جزیره در کهکشان

 
سفرنامه ی هندوستان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٧
 

هندوستان

فرار از دست ِ فراز و نشیب ِ روزگار و کارزار ِ زار کننده ی حال و احوال ، به صرافت رفتن به هند انداختم ، شاید جایی دور ، شاید جایی پُر از انرژی های رویایی ، شاید که مُردن در هند ، سوختن و پودر شدن در باد ِ ان ویران شدن . سفر به هندوستان ، سفری بود ، با تصمیمی شتابزده ، در احوال ِ نزار ِ میس شانزه لیزه ای ، شاید یک پیش به سوی مرگ ، در زمانی که دنیا میخواست در شب ِ یلدایش تمام شود . در زمانی که کاش زمین از خون آبگیر میشد و همه چیز کاش که تمام میشد . کمتر از 24 ساعت مانده به پرواز سفر را کنسل کردم ، اما زیر ِ دوش ِ آب گرم و لرزش دستانم میان ِ موهای خیسم ، فکر کردم مُردنم به که در این سرزمین مخوف نباشد ، شاید در زمینی که هدایت در آن بوف کور را خلق کرده برازنده تر از مردن در سرزمینی است که هنر درش نیست و پُز ِ تو خالی و شاهنامه اش همه سُخن از جنگاوری و خالی از عشق است . چمدان ها را بستم . شب . میان ِ آلودگی در اتوبان . رو به رو از غبار نمیشد دیده . فرودگاه امام خمینی ! . کوچک ! خنده آور . . . کافی شاپ ِ فرودگاه ، خودن قهوه و کیک با قاصدک . اتاق ِ سیگار ِ فرودگاه ! همه مردانی که نگاه هایشان از گرگ ترسناک تر بود . دود در دستشویی فرودگاه ، کارهای خلاف چه حالی و کیفی میدهد ! ساعت 5 صبح . هواپیمای ماهان . مسافرین همه شبیه کاروان زیارکده ای در دوردست ! همراه جمعی از افغان ها و پاکستانی ها . هواپیما که پرید انتظار ها کنده شدند . توی هوا . در آسمان ماندن . در آسمان مردن . در آسمان نگاه کردن . در آسمان دیدن . از میان مرزها گذشتن ، در آسمان خوابیدن ، در آسمان آمیخته شدن . در آسمان ، عشق و مرگ هر دو با هم . سه ساعت و ربع تا دهلی . زمان فرود هوا روشن بود . اتباع خارجی که مائیم و افغان هایی که بهشان میخندیم گاهی که چقدر از ما ایرانی ها سر ترند . به لطف این سالها که ثروتمندترین کشور جهان ایران را کرد ویران ما همانند بی فرهنگ ترین و بی سواد ترین و پزکی ترین و بی چیز ترین اتباع خارجی دنیا میمانیم . کاشکی حداقل کمی ذوقی ، یا همان سنت درمان بود . اتوبوس . یک راست سمت ِ  قطب ِ منار . بنایی با معماری هندی- اسلامی ، سرخ یا کبود ؟ هر دو . قطب الدین ایبک این منار را روی خرابه های تعداد زیادی از معبدها ساخته بود . ستون مرموزی که رنگ نمیبازد و طوطی های سبز و پرندگان درشت هیکل بر رنگ های کبود آن مینشینند و انگار با هم قصه های هزار و یک شب دوره میکنند . 

