جزیره در کهکشان

 
سال ثانیه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٦
 

سال ثانیه 

گالری عکس

این نوشته پیشکش میشود به ساحت ِ مقدس ِ نمایش ( سال ثانیه )

زمان : غروبِ آفتاب ِ مرداد ماه یکهزار و سی صد و نود و چهار

مکان : کاخ سعد آباد ، درب زعفرانیه ، زمین تنیس

موقعیت : ذکرش را این طور آغاز میکنم ، شکستن ِ چارچوبی به نام ِ تئاتر ، پیش از ورد به صحنه و قبل از  اقامه ی نمایش ، قطره های بارانی که بناست خیسمان کنند در پوشش لباس هایی سیاه رنگ ، برتن ِ بازیگرانی که رو به روی تماشاچیها  ایستاده اند ، چون شبنمی ، بر جان مینشیند . . . شاید این سیه پوشان و دلیل ِ حضور و بودِشان را تا اتمام ِ نمایش متوجه نشویم ، با این همه بعد از اتمامِ نمایش ، جای خالی شان و ضرورت ِ بودنشان را در میابیم .  در زمینی پُر از خاک و نورهایی که از حاشیه ی زمین تنیس ، میتابند به  بسترش  هستیم . رو به روما  تماشاچی . میانه ، صحنه ی بازی . ما منتظریم .

با خواندن ِ بروشور میشود پیرنگی به بوم ِ تصور و خیال زد و گمان کرد که میتوان چه دید . البته گمان کجا و اجرا کجا . گمان در خیال و در ذهن ، پر میکشد تا ناکجا میرود و از شکلی به شکل دیگر تغییر میکند و در تئاتر . . . آیا میشود این گمان را زد که (( آرامش در نومیدی )) را نشان داد ؟ هدف گرفت و تیر را مستقیم پرتاب کرد در جان ِ مخاطب ؟

بازیگران ده نفر هستند ، وارد میشود ، آنچنان مصمم و استوار که پنداری به جنگ میخواهند بروند . یک ساختمان کامل هستند با روپوشی پلاستیکی ، شاید شبیه خود ِ زندگی . . .  در قدم هایشان صلابتی است که در نگاهشان هم هست . نمیدانیم چرا روی صحنه هستند ؟ آیا هر کدامشان قصه ای دارند ؟ حرف ِ حسابشان چیست و این موقعیت چه میخواهد بگوید ؟ اشخاصِ بازی شروع میکنند به کار . وسایل ِ صحنه عبارت بود از غلطک های بزرگ و کوچک و سطل هایی فلزی ، شلنگ آب . . . دستکش دست ِ بازیگران است و در چشمان شان رحم و شفقتی نیست . اما چه کار میکنند ؟ این چنین زمین را با غلطک صاف میکنند . . . چون زمینی که بناست ، رویش ساختمانی شود از خانه و خانواده و زندگی و یاد و خاطره . محکم روی زمین میکوبند . . . چون میخی که باید محکم کوباند . . . چون نافراموشی یادواره . . . اما این حرکات ِ تکراری که خود ِ تکرار است برای چیست ؟ لباس بازیگران عوض میشود . شبیه قصاب ها شده اند . شاید دل شان هم همین طور . به نظر از کار و تکرار خسته شده اند ؟ تازه اول کار است ؟ این هنگام ، زود نیست ؟ دختر دستکشش را در میاورد ، با کراهت انگشتانش را به هم میمالد . " پاک نمیشه " . . . دست هایش کثیف و آلوده است . دست هایش شاید که پر از یادواره است و خاک و خون . مثل سلول هایی که به تنش چسبیده باشند و آزارش دهند . این میانه در سکوتی صدای اذان و غروب ، حال و هوای مرگ و قبرستان را القا میکند . انگار وارد ِ گود ِ نمایش نشده سر ِ مزار هستیم . آیا شنیدن این صدا عامدانه است ؟ آیا این حس که توی قبر هستیم و از یاد رفته ایم درست هست یا نه و اهمیتش در چیست ؟ شب که میشود آسمان نمایش پر ستاره است و نور بیشتر روی خاک میتابد . بازیگران حرف مهمی نمیزنند . البته بستگی دارد که تعریف شما از ( مهم ) چه باشد !  اما آنها تکرار میشوند . مثل افسانه ی سیزیف . یکنواخت میشوند . مثل ِ روز و شب . شاید شبیه گردش عقربه های ساعت . دختری که تی نا ست . . .وقتی دست هایش را با کراهت به هم میمالید و میخواست تمیز باشد . . . من را میبرد به ( زنان بدون مردان ) صحنه ای در حمام ، زنی که میخواست پاک بماند و از زندگی قبلی کنده شود به زندگی جدیدش روی بیاورد و از وسواس بیش از حد تنِ خود را خون می اندازد . . . همچنان صدای غلطک و صاف شدن خاک و حرکاتی که بی معنی اند و به مرور زمان میشوند خود زندگی ما . . . تکرار میشود . . . بهتر از این نمیشود . . . به نمایش بروی که از روزمرگی فرار کنی و در نمایش همین روزمرگی ، سیال و قوی تر از خیال بزند در گوشت . شاید که هوشیارت کند . توجهم به صدای بازیگری که روی دیده بانی قرار گرفته و با بلند گو داد میزند جلب میشود . بازیگران سمت راست صحنه روی زمین در حال کار هستند . زن فریاد میزند : " تمشک میخوام . . . " شروع میکند به دستور دادن . یاد ِ رمان 1984 می افتم و حکومت توتالیتری .

