جزیره در کهکشان

 
مرد کلاه به سر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢
 

میس شانزه لیزه کتک مفصلی نوش جان کرد ه بود . خودش را پابرهنه رسانده بود به اولبن ایستگاه شورانگیزی که در نزدیکی اش بود . همان همیشگی را سفارش داد و شالش را کشید روی سرش تا صورت له و لورده اش دیده نشود . توی کافه چند نفر با ساز و نوا و لباس های رنگ وارنگ و احوال و اوضاع عجیب وارد شدند و شروع کردند به جا به جا کردن صندلی ها و در واقع کافه را تصرف کردند ، بعد با هم شروع کردند به اجرای این قطعه ،‌میس پیش خودش فکر کرد چقدر وقتی او غمگین و غصه دار است یک موسیقی میتواند احوالش را عوض کند ! از پرسه زدن ها و کارهای دیوانه وارش خسته شده بود . مردی که گیتار میزد کلاه بزرگی روی سرش داشت و چهره اش به سرخ پوست ها میمانست . میس از زیر شالش برق نگاه او را چنگ زد و حس کرد میتواند همان لحظه مثل آهن ربا به طرف مرد برود .... بعد یادش افتاد که آقای شاعر از توی قصه افتاده بیرون و اگر به سرعت این کار را میکرد خیانتی بس عظیم بود . دوباره شروع کردند به زدن .این با ر این قطعه ، ناخود آگاه یاد فیلم فریدا افتاد و فکر کرد بهتر است تا مثل او تا  قند نگرفته و پاهایش آسیب ندیده و بریده نشده  برود زندگی کند . رقص هم رنگ زندگی است . پس بلند شد در نور شمعی که توی کافه ای  همه چیز را سایه وار رو هم می انداخت ، تنهایی دور ستونی که وسط تعبیه شده بود رقصید و شالش را رها کرد . . . میدانست که دیگر لهیدگی صورتش دیده نمیشود . آن قدر نوشیده بود که ستون را دیواری مدور دور خودش میدید و خودش را توی دیوار مثل آیینه . گردنش را میچرخاند و موهایش را آشفته کرده بود . فکر کرد باید برای این بی خوابی هایش راه چاهی پیدا کند و برای قرص هایی که پرفسور نسخه پیچ کرده بود ....فکر کرد باید برای برنامه ای که در نظر دارد حداقل هفته ای سه روز به خودش سخت بگیرد و برگردد به دنیای تئاتر هرچند که برایش این جور پیشنهاد ها و کارها کم هم نبود اما تنبلی و کتک و اعصاب خرابی او را به تخت خواب چسبانده بود و آواره ی کافه ها و کنار رود سن ...دنبال آقای شاعر کرده بود . خودش میدانست که طالعش این طور است که اگر اراده کند کوه را هم تکان میدهد . . . برای همین تصمیمات هیجان انگیزی گرفت ... وقتی روی زمین بی هوش افتاده بود . مرد کلاه به سر او را بلند کرد و گفت:" تو که از منم حالت بهتره بیا یه فر بخور ببینم .... خودت رو به موش مردگی زده ی . ." . میس گفت :"‌ من شما رو میشناسم .یه جایی دیدمتون !؟ " مرد گفت :" درسته یعنی یادت نمی آد ؟" میس که سرش همچنان گیج میرفت گفت :"‌نه . . . نور هم که نیست درست نمیبینمتون " مرد که خیلی حرفه ای پیچ و تاب میخورد شروع کرد به خنده گفت :"‌صدامم هم برات آشنا نیست " میس گفت :" اتفاقا خیلی . . . چرا . . . چرا ...شما کی هستی ؟ "مرد کلاه به سر گفت :" خب منو توی خونه ات زیاد دیدی البته روی سقف " میس که سر و صدای کافه نمیگذاشت خوب بشنود دوباره پرسید :" کجا ؟" مرد گفت :" روی سقف "  دست های مرد رفته رفته داغ میشد و انگار پوست میس را میسوزاند . . . میس دستش را کشید بیرون و دوید بیرون کافه . احساس کرد هوای توی کافه دارد خفه اش میکند . مرد کلاه به سر بیرون آمد . سیگاری کنار لبش گذاشت و فندکش را زد  و دود بر خلاف دودهای سیگارهای دیگر یک ضرب جذب زمین شد . نه در هوا معلق ماند نه محو شد . میس داد زد :"‌تو کی هستی عوضی؟" مرد گفت :" من جون میگیرم !!! ه ه ه ه ه "‌ میس شانزه لیزه پرسید :" در حد دراکولا هم نیستی ! گم شو " مرد گفت:" تا ٧ روز دیگه میرم صادق رو خفه اش میکنم . . . باور نمیکنی وایسا ببین . " میس پرسید :" صادق کیه ؟" مرد ناگهان آب شد و به زمین رفت و چیزی جز او نماند جز یک کلاه .


 
comment نظرات ()