جزیره در کهکشان

 
مشروح ِ یک شایعه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠
 

 

اندر احوال شایعات ِ فیس بوقی پیرامون ِ ثریا قاسمی و به بهانه اش 

بی رودربایستی ، با عرض و طول ِ شرمندگی به همه ی بَچه ها ، خیلی خیلی متاسفم که مشتی از گرد ِ پا نرسیده در این خاک ، در این حد جوع ِ توجه دارند که به سکته و دلنگرانی مردم تف میکنند . مسئله و بحث و حرفم شایعه سازی مشتی خاک بر سر ِ نادان برای پخش شایعه ی درگذشت ثریا قاسمی نیست ، دل ِ من میسوزد از انکه ، ریشه ی این حرف ها به شعور و مغز کسانی میرسد که داعیه ی هنر و هنر دوستی دارند و عقلشان پس ِ کله شان چسبیده . 

به زور که نمیشود بعضی ها را خر فهم کرد ، دی شب ، نشسته بودم ، به صدای باران ِ سربیی که بر سرم میریخت فکر میکردم و تقویم را ورق میزدم که پارسال این روزها چه کرده ام که در صفحه ی هوم ِ فیس بوق و در بلاگی در بلاگ اسپات و در سایت ِ شیرین پنجره از در زباله ، دیدم که آمده ثریا قاسمی هم رفت و این ترس و شوکی که در ساعت  چهار و نیم نیمه شب بر من غلبه کرد فشار و اعصاب از من گرفت و موجبات شک و تردیدم را نیز توامان فراهم کرد ...القصه به بچه جوجوهایی که این کارها را کرده بودند پیام فرستادم منبع ِ شما چیست و ذکر شد از اقوام ِ ایشان است ! فوتینا ! ... طی تماس های دیگر با این ور ِ آب و اون ور موجبات نگرانی خیلی ها شدم و همه دست به کار شدند و آستین بالا زده شروع کردند به تحقیق و جستجو .... در آن زمان دیدم این طوری نمیشود پس یک ضرب ساعت 5 زنگ زدم به موبایل ایشان و گفتند این خبر کذب است و سریع در صفحات بی پدر مادر استتوس و نمایش دادیم که چرا با ملت این کار را میکنید ؟! چرا بلاگ ها و سایت ها به خود اجازه میدهند هر چیزی را که جذاب است و منبع ندارند به نمایش بگذارند .... در همین احوالات ریفیق حسین لامعی نمایان شد و جریان را به او  گفتم ... او هم بی معطلی مثل همیشه و همان طور که از صدا چونان حامد ّ بهداد است چونان او حمله ور شد و تماسی گرفت و مطمئن شد و در این تکذیبیه ی این خبر شریک شدیم و ملتی را رهانیدیم . باری .... من همین جا از همکاری  و دلگرمی او تشکر میکنم و یک لایک ِ بزرگ به او میدهم . . . 