بازیگران دیگر این سوی صحنه مثل بید میلرزند . زن ِبالای برجک با قدرت بیشتر داد میزند و شروع میکند به تک تک ِ آدم ها دستور دادن . . . حس میکنم توی مدرسه ام . حس میکنم توی جامعه هستم و حس میکنیم که داریم یک دولت قدرتمند را میبینیم . شاید یک نظام برده داری را . یا شاید خفه شدن و انتخاب بندگی دیگری بودن را . مثل فیلم فهرست شیندلر . . . بیگاری کشیدن . آنجا که قدرت باشد ، هدایت میشوی به اینکه ظالم باشی یا مظلوم . به انتخاب ، هدایت میشوی و در همه ی دنیا و در سرتاسر تاریخ بیشتر خواسته ایم از خیر خودمان بگذریم . بازیگران عقب و جلو می آیند و سعی میکنند خواسته ی زن قدرتمند را بر آورده کنند . نگاه تماشاچی که ماییم گم میشود . شاید باید گم شود . از این ادم به دیگری برود . . . شاید باید دیگری را از یاد برد و در لحظه بود . تا می آییم این صحنه را مزه مزه کنیم همه را هم سطح میبینیم . . . اشخاص بازی  دور هم دوباره کار میکنند . زمین را صاف میکنند رویش خط میکشند و یادداشت میکنند . سطل میبرند و می آورند و کارهایی که به نظر بی معنی است یا روزمره است یا از تکرار معنی باخته . . . در این زمان همه یکدیگر را مقصر میدانند . همه یکدیگر را مقصر میدانند و یا دیگرانی که انها را مقصر میدانستند را میشنویم . آدم های بازی ، قضاوت شده اند ، محکوم شده اند ، ترسیده اند ، توبیخ شده اند ، رحمی در آن ها نیست انگار ، با بی رحمی میخواهند با همه ی حفره هایشان ، برتری داشته باشند و مهتری . میخواهند عقده های خودشان را نشان بدهند . در اشکال مختلف . خودشان به هم مهر ندارند .

" این روسری بهم میاد ؟"

"نه."

