جزیره در کهکشان

 
خسرو شکیبایی ما
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱
 

 

وقتی دختربچه ی دبیرستانی سرخوش و ملنگی بودم ، به صلاحدید خانواده از رفتن به هنرستان موسیقی سر باز زده و بالاجبار وارد رشته ی ریاضی-فیزیک شدم و برای زدن تو دهنی مناسبی به قوم الظالمینی که  رشته ی (هنر) را -چیزی- برای تنبل ها میدانستند، مخصوصا خوب درس خواندم و معدل چهار سال دبیرستانم در جمع کل نوزده و دو (٠٢/١٩) شد ، با این وجود بر خلاف خر خوان های اطرافم ، من دختری بودم که همچنان در توهمات خود داستان های آب دوغکی مینوشتم ، در این داستان ها مثلا نامزد آینده ام محمدرضا فروتن و برادرم ، پارسا پیروزفر و دایی ام خسرو شکیبایی بود و پدربزرگم عزت لله انتظامی بود . . . خوب میدانم که در جمع بازیگران همه عمو خسرو صدایش میکردند اما او برای من همیشه (دایی ) بود . این داستان ها را علاوه بر درس خواندن مینوشتم و تمرین پیانو و شیطنت های باب سن خودم را هم داشتم . . . هیچ چیزی بهترین شروع پست اولم برای سال ٨٩ نیست جز به پیشواز تولدش رفتن که ٧ فروردین است . خسرو شکیبایی را چند بار دیده بودم ، همان قدر فرروتن و متواضع و مهربان بود که رضای خانه ی سبز ، همان قدر عاشق بود که حمید هامون ، همان قدر شیدا بود که صفای پری . . . جدای از استعداد او تواضعش چیزی بود که امروز در هیچ تنابنده ای دیده نمیشود . در آخرین مصاحبه های تلوزیونی اش گفت بابا این قدر نگوییدمن فارغ التحصیل دانشگاهم  من با کنکور نرفتم دانشگاه هنر من با یک جمعی به بچه های بازیگری شان پیوستم و لی خب از اون ها جلوتر رفتم انگار :) تحصیلاتم دیپلمه . . . اما کسی هست که به او استاد نگه ؟ روزی که فهمیدم (....رفت ) با ناباوری تمام به جای اینکه موبایل خودش را بگیرم یکی از زاغول های بازیگر را گرفتم و گفتم (حقیقت داره ؟) و گوشی رو قطع کردم . . . مراسم تشیع جنازه اش تهران را بند آورد و محبوبیتش همه را سحر کرده بود . همه دوستش داشتیم و داریم . بعد از اینکه مطمئن شدم فوت شده دست و دلم لرزید . هفته ی پیشش با او صحبت کرده بودم ...سرش شلوغ بود ...میخواستم قرار مصاحبه ای با او بگذارم ... میدانستم احوالش خوش نیست برای همین آرزوی مصاحبه با او را به گور خواهم برد . بعد از اطمینان از اینکه او رفته زنگ زدم به خاله م و با گریه گفتم :" دایی مرد ! ) او در راه شمال بود و او هم که من را در این (دایی ) گفتن ها  همراهی میکرد غمگین اما با وقار خداحافظی کرد و سفرش زهر مارش شد . نمیخواهم از دایی آدم مقدسی بسازم چون آدم مقدس قهرمان نیست ، قهرمان کسی است که در دل همه جا داشته باشد . . . بله دایی رفت و صدایش ، فیلم هایش و ژست های ناب خودش باقی ماند ، چیزی که نه پرویز پرستویی دارد نه رضاخان کیانیان نه هم نسلانش . برای اینکه یک بار دیگر صدای سحر انگیزش دلمان را بنوازد حتما این جا را کلیک کنید .

خسرو شکیبایی را در این جا با هم مرور میکنیم . سرتاسر زندگی قصه مضحکی است که آدم ها را با چنگال خونینش از هم میگیرد ، دایی خیلی زود رفتی ، عجله داشتی ؟ چی؟ کورس گذاشته بودی ؟ اون روز که خبر رفتنت را شنیدم ، باورم نمیشد ، آمدم دم در خانه ات ، دایی ... همه ی همسایه هاتون اومده بودن بیرون ...همه هاج و واج بودند . . . تو مثل فردین نبودی . . . تو دایی همیشه عاشق ما بودی ، اتودهایی که برای شخصیت (هامون) توی بلواز کشاورز زدی تا او را جان ببخشی ... اضافاتی که به نام مهرجویی تمام شد ، تو اولین کسی بودی که بعد از انقلاب فریاد زد که  :" این زن حقه منه عشقه منه طلاق نمیدم " با اون شونه های همیشه پهنت . . . با اون سیبیلهای از بنا گوش دررفته ات در  روزی روزگاری . . . چه کسی میتوانست تو را دوست نداشته باشد . تو برای من هیچ وقت نمیمیری گرچه تجسم فیزیک تو در کنارم جزو توهماتم هم نمیگنجد اما تو بیشتز از هر پرویزپرستویی ، هر رضا کیانیانی در یاد و دلم هستی . دایی . . . پیشاپیش تولدت را تبریک میگویم . 7 هم که خودش به خودی خود عددی است مقدس . . . دایی تولدت مبارک . تو همیشه در قلب مایی . به یمن مهربانی ات مطلع 89 م را در این جزیره آغاز کردم و پیشاپیش تولدت را تبریک میگویم . 

 

میس شانزه لیزه 

 


 
comment نظرات ()