جزیره در کهکشان

 
بازم سیب داری؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢
 

بازم سیب داری؟

در دوره زمانه ای که کی به کیه ؟ و هر کسی دارد خرِ خودش را میراند و خوب میتازد ، میتازد و میگازد و از زرنگی اگر بختی داشته باشد هر آشغال و کاه محصولی را به خورد ِ سینمابین ها میدهد ، اتفاق های عجیب ، کَم و دُردانه ، کَم پیش می آید و کَم که پیش آید تو را جلب میکند ، البته تو که میگویم منظورم هر تویی نیست ، منظور تو (ها) یی ست که دقیق میشوند و عمیق و عمیق یعنی گام به گام و اندک اندک در کاوش های فرهنگی ، قلاب انداخته اند و در اصل ها رحل اقامت گزیده اند و اقامات را در قصه و زیستن را در خوانشِ آن و صد بار خواندنِ آن دیده اند و پسندیده اند و همان جا لنگر انداخته اند . لنگر را جایی انداخته اند که دور از هیاهو هایی برای هیچ و پوچ ، وعده های داستان های اصیل را چسبیده اند و ول نکرده اند . . . در این داستان ها ، مقداری خرده فرمایشاتی است عجالتا به آن ها میپردازم . . . خرده قصه هایی که میشود برای صد بار و صد جور از میان ِ رنگ و بویش تفسیر کرد و تعبیر . . . در همین میان که درحال ِ انجماد بودم و مدت ها بود هیچ آنونسی از فیلمی متحیرم نکرده بود ، ( بازم سیب داری ؟) را در شبکه های مجازی دیدم . دیدم یعنی یک جوری بیشتر از مشاهده ی همین طوری و سرسری . . . در واقع فضا و رنگ ِ بازم سیب داری ؟ من را در دنیای خالقش برد و برگرداند . . . برگرداند چراکه این بوی کویر و خاک و بیابان ، این رنگ ِ قهوه ای و خشکی و سختی همراه با رنگ های قرمز ِ لباس ها و سیب ِ سرخ ِ دیده شده در آنونس کمی به فکرم انداخت . . . صحنه هایی میدیدم که ناخودآگاه یاد ِ آثار ِ پرویزِ کیمیاوی می اُفتادم . . . در تیزرِ دیگر ِ فیلم ، نماهای نشان داده شده . . . بد جوری من را به رنگ ِ انار پاراجانُف میبرد و این باعث میشد یک سمپاتی یا همحسی غریب و قریبی با این تیزر داشته باشم .

