جزیره در کهکشان

 
استالین خوب
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

و این منم . . . 

( آمبیانس - - - - اینجا ) ... ) اینجا )

 

... و خاطره ، برای من ، همین عکسی است که هیچ گاه گرفته نشد . همین عکسی که در این بالا سنجاق کرده ام .تنگ غروبی که حبس کاشی های حمام آبی رنگ بودم ، انگار که کف اقیانوسها باشم ، و زمزمه هایی که میشنیدم برای من از هر اپرا و موسیقیی شنیدنی تر و زیباتر بود . زمزمه هایی که تا به امروز ، مثل گوشواره ای به گوشم جوش کاری شده ، کنده ، نمیشود . نمیشود خاطره را پاک کرد ، یا ردش را زد ، مثل مرضی است که گرفتیش ، شبیه آبله ، مثل قابلمه ی داغی است که دستت بهش خورده و به (( : "جیزه ه ه " )) گوش نکرده ای خاطره های من پر از گناه است . اعترافاتی که دوست دارم گاهی تعریفش کنم . . . و خجالت ، اولین گناه بود . منظورم خجالت است و نه حیا . . . موسیقی ، اتمسفر این پستم را تحت الشعاع قرار میدهد ، من را میچسباندم به روزهایی که زنده بودم . روزهایی که گوش هایم پر از نجواهای عاشقانه بود و مشت هایم پر از سراب . . . و خاطره ، برای من ، همین عکسی است که هیچ گاه گرفته نشد و من امروز پیدایش کردم ، موسیقیی که اتفاقی یافتش کردم ، یاد بی قراری های خودم و چیزهای کوچکی که امروز به حسرت های بزرگی تبدیل شده است . لابه لای کاشی ها بودیم ، من که زنی بودم بی قرار ، نه مثل امروز وحشی ، زنی بودم لطیف و ساده ، زمزمه ها ، از مجاری شنوایی مرا جنباند و قلبم را تکاند و قالبم را شکست . آه و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد ، زنی که با هر لبخند مست میشد و با هر تشر هوشیار، مدام بی قرار... قرار و آرامش من شکل های کج و کوله ای بود که روی کاشی های آبی خانه ، شبیه فیل و اسب دیده میشد . . . وقتی که مدهوش جریان زندگی بودم آینه و تصویری که رویش بود برایم خیلی دور ، خیلی نزدیک بود . . . خاطره برای من امشب خواهد شد . شبی که تنهانشسته ام و بچه ام را نگاه میکنم که فلان وزارتخانه مثل آغامحمدخان  قاجار ، تخم چشمهایش را درآورد و زبان از حلقومش بیرون کشید و طفل ناقصم را تحویلم داد . حالا با او چه کنم . . . رمانی که غریب 35 صفحه اش توی قصابی ها به فروش رفت و صبح با طباخی سیرابی شیردونی و کله پاچه ای نوش جان آقازاده ها شد . آه ای فرزندم . . . دستت را به من بده ، تا تو را همین طور که هستی ، به تمام دنیا نشانت بدهم . من برایت بهترین عینک آفتابی ها را میخرم ، بهترین لنزها را و جای تو زار میزنم . . . گریه میکنم . تو ، ای کتاب من، همین که جانت را نجات دادم به خودم میبالم . تنهایی به تو می اندیشم و به چیزهایی که از تو بریده اند . امروز شنیدم نویسنده ها نباید در داستان هایشان ، زن ها را طوری نشان بدهند که موهایشان را شانه میکنند ، چون ممکن است مردی کتاب را بخواند و تخیل کند و هر تخیلی حرام است . آه ای سرنوشت من . . . چرا تقدیر این بود که امروز به دنیا بیایم که جهان این چنین زمینش خاردار و باردار جنگ و نزاع است . . .  ؟ ؟ ؟  و از میان این همه جنگ باید که عشق را ، یارت را ، کتابت را ، فیلم و قصه ات را از حلقوم کسی که پدرمادرش نیست بکشی بیرون . دلم قرص بود که روزهای آتیه بهترند و هر آتیه تیره ترشد . شاید در این تیرگی ها بتوان راحت تر تن خود را به گناه آلوده کرد .

 

و

این روزها مشغول خواندن کتاب استالین خوب هستم . خیلی عجیب که در این احوال ناخوشی که دارم برمیخورم به جمله ای از نویسنده ی این کتاب ( ارافیف )که میگوید :

 رنج‌های یک نویسنده در شرایط استبداد موضوع بسیار خوبی است. من تا حد جنون از کشورم برای اینکه مرا دوست نداشت سپاس‌گزارم. من یک طغیان‌گر به دنیا آمدم؛ نویسنده باید طغیانگر باشد. اما حد طغیان، نفرت و دفاع از خود کجاست؟

در باره ی استالین خوب و ویکتور ارافیف در ( اینجا ) بخوانید . 

قبلش هم بد نیست البته ، جسارتا بدانیم استالین چه کسی بود . در ( اینجا )


 
comment نظرات ()