جزیره در کهکشان

 
جزیره در کهکشان در خاک ماسوله
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩
 

 

صابر راد  ( بدون پاک نویس ) داشت میرفت ماسوله

جایی که ازش خاطره داشتم

بهش گفتم ، نه جدی ، شوخی شوخی ، همین شکلی ،که 

 " یه (جزیره در کهکشان) هم روی درخت اون جا یادگاری بنویس عکسشو بفرس. "

امشب خمیازه کشان اومدم بلاگم و بعد رفتم ای- میل هام رو مثل یک مناسک همیشگی واجب انجام بدم و چک کنم .

با عکس بالا رو به رو شدم .

اول فکر کردم فوتوشاپه !!!! بعد که دیدم ماسوله است..... به خدا که کلی متحیر شدم . وقتی میگم این قلب من تحملش کمه به چشام فشار میاره باور کن به خدا .اخه اصلا از کسی که انتظار نداری .....

دیدم این نوشته رو ضمیمه ی (ای- میل) کرده

سلام
این عکس رو سیاه و سفید برات فرستادم چون رنگیش کیفیت چندانی نداره به خاطر نور کم تو شب.
این رو به جای نوشته ای روی یه درخت قبول کن،به نظرم زیباتر شده
فعلا.
نیروی مقاومت ناپذیری وادارم کرد همه ی هیجانم رو بریزم توی سرنگ بزرگی و بیام این جا و در جا تزریقش کنم به خود جزیره . وحشت زده از این همه معرفت ، مهربانیی که  من رو به حیرت واداشته ، چیزی که این روزگار مثل هوای پاک نیست و نابود شده . وقتی که نسیان خودش رو مثل ابلیس توی جلد کسی نکرده .وقتی رموز مانگاری ، یعنی (خالص بودن) رو در روح و ذهن کسی میبینی چرا نیای و همین جا که تیریبن میس شانزه لیزه شده ، بگی ؟ چرا نگی ؟هان ؟ازخجالت درخواستم تا ریشه ی موهایم ، ابروهایم سرخ شدم ، مثل آتش.
من همیشه فکر میکنم که خیلی زود به دست نسیان سپرده میشوم . برای همین خروس جنگی میشم، توقعم بالا میره .زبانم تلخ و بهانه گیر میشوم و سر به ناله میزنم ، اندیشه  میکنم که هرگز توی ذهن کسی نخواهم ماند . مثل روحی سرگردانم . وقتی اسم این وبلاگ رو در خاک ماسوله دیدم انگار چیزی درونم شکست . چه حس غریبی .کسی را نشناسی ، شاید بارها هم از کنارش گذشتی اما ندیدیش، برای تو ، به یاد چیزی ، وقت خرج میکند ، فریم خرج میکند ، خاطره ای ثبت میکند لایق این است که حداقل من با تمام وجود این پست را برای او خرج کنم و بگم ( بدون پاک نویس ) عزیز مثل آدمهای صاعقه زده از خوشحالی خشکم زد. از همه ی مهربانی ت ممنونم جانم .
ممنونم.
زیبا بود .
مثل خیالی که به واقعیت پیوست .
بااحترام
میس شانزه لیزه

 
comment نظرات ()