جزیره در کهکشان

 
فروشنده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۸
 

( فروشنده )

آیا فروشنده ی اصغر فرهادی اقتباسی از ( مرگ فروشنده ) آرتور میلر است ؟  آنچه میدانیم این است که در تیزر و عکس هایی که برای تبلیغ ِ فیلم در معرض دیدگاه مخاطبان قرار میگیرد ، بخش هایی از صحنه های تئاتر هم در آن وجود دارد و این نمایش – مرگ فروشنده – ی میلر است . البته وقتی این را می فهمیم که فیلم را میبینیم . ضرورت ِ انتخاب ِ این نام بر سرفصلش چیست ؟ آیا بناست اصغر فرهادی از فروشنده ی میلر همان تضاد رویا و واقعیت ، فشار اقتصادی و ساختمان های بلند و نظام قدرتمند مالی که قشری را له میکند نشانمان دهد یا خیر ؟ کدام شخصیت ِ مرگ فروشنده و فروشنده ی فرهادی میتوانند با هم قابل قیاس باشند ؟ نام ِ فیلم ِ فرهادی – مرگ – ندارد . صرفا – فروشنده – است . شاید این حذفِ نام دلیلی دارد که با دیدن فیلم دریافت شود . قرائتی که از نمایشنامه شده است چقدر در تصویر دیده میشود ؟ چقدر در دیالوگ ها گفته می شود ؟ آیا تضاد اندیشه های متفاوت و از دو نظام اقتصادی بهتر و برتر ، جهان رو به توسعه ی افراد شرور و تیزهوش و جهان رویایی و خیال پردازانه ی افراد کم هوش و عاطفی در این فیلم باید دیده شود یا خیر ؟

جواب ِ هیچ کدام از این سئوال ها در فیلم آقای فرهادی نیست . از آنجا که اعتبارِ یک اثر هنری ، خواه ادبیات باشد ، خواه سینمایی یا نقاشی به هیچ وجه با معیارهای جشنواره های جهانی و مدالهای قسمت شده اش کسب نمیشود اما غرور ملی را نوازش میکند و پس از سالها از سفر پازولینی ها ، میتوانیم بعد از کیارستمی و مخملباف ها با اصغر فرهادی هم سری توی سر ها باشیم و بعد از کسب جوایز جهانی  موتورِ مرورگر اینستاگرام و گوگل را با نام – شهاب حسینی – و – فروشنده – و – اصغر فرهادی – بسوزانیم . ما قطعا از دریافت هر جایزه ای خوشحال می شویم و این تنها به سینما برنمیگردد اما لازم است بدانیم هرگز هیچ اثر هنریی ، با مدال و تندیس و جایزه ، اصالتش نشان داده نمیشود . آنچه باقی است و جاودانه ، به کمک کمپانی ها در اذهان ثبت نمیشود .

فروشنده مثل سایر فیلم های اصغر فرهادی ، در نماهای داخلی گرفته شده است . اتفاقی که کمکش کرده است او را نزدیک به تئاتر کند ، این تاثیر را در دایره زنگی همسر ایشان هم میبینیم . همین طور در دوستان دیگری که میخواهند شبیه فرهادی عمل کنند تا جایزه بگیرند و فیلم خوب – ملبورن – را میسازند . . . سئوال این جاست ، چقدر فاصله بین تئاتر و سینما هست ؟ وقتی ابزاری لازمه ی سینماست چرا باید این قدر محدود عمل کنیم وقتی ضرورت ندارد . وقتی فیلم فروشنده شروع میشود و در تیتراژ آغازین ساختن دکور تئاتر – مرگ فروشنده – را میبینم گمان میکنم باید یک رابطه ی موازی ، یک قصه ی مربوط از دل نمایشنامه توی این فیلم باشد و من را جان به لب کند . . . . منتظر سکانس حذف شده هستم ( مثل درباره ی الی . . . . مثل جدایی نادر از سیمین . . . ) شروع فیلم ، همان قسمتی است که در تیزر مشاهده میکنیم . ساختمان بر اثر کندن زمین توسط بساز بفروش های شهردار عزیز و پیمانکاران بی سواد ، دارد نشست میکند و ترک برمیدارد . ناخودآگاه یاد اجاره نشین های داریوش مهرجویی می افتم . اصلا باور نمیکنم که شروع این فیلم همان بخشی است که در تیزر آورده شده است . وقتی تیزر را میبینی ، گمان میکنی برشی از اواسط فیلم را پخش میکنند . . . بازی شهاب حسینی در همان ابتدا در مواجهه با نشست کردن ساختمان مجهول و سر و بی حواس است ! تعجب میکنم . . . هرچند دیالوگ ها ادا می شوند اما انگار منتظر این اتفاق بوده اند و آن وسط فرار از خانه همراه ِ همسرش رعنا – ترانه علیدوستی – عماد – شهاب حسینی – به کمک زن همسایه میرود و پسر علیل او را از ساختمان خارج میکند . تا اینجا به حس انسان دوستی عماد پی میبریم که حاضر است در این شرایط که خانه دارد روی سر همه خراب میشود زنش را رها کند و به کمک پیرزن همسایه برود .


