جزیره در کهکشان

 
بیژن . . . پر !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱
 

آمبیانس : ((  اینجا )) ، ویوالدی

وقتی شنیدم ( بیژن پاکزاد ) سکته کرد ، چانه انداخت و جان به جان آفرین تسلیم کرد ، بی دلیل غم غریبی به سراغم اومد . برای لمس هر حسی ، الزاما نباید دلیلی منطقی داشت ، بیژن ، برای ما همیشه سنبل یک ایرانی ثروتمندی بود که صاحبان نام به سراغش میرفتند و من در مشاهده ی خانه و کاشانه ی او ،‌در مشاهده ی محل کارش ، زیبایی را به معنای واقعی دیدم ، چیزی عجین با ایران ، نه تلفیقی از فرهنگ غرب ، خود بیژن . یکی از مهمترین نکاتی که در مورد بیژن باید به شما بگویم جملات اسکاول شین وار و یا (راز) دار او بود که شاید در موفق شدنش تاثیر فراوان گذاشته از جمله :

راستش را بخواهید از همان کودکی احساس می کردم فرد مشهوری می شوم . پدرم می خواست من دکتر یا وکیل شوم . رشته تحصیلی ام مهندسی بود که هیچ علاقه ای بدان نداشتم ، همه شوق من به جانب طراحی بود و با علاقه وصف ناپذیری بدان می پرداختم

یا

راز نیرومندی و جوان ماندن من در این است  که هر روز چیز تازه ای یاد می گیرم.

یا

من به این اصل معتقدم که اگر قرار باشد ” کائنات ” ، ایده ای را به ذهن و دل یک انسان الهام کند، به سراغ انسانی می رود که آمادگی علمی و ذهنی پذیرش آن الهام را داشته باشد.

یا

براین باورم که در رگ های من به جای خون ، رودخانه ای از طلا جاری است و تک تک سلول های وجود من ازالماس ساخته شده اند. من خودم را بسیار گرانبها می دانم و براین اعتقادم که اگر یکی از پولدارهای دنیا به نیویورک بیاید و بخواهد از فروشگاهی خرید کند، حتما باید این خرید از فروشگاه من صورت گیرد. 

و یکی از چیزهایی که خودم از دهانش شنیدم این بود که او دوست داشت پسرش به جای به یاد داشتن صدای ادیت پیاف صدای مرضیه و دلکش را بشناسد . او به ایرانی بودن خودش افتخار میکرد .  

در (( این جا )) میتوانید مکان زندگی او را ، طراحی،‌چیدمان ، المان های ایرانی ، فرش ایرانی ، رنگ بندی فوق العاده را ببینید .

چیزی که من رو غرق غم میکنه اینه که این آدم دلش میخواست روی سنگ قبرش به ایرانی اسمش رو بنویسن . ایران . یک روزی همه ی اخراجی ها ، میمیرند و در آرزوی آرامش ابدی در خاک خواهند ماند . همه ی کسانی که میشناسیمشان . گاهی هم عده ای نباید بمیرند . مثلا الیزابت تیلر ...انگار همیشه باید میماند مثل  مایکل جکسون . کسانی که جاودانه اند . بتهون و موتسارت نمرده اند . . . انها بدون داشتن کالبد جسمانی همه جا حتی این جا حضور دارند . . . آه ... ای آمادئوس .