متاسفانه این روزها حرفه ی روزنامه نگاری ، خبر ، تحلیل افتاده دست هر کس و ناکسی هر از گرد پا نرسیده ای که پُر آب و تاب تاب بازی میکند و از این تاب بازی اعتبار میخواهد کسب کند ... همه شده اند هنرمند و هنرمند ها را به خاک کرده اند و بالش ِ خشت زیر سرشان گذاشتند . . . همه شدند نویسنده و دک و پز آن ها را سگ ببینه والاهه رم میکنه .... همه مکانیکی مترجمند و با فیس و چش ِ  حرف هاشان و اداهاشان میخواهند پاچه خیزک در کنند ... این روزها همه یک کانال اند . . همه شده اند یک پا شبکه ... هر کسی یک دوربین بسته در ِ کون ِ لپ تاپ و دارد میکند کیف و حال و خبر به تیلیویزیون میدهد و خبر منتشر میکند و پول در میاورد و فال میگیرد و جنس میفروشد و خودش را میفروشد و به خدا که همه چیز شده جلوی این دوربین و لمس و تماس ها شده کم و کم رنگ و دروغ شده پر رنگ و دیگر کسی در پی کشف هیچ چیز نیست ... دیگر هیچ کس آن طور که باید سر دماغ نیست . . . دیگر هیچ چیز اصیل نیست ... همه دلال شده اند و با کلمه در ادبیات دلالی میکنند و با تنشان در تئاتر و سینما میخواهند جایزه بگیرند و با پولشان فرصت بخرند و دلالی و هنر ؟ هاه .........این روزها همه را به چشم ضحاک میبینم و مارهایی بر دو دوش هر نفر ... هیچ کسی دوست نیست همه دشمن اند .همه در کثافت بازی دارند پیش دستی میکنند . خبر دروغ ِ درگذشت مهدی میامی سالها پیش در همشهری چاپ شد سپس خبر دروغ درگذشت جمشید مشایخی اس ام اس شد و دیروز هم با ثریا قاسمی شوخی بدی شد که هیچ دوست نداشتم .... هفته ی اول فروردین 1391 مثل ِ برق گذشت ، عاقبت ِ ما در انتظار ماست ... قبری خاکی و بالشی از خشت و سنگ لحدی جانانه ... بعد ما داریم ثانیه ها را میسوزانیم به عیش و عشق های زشت و زشتی ها را به جان میخریم و تهمت میزنیم و خوب میشکنیم دل هایی را و نمیخواهیم هیچ وقت به این پالایش ِ روان رسیدگی کنیم نع بعضی ها دست ِ بگیر ندارند ... دست ِ بگیر ِ معنوی ... این روزها کلا معنویت توی جعبه ی در بسته ای در اعماق اقیانوس حبس شده . . . ته وجدان ِ هر کس . . . چقدر دلگیرم . . . یا شاید هم گیر ِ دلم و همین سنگینم کرده . . . سنگم کرده نه . . . این منم که سنگ شده ام . . . تو گویی اشک هم از من در بیا نیست . . . مثل ِ آتشفشانی خاموشم . . . این روزها ی نود و یکی . . . هیچ به من خوش نمیگذرد . . . مثل ِ جسد متحرکی شده ام که صدایم را توی صدف گذاشته ام و چشمانم جز تهرانی که پر شکوه بود و شد بر ز دود چیزی نمیبیند و زبانم خشک شد از بس که از بی نمکی دستم نق زدم ...این منم و وسایلم مدام از این خانه به خانه ی دیگر یک بی ثباتی پایدار یک بی قراری . . . یک خودکشی و یا دیگران کشی مرگبار ...  در این جا من هنوز جوانم ، میس شانزه لیزه ای در رود خانه ی سن ... با وسایلی پر از در و دیوار چمدانش نوشته ، هزار قصه از غصه ...لباس هایی زمستانی آسمانی بهاری اما مسموم و صبحش تابستانی و عصرش بارانی و شب بهاری ...گیج میروم تا به کانال ِ مانش برسم و خودم را و قایق را بیاندازم در آب که مردی از دور با سایه ای عجیب ، ندا در میدهد که صادق هدایت است و مرگش چه قریب ...ترس برم میدارد و پارو زنان دنبال ِ کسی میگردم که از رودخانه بیاردم بیرون . سر میکشم به سایت ها و میخوانم شاهنامه و میرسم به برادرکشی که چه رسم ِ غریبی است و بر من نه عجیب است این رسم ... خواب از چشم ترم میشکند ... 

می افتد روی زمین ، خوابم ، شکسته و پودر میشود خوابم ، یا بیدارم ؟ تو با منی؟ ... مردی که از رودخانه بیرون می آوردم ، مردی است مثل کسی که میشناسمش ، قد بلند و خوش سیما ، محکم اما از درون مثل تخم مرغ تو خالی پوچ و پوک . . . توی نی زارها راه میرود و چمدان هایم را میبرد . . . کلید خانه ام را و اتاق زیر شیروانی ام را گم کرده ام . . . شاید این جا زاینده رود است و مبادا که از گاو خونی سر در بیاورم ! مرد روی صندلی نشسته . . . به من نگاه میکند و ناخن های دستم را لاک میزند . این را خیلی دوست دارم . . . لاک ها ترک میخورد ، سیاه رنگند . . . مرد دو زن را در شومینه سوزانده ، زن ها مادران ِ کودک آزاری بوده اند که هیچ قانونی انها را مجازات نکرده . . . پیچ و مهره ی مبل خانه هم از مهره  های پدری است که دخترانش را توی خاک زنده به گور دفن کرده . . . من این مرد ِ خون خواه ِ ساکت را دوست دارم . توی دیوار قفسه هایی است پر از کتاب . . . روی کتاب ها اسم من نوشته شده . . . هیچ کدامشان را نمیشناسم ... صدای جرثقیل می آید و آهن . . . شهرداری تهران ! پیمان کارهای کاسب . . . خلاقیت را کور کرده اند باید که در بروم به کلبه ای یا که پیش همین مرد بمانم و با هم برویم به جنگ کسانی که هیچ گاه مجازات نمیشوند . . . مرد سیگار میکشد . من هم میکشم . خون ریزی میکنم . مرد من را روی ملحفه ای میگذارد . لقمه ام میکند و مرا زیر کاناپه قفل میکند تا در نروم . او عاشقم شده است . برایم غذا می آورد ، غذایش یک موسیقی بی نظیر است از امین الله حسین . مطمئنم گوش خیلی ها حتی این اسم را نشنیده است . بگذریم که دوستی در مورد دزدی این آثار در آثار دیگران پرونده سازی میکند اما این موسیقی را میشنوم و فکر میکنم چقدر نمیدانم . . . همین ندانستن ِ چیزهای بزرگ غم ِ بزرگی است . من در این جا سمفونی پرسپولیس را میگذارم . . . حتما دانلودش کنید . 

(( این جا ))


 
comment نظرات ()