 

نزدیک نوروز است و آوازی از دور به گوش میرسد( آوازی که خیلی امارتو وار و ساده و شاید بد ) میگوید که نوروز در راه است . با این همه اثری از تغییر فصل و زمان نمیبینیم . اثری از تغییر نمیبینیم . انگارآدم ها یکدیگر را از یاد برده اند . رنگ و فصل و زمان را و تکرار را تکرار میکنند . این شده زندگی . احساس میکنم دارم توی تماشاچی ها خفه میشوم . یکی از بازیگرها را  گرفته اند . انگار دارد اعترافی از گذشته میکند . "  من فقط چهار تا اسم رو لو دادم ..." صدای جیغ به گوش میرسد . :" یه جوری جیغ بکش که شنیدن یادم بره " صحنه ها عوض که میشوند نمیفهمم . شاید همه ی ما نمیفهمیدیم . شاید تماشاچی در این جا از یکدیگر جدا شده و در شکل ِ دیدن ِ نمایش دنیای خودش را دارد . این تغییر صحنه ها با مهارتی صورت میگیرد که در ادبیات با قلم و با کلمه راحت تر منتقل میشود . باز در نمایشی هستیم که سکان دارش حمید پورآذری هست و او خوب میداند چگونه شالوده شکنی کند . شعر بخشیدن به زندگی عادی و شاید بیگانه سازی با این مقوله در ساحت تئاتر شگرد اوست . حمید پورآذری یک جادوگر است . پرتوی جدید و جادویی که در کار حل میشود و به دل تماشاچی مرود . . . انچنان حرفه ای است که شبیه تیری ست در قلبت . . .زخمت کند و تو تازه نگاهش کنی و ببینی خون میچکد . ضرباهنگ نمایش به شیوه ای گریزناپذیر از معنای نمایش الهام میگیرد و این کار جادوگرهای فرمالیست است . کاری که در شعر با الحان انجام میدهند . در این جاست که میفهمم شاید من و تماشاچی های دیگر در یک مکان و موقعیت در خیال های متفاوت و برداشت های گوناگونی از دیدن یک سوژه داریم . برداشتی متفاوت . جهانی پر از ایهام و گنگ . تداعی معانی و مفاهیم نزد اشخاص مختلف به دلیل تجربیات و خاطراتشان ، ناهمگون است و از این بابت تماشای تئاتر من را با کنار دستی ام همسو نمیکند و فقط یاد خودم می افتم . مثل آیینه ای که رو به رویم قرار گرفته باشد . میبینم که یکی از بازیگران روزهای هفته را گم کرده است . " امروز چند شنبه است ؟"  فکر میکنم این فراموشی ، عامدانه نیست ، محصول دنیای بی رحم و مروت اینک است که ما را غافل کرده است و بیش از همه از خودمان . سر به عقب برگردانیم عمری است که رفته و سوخته . فکر میکنم این زمین ِ خاکی قبرستانی است که در آن خاطرات ورویاها دفن میشوند . لباس بازیگران سیاه میشود . با غلطک زمین را صاف میکنند و این مثل افسانه ی سیزیف است . انگار هر روزم را روی زمین تنیس دارم میبینم . " یک بار ، ده بار ، صد بار ، هزار بار "  نور قرمزی در سوی دیگر نمایش از پشت حصار دیده میشود ، بازیگر خودش را به آن میکوبد . " همه ی خونه هام رو بسته ام " بستم . من هم این کار را کرده ام . بارها شانس هایم را باخته ام ، بارها از دست داده ام . بارها فراموشم کرده اند . بارها از اعتمادم سو استفاده شده و همه ی درها را بسته ام . به جهان به رویا به جنسیت و به هستی . . . به شانس و به اکسیژن و زندگی . . . بازیگر دیگر در صحنه ای که با همین صحنه آمیخته میشود ملتمسانه میگوید :" میخوام برم . " نمیگذارند . دستش را میگیرند . برای من شبیه دریافت غریزه و رسیدن به خودآگاهی آدمی است که در جامعه ی سنتی خود مانده و دستانش را میگیرند تا او به سمت ِ خودش و طبیعتش حرکت نکند . میخواهند او خودش را نشناسد . همانی باشد که مثل دیگران است . این تک گویی درونی که نمایش داده میشود شگردی است که در سینما هم میشود دید و در تئاتر شمایل و نشان دادن اش دشوار است . لحظه ای را میبینم که بازیگری با حمل ده سطل براق که به خودش پیچیده می آید و از ده تا یک ، جمله ای میگوید . انگار که سرش را در چاه کرده باشد و بخواهد ذکر مصیبت کند . انگار کسی او را نمیفهمد . انگار منم روی صحنه که با دیوار و سنگ صبورم حرف میزنم . رنجی که گفته میشود به صحنه ی دیگری با همه ی بازیگر ها گره میخورد . صحنه ای که پیش از این در کارهای دیگر حمید پورآذری ( به نوعی دیگر ) دیده بودیم . حرکت رو به جلو ی بازیگر ها و ناگهان حرکت ِ معکوسشان . انگار فیلمی را بخواهی با کنترلو تکنولوژی عقب ببری تا بهتر بفهمی و دوباره ببینی . اتفاقی که در واقع نمی افتد . زمان هرگز به عقب برنمیگردد اما توی تئاتر باز هم این ترفند زده میشود . زمان را همان طور که به جلو مبریم به عقب برش میگردانیم یا نه ما همان گذشته ایم و خود ِ تکراریم . مثل روز و شب و شب که روز میشود . مثل امروز و پارسال و هر سال . بازیگران حرف هایی میزنند . تکراری . میخواهند فراموش نکنند و فراموش نشوند . میخواهند مهر ببینند . در این جاست که مقدمه ی بروشور ِ کار برایم معنی میدهد . . در این قسمت که میگوید :" سال ثانیه ، حرف لحظه هاست . لحظه هایی که می آیند و میروند و ما در آن میانه اسیر شده ایم . " سال ثانیه " بحث انتخاب است .  انتخاب ما در لحظه . اینکه بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است.  گره خوردن و حیاتمان به با هم بودن است . "

