جزیره در کهکشان

 
قرار و فرار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
 

قصه 

 

میس شانزه لیزه ، به خودش که آمد ، خون روی کاشی های سفید ِ حمام ِ دیر در حال چرخیدن بود و چوشیدن ، میچرخید و با آب ِ دوش می آمیخت . مثل ِ خونی که رفته رفته داغ تر شود . . . اره توی دستان ِ میس میارزید . به  هر دندانه اش تکه ای از جگر ِ زن ِ پیر دیر آویزان بود . میس شانزه لیزه اره را ول کرد و نفس زنان پا به فرار گذاشت . هوا سوز داشت . سوز ، زیر ِ گونه ها را و نوک بینی را و پیشانی را سیلی میزد . موها را با خودش میکشید و عقب نگه میداشت . باد که میوزید موها با گردن عقب تر میماند . انگار که جاذبه ای بکشاندش عقب . سوز و باد زوزه میکشید . صدای زنگ ِ کلیسا زده شد . آن هم چه بی وقت ! میس شانزه لیزه که کلاه ِ سفیدش را باد با خود برده بود با آن لباس ِ یقه بسته ی بلند ِ سیاه میدوید . باید میرفت به قبرستان . پشت ِ هیچستان . پدر آلن ، قول داده بود که بیاید . باید می آمد . او هم باید امشب دخل ِ  پیرمرد ی که نگهبان ِ قبرستان بود را در می آورد و کارش را یک سره میکرد . پدر آلن ، یکی از سرسخت ترین و متعصب ترین مردان ِ دیر بود . وقتی میس شانزه لیزه برای تفنن ، یلخی و همین جوری پشت ارگ ِ کلیسا نشسته بود تا توکاتا بزند ، چشم ِ پدر آلن او را گرفت . از آنجا بود که آتش ِ عشق در آن دیر ِ ممنوعه زبانه کشید . تنها جایی که برای با هم بودنشان پیدا کرده بودند اتاق ِ نمور ِ پر از موش ِ پیرمرد نگهبان ِ قبرستان بود . مردی گوژ پشت با بینی عقابی و صدایی که از ته چاه بیرون میآمد . پیرمردی که تمام صورتش زیگیل و لک بود . همان که آلن را از کودکی از زمانی که پدرش او را در دیر رها کرد همه چیز را به یاد داشت . او میدانست که آلن فرزند نامشروع ِ مرد متشخص و صاحب نام شهر است . . . میس شانزه لیزه زیر درخت بید آمد و مثل بید شروع کرد به لرزیدن . دستهایش بوی خون میداد . خودش را در آغوش پدرآلن انداخت و گفت :" اصلا پشیمون نیستم . " آلن به او گفت :" میدونستم . " صدای چاقویی که از غلافش بیرون بیاید شنیده شد . کلاغی بالای سر درخت غار زد . با هم از روی چمن های خشک قبرستان رد شدند . پیرمرد نگهبان ِ قبرستان که داشت با نور شمع اتاقش حرف میزد و الکل میخورد و میخندید پشتش به پنجره بود . او میس شانزه لیزه و آلن را لو داده بود . آن شبی که این دو راهب با هم تنها بودند . دو تن که مثل دو جنازه ی سرد به هم میخوردند تا آناتومی هم را بشناسند . . . پیرمرد ِ نگهبان قبرستان آنها را از پشت شیشه دیده بود و به مادر روحانی خبرش را داده بود . بنا بود آنها را دار بزنند . اما نقشه ی میس شانزه لیزه این بود که باید در این زمان بالای دار نرفت و بالای دار برد . . . در واقع این فکری بود که پدر آلن به سر او انداخته بود . . . . چوبه ی دار را برای آنها داشتند برپا میکردند و این در حالی بود که میس و آلن فرار کرده بودند . آلن وارد کلبه شد و با یک ضربه ی کاری خرخره ی پیرمرد را برید و سرش را پرت کرد بالای درختی که پرنده ی عجیبی خانه ساخته بود . . . . آنها سخت همدیگر را بوسیدند و از بوی خون نترسیدند . آنها از اینکه به هم میگفتند :" دوستت دارم " نترسیدند . قبل از روشن شدن هوا . . . از میان جیرجیرک ها گذشتند و لباس سیاهشان را توی رودخانه انداختند . آنها با زن ِ کافه چی نزدیک رودخانه قرار گذاشته بودند تا لباس های گدای محله را برای انها بیاورد و زیر درخت ی که به آن سیب وصل بود بگذارد . میس شانزه لیزه و پدرآلن مدتها با همین لباس اما خوشحال زندگی کردند . تا اینکه میس شانزه لیزه با صدای ضربه ی در بیدار شد . از پنجره ی کوچک ِ اتاق ِ دیر صدای زنگ کلیسا می امد . . . .چوبه ی دار بر پا بود . 

*

این هفته به تماشای نمایش غبار رفتم . خیلی دیر اما رفتم . بهاره ی رهنما برای من موجود رک و بی شیله پیله ای است که مثل قصه های مادربزرگش صاف و راحت حرفش را میزند در بند ِ هیچ چیز نیست نه دوست دارد نویسنده ای شاخص شود نه دوست دارد کار عجیبی کند دوست دارد روایت کند . این را از روی بلاگش هم میشود دید و از روی ظاهرش او همین است که هست و من همین را دوست دارم . نمایش غبار به سه قسمت تقسیم میشود . نمایش / بازگویه / اپیزود آخر . . . واگویه های شخصیت های نمایشی از زبان بازیگران (الهام پاوه نژاد / نسیم ادبی / سپیده گلچین ) به شدت زنانه و راحت و بی پروا بود . کاش میشد بی پروا تر و حقیقی تر هم باشد . من این حس کنجکاوی زنانه این دنیای زنانه را دوست دارم حتی در زمان جنگ هم که باشد . در ان تحریم روزهای سخت . . . در آن بی آغوشی های سخت . . . .حرف هایی که همه گل در دهنشان گرفته اند تا نگویند را دوست داشتم . بازی ها و دکور صحنه را دوست داشتم . شاید میشد که متن بهتر باشد . . . .به خصوص در اپیزود اول . به هر سو به همه ی عوامل نمایش خسته نباشید میگویم . 

