جزیره در کهکشان

 
اردشیرمحصص، هنرمندسرکش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱
 

به مناسبت فیلم مستند اردشیر محصص هنرمندی سرکش

میس شانزه لیزه باخبر میشود که از دیدن مستند ِ اردشیر محصص ، هنرمند سرکش باز مانده است ، (البته در این دنیا که به سببِ سرعت و قدرت و همت ِ کارشناسانِ شبکه های مجازی ،مدام برنامه است که  دارد مثل سرطان تولید میشود و  دوستان که فهمیده اند مردم ِعزیز و به خصوص هنرور و هنرپرور غم کلاف میکنند از بی کاری و در شبکه های مجازی شاعری کرده و روی دیوارها نقاشی ها کرده و سرشان در آخورهای دیگری بند است ، برای با خبر شدن و دیده شدن این مستند ساعت های مختلفی را در هفته برای پخش درنظر گرفته بودند که شکر خدای را که میس شانزه لیزه خبردار شده ، چشم بندش را با صدای جغدی که از توی ساعت هو هو کنان بیرون میزند ، برمیدارد و با چشمان پُف کرده از خواب نیم بندش ، مینشیند رو به روی جعبه ی جادویی تا مستند ِ بهمن مقصودلو را در مورد اردشیر محصص ببیند . برنامه هنوز شروع نشده و میس زانوهایش را زیر رب دوشمابرش بغل کرده و به فکر میرود . اینکه دوست دارد چه ببیند . . . چه چیزی در انتظارش است ؟ آیا این فیلم شبیه مستند بهمن محصص خواهد بود ؟ فیلمی که به بدترین و غیرهنری ترین شکل ممکن ساخته شده بود ؟ نه انکان ندارد . این جا دو اسم کنار هم هستند . بهمن مقصودلو و اردشیر محصص . پیشتر در کتاب ِ (علف) بهمن مقصودلو را شناخته ایم . نویسنده ای که موشکافانه به جمعآوری جزئیات فراوانی در مورد ساخت ِ اولین فیلمی که در ایران ساخته شده بود ، همت گمارده است . (علف) را که خواند ، مستند را دید و خیلی بیشتر دوست داشت دوباره و سه باره کتاب را بخواند . . . و بعد از آن مستند ایران درودی و مستند های دیگر مقصودلو را در جعبه ی جادویی دیده بود . میس شانزه لیزه دفترچه ی آبی رنگش را خط خطی میکرد و منتظر شد تا برنامه شروع شود . فکر کرد خودش از اردشیر محصص چه میداند و ممکن است چقدر نداند ؟ اینکه او یک کاریکاتوریست و نقاش ایرانی هست و خب کارهایش نوگرا یانه بوده و البته با محصص ها نسبت قوم و خویشی داشته است .

این فیلم ۵۹ دقیقه است که قرار است به دوره های مختلف هنری اردشیر محصص اختصاص داده شود . مقصودلو هنگامی که دانشجو بوده اردشیر محصص را دیده ، وقتی مقصودلو سردبیر مجله ی ۱۹۶۹ روشنفکر شد ، از او دعوت میکند تا با آنها همکاری کند . . . اردشیر محصص در کتاب هایی که درمورد سینما و تئاتر آقای مقصودلو کارکرده بود تصویر سازی میکرده . . . یک دوستی و یک همکاری که این روزها نیست و نیست و نیست . اردشیر محصص و صورتک هایش پیش تر ساخته شده ی بهمن مقصود لود بوده که آن را ندیده ام . کارهای محصص به سرعت از پیش روی چشمان میس شانزه لیزه رد میشوند با بوی جوهر و رنگ و داد و تیغ و صدای دار و داد . اینکه پیشتر میدانست ، اردشیر محصص مجله ی اطلس ، چاپ نیویورک ، اردشیر محصص را در کنار بزرگترین کاریکاتوریستهای دنیا قرار میدهد . . . میس شانزه لیزه فکر میکند پس چطور است که تا به آن لحظه بیشتر دوستهایش در زمینه ی نقاشی و گرافیک و عکاسی این مستند را ندیده اند و خبر نداده اند ؟ آیا دیدن ِ یک مستند از یک شخصیت ماندگار در تاریخ هنر ایرانی این قدر وقت والایشان را میگرفت ؟ آیا این همت کردن برای جستجو و ذهن کنجکاو و کنکاشگر داشتن این قدر از هنری جماعت  دور شده ؟ آیا این امتناع از هیجان ِ کاری ویروس تازه ای است که به نسل ماتزریق شده ؟ برنامه شروع میشود . سراپا گوشم و سراپا چَشم .

