جزیره در کهکشان

 
حباب_ نشکن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳
 

 

آمبیانس ............ (( اینجا ))

سگی که درونم زوزه میکشه ، آرومم نمیکنه ، بی قرارم ، مثل دود سیگارم ، سگی که درونم زوزه میکشه ، تا نرقصم ، آروم نمیگیره ، من ... که قلبم سیاهه ، مثل قیر ، مثل قعر چاه سیاه ، سخت مثل سنگ ، بی حوصله مثل فیلی سنگین و پیر ، فقط صدای پارس سگم را باید خاموش میکردم . سگی که درونم زوزه میکشه این حرف ها حالیش نیست ، از تو ، گاز میگیره ، دنده ها رو میکنه ، میخوره ، کلیه ها رو میجوه ، آب از دهانش شر شر میریزه ، سگی گشنه ، که توی دهلیزم خونه کرده ، پارس میکنه ، دلش رقص میخواد ، حالا با هر صدایی ، فرقی نمیکنه ، پایکوبی ، همیشه تو رو به یک جایی وصل میکنه ، کافیه ، چشمهات رو ببندی و صدا رو بلند کنی و خیال کنی . سگ عنان بر گردن سختم فکنده ، ضرب ها شیش و بش و شیش و هشت و هشل ال هفت ، من وسط اتاق ، یاد فیلم ترانسیلوانیا ، سرمای جاده اش و فضایی مسحور کننده تر از فیلم های کاستاریکا ، به یاد چند روز پیش تولد عشقم ، عزیز دلم ، Birol  Ünel، برای خودم موهایم را میچرخانم ، فرش رو میتکانم ، میروم پشت خاکی که ازش بلند میشه ، صحراییه ، ازش دود بلند میشه ، سرابیه پشتش ، ازش رود خروشان میشه ، خودم رو میندازم توی رودخونه ، میشم پری دریایی ، پوستم ، فلس میشه ، چشمهام الماس ، دیگه خودم نیستم . . . همه ی ماهی ها بهم سلام میدند . دور موهای سرم جمع میشند و موها رو میخورند و سرم را میجوند . قلقلکم میآید . سگی که درونم زوزه  

میکشه ، خوشش میاد ، آروم شده ، دندون هام مثل مرواریده . . . تخ تخ ، به هم میزنمشون ، دیگه مثل کره ی سفت سفید ی شدند ، با دستهام دندون هام رو میکنم ، گرنبندشون میکنم و میاندازم دور گردنم . . . سگ درونم سر بیرون میاره ، مروارید هارو از گلوم گاز میزنه و قورت میده . . . دمم رو تکون میدم . حسابی پری دریایی شدم . . . صدای موسیقی اکو پیدا میکنه . دور و برم کلی حبابه . . . یه لوسر خوشگل به سقف دریا آویزونه ، چراغ هاش شمعن . توی آب نمیسوزن . کف دریا سبزه . پر از جلبک و اینا . . . . هر تار موی من دهن یک ماهی در حال تکون خوردنه . ماهی ها میرقصند . فلس های دمم رو میکشند . انگار میخوان همه ی تنم رو تکه تکه کنند . انگار که فلس های من پولک هایی از طلا باشه . حباب های دور و برم بزرگ و بزرگتر میشم . توی یکیشون پنهون میشم . دست ماهی ها هم بهم نمیرسه . حباب نشکنه ، نمیترکه . هه ! میخندم . حباب من رو میبره تا بالا . . . میام روی یه تخته سنگ . . . ماه رو میبینم روی اقیانوس . روی دریای سیاهم . . .  موسیقی تموم شده و من هنوز پری دریایی موندم . . . نگاه میکنم که هیچ موجودی دور و برم نیست .. منم و خودم . . . یک مرغ دریایی چشم تیز کرده سمت من . . . من یک گیاهم . شاید که میخواد شکارم بکنه ، یا شاید کوچیک شده م قدر یک کرم ، پروانه ام . پیله بسته و بیچاره ، با بالهایی هزار رنگ و رنگی دور و برم . . . توی پیله خوابم برده . مرغ دریایی من رو و سگ درونم رو شکار میکنه و میبره توی حلقش و آه تو ای مرغ دریایی ، خودت نمیدونی که به دستان هوسباز مردی هرز شکار خواهی شد هی!...مرغ دریایی که من رو خوردی ، پرواز کن تا اوج بگیری...تا زندگی کنی ، برای اوج گرفتن باید ترس ها رو به جون خرید ، باید دونست که دستهای هرز مردی مثل تریگورین با اسلحه به جونت نشونه رفته ، پس برو ، اوج بگیر ،نترس . مرغ دریایی من رو به صفحات آنتوان چخوف میدوزه و خودش رو همراه من مثل ققنوسی در صفحات میسوزونه . 


 
comment نظرات ()