*

بعد از مدت ها نزدیک تر از نفس پریوش نظریه را دیدم . فیلمی که کاش زودتر همان موقع که در خانه ی هنرمندان پخش شد میدیدم و همه ی دانسته هایم مربوط میشد به مجله ی هفت خدا بیامرز . صحنه هایی از غسالی زن ها از حس عمیق آنها به زندگی . از این کاتارسیسم روحی . . . از کوتاهی زندگی . . . از ضربه ای که به صدای شهرام ناظری در فیلم میخورد . از لقمه پیچ شدن آدم ها . از کوتاهی زندگی . از خدا . به شدت این فیلم را دوست داشتم به پریوش نظریه ی عزیز تبریک میگویم کاش مجال کار برای همه باشد . . . کاش !


 
comment نظرات ()
 
 
خاکی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
 

خاکی ، خاکی باش

توی بلاگ الهام پاوه نژاد عزیز ، در رسانه های دیگر و در فیس بوق ، چیزهایی خواندم و چون سرم بوی قورمه سبزی میدهد و یه نمه و یه جو غیرت برایم باقی مانده ، همچین نشد که بی تفاوت بگذرم ازش ، از چیزهایی که دوستان زیادی (لایک ) مالیش میکنند . تراس را که دیدم ، خودم در حال انجام وظیفه ی روابط عمومی کاری بودم که ناگهان توسط دوست تیزبینی رصد شدم ، پس آمدم و در این جا در مورد تراس نوشتم ، همان طور که در مورد تمام کارهایی که میبینم نوشته ام ، تراس را دوست نداشتم ، با مترجمش گپ کوتاهی زدم و خلاصه اش را این جا گذاشتم . تراس را چرا دوست نداشتم ؟ چون از آقای خاکی کارهای دیگری دیده بودم مثل پرتره ، مثل روال عادی (که البته کارگردانی این کار صفر بود ، نه میزانسنی داشت و نه ... در موردش نوشته ام )، در مورد تراس هم به پست خودش مراجعه کنید ، مشکلم بیشتر متن بود . نه بازی یا کارگردانی ، مشکلم این بود که متن از یک جایی به بعد ... بگذریم مسئله این نیست ، مسئله خاکی است . آقا ...خاکی باش . این خاکی است ... بگذریم که من متهم شدم که برای این کار دارم تبلیغ میکنم و پول هم گرفته ام ....بگذریم اما مسئله خاکی و نامه ای است که چند تن از بازیگران آن منهای یک دکتر دیگر که نمیدانم چرا نوشته اند و امضایش کرده اند . این اتفاق زودتر افتاده بود . بازیگران روی صحنه میرفتند ، خیلی خیلی دشوار است بازیگری با دلچرکینی روی صحنه ای برود که رهبری آن در بروشور به عهده ی کسی است که این همه بازیگرانش را در جمع و در محفل خصوصی رسوا کرده و مرام حرفه ای گریش را یادش رفته . والا من هر چقدر به این دکتر ها نگاه میکنم اثری از دکتر درشان نمیبینم . حکایت دکتر رفیعی است و آن نمایش و فیلم آقا یوسف ! حکایت دکترهای دیگریست که مدرکشان مثل سرجهازی است و بیشتر از همه حکایت کچل است که اسمش را گذاشته اند زلف علی ! خاکی ، دکی جون ، مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی ! گاهی معتقدم باید با مشت توی صورت بعضی ها رفت . الهام عزیز همراه جمع بازیگران تراس اعتراض دارند و خاکی نه جوابی میدهد که کسی بفهمد و نه به روی خودش میاورد ...شاید چون او در فرانسه درس خوانده و خیلی بارش است . شاید بارش بود . پیش دوستی بودم پریشب...حرفی گفت که باید طلا میگرفتی . گفت میبینی ، میس ، الان بچه های 10 ساله دیگه مثل بچه ی ده ساله نیستند آدم یه چیزهایی میبینه باور نمیکنه ، پیرهامون هم همین جور شدند . "راست گفت این دوست من . . . پیرهامون، دکترهامون هم همین جور شدند . من واقعا نمیدونم خاکی چی کار کرده اما میدونم سکوتش یعنی یه غلطی کرده ، ضمن اینکه این شکوه ها از جانب کسی میاد که من دوستش دارم و اسمش الهامه و میدونم کجا و چطوری و کی داره جبهه میگیره !پس خاکی بیا و بگو زیر نیم کاسه ات چیه ؟ بیا یه معذرت میخوام یه گه خوردم ، یه غلط کردم تکرار نمیشه ، یه من اشتباه کردم آدمیزاد شیر خام خورده است بگو . . . نمیشه ؟! یا بیا بگوالهام ساکت باش داری اشتباه میکنی ! نه؟ اما نه خاکی تو ساکتی . من از آدمهای ساکت میترسم . من ازشون حساب نمیبرم . باد به دستته خاکی چون باد کاشتی ، طوفان درو میکنی ... در این خاک ، که بیچاره بچه هامون ، یه روز جنگه یه روز خون ، خنده ته کشیده ، شدیم گدای قه قهه هامون ، هر امری که به تفکر منتهی بشه گهه، چون فکر کردن خطرناکه . میکشمت بهاره رهنما کیو کیو بنگ بنگ ...میکشمت الهام کیوکیو بنگ بنگ !!! متاسفم که توی دیاری زندگی میکنم که کم مونده کارگردان هامون مثل قاتل زن نمیدونم چندم پولانسکی بیان همه رو سلاخی کنن بهمونم میاد اخه . . . توی این وادی ناشر به مولف کتابش فحش میده ، کارگردان به بازیگرش ، بازیگر به دوستش، دوستی سیری چند هیچی...برای همینه همه شده ایم شاعر از بس حرف نداریم بزنیم ...از بس دیالوگ تیکه ی ما نیست . خاکی حیف نبود !اشتباه کردی جونم . . . خاکی نبودی . . . بیا اعتراف کن . بذار ما دوستت داشته باشیم .