موسیقی به جا گام به گام با نشان دادن تصاویر ، مثل یک درگوشی به صورت میخورد . موسیقیی که انتخاب درستی برای چشم های از حدقه بیرون زده از صفحات محصص هستند که از ذهن بهمن مقصود لو بیرون زده اند . . . کنار هم چیده شده اند . انقدر به هم نزدیک اند که مشخص است این ( شناخت ) از همدیگر کامل بوده ، و استوار و محکم در تصویر ایستاده است . در فیلم اردشیر محصص حرف میزنند که خط تیزش روی صفحه چون تیغ جراحی است و . . . البته این تمجید و تعریف تا انتها ادامه دارد . اولین تصویری که از اردشیر محصص میبینم او روی یک صندلی نشسته است به زمین چشم دوخته است . . . شبیه پرویز فنی زاده . . کمی دفورمه است . . او یک ایرانی دور از دسترس است . . روی یک صندلی که به زمین نگاه میکند و در پیشانی بلندش لابد که ساده دلانه به پیچیده ترین افکار فکر میکند تا با شیوه ای انتزاعی و چاشنی نمک و ادویه ی طنز روی کاغذ بیاید و در سادگی رسا باشد . مثل جذابیت ِ زندگی سایه ها در کنار میس شانزه لیزه . . . اینکه دیدن ِ هر اثری میس شانزه لیزه را وا میدارد تا به خودش هم فکر کند . . . که در این دنیای امروز کسی برای کسی تره خورد نمیکند . در این دنیا کسی در پی ( شناخت ) نمیرود . کسی بعد از مرگ کسی دغدغه نمیشود . باید مهمانی بدهی تا دیده شوی بلکه پسندیده شوی . بیشتر دلهره ای از فیلم دریافت میشود . چیزی که عشق ِ بهمن مقصودلو برای انجام رسالتش به اردشیر محصص را میرساند و این حرارت از امواج دور حس میشود .