دو بازیگر رو به روی هم هستند . یکی به خاک آب میدهد و دیگری به خاک ، خط . آیا این کار فایده ای دارد . :" یه چیزی بگو ." شاید به نظر برخورد بازیگر رو به رو بعد از اسیر این حکم شدن احمقانه به نظر برسد اما صداقتش در نمایش در گوشی محکمی به زندگی ماست . در صحنه ای دیگر . . . کاغذ ها سوخته میشود . با آتشی در سطل . آیا خاطره ها و گذشته با سوزاندن عکس و نوشته از ذهن میرود ؟ اعتراف میکنند . . . نمیخواهد سگ مارس شود ، شانس دوباره میخواهد . هرچند ناچیز . مثل اینکه مرده باشی و التماس کنی که برگردی به دنیا تا خوب زندگی کنی . در دایره ی گچی حمید پورآذری هم از روی کاغذ متنی خوانده میشد . روش هایی که گیج میکندمان . . . که کمی به خودمان فکر کنیم و فاصله بگیریم از اجرای رو به رو . بیرحمی دنیا در دیالوگ های کوتاه دوست داشتنی از دهان بازیگران میپرد میدود بیرون . مثل سگی که توله هایش را بخورد . . . سخت وحشی است و درخشان . " ساعت چنده ؟" چقدر فراموش کرده ایم ؟ زمان را و  خودمان را . زنی دارد میرود . رفتنش من را یاد ِ فیلم مسافران بهرام بیضایی می اندازد . جلوش را نمیگیرند . با آیینه بدرقه اش میکنند . حرف از پالتوی قرمز است و جمله ای که میگوید :" میخوام غافلگیرش کنم . میخوام مثل بیست سال ِ پیش . . . " . . . یاد یاقوت می افتم . زن قرمز پوشی که سنبل عاشقیت در تهران شد و برایش ترانه و موسیقی ساختند . او هم از یاد رفت و جا ماند . تا وقتی موها یش همرنگ گیسوانش شد در لباس های قرمزش جا ماند . او فراموش شد .