سرما زیاد شده ، کار سخت تر ، از الان برای 20 آذر و کار حسین کیانی لحظه شماری میکنم ، امیدوارم ، شکار روباه دیگه ای ببینم . خیلی حرفه ، بکوبیف هر روز از همه چی بگذری بیای یه جایی به اسم تئاتر شهر که مزین به مترو مسجد و کتاب فروشی و موش توی جوبه و ترافیکش ملسه و ناله نکنی ، این چیزیه که فقط از عشق میاد . تئاتر کار کردن ، در آن بودن ، لحظه به لحظه ، با تماشاچی هم نفس شدن ، فانتزی نمایشنامه رو با او شریک شدن ، عبادته ، نبینید که بهش بها نمیدن یه زمانی پیتر بروک این جاها میپلکید ، قرار بود باله و اپرا برای خودش بتازه حیف نمیدونم چی شد که من هیچ کدوم این روزها رو سنم قد نداد تا ببینم . یه چیزی که لازمه بگم یه قدردانی بزرگ و اساسی از یه کسی به اسم نورالدین حیدری ماهره ، حتما با دیدن این قیافه ، مطمئنا از خودتون میپرسید اینو کجا دیدم ؟!

این شخص که نور الدین حیدری ماهر نام داره ، آدم با سابقه  ایه ، ایناها،اون در واقع یه کلید توی گردنش داره که کلید خانه ی تئاتره ، در واقع اون در هایی که میبینید رو سرقفلیش رو به نام نوری زدند ، وی که همچون پلنگ ، زمان اجرای هر کار رو توی ذهنش دیجیتالی محاسبه میکنه ، جز یک سوت چیزی کم نداره ، فرقی نمیکنه بهناز جعفری باشی یا آنجلینا جولی یا من ، وقتی میگه بیا این ور واستا باید بگی چشم . . . ضمن اینکه وقتی دستیار کارگردانه ، که همیشه دستیار کارگردانه یعنی محاله که دستیار کارگردان نباشه اصلا سرقفلی دستیار کارگردانی به نامشه ، او مثل پلنگ وای میسته و نمیذاره مو لای درز کار کارگردان بره و خوب حواسش به بازیگرای کار و همه چیز کار هست این که کی کی میاد و میره و من از اینایی که قدرتی خدا چیزی سرشون نمیشه و فقط بلدن ناله کنن حالم به هم میخوره ، در واقع تجربه در یک کاری به من نشون داد بعضی کارهای به ظاهر ساده چقدر سختن و سرعت عمل چقدر مهمه و این آقای حیدری ماهر برعکس دکتر خاکی که خاکی نیست ماهره !


ضمنا از اون جا که این جا اومدم و کلی سوز و بریز کردم و از ((خاموشی دریا)) گفتم ، باید بگم گرفتن هر جایزه ای از این اثر اقتباسی رو با بازی شهرام حقیقت دوست که میشه بهش به عنوان یه مونودرام فوق العاده سخت و دشوار نگاه کنی ، حق و منصفانه بود ، من برای خودم متاسف شدم که نتونستم این کار رو دوبار ببینم چون جدای از نمایشنامه دیدن شهرام حقیقت دوستی که قبلا توی صحنه و توی مختار و شوق پرواز میبینمش حیرت انگیز بود ، شاید بعضی ها ناراحت بشن اما به زعم من او بازیگر صحنه است و بیشتر در صحنه میدرخشه تا در سینما یا تلوزیون ، خاموشی دریا یکی از دشوار ترین و دوست داشتنی ترین نقش هایی بود که به بهترین شکل ، بدون اینکه لحظه ای از دستش در بره اجرا شد ، این قمپز در کردن نیست ، خیلی وقت پیش باید در بلاگ جزیره این خوشحالی رو بروز میدادم . به قدری از گرفتن جایزه ی ایشون خوشحال شدم که انگاری خودم رفته بودم روی صحنه و نوش جونش و بترکه چشم حسود و بعضیا.

20 آذر

مشروطه بانو

نمایش «  مشروطه بانو »  نوشته و کار حسین کیانی از بیستم آذر ماه  با حضور هنرمندان صاحب  نام تئاتر ایران در تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر به صحنه می رود.
به گزارش روابط عمومی مجموعه تئاتر شهر ، این اثر نمایشی از تاریخ یاد شده ساعت 19 با بازی ( به ترتیب ورود صحنه ) رویا نونهالی ، رویا میر علمی ، محمد مختاری ، آذر خوارزمی ، شهرام حقیقت دوست ، مجید رحمتی ، رضا امامی ، علی سلیمانی ، خسرو شهراز ، ایمان دبیری ، هومن سیدی ، بهزاد فراهانی ، آزاده صمدی ، مسعود میر طاهری ، لیلا برخورداری ، بهناز جعفری ، علیرضا محمدی ، محمود جعفری ، علی میلانی ، مریم توکلی ، فریده سپاه منصور و سیامک صفری به صحنه خواهد رفت . ضمن اینکه جواد پولادی ، یوسف رستمی ، شهرام مهدی زاده ، حمید حسینی و حامد زارع به عنوان صحنه یار گروه بازیگران را یاری می دهند.
همچنین روزبه حسینی به عنوان دراماتورژ، جلال تهرانی به عنوان طراح صحنه و نور ، پریدخت عابدین نژاد به عنوان طراح لباس ، ابراهیم اثباتی به عنوان آهنگساز ، نورالدین حیدری ماهر به عنوان دستیار کارگردان ، برنامه ریز و مدیر تولید ، محمد گودرزیانی به عنوان منشی صحنه ، موسی هاشم زاده به عنوان عکاس، جواد پولادی به عنوان مدیر صحنه و یوسف رستمی و رضا بهرامی به عنوان دستیاران صحنه دیگر عوامل اجرای این نمایش هستند .