…:” اردشیر ضد قدرت است ” . . . فکر میکنم . باید به قدرت فکر کنم . به اینکه چرا اردشیر محصص قدرت را دوست نداشته . دستش انداخته ؟ به راستی قدرت تنها در سلطنت و حکومت معنی میدهد و برای همین منفی تعریف میشود . آیا این جمله درست است و اگر ذکر میشود در مورد کدام کار محصص است ؟ میس شانزه لیزه  لحظاتی گمان میکند نمیتواند به این مسئله بنگرد پس آن را دو رو می نامد . . . از – قدرت – فاصله میگیرد و ادامه ی فیلم را که در مورد مادر اردشیر محصص گفته میشود میبیند . پیش تر در اینترنت در این مورد خوانده است . . .که مادر محصص در کنار بزرگان ادبیات ایران بوده . سواد داشته . پدر محصص حقوق خوانده . . خانواده ای با سواد . . .در دوره ای که بیشتر مردم ایران تا نسل اندر نسل شان تا امروز بی سوادند . پیش خود فکر میکند کاش خودش از چنین خانواده ای بود . آیا خانواده اعتبار به نام میدهد ؟ . . . محصص هنوز توی ذهن میس شانزه لیزه روی صندلی نشسته است  و انگشتانش را به هم  میمالد . دارند در مورد مجله ی توفیق حرف میزنند و کارهای محصص با موسیقی فراخور کار او گره میخورد و نشان داده میشود . کارهایی که هنوز میشود رویش فکر کرد . مقایسه اش کرد . تحلیل اش کرد . اولین بار کاریکاتور چطور و توسط چه کسی و بر اثر چه موضوعی بود که وارد صفحه ی نقاشی شد ؟ آیا از شعر و ادبیات می آمد ؟ مجید روشنگر در مورد محصص صحبت میکند . محمدعلی دولتشاهی از محصص میگوید . از استعدادش . کارهای اردشیر محصص لا به لای این سخن ها پخش میشود و از پیش چشمانمان میرود . آدم های بدون سر را میبینیم . دولتشاهی میگوید که کارهای محصص در زمان ژوژمانی که در دبیرستان هدف انجام شد عالی بود اما به خود من هیچ ایده ای نمیداد . . مثل کارهای سالوادور دالی . فکر میکنم آیا اردشیر محصص هم بعد از خلق کارهایش به انزوا میرود ؟ جواب میدهم نه . . . چون او را مدام در مجلات مختلف میخواهند و میخوانند و بعضی استعدادها کشف میشود . . . و هیچ چیز شبیه دنیای امروز نیست . پایین تنه هایی که بالای کله ی آدمی تنومند سوار شده اند و نمیدانند به کجا میروند . توی مغز سئوال جرقه میزند . لحظاتی از میس شانزه لیزه بودن دور میشوم و به خودم فرو میروم . . . آیا این دغدغه امروز هم هست ؟ چرا با وجود این همه امکانات این خلاقیت به سطحی ترین شکل خودش ارائه میشود و هیچ اثری بکارت و تازگی ندارد . ” اردشیر برای زندگی هنری اش برنامه ی دقیقی داشت .” دوست دارم در ادامه ی فیلم ببینم این زندگی هنری چقدر از زندگی غیر هنری یعنی روزمرگی هنرمندان دور است و این روزمرگی بی برنامه ی اردشیر محصص چگونه است . اما زمان دارد پیش میرود . کارهای اردشیر محصص با شتابی فراوان و مکث هایی در نقاطی که دقیقا مخاطب میخواهد میلغزد و میرود . فیلم مثل رودخانه ای سیال است .

 

 

مرحله  ی دوم کارهای اردشیر محصص : کاریکاتورنو : کاریکاتوری که خودش را از ادبیات جدا میکند و خودش قائم به ذات وضعیت جامعه را بیان میکند . از ۱۹۷۲ میلادی در دوره ای که در مجله ی افریقای جوان ، او با گرافیست های مختلفی در فرانسه کار میکند و وقتی برمیگردد میبینیم که عنصر رنگ به کارهای محصص اضافه شده است . ” پرده ی جادویی پرنده ای را نشان میدهد که سرش زرد و چشمانش آبی است . سرش از تن ِ قرمزش جدا شده است و همه جا سیاهی است و سیاهی است . دم پرنده سبز است و پرنده غمگین است . نمیدانم این کار برای چه کشیده شده است فقط توی ذهنم مدت ها فیکس میشود و میماند . مثل پونزی که به دیوار وصل است و در دل گچ ها رفته و بعد دیوار پرتش میکند روی زمین . عکس از ذهنم دور میشود چون حجم اطلاعاتی که دارم در فیلم میبینم به قدری زیاد و جذاب است که هر کدامشان ماندگار میشوند . . . بسیاری از کارهایی که در این دوره نشان داده میشود به نظرم بارها در نمایشگاه های این زمان ِ خودمان دیده ایم . پیکره هایی که میفهمم چقدر تکرار شده اند . پیکره هایی که اصیل اند و این لحظه که فیلم را میبینم به ریشه ی نقاشی ها پی میبرم . آثاری که برمیگردد به منابع داخلی برمیگردد ، به دوره ی قاجار و نقاشی های قهوه خانه ای و کارهای چاپ سنگی . . . برایم بسیار جذاب است که ظاهری مینیاتوری از یک فرد قاجاری روی صندلی نشسته را در زمینی میبینم که انگار از دوره ی ونگوک آمده و در عین حال حرفی که خواسته را دارد میزند ضمن اینکه شیوه ی کشیدنش هم متفاوت است . گمان میکنم کارکاتوریستهای امروز فقط دارند تفریح میکنند . . . این مستند هرچند آموزنده است اما خشم من را نسبت به عده ی زیادی که برایم بت شده اند را بیشتر میکند . که من یا میس شانزه لیزه چه آسان فریب ِ آسانی آدم ها را میخوریم . نه که آسان بودن بد یا خوب باشد که در عمق آنها چیزی نیست . زاویه ی نشان دادن عکس ها و کارها از بالا به پایین . . طوری است که انگار فیلم ساز میخواهد فرش گران بهایش را برای مشتری باز کند و از رج های تار و پودش سخن براند . فیلم سیاه میشود و موسیقی اش عوض میشود . نوشته شده  من و شاه . موسیقی سنگین است . نمیدانم در ادامه چیست . میس شانزه لیزه پوست لبش را میکند . از اینکه تا به این لحظه اینقدر نادان بوده لجش در آمده و از اینکه دارد می اموزد خوشحال است . دو حسی عجیب در او موج میزند . ادامه ی این تیتر چه خواهد بود ؟