**   من در این بلاگ از ابولحسن صدیقی گفتم . . . عده ی زیادی را با اسم او ، این مجسمه ساز یکتا آشنا کردم . . .  و امشب کامنتی سر شار از بی تربیتی در یافت کردم که نظام روزگار من را پرت از دایره ی گردون کرده و خاک بر سر من که نمیدانم صدیقی کیست و خاک بر سر مخاطبان ! بنده در این جا به خودم افتخار میکنم که همین کاری که رسانه ها نمیکنند انجام میدهم ... این کامنت گذار که چون روحی به خانه ی من پا گذاشته با چشمان خود دیده که من عکس حسین پناهی را به درم چسباندم . من پناهی را دوست دارم . فروغ را دوست دارم اما خدا وکیلی عکس این دو تا را روی در و دیوارم ندارم . . . خوب شد شما یادمان انداختید . ایشان این حس شاعرانه ی مرا مدیون نظام امروز کرده . اگر این طور است دمش گرم و دمش جوش . شما هم که از شاملو و فروغ و حسین پناهی بدت میاد برو جلوی آفتاب قد بکش . **

***

این فرد که تا اطلاع ثانوی - اسمش رو نبر - نام داره و بنده به دلایل کاری و مشغله از امور ایشان بی خبر بودم ، فی الحال گویا در شرایط جالب انگیزی نیست . این اسمش رو نبر  در -- این جا -- رزومه اش هست .کار با مهرجویی ، کیمیایی و حتی ... در پرونده ی ایشان هست . وی که هیچ وقت عاشقان زیادی به هم نزده و حاشیه ی چندانی نداشته ، معلوم نیست چرا و چرا فقط او .... من نمیدانم اما یکی از سکانس های به یاد ماندنی بازی اسمش رو نبر در سریال در پناه تو  جایی بود که در استیصال تمام توی خیابان تحقیر شده و از ایرج راد کتک فراوانی میخورد ... من بازی او را ، مادر اربابش را و بیچاره بودنش را دوست داشتم . نقشش را خوب بازی کرد . من اصلا درک نمیکنم کسانی که دم از رفاقت و دوستی میزنند این روزها کجا هشتند ؟ ؟ ؟ یاد مصاحبه ی او و عباس غفاری ( به گمانم ) در نقش آفرینان افتادم که با شهاب حسینی چه گپ و گفتی ... حالا دوست و پول ....پر !

چطور خانم  ن . ک میتواند این طوری در خارجه ظاهر شود اما گلشیفته نع !

چطور بازیگران دیگر میتوانند عین آدم - که حق طبیعی همه هست - زندگی کنند اما ظحرا امیرعبراحیمی را آن بلا نابودش کرد ؟

مثلا هیچ اشکالی ندارد اگر خانم مثلا معصوم سراپا مظلوم ل . ح در بلاد خارجه  بارش (برعکس  کن )در دست بگیرد و بخندد اما وا ویلا اگر کسی این کار را میکرد که باب میل نبود ! البته بگذریم که این عزیزان بعد از اخبار آن عزیزان پشت دست را نقره داغ کرده و دیگر با حجاب در محافل حاضر میشوند . مشکل 

من فرق گذاشتن بین آدم هاست . امیدوارم یک روز همه حالمان خوب شود ./ آفتاب بتابد و برکت از زمین ها نرود . ما فروغ فرخ زاد را دوست داریم . ابوالحسن صدیقی هم مال ماست اتفاقا به کسی هم نمیفروشیمش جناح هم نداریم خودتان را قاطی بازی های ساده نکنید که بدجور کیش و مات میشوید . هه ! کامنت گذار محترم عرض کرده بودند چرا بنده فرمودم بروید شاهنامه پوست پیازی بخرید . دلیلش ساده است ... دو جور شاهنامه ی بر اساس چاپ مسکو و فرانسه داریم که صفحه های یکی پوست پیازی و لطیفند و دیگری کاهی که ما همان را که عشقمان میکشد میخریم بهتر از شماییم که  نخوانده دهان خود را باز کرده چیز هایی بگوییم . القصه . . . این هم بود پست ما . بالا و پایین رفتیم . . . فروردین ٩٠ هم تمام شد .

جمله : اشمیت : ( خرد ، بیشتر اوقات اینه که آدم پیرو جنونش باشه تا عقلش ) ، نمایشنامه ی مهمان ناخوانده /

 


 
comment نظرات ()