* لطفا به نام بازیگران دقت کنید چیدمانش بر اساس ورود آنها به صحنه است . از الان نسبت به رویا نونهالی بی جهت گارد گرفته م نمیدانم چرا !!!؟؟؟ برای دیدن این کار از ذوق توی پوستم نمیگنجم .

خانم پری زنگنه ، بانوی زمردین چشم ، (هرکس دوست داره ماجرای بینایی ایشون رو بخونه میتونه به کتابخونه بره و چشمش رو باز کنه !) 11 آذر روز تولد تو بود و دوم دسامبر تولد ماریاکالاس و پنجمش تولد من و شش آذر جمشید مشایخی و هفته ی دیگر داریوش مهرجویی. امیدوارم آذر این ماه آخر پاییز با این همه گرانی و غم و عزا ختم به خیر شود . تولد همه ی عزیزان ، بهاره ی رهنما را در این جا تبریک میگویم و در پست بعد با داستانی از میس شانزه لیزه خواهم آمد .

 


 
comment نظرات ()
 
 
از فریدا کالو تا تراس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
 

فریدا کالو رو دوست دارم . شخصیت محکمش رو ، آثارش رو  ، زندگیش رو ، ریسک پذیری هاش رو ، عاشقیتش رو ، دیدگاهش رو وخیلی به خودم نزدیک میبینمش . یکی از بدترین ویژگی های ما این هست که وقتی فیلمی به دست ما میرسه بی هیچ اطلاع و تحقیقی ، محض پر کردن اوقات بیکاری فیلم میبینیم ، فیلم فریدا رو به شدت دوست دارم و مخصوصا قسمت های انیمیشن  و کولاژ رو از شناخت فیلمساز به شخصیت فریدا میدونم ، اما باز هم توی فیلم به این آگاهی و دانش و هوشیاری اونسبت به اساطیر والمان های آن ، ریز ودرشت در کارش اشاره نشده بود که به نظرم مهم بود . گذشته از همه ی این ها فریدا ، قطعا اگر بلاگ داشت نوشته  هاش دست کمی از من میس نداشت . برای همین ما از او و از درونیاتش کمتر خبر داریم ، او درتمام زندگی ، بعد از تصادف وحشتناکی که کرد و با قفسه ی سینه ی آهنین تا آخر عمر ، قلب شکسته در آن، آثار جاودانه خلق کرد ، نشان داد که ( بودن )مهم  است به خصوص چگونگیش، اما در نهایت میبینیم که در دفتر خاطراتش روزهای آخر که پایش را قطع میکنند و در حال مرگ است مینویسد :" امیدوارم رهایی لذت بخش باشد ، و امیدوارم که هرگز بازنگردم " این نشان دهنده ی رنج و زجری است که در زندگی کشید . به زعم من او یک زنی با دیدگاهی سورئال هست ، اما خودش خودش را روال میداند  ، درست هم همین است ، دنیای او رئال نیست ، همانطور است که میبیند و همان را میکشد ، او نگرش دارد . دیدگاه و اندیشه دارد ، مثل نقاشهای تازه به دوران رسیده ی ما نیست که نه زبان بلدند نه دیدگاه دارند و نه پای حرف خودشان هستند . برای من بازیگر چارلی چاپلین است ، کسی که اندیشه دارد . نه .... بهرام رادان ... برای من کارگردان چارلی چاپلین است  نه .... سیروس الوند گرچه به هر دوی این ها احترام میگذارم اما فیلم هایشان دنیا و تاریخ را تکان نداد . 

این حمام فریدا کالو هست .شما قفسه های مصنوعی سینه و عصاهایش را و عکس استالین را میبینید . در این حمام  پنجاه سال بسته بوده . 

همسر فریدا ، دیگو ، دوست پیکاسو بود . او اعتراف کرد که هیچ وقت نتوانست سر- ی مانند سرهای فریدا بکشد . با توجه به اینکه سورئال بودن آثار فریدا واضح است گرچه خود نقاش ردش میکند اما بیننده را در نگاه اول و بی  در نظر گرفتن نقد سنتی و با نقد مدرن و روان شناسانه بی تردید او را همان طور که بونوئل گفت سورئال میدانیم . باز اتفاقی حرف بونوئل شد و من دوباره یاد فیلم زیبای روز افتادم و میل مبهم هوس و همین طور ژان کلود  کارییر که این روزها نمایشش را با ترجمه ی درخشان اصغر نوری در سالن اصلی میبینیم . 

به دیدن تراس رفتم ، ژان کلود کاریر را قبل از روال عادی میشناختم ، فیلمنامه نویس اقتباس آثاری که خوانده ام و دوست بونوئلی که همه دوستش دارند ( به خصوص در فیلم  بارهستی که تحت عنوان سبکی تحمل ناپذیر با بازی ژولیت بینوش و دانیل دی لوییس) به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتم . چون قبل از دیدن فیلم دوباره کتاب کوندرا را خواندم . 