ساختمان ِ در نظر گرفته شده ، لوکیشن جناب فرهادی ، همان خانه های کوچک و کنار هم در آپارتمان بی قواره ی این روزهاست . میتواند فیلمی در همین آپارتمان های زشت و بدسلیقه ی بساز بفروش ها ساخته شود اما اندکی هوش و زیباشناسی سینمایی داشته باشد . بین کادرهای تعیین شده و نماهای فیلم در حال خفگی هستم . همان اتفاقی که در چهارشنبه سوری و جدایی نادر از . . . اتفاق می افتد . . . چرا یک فیلمساز میخواد از یک دکور زشت – به معنای واقعی – استفاده کند و یا یک مکان زشت را به زیبایی نشان ندهد ؟ این بدسلیقگی قابل قبول نیست . متوجه میشویم که رعنا و عماد زن و شوهری هستند که مشغول تمرین  تئاتر مرگ فروشنده به کارگردانی بابک – بابک کریمی – هستند . در این میان دوستانی هم دارند . مثل کتی – نامی که چند بار از زبان عماد می شنویم . . . در پس ذهنم این طور فکر میکنم که کتی یک روزی یک جایی با عماد یک دوستی داشته و امروز این دوستی صمیمی تمام شده و عادی است . . . از انجا که خیلی چیزها این روزها عادی شده است . . . خب . . . ضمنا عماد برای درآمد در مدرسه مشغول به تدریس است ((که در صحنه ی دیگری از فیلم، مدرسه ی متوسط پسرانه  تبدیل به  – دانشگاه و کلاس طراحی میشود و خدا میداند چرا ؟ )) او از ساعدی و (( گاو )) برای بچه ها حرف زده است . . . . کار خوبی میکند . از خودم سئوال میکنم ربط این گاو شدن ، مثل کرگدن شدن یونسکوست که عماد در جواب ِ سئوال شاگرد میگوید ما به مرور گاو میشویم ؟؟؟ ربط ساعدی به این قصه چیست ؟ شاید این ها کمی با زحمت بخواهد شخصیت ِ متمایز معلمی را نشان بدهد که بعدا از او عکس العمل خاصی قرار است ببینیم و حتما این عکس العمل را کسی از خود بروز میدهد که ساعدی خوانده باشد و تئاتر کار کند یک جورهایی خاص باشد هیچ اشکالی هم ندارد کاش در همه چیز این خاص بودن هویدا بود ؟ هرچند نمیشود عاشق شهاب حسینی جذاب نبود اما انتخاب او برای این نقش درست است ؟

گریم او در تئاتر فروشنده من را یاد گریم او در نمایش کرگدن می اندازد . . . حتی او به عنوان یک بازیگر جذاب و استار برای این نقش مناسب است ؟ حتی در تئاتر ؟ البته همه چیز جایز است اما وقتی فیلم جلوتر می رود بیشتر بر این باورم که این انتخاب اشتباه بوده است . فیلمنامه تلاش خودش را میکند که یک جامعه ی روشنفکر را با چسباندنش به روابط ساده ی دوستی و اتاق گریم نشان بدهد که موفق نمیشود . هنرمند بودن از طز لباس پوشیدن و حتی نحوه ی بودگی بیان می شود . . . چه عجیب که هیچ کسی در فیلم سیگار هم نمیکشد . . . این غیر واقعیت . . . این عصیانگری برایم جالب است . . . اگر تئاتر را از فیلم حذف کنیم به عماد و رعنا میاید که چه کاره باشند و چه شغلی داشته باشند ؟ آیا شخصیت پردازی رعنا درست است ؟ خیر . رعنا به عنوان یک بازیگر تئاتر ، در زندگی واقعی خودش بسیار معمولی . . . دور از لحظات خاص جنونی که معمولا اکثر هنری ها دارند . . . . دارد زندگی میکند . . . او به عنوان یک زن بازیگر تئاتر ، در برخوردش با اتفاقی که در فیلم روی سر مخاطب قرار میگیرد مثل یک دختر بی سواد  برخورد میکند .شاید در روستا هم زنان بین هم و با هم این طور نباشند . . . دست کم این طور نیستند .  .  . . . وقتی خانه ی عماد و رعنا روی سرشان آوار نمیشود انها در پی گشتن خانه هستند . . . آن هم ظرف بیست و چهار ساعت . . . ازقضا کارگردان دست و دلباز تئاتر در فیلم به آنها خانه اش را پیشنهاد میکند . در این خانه زنی زندگی میکرده که همه ی وسایلش را در یک اتاق قرار داده است و هنوز نیامده که ببرد . شاید بیست دقیقه از فیلم کش پیدا میکند تا به نکاتی برسیم که سینما را تازه میخواهد شروع کند . همین اتاق دربسته . . . همین زنی که نیست جذاب است . وقتی در اتاق زن را میشکنند تا وسایلش را به پشت بام ببرند تا وسایل خودشان را در آنجا جای دهند . . .نشانه هایی برای ما رو میشود . . . مثل کفش . چون ما نمیتوانیم جوراب زنانه یا لباس زیر و ماتیک نشان دهیم فقط و فقط اگر باهوش باشیم با دیدن این کفش ها چیزی در پس ذهنمان باید به ما بگوید چه زنی ! او چگونه زنی بوده است ؟ اما آیا این کافی است ؟ خیر و البته که خیر . . . .زنی که لباس ها و وسایلش یش را در خانه ی بابک  گذاشته ، زن ِ بدکاره ای بوده که همه ی آپارتمان او را می شناختند و مشتری داشته است . . . پس نشان دادن وسایل یک زنی که این همه مشتری داشته میتوانست خیلی جذاب تر باشد . . . . میتوانست جز لباس مهمانی و کفش به اشا دیگری هم اشاره شود . . . خلاصه که هنوز در فیلم اتفاقی نیفتاده . . . . اما عماد و رعنا اسباب کشی میکنند و به منزل بابک میروند و البته ما نمیفهمیم این ماشین 206 وقتی دست رعناست چرا نشان داده نمیشود و چرا صبح که تمرین تئاتر نیست و عماد مدرسه است باید با تاکسی برود و بیاید شاید چون آقای فرهادی لازم میدانسته اند که در تاکسی عماد کنار زنی بنشیند که به او بگوید پاهاتو جمع کن درست بشین . . . البته شاید عماد هم – هرچند حلقه به دست دارد – بدش نمیامده که این کار را بکند ما که ندیدم . . . عصبانی میشود اما نه آنقدر که باید . . . این جا هم ساکت است . . . مثل عادی شدن روابط عاشقانه به دوستانه . . . مثل سکوتی که ارتباط ها بعدا به خود میگیرند و حرفی ندارند و انگار روزهایی از پیش وجود نداشته است . . . سعی میکنم بین همه ی نگاه هایی که بین رعنا و عماد صورت میگیرد اندکی عشق و علاقه پیدا کنم به لطف موسیقی علی عظیمی در اسباب کشی (من باد میشم میرم توموهات و ....) و چند جمله ی ساده با پسوند عزیزم . . . همه چیز تمام می شود و همچین رابطه ی گرمی بین این دو احساس نمیشود . . . در این بین وقتی سکانس های تمرین تئاتر را میبینیم . . . . متوجه بخشی از نمایش مرگ فروشنده ی میلر میشویم که زنی در حال حمام در خانه ی – ویلی = فروشنده  است که حضور کم رنگی دارد و میرود اما در فیلم فرهادی با شروع این صحنه و حمامی که زن نمایش میرود و موجب خنده ی تماشاچی میشود ازیرا که لباس تنش هست و مجبور است بگوید من که بی لباس نمیتوانم بیرون بروم ؟ مخاطب را خیلی توی فکر نمیبرد اما دقیقا چند لحظه بعد که رعنا در خانه ی تازه شان میخواهد به حمام برود متوجه شباهت های این نمایش و داستان رعنا میشویم و دوباره از خود میپرسیم آیا قرار است این حمام ربطی به حمام میلر داشته باشد ؟!!!! رعنا در خانه را باز میکند . . . گمان میکند عماد است . . . رعنا به حمام میرود و در حمام هم نیمه باز است . . . مکث دوربین روی در تنها بخش هیجان انگیز فیلم است . یعنی چه کسی دارد بالا می آید ؟ خب . . . نمیبینیم . . . به دو دقیقه نکشیده متوه میشویم عماد در سوپر مشغول خرید است و رعنا معلوم نیست در را برای چه کسی باز کرده است . یکی از مشتری های سابق زن بی هیچ دلیلی و با علم غیب از اینکه زن در خانه هست وارد میشود . حمام همان دم در است . . . سمت راست . . . اتاق خواب یک ور دیگر افتاده اما آقای فرهادی اشتباه دیالوگی دارند زیرا مردی که وارد میشود ظاهرا اول اصلا به حمام توجه نکرده و رفته توی اتاق خواب پول را توی کشو گذاشته و بعد رفته توی حمام و لابد توی این مدت هم رعنا دو سه باری شوهر عزیزش را صدا نزده است . . . این طور میبینیم که عماد میاید . رعنا را همسایه ها به بیمارستان برده اند . . . او رو به  مرگ بوده . . . تیو حمام پر از خون است و توی راهرو و پله ها هم خون راه افتاده است . ماجرا پلیسی میشود چون رعنا از رفتن پیش کلانتری و شکایت امتناع میکند و عماد هم همچین اهمیتی به داستان نمیدهد . . . همین بس که عکس های سر زن عزیزش را میبیند . . . نمیبینیم که توجه بیشتری کند . . . مثلا به او میگوید :" چی کار کنم شب میام پیشت میگی برو اون ور . . . میرم اون ور میگی نرو درو باز بذار نمیدونم چی کار کنم . " . " حالا بیا چایی ات رو بخور !"


