جزیره در کهکشان

 
خنجر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸
 

میس شانزه لیزه که زنی بود اثیری، مثل دود سیگارش بی قرار و مثل هیجان هایش آشکارا ، جنون وار ،‌ در میان کتاب هایی که روی میز یک کافه ، جا  مانده بود ، خواند :" دوست خوب ،‌دوستیه که مرده باشه . " توی کافه ی دم منزلش ، کز کرده بود و مشعلش را افروخته بود . هیچ رنگ و لعابی به صورتش نزده بود ، فکر کرد خیلی زشت شده ، مثل همیشه پا برهنه بود و شال کهنه ی قهوه ای رنگش را روی پیرهن حریر بنفشش انداخته بود ، دندان هایش از سرما به هم ساییده میشد و قهوه فرانسه ی جلو رویش خیلی وقت بود سرد شده بود . میس خیره به نقطه ای دست نوشته های حاشیه ی کتاب جا مانده ی روی میز را دنبال کرد ، (کناس= کسی که قدیم ها در توالت های عمومی دنبال انگشتر گمشده یا چیزی که از دست کسی توی فاضلاب افتاده باشد را میگویند ) میس شانزه لیزه احساس کرد خودش شده یک پا کناس ، دستش را تا آخر در کثافات کرده و دنبال چیز ارزشمندی است که نامش (رفاقت ) یا دوستی است . از کافه بیرون آمد و چون پولی نداشت که (بارش -برعکس کن ) بگیرد  رفت سر وقت مردی که تا اعماق وجودش موسیقی را میشناخت و زیر پل رودخانه ی سن سازبادی میزد . موهای رنگ پریده اش را باد تکان میداد و قفل و زنجیرهایی که آقای شاعر بهش داده بود از کمرش آویزان بود و گه گاه به سنگفرش خیابان میخورد و صدا می کرد . نیمکت همیشگی خالی بود و حتی اثری از بطری های سبز آقای شاعر نمانده بود . باد زوزه میکشید . پاشنه ی پای میس از بس به تیزی های زمین خورده بود خونین و مالین شده بود با این حال با صدای هورن مجذوب زیر پل شد . دهشتناکترین منظره این بود که مرد او را به جا نیاورد اما از ته مانده ی بارش -برعکسش- به او که این قدر نزار است داد و گفت :" نوش " میس شانزه لیزه احساس کرد پشتش درد میکند . بطری را روی زمین گذاشت و شال را باز کرد . با نگاه خلسه وار خلاص شده از قرض زاناکسش به مرد چاق هورن نواز نگاه انداخت و گفت:" ببینید این پشت چیزی به شونه ام گیر کرده ؟" مردک جلو آمد و دید خنجرهای زیادی پشت میس شانزه لیزه فرو رفته و از جای زخمش خون میچکد . خنجر ها را یکی یکی کشید بیرون . میس در حالی که زهر خنده میزد گفت :" این ها خنجرهاییه که دوست هام از پشت به من زدن ، آره دوست خوب اونیه که مرده باشه . "

برای ادامه این صدای طلایی را با این دکلمه ی طلایی گوش کنید . صدایش خیلی شبیه صدای من است . حالش وصف حال میس شانزه لیزه است .

میس فکر کرد باید همه ی مگس های دور وبرم رو قتل عام کنم، عطر خوشمزه ی یک عاشقیت روی قایقی که از رو به رو ، روی سن ، می آمد. میس را به این فکر انداخت که پس فردا زنی که روی قایق می خندد و میگوید "آه من چه خوشبختم|" قاطی زباله ها ته مانده ی عشقی هم نصبش نشده میپوسد . میس شانزه لیزه نمیخواست بپوسد .


 
comment نظرات ()