گمان کردم این کار میتواند یا خیلی خوب باشد یا خیلی بد . از چند و چون ِ داستان ِ فیلم هیچ اطلاعی نداشتم . . . از پیشینه ی فستیوال ِ ونیز نیز همچنین . برای زیرآب زدن این تیزرِ خوب باید که مغول های کیمیاوی را میدیدم . پس شروع کردم به دانلودِ مغول ها که خوشبختانه ی در دنیای جادویی مجازی یافت میشود . . . مغول ها ، از مغولانی میگوید که می آیند ، میسوزند ، خراب میکنند و میروند . . . در این تیزر هم ، داس به دستانی این چنین بودند . . . اما دیدن ِ مغول ها ، تنها یک فضا را به من معرفی کرد . فضایی که دوست داشتم . هنوز ربط داستان بازم سیب داری به مغول ها را کشف نکرده بودم که فکر کردم بی هیچ وقت هدر دادنی به تماشایش بنشینم . . . این فیلم که در سینما تجربه گنجانده شده . . . با توجه به فیلم های سینما تجربه میتوانست خیلی خوب یا خیلی بد باشد . . .در پسِ افکارم با توجه به دیده هایم از آنونس فیلم . . . مردی را میدیدم که مدام میدود . غول آساست . کچل است . در صحرا ست . صحرا نشین است . زنی سرخ پوش را میدیدم که تمام بدنش منهای سر در خاک رفته . . . که البته این صحنه را در یک فیلم روسی هم دیده بودم . . . بعدها اکبر عبدی هم همین طور تمام بدنش منهای سرش رفت زیر خاک . . . زنی که زیر خاک بود و سرش پیدا بود میان ِ جمجمه های ولِ توی صحنه ، زنی بود ایرانی . . . نه روسی . . .نه ساختگی . . . زنی بود که به دلیلی که میخواستم بدانم شکنجه شده بود . اما چرا ؟ لحن ِ مرد ِ دونده کمی برایم عجیب بود . انگار که درست صحبت نمیکرد . . . موتورها و سیاه پوشان ِ آنونس برایم این سئوال را پیش اورده بود که این داستان دارد در دوره ی مدرن میگذرد یا تخیلی است یا هیچ کدام ؟ با همه ی این سئوال ها رو به روی فیلم قرار میگیرم . فیلمی که در شروعش من را یاد ِ قصه ی عامیانه ی حسن کچل می اندازد . حسن ِ تنبل و بی کاری که ننه ی بیچاره اش دست به هر کاری میزند تا او را به کار وادارد . . . اهل ِ اجتماعش کند . . .اهلی اش کند . . . از رخت خواب گرم و نرم بیرونش آورد . . . این حسن کچل ِ ما توی فیلم از خانه ی مادری طرد میشود و وارد ده های اطرافش میشود . ده هایی که در فیلم میبینم . . . ساخته ی ذهن ِ سازنده است . . . ده هایی است که استیلیزه شده . . . تراش خورده و نشانمایه هایی از آنها باقی ست که کافی ست . هر ده برای خودش مردانی عجیب دارد .

در هر دهی زندگی عجیبی در جریان است . . . دهی را میبینیم که همه ی مردم خودشان را به خواب زده اند و خوابند . . . حسن کچل ِ فیلم که از گشنگی دارد میمیرد و روده بزرگ و کوچکش همدیگر را خورده اند و او حرص خوردن دارد به این دهات میرسد . خیلی خنگ مابانه و بی دریافتی از عدم ِ زیست ِ طبیعی و روال ِ عادی زندگی مردم فقط فکر ِ شکمش است . . . :” من گشنمه ؟!” . . . هنوز در ۵ سالگی باقی مانده و از این تن و بدن ، این حرف زدن بعید است . . . او هیچ توجه و تمرکزی روی مردم ندارد . . . اصلا برایش سئوال هم مطرح نمیشود که چرا همه خوابند . تصور کنید که وارد دهی میشوید که همه ی مردم . . . زن و بچه و پیر و جوان خوابند . . . حتی اگر خانه شان هم خراب شود خودشان را به خواب میزنند ؟ اما چرا ؟ این ( چرا ؟) برای ما مطرح است اما کچل ِ پخمه ی فیلم فقط فکر ِ شکم مبارکش است . :” من گشنمه .” هیچ کس بیدار نمیشود . هیچ کسی کمک نمیکند . میبینیم که مردم آنچنان هم خواب نیستند اما کسی نانی دست این حسن کچل ما نمیدهد مگر زنی . . . این زن همان زنی است که در تیزر دیده بودم . . . نانی که برای مرد میاورد به نظر خوشمزه است . . . کچل قصه انچنان با وجد و اشتها میخوردش که به او حق میدهی که این قدر خنگ باشد شاید مریض است . . . شاید ننه ی خرش این را نفهمیده که او عاقل نیست . . . حتی تشکر هم نمیکند . . . برایش هیچ سئوالی مطرح نمیشود . . . زن قصه که به نظر خوشگل است یک دل نه صد دل عاشقش میشود . . . شاید البته . . . چون میخواهد همه ی خوابزده های ده را رها کند و با کچل ِ پخمه ی ما بزند به چاک . در این زن یک آگاهی هم هست . . . شاید این آگاهی همان جنس ِ زنانه و هوشمندانه ای دارد که مادر ِ حسن هم داست . . . او حسن را یا کچل ِ فیلم را همراهی میکند تا فرار کنند . . . زیرا مدت هاست که همه چیز دست ِ داس به دست هاست . . . کسانی که کنترل همه چیز دستشان است و از شلوغی میترسند . . . کسانی که داس دارند و زور دارند . . . کسانی که مثل مغول های کیمیاوی این طور تعریف میشوند که میسوزانند و خراب میکنند و میروند . . . به اصطلاح زور دارند و مخشان تعطیل است . اما مردم ِ بی فکرِ ده تصور میکنند اگر خودشان را به خواب بزنند . . . میتوانند این رد را گم کنند . . . میتوانند موقتا کشته نشوند . . . مرده فرضان کنند بهتر است . . خواب فرضشان کنند بهتر است . . . مثل معتادهایی که در رویاهای خوششان غوطه ورند . . . این طور بهتر است . . . اما زن و کچل پا به فرار میگذارند و از این ده به ده دیگر میرود . . . در جایی مردمانی را میبینیم که خاک بر سر هستند . . . واقعا خاک برسری به آنها مهلت ِ زیستن میدهد . . .وانمود کردن به گدایی . . .