جناب آقای اصغر فرهادی حدود یک ربعی با خودم کلنجار رفتم و انتظار داشتم بعد از این صحنه ی مهم فیلمتان از زبان عماد این سئوال را بشنوم :" کی بود ؟ چی کار کرد ؟ توی حموم بود ؟ تو هلش دادی ؟ چه شکلی بود ؟ چی کار کرد ؟ " هرچند فهمیدیم دست توی موهاش کرد اما این سئوالات مطرح نمیشود . بعد از مدت زیادی عماد میپرسد :" مگه نگفتی نگاش نکردی ؟" کاش یک تعلیقی میگذاشتید که ما فکر میکردیم رعنا با کمال میل برای خودش رفته و یک کاری کرده . . . شما با زیرکی در تقلیل شخصیت رعنا کوشیدید تا او ساکت باشد و نه اعترافی بکند و نه انتظار سئوالی داشته باشد . . . خیلی توی سرش بخورد و تک و تنها روی تخت بیفتد و به شوهر ش بگوید در اتاق رو باز بذار چراغ رو روشن بذار میترسم . . . میترسم برم دستشویی و حموم این جا . . . در رفتار عماد یک آرامش و بی خیالیی هست که انگار خب همچین ماجرایی هم رخ نداده اما میخواهد پی قضیه را بگیرد چون شما میخواهید نه او . شخصیت پردازی فیلمنامه اصلا درست نیست . همان طور که فیلمنامه به شدت دور از انتظار و بد است . . . به شدت لایتچسبک به میلر و داستان های پلیسی و خود شماست . . . با این وجود تمام سرپایی فیلم فروشنده از بازی درخشان شهاب حسینی ست که هست . وقتی تصمیم میگیرد خودش پی ماجرا را بگیرد . . . وقتی غرور مردانه ی جریحه دار شده اش را فرو میدهد خیلی درک نمیشود هرچند بازی اش درخشان است اما به لحاظ ذهنی درک نمیشود مردی که غرورش تا انتهای داستان ادامه دارد چرا راحت سر کار میرود . . . عصبانی نمیشود . . . داد نمیزند . . . عکس العمل های عصبی ندارد . . . چهار تا سئوال نمیکند . . . . منتظر است تا یک چیزی پیش بیاید تا او عکس العمل داشته باشد و بیچاره شهاب حسینی که این نقش سخت بد را انقدر خوب بازی کرد . . . همه ی مردهای فیلم یک جوری هستند . . . مردهمسایه هم به رعنا میگوید اگر اون مرد رو پیدا کردید منم کارش دارم . . . معلوم میشود که او هم با زن همسایه روی هم ریخته بوده و همه دنبال آدرس او هستند و خب او پذیرای بابک هم بوده . . . . بابک هم با او در ارتباط بوده است . این زن باید خیلی قابلیت داشته باشد چون میتواند با مرد کارگردان خوش تیپ معاشقه داشته باشد و در انتها میبینیم که با یک کارگر نانوایی هم میتواند رابطه داشته باشد . . . زنی با قابلیت های فراوان و کفش های زیاد . . . زنی که پیرمرد نانوایی هم دوستش داشته است . . . کارگردان و نانوایی در انتخاب زن همسلیقه هستند . آفرین . خب در ادامه ی داستان پلیسی فروشنده ، عماد عزیز که زیر پوستی از پولی که مرد متجاوز که حتی یک بار هم از زنش نپرسیده چه شکلی و چند ساله بود ، با خبر میشود لقمه ی غذا در دهانش میماند . . . .فکر میکنم لحظه ی شام فرح انگیز و خوب شدن ِ پر سرعت رعنا و همین طور آوردن بچه ی همبازی تئاتر به خانه شان چقدر لازم است و دلیلش چیست . آیا کسی که این طور سرش را در فیلم لقمه پیچ کرده اید میتواند با فشار پایین و بی سرگیجه برود روی صحنه ؟ آیا شوهرش ، دوستش نمیاید یک سئوال بپرسد که کسی که امد چه شکلی بود ؟ البته رعنا گفت نمیدانم هیچ ندیدم اما بعد از این ماجرا که رفت روی صحنه و نمایش را خراب کرد گفت نگاه یکی از تماشاچی ها شبیه اون بود . عماد سئوال میکند :" تو که گفتی ندیدیش؟" ما تصور میکنیم زن دارد دروغ میگوید نمیدانم شاید آقای فرهادی دوست داشته ما فکر کنیم اصلا قضیه ساختگی بوده و یک دوستی بین رعنا و یک مرد دیگر بوده و دارد همه را گول میزند . کاش جسارت ساخت همچین فیلمی را داشتید نه اینکه زن دروغ بگوید و ما هم دروغ او را باور کنیم چون چاره ای نداریم چون ما اصغر فرهادی ، ما را وادار میکنید که با عماد همحس شویم . البته به زور . . . عماد خودش از طریق ماشین (وانتی که مرد متجاوز جا گذاشته و نمیدانیم چرا ؟) او را پیدا میکند .