تراس ساعت 7:30 شروع شد . خب سالن اصلی و ریسک کار کردن! بعد از دیدن پروفسور بوبوس و رومولوس کمترکار خوبی در اصلی دیدم . بعد از باز شدن پرده ها ، نمایش شروع شد. دکور شگفت انگیز و درستی از کار در برابرم قرار داشت .بازیگرانی که همه در فن بیان و ادای کلمات در همین روزهای اولیه ما را متحیرمیکردند . بازیگرانی سرشناس و کارگردانی که قبلا با روال عادی شگفت زده ام کرده بود این بار با تراس در تئاتر شهر سالن اصلی من را با نمایشی رو به رو کرد که برایم سئوال بر انگیز بود . داستان را لو نمیدهم برای اینکه هنوز چیزی از شروع کار نگذشته . اما خب تصور من از ژان کلود کارییر که سابقه ی کارهایش را میدانم این نبود یا شاید دکتر خاکی نتوانسته بود درست متن را درک کند . . . در همان باتدای داستان زنی را میبینیم خیلی راحت مشغول ترک زندگی اش است . شوهرش بعد از سالها زندگی در کنارش هنوز رنگ چشمان او را نمیداند . اما زن از شوهر چه میداند ؟ زن بنگاه داری که دوست دارد توجه مردها را به خود جلب کند اما موفق نمیشود چون به زعم خودش مثل زن اول داستان (الهام پاوه نژاد عزیز) زیبا نیست . مردهای نمایش خیلی راحت با مسائل کنار میایند . موقعیت های طنز در نمایش را دوست داشتم . شاید گاهی هم میشد گریه کرد با همان خنده یک گروتسک . برای اجاره ی خانه آدم هایی به خانه ی زن و شوهر اول قصه میایند ، هر کدام داستان های خودشان را دارند . من نقش دلخواه را از جایی به بعد نفهمیدم اصلا متوجه نشدم چرا یک نفر به او نگفت خب چرا تلپ شدی این جا بیا برو گم شو . انگار ژان عزیز او را در نمایش به زور و تحمیل نگه داشته بود تا فقط بگوید تراسی در این خانه هست . تراسی که اگر ازش بپری چمن خیس زیرش باعث میشد نمیری.جایت نشکند  . در این نمایش اتفاق های عجیب دیگری هم می افتد که من در همان بیست دقیقه ی اول پیش بینی اش میکنم . اما برای اینکه سئوالاتم برطرف شود با اصغر نوری عزیز که ایران نیست گفتگوی کوتاهی کردم که مختصرا به آن اشاره میکنم .

من : چقدر از عین متن رو اجرا کرده بودند ؟

اصغر نوری : (......)

من : عجیبه این همون ژآن کلود کارییریه که با بونوئل دوست بود وروال عادیش با این همه استقبال رو به رو شد ؟ به نظرم یک جای کار شخصیت ها ول بودند .

اصفرنوری:  اصلا این نمایشنامه متنی نیست که بخواد حرفی بزنه ، کلی موقعیت دراماتیک خوب داره که بایدتوی اجرا در بیاد . متن موثقه و نمیخواد حرف های گنده رو بزنه .

من : شما اجرا رو دیدید یا سر تمرین ها بودید ؟

اصغر نوری : نه من اجرا رو ندیدم. 

من : موقعیت های دراماتیک توی کار دراومده  اما شاید عین متن اجرا نشده نمیدونم. به نظرم انتخاب بازیگرها یک جوری بود .

ا . ن : انتخاب بعضی بازیگرها درست نبود .  

من :فکر میکنم این کار در قالب داستان بهتر بود تا نمایشنامه . 

ا . ن : الو ؟

من : (همچنان  ادامه میدم ) آیا دلخواه همون مردیه که الهام در نهایت باهاش میره ؟ چون رفتن ماشین قرمز و رفتن او همزان بود...من یک لحظه احساس کردم شخصیتی کهفریدون  محرابی بازی اش میکردکور رنگی داره !آیا دلخواه نماینده ی چرخه ی مردهای این چنینی بود ؟

ا . ن :  نه اصلا . کار رئال تر از این حرف هاست . زن منتظر یه مردی بود که بالاخره اومد .

سپس من در مورد این حرفزدم که بعضی شخصیت ها حضورشان در صحنه زیاد بود و منطقی نبود و از تراس میشد خیلی شگفت انگیز تر استفاده کرد و اصلا همین  تراس که ازش میفتی و چیزیت نمیشه به نظرم نماد بی ثباتی زندگی روزمره ی آدم هاست و به قول اصغر نوری آدم ها راحت و زود عاشق و راحت و زود  فارغ میشن .اما به نظر من این شاید نسل  جدید رو در بر بگیره اما هستند هنوز کسانی که در همین فیس بوق و درهمین  دور و بر خودمان برای یک عشق و عاشقیت مرثیه میگیرند . به نظر من این کار پا در هوایی و بی ثابتی یک زندگی این قرن رو نشون میده که با تراس استعاره ای داره به معلق بودن  قلب آدم ها و احساس اون ها اما به نظر آقای نوری کار رئال بود و این  دیالوگ ده هابار هی بین  من و ایشون تکرار شد . به نظر نوری متن خیلی ساده است و رئال و آدم های نمایش با عوض کردن و جایگزین کردن دیگری دنبال یک مکان امن برای زندگی میگردند . سپس آقای نوری از اینکه چقدر رنجبر راحت عاشق الهام میشود و الهام چقدر راحت فریدون را ترک میکند میگوید و من هم در جواب میگویم که خب توی زندگی رابطه ، کشش، عشق ، هوس ، دوست داشتن با هم  فرق میکند  و شاید اصلا این آدم  ها اشتباه دارند رفتار میکنند . ا.ن ، ضمن تاید حرف من خودکشی رنجبر را مسخره میداند . من میگویم : وقتی بارت و نیچه و ...رو میخونی میبینی همه چی مفت هم نیست . اما اصغر نوری جواب خوبی میدهد میگوید: کاریر میخواهد بگوید  عشق در زمانه ی ما خیلی مسخره شده .

***

با توجه به اینکه نام اشخاص بازی درست به یادم نمانده ، پس از اسم خود بازیگران در نوشتن استفاده کردم . 

از الهام عزیز که یک پا بازیگر است و سرشار از مهربانی ، از هر خبررسانیی آگاه تر ، جواب هایش مودبانه و دندان شکن در رابطه با چیزی که میدانیم ممنونم . از همه ی عشقش به نمایش که ما را هم به دنبال این عشق میکشاند . 

از بهاره ی رهنما نیز که این روزها اگر در فیس بوق نیست مشغول نوشتن رمان آخرش است و سرش شلوغ میباشد . 