شب ، میان غباری که به مه میماند . کوچه هایی که مردم در آن میشاشند ، مردم در آن جا به دنیا می آیند ، زندگی میکنند ، میمیرند ، کوچه هایی که زباله و مدفوع روی هم انبار شده ، مردمی که سیگار نمیکشند ، توی خیابان از 50 کیلومتر در ساعت بیشتر حرکت نمیکنند با این حال مدام بوق میزنند . چشمان ِ گرم و درشت و مهربان ِ سیاهشان تو را میپاید ، مردمی که دنبال رسیدن به هیچ چیز نیستند . آرامشی عجیب دارند . میرسی به هتلی که به اندازه ی یک قصر است . بزرگ و زیبا . با رسوم و شیوه های خود هندی ها . روی تخت که مینشینم فکر میکنم چطور این جا هستم ، بدنم از تو میلرزد . دوربینم را چک میکنم . توی هتل نمیشود سیگار کشید . سیگار روشن میکنم . با قاصدک چای میخوریم . فشارم پایین می افتد . نبات ها به دادم نمیرسند . چند تا قرص میخورم . نمیخوابم . صبح دوباره گشت میرویم . توی شهری که وسیع است و پرنده ها از بزرگی به عقاب میمانند . بالهایی که باز است و انگار بسته نمیشود . اوجی که فرود ی ندارد . شهری که سوزی نداد . نم است و آفتاب تندی دارد و هوایی خنک . دست مردم عادی پول نیست اما همه دوربین عکاسی دارند . قلعه ی سرخ یا رد فورت را میبینم . باز هم سرخ . شاید رنگ سماق یا کبود . 

قلعه ای محصور از سنگ های قرمز ، طاق و طوطی و ستون هایی با سردرهایی که در ایرانم نیست . این قلعه را شاه جهان ساخته . اسمی به برازندگی اش . 

از دروازه ی دهلی دیدن میکنیم . برای 90 هزار سرباز هندی یادبود ساخته اند . اسم هایشان را رویش حک کرده اند . مردمی که دورش هستند ازم عکس میگیرند و اسمم را میپرسند . بهشان دست میزنم . موهای سیاه و سنگین زنانشان با ساری ها ی رنگین همان هندی را نشانم میدهد که در فیلم ها دیده ام . کشوری که سنتش را حفظ کرده و علمش را و تکنولوژی اش را . بعد از گذر از این همه استعمار و فقر . چقدر ایران ِ من دور شده از همه ی همین ها . 

 

دیدن مقبره ی گاندی . سکوت . چمنزار . اردک . گل . سکوی مرمر سیاه . شاید آرامش گاندی هم همچنین بوده . دیدن ِ آشکار دام یکی از فوق العاده ترین دیدنی های روز بود ! نه معبدی قدیمی که ادغامی از معابد و تاریخ هند . مابین این دیدن ها سرگیجه و بی حسی غریبی من را از دیدن این همه نقش و نگار و گچ بری ها دور میکند و در عالم خودم میبرد . تا زمانی که به رقص فواره ها میرسیم . کفش پایم نیست . کفش ها را دم در گرفته اند . مساحت زیادی را باید متر به متر برای شناخت خدایان هند میرفتیم . صدا در طاق ها میخورد و برمیگشت . زمین برایم کج میشد . احترام مردم به این خدایان ساخته به دست بشر را نمیفهمم . کاش این خدایان برای من معجزه کنند . 

عکاسی در این معبد های تو در تو ممنوع بود . نوشیدنی و حتی همراه خود آب و قرص هم نمیتوانستیم داخل ببریم . رقص فواره ها که شروع شد . نشسته بودم . موزائیک های زیرم سرد بودند . کنار یکی از خدایان با شال گردن قاصدک گرم شدم . آتش زیر خدا را روشن کردند . فواره ها پر میکشیدند به آسمان و نوایی هندویی شنیده میشد . آرامش مردم آنجا حس عجیبی داشت . فردا . حرکت به آگرا . چیزی که هرگز فکرش را نمیکردم . شبی که مردم و دوباره زنده شدم .  تاج محل . دیدنش کنده شدن از ورق های کتاب تاریخ هنر . دیدنش یک جورهایی باور نکردنی . عظمتش خوفناک . ممتازمحل زن ایرانی که همسر شاه جهان بود عشقی به دل پادشاه انداخت تا بعد از مرگش ، عجایب هفتگانه ی جدیدی ساخته شد که خاطره ی این عشق را ابدی کند . احمد و حمید لاهوری که ایرانی تبار بودند این بنا را ساختند . روی زمین که راه میرفتی ، تار مویی نبود . تاج محل در مه غرق بود شاید . رویش انگار که باران خورده بود . روی سنگ هایش زمرد اصل به کار رفته شده بود . عظمتش بی نظیر بود . جواهر تراشی ، سنگ تراشی در حد نبوغ . هنر ایرانی در دل خاک هند ! هاه . . . همه چیز برایم امروز مسخره شده ! فکر میکنم همه ی تخت جمشید و شیراز و اصفهان و کرمان را روی هم بگذاریم اندازه ی دهلی بنا نداریم . با 10 هزار تومن نمیشود کوچکترین خرید ها را انجام داد . بی ارزش شدن این پول و همه ی این فشار ها را بیشتر حس میکنم . جیپور میرویم . شهر صورتی ! طاق و بستان و بنای همه ی شهر صورتی ، طاووس ها روی بام ها . میمون ها روی نخل ها . آرامشی عجیب . بوهای معطر . مردمانی مهربان . مرکز راجستان . 

