جزیره در کهکشان

 
فصل گرم تئاتر شهر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢
 

فصل گرم تئاتر کنار شومینه با آدم برفی و بهار و . . . 

 

اگر بانگ جرس بزنند ، تئاترهای تئاتر شهر ، همهمه برپا شده ، قافله ی آدمیان با مقابله ی بی صبرانه در برابر غبار و دود بی شرمانه که از لنت ترمز بر اکسیژن هوا دمیده ، کنار تئاتر شهر توقف کرده ، زندگی روزمره را روی  pause  گذاشته ، از عادت ها دل بکنند و از روی شتر روزمره پیاده شوند و باسن  تکان دهند و عضله ها را منقبض و منبسط کرده در گیشه روند و کارها را ببینند . باری کار خانم فیض مرندی تمام شد و تالار قشقایی میزبان مردمانی است که خر نیستند و فیلم میبینند و اهل سوزاندن فسفرند و اسم کارش هم یکی  بهار و آدم برفی است ، اما از آنجا که خرده گیری بر میس افزون شد و همه در نکوهش کردن او ، سبقت جسته و گفتند چرا تبلیغ بهار و آدم برفی را میکنی ، خاضعانه برای قداست تئاتر تبلیغ میکنم و تف می اندازم روی صورت همه ی بی سیرتان که بر هر چیزی حسادت ورزیده و حاضرند از گبری به ترسایی ازهر چیزی که ایمان دارند روی بچرخانند تا تهمت زنند ناروا . 

تئاتر ( خاموشی دریا ) با بازی شهرام حقیقت دوست ، فرزین صابونی ، الهام کردا

* باری در این مونودرام که البته مونولوگی به اندازه ی طول زمان اجرا است ، سه پرسوناژ حضور دارند و مونولوگ از زبان یک نازی( ش.ح.د ) بیان میشود که برای بنده باعث شگفتی و حیرتی وصف ناشدنی است ، زیرا گمان میکردم این بازیگر در همه ی فرزندان خانم آقا توانسته بود انگشت حیرت بر دهان همه بگذارد اما در این کار که شخصیتی پرلایه را بازی میکند ، نوانس های درستی را در جاهای درست با بیان و بدنی کاملا تئاتری  به اجرا در میاورد که لحظه به لحظه لبخند ابتدای من ماسید و دهانم  خشک شده و چشم های از حدقه بیرون امده ام را چه کنم  . . .  بنده در این جا نه قصد این را دارم که چوب کاری کنم نه پیزر لای پالون کسی بگذارم و نه شیرین عسل شوم ، اعتقادم بر این است که او در صحنه همیشه بهتر از تصویر ظاهر شده است . بله کاروانیان عزیزی که از چهارراه مبارک ولیعصر عبور میکنید به سایه سر بزنید و این کار استیلیزه را ببینید . زود تر زیرا که با کمال احترام به این گروه باید عرض کنم در سالن دیگر تئاتر شهر که من پول کلانی از ان بابت تعریف ازش میگیرم ، نمایشی اجرا خواهد شد که من در تراشش ، در پرداخت آن  حضور داشته ام و شاهد لحظه به لحظه ی رشد شخصیت ها در بازیگرانش بودم . به ضرس قاطع میتوانم بگویم ،نمایشی پر داستان ، داستان در داستان ، نمایشی شاد ، تراژیک و خاص است . نمایش بهار و آدم برفی ، پر از عشق و ممنوعیت ها و مافیا است ، نمایشی پر از خلاقیت در نحوه ی بیان آن چیزی است که خودمان را جر وا جر میکنیم تا بیانش کنیم ، شرایط روز است و هیچ چیز مهم تر از این نیست که آدم کاری را ببیند که مربوط به دوره ی اوست . این ها را نه برای تبلیغ که برای شما میگویم که آزمند و مشتاق دانش و هنرید و بیایید از فیس بوق بکنید و کار ببینید و بخوانید و بیاییم اعتیادمان را به لایک ترک کنیم و به جای دنبال مهمانی رفتن ها ، چهار تا چیز ببینیم که قبلا ندیده ایم . 

در این نمایش شیدا خلیق را که در یک حبه قند هم بازی کرده میبینید . در این نمایش هومن کیایی را که در یک مشت پر عقاب به یاد دارید میبینید و کوروش سلیمانی معروف به الماس را در اتوبوس شب ، خواهید دید ، در این نمایش بانو شمسی فضل اللهی را که در امیر کبیر توی آن کاخ  های پر آیینه میدوید و تاج بر سر داشت و صدایش را از رادیو میشنیدیم خواهید دید و آناهیتای  اقبال نژاد را که یحتمل استاد دانشجویان زیاد تئاتر این مملکت است را خواهید دید و همین طور کاظم هژیر آزاد را که سالها قدمت کار در این حرفه را دارد ...در این نمایش فقیهه سلطانی را خواهید دید که در ابتدای ورودش به سینما با مهدی هاشمی در فیلم یدالله صمدی(معجزه خنده ) بازی کرد خواهید دید و همین طور رویا بختیاری را که تئاتری ها خوب میشناسندش و مختارنامه بین ها حتما میشناسندش خواهند دیدش و وای ان نقشی که بازی میکند که در انتها به مونولوگی میرسد که سخت  دوستش دارم ....جنسی زنانه دارد از نوع زن هایی که شاید ما هستیم  یا ما شدیم ... در این نمایش ریحانه سلامت را بیشتر میشناسید ، صدای خاصش را قبلا وصف کرده بودم ، مژده شمسایی ثانی ، پر از احساس ، قربانی دستان جناب  نویسنده کامگاری در این نمایش... در این نمایش محمد اشکان فر در انتهای اپیزودش دیدنی است ... همه شخصیت اند و نه تیپ و نه نقش های ساده ، همه زنجیر وار به هم متصل اند . . . من توصیه میکنم این نمایش را ببینید . چشم هر کس که نبیند کور باد . و هر کس که دید چشم شورش دور باد . اسفند دونه دونه دور همه ی سر کسانی که دود چهار راه را میخورند و برای عشق به صحنه تئاتر را سر پا نگه میدارند . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بهار و آدم برفی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
 