به گروه خسته نباشید   میگویم .


 
comment نظرات ()
 
 
شن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
 

تیک.تاک.تیک.تاک.تیک.تاک.تیک.تاک.........

- : " تلفن زنگ زد ؟ پرسیدم تلفن زنگ زد ؟ "

-: "  اگه زنگ زده بود من جواب میدادم . "

تئاتر شهر . تالار سایه . دو زن . حبس شده در تالار سایه . شاید در فضایی  پنج متری . حرکاتشان...عروسکوار.نگاه ها سرشار از ابهام ، موج نگرانی، برق حیرت....تیک/ تاک ...صدای ساعت ... هیپنوتیزم شدن ... توهم ... دیالوگ ها=  رئال .... فضا غیر رئال . . . موقعیت نه نه رئال نه نه نه . . . " ما منتظر کسی نیستیم که بهمون زنگ بزنه " " ما نتظر تلفن کسی نیستیم ." تکرار...تکرار...زنی با لیاس عروس ، نشسته تا پایان اجرا بافتنی میبافد. زنی دیگر ، تحرکش،  بیشتر، اندکی امید در جایی شبیه زندان ...برای همین حرکاتش بیشتر، اندکی امید ، اندگی امید به خدا هنوز در جانش باقی است . زیر چشم هر دو زن سیاه ...لبها کبود ...به مردگانی میمانند که حرف میزنند . . . کنش/تیک. واکنش.تاک/....کنش.تیک/واکنش.تاک....جستجو و کنکاشی درهم و برهم در فضایی مثل خواب ... دیالوگ ها مثل خواب ، وهم ...شخصیت ها حصار شده اند . دیالوگهایشان هم و در فن بیانشان نیز  . . . کجا هستند ؟ تابلویی بر دیوار است . تصویر مبهمی از مردی . پنجره ای سمت راست . پرده . چمدان . کشو . حصار. دو دوست با هم بحث میکنند . به شدت دیالوگهایشان را برسروصورت هم میکوبند . سر چی ؟" چرا پنجره رو باز کردی ؟ تو به من خیانت کردی؟" نقش های شن ، دوست داشتنی هستند ،‌تیپ نیستند ، اقتباس نشده اند . میترسند اگر پنجره را باز کنند ، عشق یادشان بیفتند ! زندانی شده اند ؟ آدمهایی معمولی که با کاری که کرده اند تبدیل به افسانه شده اند . برزخ . برزخ. برزخ . برزخ . انتظار . وقت کی است ؟ بوی جهنم شنیده میشود . به هم دروغ میگویند . منتظرند . منتظرند . انتظار.افسوس . دروغ به خود . فراموش شده اند . آیا این کاراکترها هستند که فراموش شده اند یا مردم آنها را فراموش کرده اند ؟ . . . ( فراموشی ) (فراموشی) . . .  از کودکی ، از وقتی که کلمه ی خودکشی به گوشم خورد شنیدم که کسانی که خودشان را بکشند تا ابد در برزخی خواهند ماند . . . روح سرگردانند . محبوس و حصار شده . خدا دوستشان دارد ؟ دوستشان ندارد ؟ آنها گناه کرده اند . شن، مدام داخل خانه را پر میکند . . . کاراکترها در شن فرو میروند . شاید زمان مجازات یا مرگ حقیقی آنها فرا رسیده . . . شاید به برزخی دیگر بروند . بازیگرها مدام در شن میروند . اواسط اجرا گریه ام میگیرد . یاد تجربه ی خودم می افتم .  آنها فراموش میشوند . آنها مرده اند اما گمان میکنند زنده اند .

مکان :جاییکه که نه تابستون میشه نه زمستون . این مکان همون چیزی بود که این دو آدم دلشان خواسته بود . تصمیمی مشترک . انگار برفراز شهری در حال پروازند .

 - :" ما خیلی شجاعیم " ........( لطفا بفهمید ،‌کسی که خودکشی میکند به زعم مردم عوام احمق است و به نظر خواص شجاع )

- : " من  آدم ضعیفیم ، هنوز عادت نکردم حالم از خودم به هم میخوره ".....(فکر کنید (عادت ) به چی ؟ )( تماشاچی ها زمان دیدن نمایش ذهن و چشم را با هم باز کنید همین طور گوش نکنید ، بشنوید .)

چرا خدا دست از سر این کاراکترها برداشته ؟؟چرا این دو نفر با هم تصمیم گرفته اند در شن فرو روند ؟ تلفن در آن خانه چه کار میکند ؟ ( خانه ؟ ) ، این کاراکترها بصری شده اند ، ما هیچ وقت این آدمیان را ندیده ایم ، همیشه ازشان تصوری داشته ایم ،‌از کودکی،‌آنها شجاعند ؟ شهامت دارند ؟ ترسو هستند ؟ بزدلند ؟ عاشقند ؟ خیانت ؟ منتظر بودند ؟ آن دو نفر کیستند ؟ شن هر لحظه آنها را در خود فرو میبرد .

  - : "چقدر بهش زنگ زدی ؟ چقدر بهش التماس کردی ؟اون سرش یه جای دیگه بند بود ؟ چرا نمیخوای بفهمی ؟ اون اگرم بخواد نمیتونه بهت زنگ بزنه ؟  دنیای ما با اونا خیلی فرق میکنه ؟ "( از خودمون بپرسیم چرا ؟ )

- : "  ما فرار کردیم چون جرات نداشتیم ،‌ما میتونستیم بمونیم و ادامه بدیم ."

کشمکش میان دو نفر ، ماندن در موقعیتی که گریزی از آن نیست ، فایده ای ندارد این کشمکش ها ، هر دوی کاراکترها به این  پادرهوایی آگاهند ،‌پشیمان هم بشوند چاره ای نیست . پشت در های بسته ، خفگی از هر سمت . دیوارها نزدیک میشوند . آنها غرق میشوند . ( چرا ؟ ).....