ظاهرا طرح ها دولت حاکم را ناراحت میکند . کارهای محصص در آن دوره سر ندارند یا پا ندارند یا دست ندارند . آدم های شرحه شرحه شده . . . سری روی سینی . . . البته در فیلم گفته میشود که دولت ناراحت شده و میگوید چیزی که نمیدانید چیست را چاپ نکیند . در این دوره کارهای اردشیر به اردشیر محصص میگویند که جناب رئیس کشور گفته دیگر نباید طرح هایی بکشی که سر و دست و پا ندارند و این چه معنی دارد ؟! از آن موقع به بعد کارهای محصص این طور میشود که کارها چند سر دارد و چند پا دارد و چند دست دارد . توی دلم میخندم . این اعتراض را دوست دارم . این خلاقیت را میپسندم . این موسیقی روی فیلم من را تصرف میکند . فیلم نرم و با آرامشی آموزش میدهد که از جهتی پر شتاب است . . . اما نرم نرم در یادگیری اش پیش میروم . زمان چقدر گذشته ؟ چند دقیقه دیگر از این فیلم باقی مانده است ؟

 

دوران هایی فرا میرسد که به هر حال محصص را آزار میدهد اما ظاهرا او از پس اش بر می آید . دوست دارم صدای محصص را در فیلم بشنوم . لحن اش را . . . هنوز در تصویر اولیه ی ارائه شده مانده ام . . . رو به روی اردشیر محصص . . . او روی صندلی نشسته است . دستانش را به هم داده است . بی قرار است . زمین را نگاه میکند . سیاه پوشیده . چشمانش را میدزدد . در سرش چه میگذرد ؟

تاجی روی تصویر می آید . تاجی که امروز میفهمم طراحی تاج ِ بیشتر نمایش های امروز است و در شکار روباه دکترعلی رفیعی هم به صورت اغراق آمیزی دیدیم که سر آغامحمدخان قاجار رفت از روی همین طرح برداشته شده است و یا شاید این تاج اولین بار این جا گشیده شده است . بعد همان تاج را ریز تر و کوچک تر در آثار دیگر محصص میبینیم که تکرار میشود . فیلم دارد آموزش میدهد . بدون اینکه خودش را تکه پاره کند .