چرا مرد متجاوز ماشین و موبایلش را جا میگذارد . بعد از گانگستربازی کوتاه عماد که موجب کشف متجاوز میشود . ما پیرمردی را میبینیم که با او قرار گذاشته است . پیرمرد متجاوز در خانه ی قبلی عماد – که درابتدای فیلم بر اثر گود برداری داشت نشست میکرد -  وقتی پله ها را بالا می آید نفس نفس میزند و دارد جان میدهد و  ریق رحمت را سر میکشد . . . او قرص زیر زبانی میگذارد . او موهایش سفید است و قدرت بدنی بالایی دارد – چون شهاب را محکم به دیوار میکوباند – او مرد متجاوز است و بعد از گانگستر بازی عماد در خانه متوجه میشویم این پیرمرد بوده که به رعنا دست درازی کرده است . عماد تصمیم میگیرد او را در یک معامله ی برابر و یک تساوی قرار دهد می خواهد به همسر او بگوید که شوهر لب گورش چه کاره است . . . شاید این کار موجب شود سبک شود و همین که زن او هم بفهد و مرد خجالت بکشد . . . باری از غرور بر باد رفته ی عماد کاسته شود زیرا هر دو طرف رسوا شده اند . . . البته اگر بشود اسم این را رسوایی گذاشت . . . عجیب اینجاست که اصغر فرهادی حرفهای نامربوطی را از دهان پیرمرد به ما منتقل میکند . . . . اول رفتم تو . . . لباسها رو دیدم . . . ( به شعور مخاطب توهین نکنید . مردی وارد خانه میشود . . . پیر مردی است که نمیتواند پله ها را بالا بیاید . . . داریم میبینیم که دارد ریق رحمت را سر میکشد . . . برای رفتن به خانه ی رعنا و عماد هم میایست همین مقدار پله را بالا میرفت . . . پس قاعدتا وقتی میرسد طبقه ی بالا دارد هن و هن و لک لک کنان راه میرود اما طبق دستور آقای فرهادی او همین طور که بالا میرود به اتاق خواب زن میرود و پول توی کشو میگذارد و بعد میرود سراغ رعنا ) آیا این دروغ بزرگ با شعور مخاطب میخواند ؟ مردی که این همه پله را بالا بیاید و هن هن کند . . . و درست سمت راست در حمام باشد . . . به جای اینکه سلامی بدهد و سری توی حمام کند میاید میرود توی اتاق خواب پول میگذارد و در این فاصله هنوز رعنا در حمام هست و پیر مرد جان دارد و هوس میکند و تو میرود و کارش را انجام میدهد ؟چطور ممکن است . . .

دیدن پلان های بالا پایین رفتن از پله ، تکرار زیاد ان موجب تکرار گودویی نمیشود . . . موجب انبساط ساختمان های سیمانی و فشار طبقه ی بورژوازی نمیشود . . . .بلکه عدم زیبایی شناختی و وصله پینه کردن نما ها را نشان میدهد . . . خیلی قابل پیش بینی بود که عماد نمیخواهد مرد متجاوز را بکشد .. . لو بدهد . . . نمیدانم در ادامه تنها منتظر این هستیم که این بزن بزن چطور قرار است تمام شود . . . رعنا که مرد متجاوز را میبیند . . . آنقدر که انتظار داشتیم جا نمیخورد . لطفا نگویید بازی زیرپوستی . . . حتی انقدر سعی میکند عماد را منصرف کند که آدم خیال میکند دلش به حال پیرمرد سوخته و اگر این است چرا باید این همه ترس داشته باشد . . . چرا باید از شوهرش این قدر توقع داشته باشد . . . چطور انقدر راحت میگوید اگر مردی که به من تجاوز کرده را لو بدهی من از زندگی ات میروم بیرون . فکر میکنم این دیالوگ ها به شدت سطحی . . . سوار بر سهل انگاری مطلق نوشته شده اند و در لحظات تنهایی پیرمرد و عماد بهترین بازی ها را میبینیم و شهاب حسینی مثل همیشه با انواع نگاه ها با تن صدای دیگرش در فیلم . . . . که در بقیه ی فیلم ها نیست . . . سعی در ساختن تیپ پسر روشنفکر تئاتری مهربان را دارد . . . هنوز این حس درش مانده است . . . در انتهای فیلم عماد و رعنا رو به روی شیشه ی گریم هستند . . . مرد قلب ضعیف اما متجاوز فیلم هم با آمبولانس رهسپار بیمارستان شد و لابد زنده ماند که عماد و رعنا باز هم در حال بازی مرگ فروشنده هستند .

در نهایت فروشنده ، همان زن ِ فاحشه ی فیلم است ، که به نظر من نام فیلم نام این زن خود فروش است که بهترین شخصیت پردازی آقای فرهادی بود .

