جزیره در کهکشان

 
وقتی (88) چانه انداخت !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸
 

(٨٨) رو به احتضار است ، چه باید بکنم ؟ بدنت سرد شده و نفس های آخرت را میکشی، چه زود فراموش میشوی ای سالهای پرخاطره ، نگاهت رو به آسمان فراخ است که تو را با خود به ستاره ها و سیاه چاله ها تبدیل خواهد کرد . کاش با هم از صفحه های تاریخ و روزنامه  ها و ارشیوها پر میکشیدیم به جاودانگی ، تو تنها میروی و من را با یک دنیا حسرت و بغض تنها میگذاری ، من هر بار با باز کردن کمد خاطره ها ، با دیدن کلکسیون  ٧٠ ها و ٨٠ ها نبش قبر میکنم و لا به لای صفحاتش دنبال جرعه ای حقیقت میگردم . آه که چقدر زمستانت بی برکت بود و آن قدر دوستم نداشتی که برفی غربال کنی و زمین را و سرو ها را با سپیدیت بپوشانی ، آه که چقدر ما فراموش کاریم ، تو رو به احتضاری و هیچ کس به یادت نیست ، همه با عجله به سوی سالی که نمیدانند چگونه است با شتاب هیاهویی برای هیچ به راه انداخته اند .آه که چقدر این بلاهت ها من را به خنده می اندازد ، حرف از تازه شدن ها ، تکرار افسوس و خاطره ها و پیر شدن و حسرت ها ، این جا همه جشن گرفته اند ، ٨٨ دستان سرد ابدیت را به من بده ، به یمن ٨ و ٨ بودنت چه کودکانه رو دستی خوردم و به گمانم زوج بودنت ، هم دلی هم نشینی همیاری هم دردی به کنارم میگذاشت ، هیچ کسی ٨ من نشد ، نمیخواهم ٨ من گرو ٩ باشد و با نگاهی امیدوارانه به ٨٩ ی که با پررویی تمام روی سرم خراب میشود و نطلبیده وارد زندگی میشود خوش آمد بگویم . آه که چقدر زمان تحویل سال ،پر از بغض و گریه ام . همه ی سین ها هم دورم پای بکوبند و کف بزنند تو را فراموش نخواهم کرد در همان لحظه ی تولد ٨٩ است که تو را برای همیشه زیر خاک خواهم گذاشت و سنگ لحدی به رویت و دفنت خواهم کرد . باور کن به سراغت می آیم ... همه ی شب و روزهایمان را میخوانم ، دوباره به آسمانت  بی روحت نگاه خواهم کرد . آه ای ٨٨ چقدر همه جا بن بست است و انگار حقیقت را هیچ گاه درک نخواهم کرد !کاش با هم میرفتیم و من این جا دنبال دنیای کوچک نویسنده شدن و چاپ کار و .. نبودم و نفس پرست نمیشدم . همه  جا همه تو را فراموش کرده اند. نمیدانم در سبزه ی امسال چه گره خواهند زد ... نمیدانم ! (عید ) برای من تحمیل تقویم نیست ، عید برای من روزی است که از ته دل بخندم . . . روزهایی هست که همیشه خاطره اش در یادم می ماند ، روزهایی که از آن به عنوان عید یاد میکردیم ، سالهاست آن روزها سر جنازه ی خاطره ها به تنهایی شمع روشن میکنم و نقاب میس شانزه لیزه را میکنم و میگریم . آه ای حاجی فیروز خیلی غمگینم برایم بشکن ... شاید کمی حال محتضرمان را جا بیاوری و به خنده اش بندازی ای تو که از دنیای مرگان قرمز پوش آمده ای و ندای سال نو میدهی . . .

* نمیخوام منت گذاشته باشم اما این آهنگ را به زور و بعد از سه ساعت بالا پایین کردن در دنیای مجازی طوری یافتمش که نه بن بست (رت ل ی ف ) بخوری و نه سرخورده شوی . شاید چون در آن ترانه ی جذابی است از خاطره ی گذشته ها . گذشته هیچ گاه فرامو ش نمیشود و برای آدم هایی از جنس من روی شانه هایش سنگینی خواهند کرد و منظره ی پشت سر را خواهند ساخت . گوش کردنش را به هر بنی بشری توصیه میکنم . برای دوستانی که به  پیشواز هفت سین و سال نو و نو شدن ها میروند ، تبریک میگویم و اگر بنا باشد آرزویی کنم (که خدا بر آورده اش سازد ) برای همه اول از همه آرزوی سلامتی ، عقل ، شعور ، درایت ، ثروت ،‌شادی ،‌خنده ، قهقهه ، شانس و اقبال دارم . باشد که باری تعالی همه اش را برآورده سازد . آمین .

 

 

میس شانزه لیزه

 


 
comment نظرات ()