دوره ی بعدی کارهای محصص بعد از آمدن او به آمریکاست که شکل میگیرد . موسیقی با صدای ساکسیفون کش دار آمریکایی فضای محصص را القا میکند و کاملا پیداست که با فیلمساز و محصص رفتیم در یک وادی دیگر . میپرسم از خودم بعدش چه خواهد شد ؟ میس شانزه لیزه توی گوشم میزند . با شرم از خودم به بقیه ی فیلم نگاه میکنم . او از اخبار ایران مطلع است . . . از آخرین کتاب ها . . . از همه چیز اطلاع دارد . . . آن زمان که اینترنت نبوده . . . چقدر این جستجوگری را دوست دارم . . . چقدر این هنرمندان را دوست دارم . . .این برای من فریب نیست . . . هنری است غلیط . . . اضطراب آفرین . . . گشت و گذار در رستوران ها . . . از آن شیطنت ها که خودم هم انجام میدهم . . . هنوز خیلی از کارهای محصص جمع آوری نشده است . . . آیا اهمیت دارد ؟ قرار است این رازها در کدام موزه نشان داده شود ؟ چه خوب که این فیلم هست . چه خوب که بهمن مقصودلو هست . کارها با شتاب از آرشیو نیویورک تایمز از پیش رو یم رد میشوند . موسیقی هم دلم را میلرزاند . سازهای زهی توی دلم با آرشه شان مینوازند . . . تو خیلی از جهان عقبی خانم ِ مثلا فرهیخته ! پیش تر نوشته ام که دوست داشتم صدای اردشیر محصص را بشنوم . صدایش در این لحظه توی صورتم میخورد . . . .در یک گفتگوی تلفنی که روی تصویری می آید که محصص تن اش میلرزد . . .پف کرده . دستش میلرزد . طرح های قوی اش روی کاغذ جادو میکند . کاغذ را رنگ میکند و یک شاهکار را پرت میکند روی زمین و گردنش عقب و جلو میرود . سراپا دلهره میشوم . میدانم که او پارکینسون گرفته بود . نمیدانستم این لحظات ثبت شده بودند . میس شانزه لیزه و من گریه میکنیم . صدایی که در گوشهایمان فرو میروند مثل سوزنی هستند که خم میشود . مثل تیغ ماهی در پرده ی گوش . . . عشق محصص به کار در وضعیت بد فیزیکی و عشق کسی که پشت دوربین پیگیر است هر دو دو نیرو محکره است که من را له و مچاله میکند . این هر دو عشق را میگویم . . . تعریف اردشیر محصص از پروین اعتصامی را میشنویم . رشک میبرم به ایامی که در آن بخل نبوده و منش امروزین در خلال آن دیده نمیشده . حمایتی که همه از هم داشتند یا اگر هم نقدی بوده آیا جز از سر توجه بوده ؟ همین توجه به یکدیگر یعنی در تفکر بودن . اتفاقی که امروز حاضر نیست . غایب است . فیلم ادامه پیدا میکند تا روایت مرگش . . . تلخی مرگ او در امبولانس در تنهایی . . . فیلم آرامش را از من میگیرد . لحظه ای نمیتوانم چشم از صفحه ی تلویزیون بردارم .

نویسنده ، کارگردان و تهیه کننده : بهمن مقصودلو

فیلم تمام شده است و من هنوز رو به روی نمای ابتدایی جا مانده ام . . . فیلمی که در حافظه میماند و شبیه هیچ کار دیگر نیست . خیلی اردشیر محصصی است و خیلی مستند است و خیلی حساب شده است 


 
comment نظرات ()
 
 
علف / Grass
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
 

علف ، نبرد یک ملت برای زندگی

Grass 1925.jpg

کتاب ِ علف ، داستان های شگفت و ناگفته ، نوشته ی بهمن مقصودلو ، از انتشارات هرمس در سال 1389 روانه ی بازار ِ کتاب شده است . همان طور که پیش از مقدمه آمده است ، کتاب ِ علف ، داستانهای شگفت و ناگفته در باره ی سه امریکایی ماجراجو به نام های مریان سی.کوپر ، ارنست شودساک ، و مارگاریت هریسن ، چگونگی آشنایی آنها با یکدیگر ، و سفر ِ شکوهمندشان به ایران در سال 1924 است که به ساخته شدن فیلم علف انجامید . 