 


 
comment نظرات ()
 
 
"Le passé" / The Past/ گذشته
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱
 

 

گذشته 

 

 

قبل از دیدن ِ فیلم ِ (( گذشته )) ناخودآگاه یک حس ِ کنجکاوی داری ؟ حضور علی مصفا در فیلم ؟ آیا به زبان ِ فرانسه تسلط دارد ؟ چقدر تسلط دارد ؟ پس بنا بر این پیشینه حضورش در فیلم برای چه خواهد بود ؟ تصویری زنی میان ِ دو مرد در پوستر ! جایزه ی کَن ! آیا ماجرا مثلث عشقی است ؟ اصغر فرهادی در فیلم هایش همیشه با ریتمی درست مخاطب را به جایی میکشاند که قضاوت بی جا کرده است و ( دروغ ) محوریت اصلی همه ی درون مایه ی فیلمش را پُر میکند ، یا یک اتفاق ناچیزی که موجب بزرگترین چز ها میشود و از چشم مخاطب پنهان میماند یا کارگردان هوشمندانه از آن رد میشود و بعد مخاطب را دچار اندیشیدن میکند . همه ی این پیش فرض ها، چیزهایی که از فیلم های درباره ی الی ، چهارشنبه سوری / جدایی نادر از سیمین در ذهن می آید . . . با همین سئوال ها و تصور ِ یک داستان ِ پُر هیجان به تماشای گذشته مینشینم . 

خوشحالم که مثل ِ همه ی مردم ایران منتقد فیلم و دانش آموخته ی سینما نیستم و هر چیزی که دوست دارم فارغ از ترس مینویسم . فیلم ِ گذشته را نپسنیدم . نه تنها نپسندیدم بلکه دوستش نداشتم ، نه تنها دوستش نداشتم بلکه ایرادات زیادی بر آن دیدم . 