راهگشایی برای آنها این است که وقتی داس به دست ها می آیند وانمود کنند که همگی گدا و کور و کچل اند . . . کچل ِ ما که همین طور با این گشنگی مداومش به ده دیگر میرسد . . . مردمی را میبیند که دارند دعوا میکنند و تا یک غریبه میبینند میروند سر کار و زندگی خودشان و نمایشِ زندگی را اجرا میکنند . . . جگر کباب میکنند . . . کچل . . . چشمش سیخ های گوشت را میگیرد . . مرد گوشت را میان نان میگذارد و به او میدهد . کچل بی اینکه پولی بدهد با کمال پر رویی نان را میخورد . . . لقمه را خوب میجود . . . ازش پول میخواهند . . . مثل خنگ ها جواب میدهد :” چقدر گرون . . .ندارم که . . . ” . . . مردم میریزند سرش و میخواهند بزنند و بکشند . . . اما این وسط باز هم داس به دست ها می آیند و کچل غیب میشود و ما میبینیم مردم همه چیز را یادشان رفته . . .اینکه حقی از آنها پایمال شده است را فراموش کرده اند و دوباره به جان هم افتاده اند غافل از اینکه کچل غذاشان را خورده و داس به دست ها هم ممکن است ویرانشان کنند . . . در جایی از فیلم کسی دست ِ کچل یک اسلحه ی شکاری میدهد و کچل خیلی بی حس و بی مخ اسلحه را دست میگیرد . . . به او میگویند :” یکی رو بزن . . . ” فرقی ندارد . . . کچل هم یکی را نشانه میگیرد و میزند . . . طرف می افتد و میمیرد . . همه ساکت میشوند . . . نگا ه ها سنگین میشود . . .اما یک هو همه برای کچل دست میزنند . . . کچل کم کم دارد جز نشخوار کردن . . . با مردمانی آشنا میشود که از خودش هم عق افتاده ترند . . . البته این آگاهی توسط زن دانای قصه به او داده میشود . . .زنی که هر از گاهی میبینیم . . . برای اینکه زنده بماند حاضر است خاک بر سر کند . . نوزادی را در آغوش بگیرد و گدایی کند . . . گاهی برای زنده ماندن باید نمایش داد . . . شاید . . اما همین یعنی وارد یک تفکر شدن . . . دست از خوردن برداشتن . . . وقتی کچل را میبینم که به هر جا پا میگذارد . . حریصانه میخواهد به او غذا بدهند یاد ِ درس های تاریخ می افتم و اینکه انگلیس ها آمدند و چگونه مرکبات و محصولات ما را مفت خوردند و نفت را با دیگری بردند . . . و ما هم یک جوری خواب بودیم و نفهمیدیم . . . یا خودمان را به خواب زدیم یا جرات جنگ نداشتیم . . . شاید این بومی بودن قصه و بی نام بودن آدم ها و بی تاریخ بودن این هوای فیلم . . . میتواند برای همه ی کشورها یک الگوی تکراری سیاسی باشد از این منظر که همیشه یک احمق میتواند چپاولتان کند و شما هم از ایستادگی ترسیده اید . . . فرار کرده اید . . . مثل زمانی که میبینیم دهی در حال نابودی است . . . پیرمردها دارند کوله بارشان را میبندند و میروند . . . همه میخواهند قبل از آمدن داس به دست ها جانشان را دو دستی بردارند و بروند . . . کچل این وسط میفهمد که توانیی این را دارد که خوب بدود . . . آدم بکشد . . . نمایش بدهد . . . با بی رحمی نوزادی را پرت کند روی زمین . . . کمی از آن کچل پخمه ی اول در آمده و یک کم عوض شده است . . . عوضی شده است شاید . . . او به زن میگوید . . . گشنه است . . . زن میگوید باید رفت تا داس به دست ها نیامده اند . . . کچل میگوید خب بیایند . . باهاشون میجنگیم . . . کچل را هوا بر میدارد . . .