دو فیلم علف و نانوک شمالی به عنوان ِ پیش آهنگان نوع نوینی از سینما ، استانداردهای جدیدی را در سبک های نو آورانه ی فیلم سازی تثبیت کردند. همچنین نگاه نامتعارف ، اگزوتیک و جدا از موضوع ، که مشخصه ی فیلم های مسافرتی بود نیز به مرحله ی جدیدی وارد شد که عبارت بود از اکتشاف دراماتیزه شده ی موضوع و ارائه ی آن با نگاهی دقیق و مستند . نتیجه همان چیزی بود که بعدها (( درام طبیعی )) خوانده شد .  (همان کتاب / صفحه ی 409و 410)

کتاب که میخواهد در مقدمه ی طولانی اش تا رسیدن به چگونگی ساخت ِ این فیلم به صورت دقیق و ظریفی به زندگی سه نفری که ذکر شد در روزگار جنگ جهانی بپردازد از لحظه ای که امریکا وارد جنگ جهانی اول میشود یعنی سالهای 1918-1914 شروع میکند به توصیف ِ اتمسفر ِ جهان و موقعیتی که مارگاریت و کوپر و شودساک داشتند . در واقع در این کتاب بیش از هرچیز به یادداشت ها و اسنادی که از مارگاریت باقی ست اشاره شده است . هرچند که هم کوپر و هم شودساک نوشته های زیادی در این زمینه داشته اند اما به نظر میرسد نوشته های مارگاریت دقیق تر است . 

مارگاریت هریسن ، نویسنده ، روزنامه نگار ، جاسوس ، کاشف ، و تهیه کننده ی فیلم در 8 اکتبر 1878 در شهر بالتیمور ایالت مریلند به دنیا آمد . . روحیه ی ماجراجویانه ی مارگاریت از همان کودکی با او رشد کرد . او که به علت عصبی بودن مادرش با مادربزرگ  مادری اش و پدربزرگش زندگی میکرد از همزیستی با آنها چیزهایی هم برای زندگی کردن یاد میگرفت . او علارغم میل خانواده اش با تام هریسون در سال 1901 ازدواج کرد و خیلی زود در سال 1902 صاحب پسری شد که نامش را تامی گذاشتند .  او درگیر کارهای خیریه شد و بعد در سازمانی که ( مدرسه ی بیمارستان کودکان ) نام داشت که مراقبت های پزشکی را آموزش میداد مشغول به آموزش شد . تام شوهر او در سال 1915 به علت تومور از دنیا رفت و پس از آن مارگاریت که باید بدهی هایی کهب رای شوهرش مانده بود را پرداخت میکرد در روزنامه مشغول به کار شد . او ضرب المثل عاشق شدن و از دست دادن بهتر از عاشق نشدن است را به سخره میگرفت و سعی کرد هرگونه عشقی که در زندگی اش میخواهد شکل بگیرد را سرگوب کند . او ابتدا به نقد نویسی در زمینه ی نمای شو موسیقی در روزنامه کار میکرد و سپس گفت و گوهای فراوانی با اشخاص مهم آن زمان داشت از جمله چرچیل تا رضاخان ( پیش از شاه شدنش )همچنین وارد سازمان جاسوسی امریکا شد و به دنبال آن سفرهای زیادی انجام داد که برای همین مدتی را در روسیه در زندان سپری کرد . در این کتاب زنان ، شهر و واکنش مردم نسبت به اتفاق های پیرامونشان را میتوانیم از نقطه نظر مارگاریت بفهمیم . زیرا او زنی که به ژاپن و ترکیه و بیشتر کشورها سفر کرده و زنان ِ شهر ها را بیشتر بررسی کرده است . میتوانیم هنگامی که او در زندان روسیه بود ببینیم که زنان ِ روسی در زندان سیاسی چگونه با هم برخورد میکردند ، حتی چگونه غذا میخوردند ، چگونه به مادیات بی اهمیت بودند ، در زندان چگونه دعوا میکردند و به هم شک میکردند ، در زندان غیر سیاسی ها هم زنان هرزه و یا ... چگونه برخوردی با محیط خود داشتند . آنها صبح گیس کشی میکردند و شب پایکوبی . مارگاریت به نه زبان زنده ی دنیا تسلط داشت و همین دلیل میشد تا بتواند در این جنگ جهانی هم خوب رل بازی کند هم سازمان جاسوسی را به خودش مطمئن سازد . 