در لحظه به لحظه ی فیلم ، از شروعش ،  منتظرم تا مچ ِ فرهادی را بگیرم و ببینم در کجا میخواهم اشتباه کنم . خُب،  علی مصفا ( احمد ) ، فرودگاه ، بازی (بژوو ) ماری در پُشت ِ شیشه های فرودگاه ، بازی علی مصف (احمد ) از آن سوی شیشه ها ، حرف هایی که فقط خودشان میفهمند  ،زن ،  مچ ِ دستش را بسته . همین جا از خودم سئوال میکنم ( چرا این زن مچ دستش را بسته است ؟ چرا انقدر روی صورتش لکه است ؟ چرا انقدر از فرودگاه آمدن خوشحال است ؟ آیا این مچ بندی که بسته الکی و ساختگی است ؟ آیا قرار است بعدا دروغش در بیاید ؟/ خُب ، برگردیم سر ِ گفتگوی این دو نفر از پِشت شیشه . . . بازی هر دو چیزی بین زمین و هواست . . . مشخص نمیکند که همیدگر را دوست دارند یا نه . نمیدانم این از سانسورو ممیزی ای می آید که برای اکرانِ  فیلم در ایران  قرار است  اعمال شود یا از ترسِ علی مصفا از لیلا حاتمی می آید :) یا نه این دو تا اصلا همدیگر را دوست هم ندارند و دارند با هم حرف میزنند . شیشه ی ضخیمِ بین این دو ، مثل مرز میماند برای من . . . شاید شیشه ی فرودگاه را بتوان استعاره از مرزها دانست . ما هرگز حرف های  همدیگر را نمیفهمیم . ما از فرهنگ های مختلفیم . . . ما با گذشته ی مشترک باز هم نفهمیم . ما نمیتوانیم چیزی را در همدیگر کشف کنیم ، ما نسبت به هم بی تفاوت هستیم . . . .ماری و احمد در ابتدای فیلم طوری عاشقانه  زیر باران میدوند و در باران خودشان را به ماشین میرسانند که من دلم این جا یک بوسه ی آتشین میخواهد . ماری نمیتواند حتی دنده را عوض کند . به احمد میگوید بزن دنده 4 !خب تیتراژ فیلم را دوست دارم . . . گذشته با برف پاک کن از بین میرود . آیا پاک کنی هست که خاطره ها را به نیستی تبدیل کند و از ذهن  محو کند ؟ آیا گذشته از ذهن پاک میشود ؟ گذشته ،گذشته است اما این تنها در بیان و زبان است و نه در زمان حال گذشته چون باری بر ما سنگینی میکند و این به شیوه ی نگاه ما بر میگردد . . . برویم سراغ شیوه ی نگاه آقای اصغر جان فرهادی به فیلمی که باید در فرانسه ی قشنگ بسازد . . . خب احمد وارد خانه  میشود. دو تا بچه ی خیلی خیلی کم سن و سال را میبینیم که سر خراب شدن دوچرخه با هم بگو مگو دارند . یکی از آنها که به زووووور هفت سالش میشود علی مصفا (احمد ) را شناسایی کرده و با لحجه ی فرانسوی فارسی میگوید (احمد ) یعنی فکر کنید  این احمد که از چهار سال پیش در کنار این خانواده نبودهو  وقتی این بچه دو ساله بوده  و قنداق میشده آنها را ترک کرده ، دخترک باهوش آقای فرهادی او را چی ؟ میشناسد ! و شناسایی میکند  :) وا عجبا !  چنان گیج میشوم که گمان میکنم این بچه ،بچه ی خود احمد است . . . بعدا میفهمم که نه بابا . . . در ضمن این وسط متوجه میشویم که ماری جان برای احمد هتل رزرو نکرده است و او را برای اینکه اصغر فرهادی میخواهد دارد میبرد به خانه اش بگذریم که میشود از داخل وطن عزیز هم هتل رزرو کرد و احمد در این جا برایم این طوری میشود که برای طلاق برنگشته است برای صلح آمده . . . صحنه ی بازی ماری با موهایش که به نظرم میتواند حاکی از بغل و آغوش او برای احمد باشد انقدر زیاد است که به چیزی جز این فکرم نمیرود . . . هی موهایش را که خیس است خشک میکند به ان دست میزند  احمد با سشوار موهایش را خشک میکند ، در همین حین عکس رقیبش او را از پای در می آورد ( البته قبلا در ماشین هم این اتفاق افتاده بوده )و باز سیگار و این ها نماد های رابطه .... . . . حالا در این جا فکر میکنیم که  رابطه ای نیست و میگذریم و در ادامه خانه ای با دیوار های خیس از رنگ . . . . رنگ های کدر ، خانه ی به هم ریخته ، بی نظمی و آشفتگی و در هم و بر همی ،  حضور پسر ِ سمیر . . . حالا بعدا میفهمیم که این بچه ها کی هستند و اصلا چرا این همه بچه و از هر ازدواجی آیا بچه سند ِ ( بودن ) ِ در یک رابطه است ؟؟؟؟؟ کلا آقای فرهادی ببخشید وقتی که دختر بزرگ ِ ماری هویدا میشود باید نیم ساعت بگذرد تا بفهمیم کیست آیا این شده شگرد شعبده بازی شما ؟ برخورد احمد و لوسی طوری است که میگویم نه بابا این دختر احمد است . . . این را نه کشمکش میدانم ، نه لازم میدانم ، نه جالب میدانم ، نه عدم حضورش را حفره میدانم ، میشد این همه بچه نباشند و یک بچه هم کافی بود . . . گذشته زخم هایش از بارداری نمی آید . . . لکه هایی که در فیلم به آن اشاره میشود میتواند روی یک جای زخم روی صورت یا یک تیک عصبی یا شاید یک جا به جایی مکانی یا ترس یا یک اضطراب ریشه در روان شناسی . . . یا هزاران چیز دیگر بیاید . . . گذشته فرزند ِ آدم نیست . . . ماری زنی در حومه . . . .ماری زنی که در داروخانه کار میکند . . . کاری زنی که اصلا بازیگر خوبی نیست . . . ماری زنی که جیغ های خروس جنگی میکشد که اصلا روان شناسی حالیش نیست و همه را توی سینما به خنده میاندازد . . . .ماری باردار است . . . میفهمیم که باردار است . روز طلاق میفهمیم باردار است . دوست داشتم بعدا میفهمیدم ماری دورغ گفته . . . دوست داشتم لوسی بی دلیل این رابطه ی مستحکم ِ بی دلیل را با احمد نداشت . . . به نظرم تنها سمیر ، رقیب عشقی احمد :)بابای پسر کوچیکه ی فیلم ، مردی که در خشک شویی کار میکند ، معشوق ماری ، خوب بازی میکند ، خوب عصبانی میشود ، خوب است . . . شخصیت آشناست . . . عین مردهای ایرانی است . . . .عین خائن های در عین حال مظلوم و ظالم . . . برخورد اولش با ماری طوری است که انقدر سرد و یخ و یخچالی ست که گمان میبرم نه درست حدس زدم دست ماری الکی مچ بند  دارد . . . رنگ کاری توی خانه به دلیل یک رازی است که نمیدانم . . .شاید این دو کسی را کشته اند . . . .به نظر هر دو شریک جرم می آیند . . . سمیر نه متعصب است نه مغرور است . . . فقط عصبانی ست . در او عشق را نمیبینیم آقای فرهادی دوست داشتن ِ مردهای ایرانی فقط در خشم و داد و بیداد و غیرتی بودن آنها هویداست ؟؟؟؟؟؟ بعدا . . . در اواسط فیلم که متوجه میشویم دختر تازه به بلوغ رسیده ی ماری از شوهر اولش با ازدواج مادرش با سمیر ناراحت است به دلیل اینکه ای میل های عاشقانه ی مادرش را با سمیر برای زنش فرستاده . . . !!! . . . کاش یک کامپیوتری در خانه ، شما نشان میدادید .آقای فرهادی زن ها وقتی عاشق میشوند فقط بچه دار نمیشوند . . . زن ها برای حفظ یک رابطه در هیچ کجای دنیا این قدر تک بعدی نیستند تو رو خدا تکرار این را در فیلم های ایرانی هی نبینیم . . . .انقدر موضوع لوسی لوس بود که فکر کردم دارم اشتباه میفهمم . . . ناگهان با جانی دالر شدن احمد (علی مصفا ) رو به رو میشویم او تنها شرلوک هولمز فرهادی یک تنه میخواهد ا ز یک ماجرا رمز گشایی کند . آن هم خود کشی زن ِ سمیر است . زن سمیر کیست چیست ؟ سمیر او را دوست دارد . ندارد ؟ یک پا درهوایی که در همه است . . . اسم فیلم لنگ در هوایی رابطه . . . راه رفتن روی ابرها بود بهتر بود . . . همه در هپروت هستند . . . .آقای فرهادی . . . تا به حال با کسی که خود کشی کرده است صحبت کرده اید ؟؟؟؟ فهمیدیم در کلام که احمد هم خود کشی میکرده . .  انقدر این در فیلم تکرار شد که کلمه ی خودکشی شبیه سیگار کشیدن عادی شد . . . بله . این نقطه از فیلم که ماری با جریان لوسی و خودکشی زن سمیر میخواهد چه کند جالب بود اما چرا این همه کش و واکش و صغری و کبری کشیدن و کش ش ش ش ش دادن !!! این همه لفت دادن چرا ؟ تعداد بچه ها . . . .دیالوگ هایی در فیلم که دوست نداشتم . . . زن های ایرانی چه شکلی اند ؟. . . . .آقای فرهادی واقعا در اروپا و امریکا همه میدانند که ایران کجای جغرافیاست . همه در فرانسه ای که شما فیلم ساخته اید فرح دیبا را میشناسند . . . بچه ای که یک دوچرخه دارد چه به این سئوال ؟ . . .  نعیما . . . برخوردش با کارگاه احمد طوری بود که گمان کردم دارد دروغ میگوید . . . گفتم در یک سوم آخر فیلم خدا بخواهد اصلا همه چیز یک طوری میشود که میفهمیم خودکشیی در کار نبوده و همه چیز یک چیز دیگر بوده اما اصلا پرداخت خوبی نداشت . هیچ چیز از شخصیت احمد نمیدانیم . . . شخصیت پردازی  از فیلم ها رخت بربسته . . . تنها علی مصفا را با خود در لباس احمد در آورده . . . من از این شکل جلوی دوربین ظاهر شدن بدم می آید . . . سمیر یک پدر و بازیگر است . . . برایش شخصیت پردازی شده . . . اما برای شخصیت اصلی فیلم نه . راستی آقای فرهادی ما عادت کرده ایم که انقدر شخصیت اصلی در فیلم هایتان ببینیم که همه را با هم دنبال کنیم . . . این باعث میشود نگاهمان را از زیبایی شناسی سینمای شما کم کنیم . شما هنوز آلخاندرو گونزالز نشده اید . . . جدایی نادر از سیمین هم همین مشکل را داشت . . . آلخاندرو گونزالز شدن سخت است . . . در عشق سگی حتی به ترک روی دیوار کاراکتر داده میشد . . . .فیلمبرداری و نور پردازی در اختیار بازی نبود . . . اشیا هم شخصیت داشتند . . . گم نمیشدیم . . . بازی نمیخوردیم . . . فیلم که گیم نیست سینما ی جانی دالار و ماتریکس هم نیامدیم . . . شرلوک هولمز احمد که یک تنه از پس باز کردن گره ها بر می آید اصلا معلوم نیست چرا ازدواج کرده . . . چرا زود طلاق میدهد . . . .ماری چرا دارد ازدواج میکند ؟ . . . قصه ای در کار نیست شما صورت مسئله طرح کرده اید . . . . جوابش را دادید . . . .بهترین سکانس فیلم . . . فینال فیلم بود . بهترین بازیگر فیلم زنی بود که روی تخت خواب با بوی عطر سمیر در مقابلش اشک ریخت و انگشتش را فشرد . از همه ی این فیلم همین تک سکانس . . . دست شما درد نکند . 

