در صورتی که از سئوالهایش یک کپی هم ندارد !! زنگ زد دوباره به آقای آشفته . . . و به تته پته افتاده بود خجالت میکشید و ضمنا غرورش شکسته بود چون دو دقیقه قبلش از زاویه دید اوریانافالاچی داشت حرف میزد . آقای آشفته اصلا میس شانزه لیزه را دست ننداخت ، مسخره نکرد ، گفت خودش را دست کم نگیرد (چیزی که این روزها در دکان هیچ عطاری پیدا نمیشود همین افتادگی هاست )بردارد یک زنگ به آن خانم بزند شاید سئوال ها را در زباله نریخته باشد . میس به قدری هول بود و دست هایش میلرزیدند که نمیتوانست خودکار را صاف توی دستهایش نگه دارد ، برای همین وقتی به خانم نویسنده زنگ زد که میشه اگه سئوالها رو دارین برام بخوننین من بنویسم به جای اینکه بنویسد صدای تکرار خودش را ضبط کرد . وقتی دوباره به آقای آشفته زنگ زد با گریه گفت که صدا را ضبط کرده ...آقای آشفته فقط گفت هیچ عیب ندارد آرام آرام  از روی همان ضبط سئوال ها را برایش بخواند . مصاحبه ی اول من با اعمال شاقه در آمد . . . طی این سالها که هر از گاهی سری به روزنامه ها میزدم همیشه جایی بودم که زیر چتر محترم و آرام و مطمئن آقای آشفته باشم . رضاآشفته هیچ وقت نگذاشت جاه طلبی های من سرخورده شود یا غرورم جریحه دار بگردد . همین که الان میسی شده ام و یک پا مجله این جا باز کرده ام  به خاطر اعتماد آقای آشفته به من است . هر جا که اسمی از تئاتر و مطبوعات و روزنامه باشد نام رضا آشفته درآن جا میدرخشد .توی بولتن جشنواره ها ، توی سایت ایران تئاتر ، توی مجله های تئاتر و نمایشی و هر چی که به تئاتر مربوط است . . . روزنامه نگاری کاری است بس سخت و طاقت فرسا، احتیاج به صبر و خوردن تو گوشی و خوار شدن و نادیده گرفتن پول دارد فقط وقتی میشود مثل رضا آشفته  عاشق بود که ماند . امثال او این روزها البته کم نیستند .  . او برخلاف رسم جو تئاتر و خودمانی شدنی های باب روز هیچ وقت از هرهر کرکر های میس شانزه لیزه سواستفاده نکرد و چایی نخورده پسرخاله نشد . خوب یادم هست روزهای اعتیاد به قرص و  روزهای خاکستری ام بود،  به سفارش آقای آشفته رفته بودم بلیط تئاتر را زودتر از موعد بگیرم . مثلا قرار بود دوشنبه بروم بلیط بگیرم اما نشئه و خسته روز یکشنبه رفته بودم پیش آقای (ب) ...از شدت خواب روی کاناپه چرمی مانند  آن جا -به اصطلاح روابط عمومی- دراز کشیدم .فقط زنگ زدم به آقای آشفته که این ها بلیط ندادند و داد و بیداد و تلفن را دادم به آقای(ب) - طلبکاری بودم ها - به سفارش آقای آشفته برای بنده آژانس گرفتند و من برگشتم خانه . شب ایشان زنگ زد احوال من را بپرسد از بس از حال نزار من حیرت کرده بود و من تازه فهمیدم که یک روز زودتر رفته بودم برای گرفتن  بلیط. . . این وجدان کاری ، این آدم را دیدن از روی صندلی بلند شدن ، این احترام و آرامش شما آقای آشفته ظهور دل انگیزی بود که هراس من را از پریدن به دنیای بی رحم حرفه ای مطبوعات از بین برد ... و من همه ی این ها را مدیون شما هستم . روزهای سختی برای   روزنامه نگارها است امیدوارم  روزی برسد که با قیچی روبان روزنامه یا مجله ی خودتان را ببرید و من برایتان سوت و جیغ بزنم و بکشم .

ممنون

 

با احترام میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()