مریان . سی . کوپر ، نویسنده ، مخترع ، خبرنگار ، خلبان ، کاشف ، کارگردان و تهیه کننده در 4 اکتبر 1893 در شهر جکسون ویل ایلت فلوریدا به دنیا آمد . او در خانواده ای نظامی بزرگ شد و ماجراهای دوران خلبانی اش و بارها و بارها زنده ماندنش در پی حادثه هایی که برایش رخ میداد در این کتاب خواندنی است . همچنین دورانی که مانند مارگاریت اما به طور دیگری در زندان بوده است در این کتاب شرح داده شده . او در کتابش ( آنچه مردان به خاطرش میمیرند مینویسد: " . . . آن شب دعا کردم خدا در این جهان پر از ماجرا نقش کوچکی هم برای من در نظر بگیرد . به او گفتم مرا بشکن ، رنج بده ، بکش  اما بگذار مزه ی زندگی را بچشم . " خب واقعا با شخصیت قدرتمندی رو به رو هستیم که ساخته ی تخیل نویسنده نیست بلکه همچین ویژگیی درش هست تا او را متفاوت کرده . او در پروازهای جنگی خود حادثه های زیادی را از سر گذرانده است و جان سالم به در برده . سپس ارنست شودساک در 8 ژوئن سال 1893 در شهر کانسیل بلافز در ایلت آیو ا به دنیا آمد . او ذاتا هیجانی بد و بارها برای ماجراجویی از خانه گریخته بود و 4 بار دور کره ی زمین را چرخیده است ! اینکه چگونه به جبهه میرود و چگونه با مقوله ی عکاسی و فیلمبرداری آشنا میشود در کتاب توضیح داده شده است . آن چه که مهم هست . استناد به اسناد باقی مانده و بی هیچ دخل و تصرفی در مورد شخصیت ها میبینیم که نویسنده چگونه کتاب را شروع و به پایان رسانیده است . اینکه این سه نفر چگونه به م میرسند و چگونه  ایده ی اولیه ی ساخت فیلم ِ علف شکل میگیرد بسیار جالب است . ( صفحه ی 288)     " آنها در مورد عشایر و ایلات کوچ نشین ، بویژه عشایرکردستان خاورمیانه ، چیزهایی شنیده بودند  و فکر میکردند زندگی این اقوام همه ی آنچه که به دنبالش هستند دارد . "آنها عزم سفری میشوند به سرزمینی که نمیشناسند و پیش از آن کتاب هایی که ممکن است در این مورد کمکشان کند را مطالعه میکردند . همچنین هزینه ای که برای این فیلم بنا بود پرداخت شود را خودشان تهیه کردند شاید بتوان این طور گفت که  اولین زن تهیه کننده ی فیلم مستند مارگاریت هریسون است . اینکه این سه تن چگونه به سرزمینی ناشناخته با مردمانی که به جنگ طبیعت میرفتند رسیدند در این کتاب خواندنی ست . در واقع همه ی تلاش این کتاب رسیدن به فصل ساختن علف است . عبور از کوهستان ها و راه های صعب العبور و دیدن مردمی که کوچ میکنند . مردمی که غذا و خانه شان و همه چیزشان از دام و گوسفند است و حیات آنها به دلیل وجود علف است . 