 

دوست داشتم وقتی رنگ کردن خانه تمام میشود به یک کاتارسیسم برسیم . . . یک تحول . . .  اما انگار همه چیز یک حل معما بوده . . . چرا آقای اصغر فرهادی ؟

شما وقتی شهر زیبا را میساختید چقدر همه ی تک تک آدم ها رنگ داشتند ، چقدر فرامز قریبیان ، دختر فلجش و زنش و ترانه ی علیدوستی و دوست برادرش . . . چقدر حتی مردی که در بهزیستی کار میکرد شخصیت پردازی داشتند . . . از این مهم دست کشیده اید شاید به شما سریال اگر سفارش بدهند بتوانید هرکول پوآروی دیگری خلق کنید . 

 

 

 

مطمئنم که بعد از خواندن این نوشته اصلا ناراحت نمیشوید چون فیلم شما خیلی خوب فروش رفته . . . خب دلایل زیادی دارد . . . .فیلم آقای دهنمکی هم خیلی فروش رفت . . . البته من جسارت نمیکنم شما را با اشان مقایسه کنم اما واقعا از گذشته چه چیزی برایمان ماند جز بچه های دست و پا گیری که مادر قصه برای نشان دادن تعداد شوهر هایش پس انداخته . . . .آیا از گذشته میراثی برایمان میماند و آن صرفا بچه است ؟ 

امیدوارم که در فیلم بعدی تان حتما بدانید که مخاطب شما نمی آید تا صورت مسئله را ببیند . نمی آید که هرکول پوآرو بشود . . . معما یک چیز است و دروغ مصلحتی یک چیز . . . . اگر این دروغ و ریا را پر رنگ تر کنیم و داستان را بیخودی شلوغ نکینم و هی علامت سئوال درش نگنجانیم و بدانیم روتوش بیشتری میخواهد بهتر است . . . این فیلمنامه را به من میدادید نصفش را بازنویسی کرده و دور میریختم حتما کل فیلم در کن جایزه میگرفت . باری بازی بازیگر زن هم برای من قدرتمندانه نبود . . . .به هر حال تا به حال دیده نشده که فیلم ایرانی در یک فستیوال جایزه نگیرد و ما به این جایزه احتیاج داشتیم . . . .علی مصفا کی بود ؟ احمد کی بود ؟ چه کاره بود ؟ از کجا آمده بود ؟ به کجا میرفت ؟ موسیقی کجا بود ؟ آیا زنی داشته ؟ آیا زن را دوست نداشته ؟ آیا بی زن راحت تر بوده ؟  آیای جوب آب گشاد شده بود ؟ هر چی میخواهد باشد علی مصفا صد برابر دوست داشتنی تر از لیلا حاتمی در قیاس همیشگی مردمان ما به عنوان زن و شوهری بازیگر ، است . . . عالی بود . . . سیمر جان خیلی خوب بازی کردند و سکانس آخرین فوق العاده بود . . . همان سکانس را مبنا قرار میدادید . . . البته چقدر این سکانس را در فیلم ها ی زیادی دیده ام . . . بی خیال . خسته نباشید . 




 
comment نظرات ()
 
 
جدایی نادر از سیمین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
 

رفتم . جدایی نادر از سیمین رو دیدم . امیدوارم کتکم نزنید . چون نظرم برخلاف نظر کل دنیاست .