***

نامه ای به الهام پاوه نژاد

الهام عزیز سلام

شن رو دیدم . در ابتدا فضای نمایش ،‌دکور ،‌گریم تو و پریزاد سیف ،‌حرکات و بیان و نگاه شما ، به شدت مرعوبم کرد . انگشت به دهان ماندم . خودم هم احساس حبس شدن ،خفه شدن ،بهم دست داده بود  . انگار شن من را هم در بر میگرفت ، دیالوگ ها به شدت برایم ملموس بود ، شاید آدمهایی از جنس من -  که کمی هم نرمال نیستند ، به کاری که کاراکتر شما در شن کرده بود عادت دارند ، این دیالوگ ها بینشان رد و بدل شده ، به خصوص اگر تصمیمشان دو تایی بوده باشد-  و اگر نه ، دیالوگ هایی که از (خدا) میگفتید ، در تنهایی در دل هر بنی بشری گفته شده ، حتی نه ، نجوا کنان بر سر سجاده که گفته شده . واژه ها در من رسوب کرد و در میان کار متوجه شدم این دو کاراکتر کجا هستند و چه میکنند . . . انتظار این آدمها به سان تیغه ی گیوتین روی گردن من بود . . . درکشان میکردم . شاید هر کس و ناکسی نامه ی من به تو را بخواند ، این نامه را یک نامه ی ، عزت چپونانه ، چاپلوسانه ، شیرین عسل کاری محض  بداند . شاید فکر کنند من برای اینکه صرفا دوستت دارم ، میخوام تبلیغی چیزی کنم ، خودم را لوس کنم ، از تو هی تعریف کنم ، خودم را توی دل تو جا کنم ، بگذاریم فکر کنند . من به شدت این نمایش را دوست داشتم و این منحصر به تو نیست . متن ،‌کارگردانی ، بازی ها ، همه چیز درست و سر جایش بود . رنگ ها ،‌گریم . طراحی صحنه . . .  اما چیزی که از تو بعید بود ، چون هنوز تو برای خیلی ها یادآور (همسرانی) و این را دوست ندارم ،  را  قبلا در در نیمکت ، گاوصندوق،اهل قبور دیده بودم . . . برای من الهام پاوه نژآد ، زنی است که میخواهد جسارت کند ، نقش های مختلف را امتحان میکند ، نمیترسد،‌در وبلاگش نشان داده که از کنار مسائل اجتماعی هم یلخی رد نمیشود . در شن ، بیان تو برای من فوق العاده سحرآمیز، با شکوه ، پر از بازی بود . دوستش داشتم . . . دوستت دارم . چرخش و حرکت چشمهایت را در ابتدا ، انتقال آن  حس بعید ، فصیح و بلیغ همه در نگاهت بود و سختی کار بازی،  در فضایی محدود ، خسته نباشی .خسته نباشید  . . به امید اینکه مخاطبان نمایش ما شعورشان ، درکشان از مسائل اجتماع بالا برود ، حداقل از خودشان سئوال کنند ؟راحت از کنار همدیگر رد نشود ، یک کم ببینند . باز هم خسته نباشی و دوستت دارم .

میس شانزه لیزه

شناسنامه ی شن

نویسنده و کارگردان : کتایون حسین زاده/ بازیگران : الهام پاوه نژاد  -  پریزاد سیف

طراح صحنه : ناصح کامگاری / آهنگساز : عماد توحیدی- طراح لباس : سمانه حسینی

دستیار کارگردان و برنامه ریز هم که نیاز به گفتن ندارد از بس همه جا حضور دارد : نورالدین حیدری ماهر /مدیر صحنه : مهدی بوسلیک / منشی صحنه : محمد گودرزیانی/ دستیار صحنه :پدرام خیرابی. شهاب عباسیان/عکاس : آزیتا  سمناک/ طراح نور:امیرترحمی/اجرای نور:مریم پرهیزکار/صدابردار:فرشاد محمدی/طراح چهره پردازی:ماریا حاجیها

 

 ( استاد توی بروشور شما رو نوشتن ناصح کامکاری ، سرکش یادشون رفته ! )

(آقای سایت  ایران تئاتر ساعت اجرا ٢٠ هست نه ١٨.٣٠)


 
comment نظرات ()
 
 
خطوط بسته /
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩
 

عکس از ( صابروکیلی راد )          آمبیانس : ( این )