انگار زمان ایستاده . من هم جا مانده ام . تویی که این  متن را میخوانی هم جا مانده ای . یک روزی ، یک جایی در خاطره ی کسی . . . شاید خودت . . . خیلی ها تو را فراموش میکنند و تو از این فرار میکنی . تو از فرار فرار میکنی . تو میترسی . موهایی که با قیچی و آوازی مبهم کوتاه میشود من را یاد مراسم دسته جمعی سرخ پوست ها یا آیین کهن می اندازد . این بدرقه .  این رفتن . این کوچ از ابتدای تاریخ بوده است . شیاری باریک بین جهان ارواح و زنده ها . شاید که شبیه مراسم سوگرواری ست . . .اما میتواند مراسم احظار ارواح باشد و درخواست ِ حرکت در زمان . . . دانایی . . . دانشتن چیزی از گذشته یا از آینده . اما فرقش چیست وقتی زندگی میان میله های تقدیر بسته شده است ؟ نیاز ها ی بشری خلاصه شده در زبان ِ بازیگران در ترجیع بندی پر واهمه  ذکر میشود . تکرارش از ترس است و ازیادواره ی ( بودن ) را حفظ کردن . همه چیز برای بقا ست به قیمت ِ جان نه به لذت زندگی . جهان نمایش سال ثانیه ، شبیه ، هستی است . مثل اتم و ساختمان الکترون و پروتون هایش . در تجمعی که بازیگران دارند و در هم آغوشی یک زمانسان .. . کسی آن میانه میگوید:" خیلی وقته دلهره ی هیچ قراری رو ندارم . . . من خیلی وقته این جام و تکون نخوردم . . . و . . . " بسان مجسمه هایی که نامشان آدمی است به حکم ِ گردن خون و اجبار تکرار در چرخه ی تقدیر . طناب زدن ِ بازیگری که جایش را با دیگران عوض نمیکند . مثل تیغی است که روی رگ برای زخم زده شود . در صحنه ای که در انتهای نمایش میبینیم یکی میخواهد جایش را با دیگری عوض کند . یاد افسانه ی آه می افتم . یاد برگشتن به زندگی و تناسخ . یاد گرفتن جای دیگری . یاد یک زندگی دوباره . یاد به یادگار گذاشتن . یاد اندکش حتی . به اندازه ی یک سالاد درست کردن . زمین نمایش شبیه میدان مین شده است . چکمه ها را در آورده اند . شاید شبیه کسانی هستند که به پیشواز زندگی جدید میروند . میمیرند یا متولد میشوند . به یاد می آورم سیاه پوشانی را که ابتدا ، پیش از شروع نمایش با نگاه مرده شان چون ستون هایی ایستاده بودند . " جات رو با من عوض کن . " به بند میکشد زمان را این نمایش . به نقطه ی تکرار غلطک ها میرسیم و به دایره ای عین ساعت . عین ساختارش دایره ای . عین یک نفرین و بلاگردان . معرفی و یاد خاطره ی هر کسی . . . سن و تاریخ تولد اش است . . در جایی که بازیگران افشا میکنند . . . در ایده هایی که پیش تر ندیده ام . . . به تاریخ تولد خودم فکر میکنم . به اینکه هنوز در نمایش باقی مانده ام . میدانم که زمین تنیس خوابیده و خواموش در کاخ افتاده است . اما من در آن جا مانده ام . آیا او من را به یاد خواهد داشت ؟

 

ساناز سیداصفهانی

: نشمینه نوروزی
: حمید پورآذری
: نرگس هاشم پور

: پرستو قربانی، مینا زمان، تینا یونس تبار، سحر صبا، مریم حیدری، سوده سعدایی، آبان حسین آبادی، هدی حیدری، سعیده نیازخانی، نسرین درخشان زاده

: ندا نصر
: سروش میلانی زاده
: آیدین الفت
: فریده براتی
: رضا شیخ انصاری
: مارال اشگواری

: میثم رجبعلی نژاد
: پویان باقرزاده – علی کوزه گر
: نسیم صبا
: رضا لطیفی – مهدی شاهدی – کیوان محمدی – متین حبیبیان – مهتاب شیرانی
: ماکان اشگواری
: امیر حسین نصیری
: مهدخت اکرمی
: حافظ روحانی
: امیر قالیچی (تئاتر بازها)
: فاطمه اعرابی
: میثم رجبعلی - سیاوش نقش بند - حافظ روحانی
: دومنیک گایس
: سیاوش نقش بند
: پویان باقرزاده