پیش خودم ، توی هر دالان ِ آیینه کاری این شهر صورتی ، با خاکی مرموز و گیرا داستانی میسازم . فرصت نوشتن و نای آن را ندارم . همه چیز توی ذهنم شکل میگیرد . سگ های همیشه ولگرد و بی حال و افتاده ی بی جان خیابان انگار که خودمم . مغازه های بسته ی شهر ، مردم خنده رو و ساده ی آن . زنان مهربان و آرام آن . موسیقی خاص هند . صدای تار و سیتار و رباب و همه چیزهایی که توی کارتن ها و فیلم ها دیده بودم . چرخ ِ زنی با ساری پولک دار نارنجی - آبی در دالان صورتی رنگ و غروبی با پرواز پرنده های سبز ، مردی با چپقی نشسته بر سر سگ مرده اش ، میان بوی ادرار و هوای نم دار هند ، مردی که خزر پنزی نیست و منتظر زنده شدن سگش است . شاد  نیست اما امیدوار است . مردی که هندوست و خال دارد . قرمز . مردی که با سگ مرده اش هر روز حرف میزند . دل نمیکند . طاووسی که سر طاق مرقصد . او زنی است که مسخ شده . منتظر پسر دستفروش معروفی است که در قلعه ای تابلو های کاهی میفروشد و عاشقش مانده . پسر دستفروش هر روز با  یکی از دخترهای توریست که سفید تر از بقیه هستند لاس میزند . طاووس خانم پرهایش میریزد . از سر ِ مرد میگذرد و روی بدن سگ می افتد . غروب مه یا غباری از مه و آلودگی شهر را دوباره غرق میکند . 

 

توی شهر ، سکوت است . آفتاب و تاریخی که نصف آن را نه دیده ام و نه شنیده ام . هند که گمانم این بود از ایران دست کم دارد این جا روی هر چه تاریخ و معماری است را در ایران به باد برد . ایرانی که هنر نزدش است و (بس) و ایرانی بیچاره با ریال بی ارزشش در هند هم در آرامش نیست . 

بازگشت دوباره به دهلی است . هتلی نزدیک به فرودگاه . شاید یک قصر مردن . گم شدن در میان مردمی که همه مردند در 6 عصر . توی آشغال هایی که گوشه ی اتوبان ریخته شده . بی هیچ کس و کاری مانده ایم . مردی با ردا و عمامه ای به سر نجاتمان میدهد . رکاب میزند روی دوچرخه اش . برمان میگرداند به هتل . فردا به تهران برمیگردیم . یک گیلاس تکیلا نزدیک 200 هزار تومن . از خیرش میگذریم . پرواز ماهان با لباس مهماندارانش که شبیه خدمه است تا مهماندار حالم را به هم میزند . همسفرهایی که میترسند شوهرهایشان را بدزدند . کسانی که عکس میگیرند و نمیبینند . ابرهایی که توی آسمان ایران نیست . آسمانی که تهی است . مرزی که دلهره از آسمانش بر تو حاکم میشود . فرودگاهی که بهش غروری نیست . باز هم تهران !


 
comment نظرات ()