آنها مدتی با مردم ایل زندگی میکنندو غذای آنها را میخورند . . . مارگاریت به دلیل داشتن مقداری اطلاعات پزشکی به مردم آنجا کمک میکند . . . خودش داستانی شنیدنی ست . اینکه او را حکیم خانم صدا میکردند و مارگرایت خیلی زود به زبان آنها مسلط میشود . همین طور مردم ایلات برای آنها مردمی عجیب بودند که بیشتر اوقات مردانشان استراحت میکردند و کار و ... را بچه ها و زن ها انجام میدادند . اما موقع کوچ قدرت مردان را میبینیم که گیوه از پای در میاوردند و برف ها را در دل زردکوه میشکافتند تا به جایی برسند که علف و زندگی در آن است و ابتدا به نظر رفتن به آن سوی کاملا غیر ممکن است . به دلیل شیب کوه اما میبینیم که از الاغ و اسب و گوسفند و بز و زن و بچه همگی به این کار به شکلی طبیعی عادت کرده اند وهمچینین به عبور از رودخانه یاپر بار ..کارون . . . البته مارگاریت و کوپر و شودساک هر لحظه بیشتر مطمئن میشدند که ایلاتی ها زندگی شان در طول هزاران سال گذشته تغییری نکرده است . در این دوران رقص ، موسیقی ، بازی و چگونگی زندگی این مردمان در طول کتاب شرح داده شده است اینکه بعد از عبور از برف و کوچ به دامنه ای پر از شکوفه و گل های بنفش میرسند که از زیبایی لنگه ندارد و این از دهان کسی روایت میشود که بیشتر کشورهای دنیا را دیده است . ص 370 : کوپر مینویسد : این فیلم گواه چیزهایی است که ما به چشم خود دیدیم . علف زندگی سخت مردمی را نشان میدهد که با همه ی داراییشان بر فراز کوه های بلند اردو زده اند و هنوز قله های برف گرفته ی بسیاری را تا رسیدن به مقصد پیش رو دارند . سرما به علف ها اجازه ی رشد نمیدهد و علف برای این مردم کوچنده که زندگی شان وابسته به احشام است به معنی زندگی ست . ". . . 

دین این فیلم پر از پلان های شگفت انگیز و تصاویری ست بکر که به نظر میرسد برای ان زمان خیلی شاهکار بوده است . عکس هایی که در این وبلاگ گذاشته شده اند کوچتر از آن است که در کتاب شرح داده شده و در فیلم ضبط شده است . 

بعد زا اتمام فیلمبرداری و رفتن به شهر های دیگر و رسیدن به تهران روایت مارگاریت از رضاخان خواندنی ست . ص 385 ....به نقل از مارگاریت "  ... چیزی نگذشت که مردی بلند قد در حالی که دست پسر کوچکی را که لباس سربازی به تن داشت گرفته بود از راه رسید . اگر نمیدانستم این مرد رضاخان است حتما او را به جای یکی از سربازانش میگرفتم . او یک اونیفورم ساده به تن داشت ... بی هیچ مدالی و نشانی . لباس به تنش گشاد مینمود و ریشش را هم نزده بود . سر و ظاهر او  با امان الله میرزای ریز نقش خوش پوش خیلی متفاوت بود . با همه ی این احوال رضا خان مردی بود که در میان هر جمعیتی پیدایش می شد ، آدم میخواست برگردد و یکبار دیگر نگاهش کند . صورتش گرفته و عبوس مینمود. . . . ( صورت سنگی . ..  )چیزی که در این کتاب ناراحتم میکند این است که این سه تن که در طی جنگ دنیا را دیده اند اظهار داشته اند که  اغلب ایرانی ها به شدت از جهان بی خبرند و این در صورتی است که در ترکیه مردم را این طور تصور میکردند که به استقبال مدرن شدن میروند . . .- چیزی که به نظر من تا به امروز هم باقی مانده است . و همین طور است . - 

گذر از رودخانه با باد کردن پوست بز و به زیر چوب بستن آن 

 

امیدوارم خواندن این کتاب را ازدست ندهید و اگر توانستید فیلم جذاب آن را نیز پیدا کنید و بارها ببینیدش. 

برای شرح حال نویسنده ی کتاب بهمن مقصودلو به ( ادامه ی مطلب ) رجوع کنید . 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()