موسیقی رپ یه موسیقی اعتراضیه که از سیاه ها شروع شد و به سفید و سرخ پوست و ژاپنی و هندی و ایرانی سرایت کرده و چاشنی آن طنز هم هست و از آنجا که هر اعتراضی نوعی انتقاد حساب میشود ، کلا در همه جای دنیا  این موسیقی رفت توی زیر زمین ها ، ( ام م م م م البته بعدا در اومد و شد منبع در امد و اسپانسر و اینا  بعضی جاها هم نه خب ...) بنده معتقد بر این هستم که به جای این همه نک و ناله کردن و شکوه و شکایت ،‌کمی چشمهامون رو باز کنیم ، مثلا جزیره در کهکشان بخونیم . ربطش هم اینه که هی اومدیم ناله کردیم هی زیرزمین زیر زمینی راه انداختیم و سر فیلم  گربه های ایرانی خیلی به حال خودمون غصه خوردیم .اما واقعیت (چیزی که به بالفعل شده و بالقوه نمانده ) این است که همین جا ، آدم های با استعدادی پیدا میشوند که در بهترین شرایط (اجرایی ) ترانه های باور نکردنیی میخوانند و میسرایند و بیچاره کسی که ( دایره گچی  ) رو ندید و از دیدن رپ در این نمایش عاجز و بدبخت شد . چیزی که در تلوزیون از صحبت های جناب تن حذف شد . ایشان ضمن اشاره به شاهکار بودن این ( دایره  گچی ) اعلام کردند که این گروه ١١۵ نفره ی تئاتر شیوه ی نوینی در اجرای رپ به جامعه هدیه دادند ( همچین مضمونی ظاهرا ) و آقای تلویزیون این ها رو حذف کرده ! آقای تلویزیون راستی نمایش ( دایره گچی) تموم شده دو هفته است مدام داری زیر نویس میکنی مردم رو میکشونی ته تهرون ! نکن زشته این کارا . زود دیر شد و تو غافل بوی . مثل همیشه . این روزها دلم خیلی گرفته . تا صبح بیدارم . به آدم ها فکر میکنم . به خودم . به اذان صبح که همیشه سرش در حال تایپ کردنم . به آدمهای دور و برم که دوست داشتن هاشون حقیرانه است در حد یک جمله ( دلم برات تنگ شده بود ) ، به وعده هایی که داده میشه و عمل نمیشه ، آه ! گاهی خدا فکر میکنم این قلب شکاف برنداره بیفته توی دستم و من ببینم که داره تند میزنه و پرنده ها دورش جمع میشن و میخورنش. خسته شدم . آقایان تئاتر شما لطف زیاده نکردید مخارج بیمارستان جواد ذوالفقاری ها ،‌استاد کرم رضایی ها را دادید ! وظیفه بوده . نگذارید خبرش پخش شود که ریا میشود . زشته .  چرا وقتی زنده ایم به دادمان نمیرسید . بیاید من زنده ام (مثلا ) بیایید به فکر بیمه ی نویسندگانی باشید که به حکم غیر مجاز بودنشان کتابشان در نیامد اما نویسنده که هستند . بیایید به ما خانه بدهید ، ما را مسافرت ببرید . درآمد برای ما ایجاد کنید . در روزنامه ها را باز کنید . برم آمار بگیرم چند نفر بی حقوق قلم میزنن . . . ؟؟؟؟؟؟ رگ هایم از خشم ورم کردند . . . آقای شهرداری تشریف نیاوردید (دایره ) را ببینید ،‌ اشکالی ندارد . نمایش چیست ؟ جز روزهای خاکسپاری اش چیزی ازآن نمانده . جز جشنواره های عجولانه اش که به هیچ میماند نه به آرامش (هنر)و (اندیشه ) ... به نود دقیقه ای ها نگاه کنید . به قراردادهای میلیاردی آقای  فلان.... چرا ؟ این دنیا با این خط قرمز ها مثل پستوی  یک روستایی ته دنیا ، در حال تنگ شدن و موریانه خوردن شده . ابرهای افسردگی (نع ) شنیدن از ارشاد ، نع شنیدن ها برای ما مجال زندگی نمیگذارد ، خونم به آتش کشیده میشود وقتی مجوزها را در قبول کردن سطحی ترین اشکال کاری میبینم مثل (برف روی شیروانی ...) یا از آن هم بدترها... در دایره گیچی ، چند ترانه بود به سرایندگی حسین نام آور که به مراتب از این همه کس و هیچکس ها بهتر بود . . . ۶٠ شب اجرا شد . . . بعد از خواندن بلاتکلیفی نمایشی که بنا بود الهام پاوه نژاد عزیز درآن بازی کند ، کاسه ی صبرم لبریز شد و ترانه ی حسین  را میگذارم . برای همه ی کسانی که نتوانستند نمایش را ببیند و از نعمت چرخ زدن  تماشاچی که همانا به طواف کردن میمانست محروم ماندند . ( ضمنا - این - آدرس فیس بوک میس شانزه لیزه است )

نگـاه می کنم با حسـرت در و دیـوار شهـرو

یـا صورتکـای تلخ و بدترکیـب مثـه زهـرو

یـا لبـایی که از دم هستن علامـه ی دهـرو

یـا چشـایی که انـگار همش با همدیگه قهـرو

 

دیگه بسـه ، که خستـه ، از دستـه روزگـارم

دلشکستـه ، نشستـه ، تو کنج این دیـارم

 

دارم می نویسم ، از مشکلات روحـی

که سنگینی می کنه روی دوشم مثه کوهـی

  توقع داری با این اوضاع بکنم عمـر نوحـی

 

به خــدا نمی شـه...

دیگه خسته شدم از ایـن همه ادا و کلیشـه

 

دلـم می خواد بخندم ولی غیر ممکنـه

ایـن خنده های زورکی واسه میزانسنـه

 

دیگه خنده ام مثه صداقـت داره عقـده می شه

مثه دایـره ی بزرگی که داره نقطـه می شه

 

دایـره ای که وسطش نقطـه ی قضـاوته

حرص چکش دست قاضی معنی عدالته

 

خیـانـته ، یه مـادر ، به بچه ای که خـوابه

نجـابـته یه دختر که دلش پـر از تـب و تـابه

 

قاضی بگــو ، کدومشون برنده می شه آخــر

بگــو کدوم یکی داره لیـاقـته اسم مــادررررر...

 

____________________________________

خب حالا خیلی ها میتونن برن بوق بزنن. گاهی با خوندن این ها میشه آدم خالی شه ...نمیدونم این اتفاق افتاد یا نه ولی در شعر انتهای (دایره) در روانس بی نظیرش ترانه ی رسول ادهمی در قسمتی اگر به درستی یادم باشه میگه :

تلاش می‌کنم

تلاش می‌کنم که از دایره دور بشم

به قدر تموم غصه‌ها پر از شور بشم

تلاش می‌کنم

تلاش می‌کنم که از باور پوچ و بیهوده گذر کنم
تلاش می کنم که بشکنم خطوط قرمز و به
به ناکجا برم

از این خطوط بسته یه ذهن پیرو خسته
حذر کنم
گذر کنم

یه جا برم

تلاش می‌کنم


 

***

ترانه ی رپ  بعدی  در ادامه ی مطلب

 

فیس بوک میس شانزه لیزه در دست تعمیر است  هیچ کس را نمیتواند ادد کند چرا نمیدونم ؟، چرا نمیتونم دوستان رو ادد کنم نمیدونم هر کس میدونه بگه .

 

 

 

 

 

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()