سلام . نه اینکه من این گوشه ی دنج جزیره دارم واسه خودم یه کری و کوریی میکنم برای همین تو ی این عالم نابینایی که از بینایی خیلی ها دیدگانش واضح تره دارم خیلی هم با پر رویی تمام راجع به کاری که ربطی به کار و کاسبی من داره و توش وول خوردم و خاک  توی گلوم رفته و سیلی غیر مجاز توی صورتم داغ کرده مینویسم .دمم گرم . تو که نمینویسی بیچاره ای . راس پوس کنده ، تویی که داری منو میخونی خوب گوش کن  ...تویی که پست قبلی منو نخوندی و اصلا با خوندن حال نمیکنی و خودت رو علامه ی دهر میدونی ، دس خدا به همرات ... اما بدون زیر سایه ی تئاتر شهر اگه نباشی جات جهنمه ، آخه نمیشه که ...ببین  تو فکر کن یه کاری قراره اجرا بشه که من میدونم از ده صبح تا ده شب توش دارن تمرین میکنن . شیفت شیفت بازیگرها میان و میرن . دم در قیامت کبری است ، همه دنبال امضا ، همه دارن سرک میکشن که  بدونن این چه کاریه که این همه بازیگراش دارن تحلیل میکنن ، نقش هم رو میخونن و بازی میکنن و نقش ها عوض میشه ...توی تست زدن والا به خدا یه خانومی که جر واجرم کنی نمیگم کیه کم آورد . خیلی هم خانوم نازنینی هستن ها اما به هر حال . خب معلومه من که قاطی سوراخ ها و تونل ها و قنات زیر زمینی تئاتر شهرم و تویهفت تا آسمون یه ستاره ندارم و همه ی عشقم دیدن کاره این کارا واسم کاره ... به خدا که از تنبلیم بود که نرفتم سر کار . استاد اعتراف ...والا نمیکشم ...وگرنه کور از خدا چی میخواد جز دو چشم بینا . . . همه ی اهالی این جا میدونن من دو قطبیم ...همون قدر که + همون قدر _...همون قدر که شاد همون قدر مایه ی عذاب. . . بی اعصابی این خاک و دیدن دور و برم من رو ویرون کرده ...بیخواب و خوراک .... حالا میون این هیرو ویر از بودن در کنار این همه ستاره من جا موندم و شدم یه میس شانزه لیزه ی سوخته . یه هو پس افتادم . آخه چرا . . . ؟ ؟ ؟  نمیدونم . به هر حال من چون حق آب و گل دارم و نفله شده ی این  تئاتر و ادبیاتم و تهش هنوز بیسوادم والا مثل بعضی ها نظریاتم آیات الهی نیس میگم شما هام راس میگید ...بابا یه ذره به جماعت تئاتری احترام بذارید . والا به خدا که 12 ساعت کار اونم توی شرایط مرگبار سخته . کاش آم جارو بگیره دستش و بشه زحمتکش اما نخواد موهاشو از دست بعضیها بکنه . 

به هر حال من و سروه بعد از دزدیدن کلید ها از دست نورالدین حیدی ماهر که واقعا حق بزرگی به  گردن دستیار کارگردانی این مملکت داره تونستیم وارد سالن تمرین شیم و خب خیلی با کلاس و با لوندی خاطر من که نشستم روی صندلی های قرمز تیارت و سروه رو وادار کردم تا آقای الماس چشماشو بسته یه عکس ازش بگیره و خب آره من اصلا اومدم یه بلاگ ساختم به اسم ( بهار و آدم برفی ) برای کسایی که واقعا احساس میکنن دوست دارن کار ببینن. . . . بد نیست 21 گرم و پالپ فیکشن و بابل و یکجا و یه جورایی ایرانی شده ببینن برن روی اسمش و لطف کنن کیلیک ! آره جونم . (بهار و آدم برفی ). .

قول نمیدم اما شاید برای هفته ای اول اجرا در مورد بلیط نمایش بتونم یه پا در میونیی بکنم تا دیگه دوستان هنرمند بلاگم نکن که آی بلیط نبود و و ای تو میری وی آی پی میشینی و ... اما قول نمیدم . برای دنبال کردن این مسائل و این دغدغه یه ضرب برید توی بلاگ بهار و آدم برفی . 

 

 


 
comment نظرات ()