: فریبا اسدی
: زهرا بهرامی
: امیر والی – داتیس اسکندری
: جهانگیر پناهی
: شرکت شهر صدای پارسیان
: سیاوش دستان
: بهنود بهلولی – سیاوش حیدری – شهاب آگاهی – حمیدرضا جمشیدی –حسین سپهرنژاد- احسان بدخشان – مهران میری- محمد عطوفی - بهنام احمدی – محمد صادق یزدانی – سجاد حمیدیان – نثار ظریفی – 
مرجان کیانی – حسین پوریانی - هاشم اسماعیلی –هومن صالحی

 

یادداشت کارگردان: نمایش "سال ثانیه" از یک پیشنهاد شروع شد. پیشنهادی از طرف فستیوال "اشپکتاکل" سوئیس. قرارمان این شد که از "هیچ" شروع کنیم و گروهی که خالصانه آمد و رنگ خود را بر این "هیچ" پاشید تا "سال ثانیه" شکل بگیرد. پس از ماه ها جستجو برای مکانی مناسب اجرایمان، امروز این نمایش در زمین متروکه تنیس در کاخ سعدآباد پیشکش شما می شود. ما برای این اجرا هم نفس شدیم و لحظه ها را با هم زندگی کردیم تا فضایی بسازیم که خود را در آن باز یابیم.  
"سال ثانیه" حرف لحظه هاست. لحظه هایی که می آیند و می روند و ما در آن میانه اسیر شده ایم. "سال ثانیه" بحث انتخاب است. انتخاب ما در لحظه. این که بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است و چقدر به دنبال منافعمان از پس لحظه ها می گذریم. "سال ثانیه" فرصتی است که باز مرور کنیم این حقیقت را که نفس مان به نفس "دیگری" گره خورده و حیاتمان به با هم بودن است! 
و در آخر، سپاس از بهترین هم نفس زندگی ام، همسرم که تمام این لحظه ها، ثانیه ها و سال ها را در کنار من صبوری می کند.
- حمید پورآذری  

 نمایش در فضای روباز اجرا می شود
**ساعت اجرای نمایش در هفته دوم تغییر خواهد کرد**

 
 خیابان ولیعصر٬ خیابان شهید فلاحی (زعفرانیه)٬ انتهای خیابان شهید کمال طاهری٬ مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد (زمین تنیس)
تلفن: 22752031-9 

 


 
comment نظرات ()
 
