جزیره در کهکشان

 
بازیخانه ی قیاس الدین مع الفارق و اسکیس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳
 

 

در این روزها که کارهنری شده ، نایاب ، از بس که هنرمندهای ایرانویجمان تامینند و پول از سر و کولشان بالا میرود . . . نشسته اند و دارند خودشان را باد میزنند و برای چه خاک صحنه بخورند وقتی میتوانند هر شب مرغ به سیخ بکشند و همین جور سفر بروند و بیایند و سیگار برگ بکشند ! کار تئاتر معنی ندارند در این روزها . . . همین طور هم که شاهد هستیم ، از بس  آقایان مسئول شدید هنری که تیپ هنری و شعور هنری از وجود و حضورشان میریزد و میبینیم که چقدر همه ی هنرمندان بی وقفه و پشت سر هم دارند کار میکنند و سایه ی ایشان بالا سر همه ی گروه های تلوزیونی و سینمایی و رادیویی هست و خدا عمرشان را چون نوح کناد و سایه شان را مستدام . عده ای بیکار پیدا شدند که هی دارند کارهایی میکنند به نام تئاتر . معلوم نیست چرا توی خانه نشسته اند و مرغ ها را روی منقل کبابی نمیکنند و ماربروی 6500 تومنی شان را نمیکشند و بیکارند . در این احوال که وضع کاری همه جز آقای مهرجویی عزیزکه با تجدید فراش در فیلم هایش اثر آثار بهتر را میبینیم ، بد نیست و آقای شریفی نیا هم به همه سلام میرساند و خب به درک که فیلم خانم بنی اعتماد هم از پرده برداشته شد و اصلا کی براش مهم بود ! و چرا باید فیلم های این خانم را دید و به زیر پوست شهر توجهی کرد ؟ چرا باید کتاب خواند و چرا باید تئاتر رفت عده ای بیکار از سر بیکاری یک کارهایی کرده اند که ما امشب دیدیم . چون ما هم بیکار بودیم . از سر شکم سیری رفتیم تالار مولوی ...همان تالاری که از سر سلیقه ی زیاد و آرشیتکت و طراح داخلی شدیدا مدرنازیزاسیون ! تو گویی وارد مکان مقدسی چون مسجد شده ای و میخواهی تئاتر ببنی و آن چوب های قدیمی و اصیل را به جهنم که کنده اند ! در این مولوی دو تا کار دیدیم از بس بیکار بودیم و رادیو پول کارهایمان را به ما داده و دارد کارهای ما را پخش میکند و رادیو به شدت به ما نویسندگانش لطف دارد و رادیو اصلا کار تکراری پخش نمیکند و ما هم برای یک شاهی هفت جا معلق نمیندازیم و کنار شومینه نشستیم و سرمان و گردنمان هم درد نمیکند از سر بیکاری و روی تفریحات جوانی رفتیم مولوی و کار این آقای جابر رمضانی را دیدیم . کاری بود به شدت عالی ، از تنوع خلاقیت برخوردار و بازی های بازیگرانش بس استخوان دار و شسته رفته و در فراخور. . . اسکیس کاری بود که دوستش داشتم . از ان کارهایی که هر هفته میشود دیدش . از آن بازی هایی که میشود دیگه ندیدش . شروعی از انتهای نمایش ! با علامت سئوالی شیک برای کاشت به شدت مناسب . مردی روی کاناپه مینشیند . آن هم با شتاب و با استرس . روی کاناپه پر از اتودهای طراحی است . دوستش وارد میشود و مرد جوان از ترس دارد میمیرد . بعد هی از خودت میپرسی چرا ؟ وقتی کار را میبینی . . . تابلو ها در مقابلت آویزان میشوند . این دو مرد کارخلافی میکنند . زنی وارد زندگی آنها میشود . این ورود از برای معامله ای صوری است . یک زندگی یک هفته ای . شناخت شخصیت ها . موجز و استیلیزه . . . دیالوگ هایی روان . . . هر جا که خوشی یک پاتکی زده میشود که ناخوش شوی . . . انگار دوست داری آن طور که نمایش پیش میرود نرود . با هر دو شخصیت نمایش همذات پنداری میکنی . زن داستان به نظر به لحاظ شخصیت پردازی پرداخت کمتری داشت . . . اما مرد را میشد فهمید . زن داستان اسکیس میخواهد به دلایلی که در کا رمیبینید مرد را به آرزویش برساند و خودش هم . با یک تیر دو نشان . کد هایی که از اول ریز و ریز و ریز به تو داده میشود . . . جاروبرقی ، در یک میزانسن و با دیالوگی درست . . . فیگور زن . . . شوخی های جدی . جدی های شوخی . پرده ی یکی مانده به آخر . طناب دار. 

 

و یک خداحافظی تلخ . صدای جارو برقی . استیصال مرد برای ماندن . شتاب در همه چیز . سیخ تیو جارو برقی . خون . زنی دیگر که در راه است . عشقی مجهول . پایانی عجیب. اگر میدانستیم که این کار این طوری است و دوستان از سر بیکاری کاری کردند ان چنان هر روز میرفتیم ببینیمشان . از این سالن در آمده تا ساعت  هشت و ربع صبر کرده سیگار کشیدیم و مثل بیکارها رفتیم دیدن کاری دیگر . بازیخانه ی قیاس الدین مع الفارق....در این کار از آکساسوار خبری نبود . چند دقیقه ی اول دلم را زد . بعد یاد حرکات زن جادویی جک و لوبیای سحر آمیز افتادم . . . در بالای ابرها . نمایشی ایرانی ، سرشار از دیالوگ هایی که به سجع آراسته بودند و سخت و سنگین نبودند و اما کاملا شاعرانه و ایرانی . نمایشی با بازی در بازی و روایت در روایت . سئوالهایی که باید حل شود . خنده هایی که در انتها رو به روی آیینه ای که جلوی مخاطب قرار میگیرد میماسد بر تن . 

شخصیت های نمایش ایرانی ، کارد به استخوانشان میرسد . برای فرزند شاه اتفاقی می افتد او که از بدو تولد سرنوشتی شوم دامنش را گرفته ، دست کمی از ادیپ شهریار ندارد . . . پزشک بر او حکم میکند از برای زنده ماندنش کسی رویش را نبیند و او هرگز نخوابد تا زنده بماند . پزشک چه کسی است ؟ نظر بازی بر همسر شاه . عشق گذشته . قربانی خواستن. همه ی انچه در نمایش های کلاسیک باعث کاتارسیسم و کشش میشود به صورت ایرانی در این نمایش و در جای درست دیده میشود . با ابتکاری از شیوه ی اجرایی خاص . . . اسلوموشن و به عکس . . . لب خوانی و نقش خوانی و نقش در نقش . هر دوکار واقعا دیدنی است . نه یک بار که این کارها در این روزگار باید دیده شود . ازیرا که همه بیکاریم و هنرنزد ایرانیان دارد کم یاب میشود و باید این دست کارها را دو دستی چسبید و دید. 

اسکیس :دراماتورژ : محمد چرمشیر

نویسنده و کار : جابر رمضانی

بازیگران :هومن کیایی ، مریم نورمحمدی ، هادی افشار

و قیاس الدین مع الفارق نویسنده و کارگردانش : سید محمد مساوات 

هر دو کار در مولوی اجرا میشود . از دستش ندهید . 


 
comment نظرات ()