میرود بالای تپه و شروع میکند با یک ادبیاتی که تا آن لحظه نشنیده ایم سخنرانی کردن . . . خیلی ادیبانه و مثل معلم ها میگوید مردم نروید . بمانید و از ناموستان دفاع کند . از خاکتان دفاع کنید . . . اما کو گوش شنوا ؟ همه دارند جمع و جور میکنند بار و بنه شان را . . .دارند میروند . . . کچل میگوید خاک برسرتان که دارید میرید . . . همین تکه انداختن . . . مردم را به خودشان می آورد . . . .انگار که باید لگدی زد و فحشی داد و نمیشود مثل آدم حرف زد تا فهمید . . . مردم شعار میدهند . . :” خاک بر سرمون اگر بریم . . ” . . . به خودشان فحش میدهند . . . یک جورهایی شبیه غلط کردم که لعنت بر خودم باد . . . خودشان را لعنت میکنند . . میمانند . . . به کچل غذا میدهند . . . اما کچل گشنه که دارد این وسط به شکمش میرسد میبیند که زن داستان بچه ها را دارد برمیدارد و توی گاری میگذارد و میخواهد برود . . .او میخواهد در جنگ بچه ها نمیرند . . . پیرها که رفته اند و بچه ها نباید صدمه ببینند . . . کچل کم عقل ما میشود عاقلِ ده . . . شروع میکنند به نیزه تراشی با چوب البته . . . داس به دست ها که می آیند . . . حریفشان نمیشوند و کچل هم میزند به چاک . . . در این میانه . . . داس به دست ها . . . خودشان . . رئیسشان . . . سرکرده شان . . . کچل را شناخته اند . . . او خنگ است . . .خوب میدود و بی اینکه بداند به مردم برتری دارد . . .مردم هم یک جورهایی حاضرند او مالشان را بخورد و بهش بخندند و همین طوری خوشان خوشان بگذرد . . . ما در قسمت هایی از این ده به ده رفتن ِ شکنجه گری را میبینیم که در یک ده دیگر ریس گدا ها میشود و با داس به دست ها هم دست است و . . . اوست که سر همه را بیرون گل گذاشته و خاکشان کرده . . . او یک جورهایی زرنگ است و کچل را هم شناخته . . . در ده های مختلف این شکنجه گر میتواند در یک لباس دیگر و با نوع ِ دیگر شخصیت پردازی تبدیل به یاغی شود . . .کسی که مردم را دوست ندارد . . .کسی که حریصانه سیبی را گاز میزند . . . از مزه اش میگوید . . . با کله هایی که زیر آفتاب سوزان مانده اند حرف میزند . . . به زن میگوید بیا این سیبو بخور . . یک جورهایی مثل آدم و حوا . . . برعکسش . . . سیب قرمز . . .مثل اناز سرخ پاراجانف برای من دومعنی میدهد . . .میوه ی بهشتی و همین طور میوه ی ممنوعه . . . بستگی دارد کجا این نشانمایه قرار بگیرد . . . این سیب و خوراکی دست کیست ؟ . . . چه کسانی از بهشتشان رانده شده اند . . . پیرمردهایی که فرار کرده اند و وقتی زن با گاری میرسد میگویند چرا بچه ها را آوردی ؟ کاش میماندند و میمردند و مثل ما زندگی نمیکردند . . . قصه مثل هزار و یک شب با ساختاری مشابه اما دایره ای به جایی ختم میشود که داس به دست ها مردم را میبرند و در صورتی میخواهند آزادشان کنند که کچل تا غروب به قبرستان برسد . . . کچل را با دو نگهبان میگذارند و مردم را میبرند . . . زن زیبا . . . که البته این زیبایی هم توسط کچل به عنوان یک مذکر کشف نشده و از زبان دیگران شنیده است و بعد دوزاری اش افتاده . . . به کچل امید میدهد . . . تو میتونی . . .تو قبلا هم دویدی . . . نجاتمون میدی . . . میبینیم که کچل . . . تلاش میکند . . . برای هدفش . . . برای زنده نگه داشتن بچه ها و پیرمردها و زن حاضر است بدود تا غروب برسد به قبرستا ن . . .