 دلیل هم دارم . آقای اصغر فرهادی ، به نظر من ( که کارشناس نمایشم نه سینما ) در چهارشنبه سوری و در درباره ی الی بسیار موفق تر بود . بنده در این جا هورا.....هورا....نمیکنم ...چون   برای (جدایی نادر از سیمین)  خرس طلایی برلین قسمت شده ...نمیگم فیلم رو دوست داشتم . همیشه در فستیوال های خبرساز جهانی که گه گاه میبینیم سیاست های خاص خودش را دارد ، چیزهای به درد به خوری هم نمیبینیم . مثل (کن ) ! حالا قبل از هر چیز باید بگم جدایی نادر از سیمین رو خیلی دوست داشتم ، اما نه قدر چهارشنبه سوری . نه قدر در باره ی الی نه قدر شهر زیبا !!! نادر پدری دارد که با بیماری آلزایمر دست و پنجه نرم میکند . سیمین زن نادر در این زمان تقاضای طلاق کرده . از خانه به خانه ی پدری اش میرود . پس نادر برای نگهداری پدرش پرستاری میگیرد . پرستار باردار بوده و طی یک مشاجره و سوتفاهم نادر او را هل میدهد که سبب سقط بچه ی او میشود . باقی دادگاه و سرانجام شکایت هاست . چیزی که در فیلم های فرهادی زیاد است دروغ است . پنهان کاری . ریا . فال گوش . من این را به شدت ...به شدت دوست دارم ... چیزی که در در باره ی الی در اوج مخاطب را غافلگیر کرد و در چهارشنبه سوری در بهترین شکلش . در جدایی نادر از سیمین هم این مسئله وجود داشت . به مراتب کمتر از باقی فیلم های فرهادی . شخصیت سیمین : او در آموزشگاهی زبان درس میدهد . شجریان را با خود به خانه ی پدر میبرد . زن مستقلی است . رنگ موهایش قرمزی است که کلا اصلا به تیپ/کاراکتر/لحن او نمی آید . . . این رنگ مو برای زن هایی نیست که بی آرایش و این قدر ساکت باشند . او وحشی بودن را بلد نیست . شاید انتخاب  لیلا برای اصغر فرهادی خوش شانسی خود حاتمی در زندگی خودش است که کلا شانس در خانه اش نشسته جم نمیخورد . شوهرش چیزی مثل (نادر) است . شوهرش هیچ عکس العملی نسبت به ترک همسرش از خانه ندارد حتی با او مهربان تر است . زن هم برایش مهم نیست . خب دارند جدا میشوند . لیلا جان قهر کند ...جفتک چهارگوش بیندازد ...دپرس شود ...باز هم 2 تا بچه دارد ...باز هم شوهرش شوهر لیلاست و در فیلم هم الحق نادر مردی است بیش از اندازه از علی مصفا آرااام تر ...ای پیمان معادی ، ای که ما کوچیکی با شما و ارسطو چقدر دوست بودیم ...بند سوااچ و باطری و پاساژ گلستان ...ای رنوی سوخته ی خاله ی من ...ای شما و کتاب های سفارش داده شده به اون آقاهه توی گلستان که حالا رفته آمریکای جهانخوار....دلمون برای شما تنگ شده ..مژه نمیدونستیم تا این حد آرتیستی !...اون موقع ها ...نمیدونستیم !...والا با مادر بزرگ در باره الی رو که دیدم ...تو رو که دیدم . . . هر دو شاخ در آوردیم ...گفتیم شاید به یه دلایلی توی اون فیلمی اما در این جا ... الحق ... دستم به تخته ...واقعا دست مریزاد آقا .... بازی بی نقص شما .... لحن ... به خصوص نگاه های شما (چیزی که حتی در لیلا حاتمی نیست ) خیلی شگفت زده ام کرد . محشر بود . اشکم را درآورد .

پیمان معادی در ادای کلمات ، دیالوگ ها درخشید . او حتی لحن صحبت و کلامش با دخترش از جنسی نبود که با زن پرستار خانه ، با زن موقرمز خود ، با پدر خود داشت. بازی او  و برخوردش با پدرش ،  من را در سینما به شدت به گریه انداخت . یاد یکی از قوم و خویش های آلزایمری افتادم ... الحق بازی علی اصغر شهبازی (پدر نادر)  فوق العاده بود . . . من واقعا نمیدانم ایشان چطور این حس ها را این نگاه های گم را،  این لخت بودن را این گیجی را درآوردند!!! گرچه که کارگردان بزرگی بالا سر او بوده اما این پیرمرد بی نظیر بود .   لیلا خانم با ان نگاه ثابت همیشگی ، لحن همیشگی ، چه چیز داشت که در صدر بازیگران نامش درج شد و نام معادی بعد امد و شهاب حسینی بعد تر ؟ شهاب حسینی در یکی از صحنه های فیلم که در استیصال کامل است،  توی آشپزخانه خود زنی میکند . مردم توی سینما میخندند و من گریه میکنم . من این (حال) را دارم . خود زنی میکنم . وقتی میخواهم همه را بزنم و زورم نمیرسد .وقتی بخت یارم نیست . و مردم به این همه بدبختی میخندند...آخ ای مردم ! یکی از ضعف های بزرگ این فیلم که بازی بازیگران محوش کرده بود،  شخصیت پردازی حجت (شهاب حسینی ) بود ! من او را گاهی محمدرضا  فروتن در دو زن تهمینه میلانی دیدم ، گاه آرامشی داشت که هیچ مفهومی جز سردرگم کردن مخاطب نداشت . انگار با راضیه (ساره بیات ) نقشه داشتند سر نادر را زیر آب کنند . گاه حمله میکرد به نادر اما این حمله ناگهانی قطع میشد؟! فقرش ملموس نبود . فرهادی یک جاهایی از خیر سر شخصیت پردازی گذشته بود . حتی ول معطلی او در کارش ، در نیامده بود . تنها صحنه ی خود زنی ...حضورش در مدرسه  ی دختر نادر؟ چرا یک بار؟ حتی وقتی قصد گرفتن پول را نداشت ؟ چرا یک بار دیده شد ؟ عمل و عکس العمل های بی انگیزه داشت که دوست نداشتمش .

شاید اگر در آشپزخانه خودزنی نمیکرد خیلی هم نمیفهمیدم که این آدم زندان رفته ، گیر مالی دارد ، غیرتی هم هست . .... و اما بازی ساره بیات . بازی ایشان را بسیار دوست داشتم . برخلاف چهره ای که این روزها از خود نشان داده اند که بیشتر مصنوعی است ، اما در فیلم حقیقی بود . فیلمش حقیقی تر از خودش بود . بازی را دوست داشتم - شاید - چون از این بازیگر انتظار قبول این نقش را نداشتم . باورهایم شکسته شد . باز هم شخصیت پردازی این زن ضعیف بود . زنی که بی دلیل از گفتن اینکه ماشین به او زده امتناع می ورزد .یک لحظه در انتهای فیلم ، برای اصغر فرهادی فهمیده که این جور پول گرفتن حرام است ؟ من که باور نمیکنم . زنی که برای شستن نجاست سریع تلفن میزند و نمی ایستد ...این همه سعی میکند پنهان کاری کند ؟ در انتها اصلا بچه ای که مرد مهم نبود . انگار اصلا برای هیچکس مهم نبود . و سارینا فرهادی از ساره بیات هم بهتر بازی کرد . خسته نباشد . او و علی شهبازی بهترین بودند . حضور مریلا زارعی را دوست داشتم . یک جاهایی در فیلم حس کردم شاید این -نادر- که این همه + تشریف دارد با این خانم معلم ارتباط دارد . بازی خاصی ارائه نداد . فیلم در یک سوم نهایی از ریتم افتاد و اصلا قابل مقایسه با (شهر زیبا ). ( در باره الی ) و به خصوص (چهارشنبه سوری ) نبود .


 
comment نظرات ()