این همان کچلی نیست که مادرش مثل افسانه های عامیانه و بومی آذربایجان ، از خانه یا از منزلگاه گرم بیرونش کرد این کچل هدف دارد و میخواهد گشنه هم که هست به هدفش برسد . . . حتی مثل اسب بدود . . . او به قبرستان میرسد . . .مردم را نجات میدهد . . . دیالوگ پایانی فیلم یک تو دهنی است . . . سردسته ی داس به دست ها میگوید که کچل را نکشند . . . قبرستان را به او و مردم بدهند و حالا که همه به او اطمینان دارند و او هم کمی خنگ است و میان مردم محبوب است میشود که به نیابت از آنها داس به دست نامحسوس بماند و قصه ی ما به سر میرسد . بی شک این فیلم نگاهی فولکلور دارد و هر داستان فولکلور نگاه به اجتماع خود دارد و ما در طول تاریخ نمونه های این کچل ها . . . این تاراج ها را دیده ایم . . . این آز و سیری ناپذیری را . . . این ستم ها را دیده ایم . . . فیلمبرداری . . .کادرها . . موسیقی . . بازی ها . . نورپردازی فیلم به شدت جذاب است . . . صحنه هایی که میبینم . . . شبیه تابلوی سورئالی هستند . . . خیلی دوستشان دارم و خوشحالم که یک تابلوی اصیل ایرانی میبینم . . . که ماه میان آتش افتاده است . . . و دو نفر رو به رویش با هم حرف میزنند . . . و همه جا شب است . . و همه چیز خوب است . . . اما بد میشود . . . متاسفم که این فیلم ده سال طول کشید تا امروز ببینمش . . . ظاهرا بخش هایی از این فیلم حذف شده است و امروز بالاخره میتوان دیدش . . .روی پرده دیدن . . . خیلی بهتر است . . . بعضی فیلم ها را باید در سینما دید . . . و دیدنش مهم است . . . این که نشانمایه هایی از سینمای پاراجانف یا کیمیاوی داشته باشد . . . باز اصلِ فیلم . . داستانی قدرتمند دارد که مخاطب را با خودش نگه میدارد . . .ایرادی بر فیلم نیست . . . ساده و روان و به یاد ماندنی است . دوست دارم این بازم سیب داری را ببینید . توصیه اش میکنم . . . بهتر است کمی از سینمای تعریف شده برایمان دور شویم . . . باشد که سینما با ما مهربان باشد و ما را به قصه خوانی و به فرهنگ عامیانه و باورهای قومی ما برگرداند و ما ببینیم که در خورجین تاریخمان چه چیزها داریم .

کارگردان و نویسنده : بایرام فضلی

بازیگران :ذبیح افشار ، لیلا موسوی و . . .


 
comment نظرات ()