 
این جا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
 

باید میرفتم بانک . حسابم رو توی بانک نزدیک دانشگاه باز کرده بودم . هیچ وقت هم نخواستم حسابم رو انتقال بدم جای مرکز شهر، چون از دوره ی دانشگاه خیلی خاطره دارم و به خودم میگم باز هم این بهانه ای میشه میری دوباره اون محل رو میبینی ، اون یکی بانک رو که توش وای میستادی منتظر تا (هیچ کس) با ماشین ٨ سیلندرش بیاد دنبالت و تو چهارتا بال در بیاری و بپری توی ماشین ! هی سلام !:)رد شدن از دم اون بانک هااااا و از دم تلفن عمومی هایی که زیر بارون با سکه و کارت تلفنی باهاش میخواستم کنترل سیستم کنم رو همه رو خوب یادمه . بعد از مدت ها رفتم بانک . بدبختی اولم این بود که چه ساعتی فی الواقع از خواب برخیزم و این خود به خودی خود به خود یکی از دشوارترین کارهای زمانه بود چون وقتی من ۶ صبح میخوابم ٧ صبح چه جوری بیدار شم وقتی که کلونازپام ٢ هم داره توی خونم روی گلوبولهای نازنازیم موج سواری میکنه ؟ نه تو بگو ؟حالا بیدار شدیم . خودمون رو به سان گربه کش و واکش دادیم و خواستیم حریف این  خواب و سنگینی پلکها شیم . از قبل لیوان آبی کنار گذاشته بودم تا بعد از بیدار شدنم توسط بوق رومانتیک موبایل ، آن را بر رخسار مبارکم بپاچم تا مجبور شوم . از تخت پایین اومده و صبحونه نخورده برای جذب طرف حساب ها فورا آرایش مختصری روی صورت به شیوه ی غیر قرینه به کار بردیم . جالب بود . لاک های سیاه را هم بایست پاک میکردیم که گفتیم به جهنم همینه که هست . یک عدد بیسکوئیت ساقه طلایی را با یک نسکافه داغ توی معده ریختیم و پریدیم پشت ماشین . همه چیز پیش رویم دوتا بود . بچه ها هم  یا از مدرسه میرفتند یا می آمدند نمیدانم اما کوچه پر از کوله پشتی و روپوش مدرسه بود و من از میان بچه ها و از تنگنای پمپ بنزین ولنجک که ترافیکش مثل طناب دار است گذشتم و زیر لب فحش های بدی دادم . بعد آقای مسئول جریمه را دیدم و ماشین هایشان را که تازه در این ترافیک دنبال جریمه بودند.آقا بیا برو میدون کاج جمع کن جرم رو . ول کن این همه پول جمع نکن . اصلا هر کس فحش داد رو یه برگ جریمه بده . توی کوچه همه  خواهر مادر هم را با هم وصلت میدهند بیا برو نفری خدا تومن برای هر فحش جریمه کن . به خدا به ادب مردم چه کمکی شود ! مرحبا بر فکر خوبم . داشتم میگفتم و پشت دودبنزین در حال خفگی مرگباری بودم و ماشین تکان از تکان نمیخورد و صدای سوووووت روی اعصابم مثل اره (ره ره ره ره ره ) میکرد . با این وجود سیگارم رو درآوردم روشن کردم و من هم در آلودگی هوا سهم خودم رو ایفا کردم .سپس ضبط را روشن کرده یک عدد لوح فشرده ی فشرده در آن گذاشتم که با صدای محسن چاووشی آغازیدن گرفت و هی میگفت (گوشی رو بردار ....) القصه راه باز شد و ما از خیابان چمران که در هر دوربرگردانش خطر پرس شدن با اتوبوس هایی که تخت گاز می آیند را داری ، عبور کرده و وارد خیابان آزادی شدیم و در کوچه پس کوچه هایش چنان تغییراتی دیدیم که تو گویی قوم چنگیز خان حمله کرده و پت و مت در نقشه ی چپ و راست کردن و یه طرفه کردن آن حکم اول و آخر را داده . دور خودمان چرخیدیم . با زحمت به بانک رسیدیم . به قدری منتر فکر پت و مت شدیم که از دیدم دانشگاه وبانک همچین فیض فضله وارانه ای بردیم و حالمان از هر چه خاطره بود به هم خورد . وارد بانک شدن همانا صف طویلی از مردمی که شماره در دست روی صندلی نشسته بودند همان . حالا داستان از این جا شروع میشه .........

بنده که ماشین را بدجایی گذاشته بودم و خواب هم توی ضمیر ناخود آگاه داشت به فک و فامیل و والدینم فحش میداد را رها کن بچسب به آقای رئیس بانک . ایشان مرد محترمی هستند که هر بار که بنده را میبینند معلوم نیست چرا این جوری میشوند . انگار که بنده ایشان را یاد یکی از مرده های فامیلشان می اندازم و دلشان همیشه برای من میسوزد . خدا عمر بدهد به ایشان و خدا حفظش کند ماشالا آقای خوبی است . با هر کسی حرف میزند زمین را نگاه میکند .... اما اول باری نیست که در حق بنده از این الطاف کرده اند . مردم بیچاره یا پای دستگاه پول میگرفتند یا توی ورق های شرکت نفت کله هایشان به هم میخورد . بیچاره ها خیلی سرشان گرم بود . سرگرم پول . پول.پول. من هم دیدم اگر بخوام واستم واسه اینکه این همه بشینم نیم ساعت بیشتر باید بشینم . توی دو دوتا چهار تا بودم که برم جای ماشین رو عوض کنم تا این بار هم با جرثقیل نبرنش و من مجبور نشم نقش پری بنده رو در بیارم و زنجیر پاره کنان ماشین رو نعره زنان از روی جرثقیل پایین بیارم که ناگهان خود آقای رئیس بانک که پشت میزی بزرگ و نیم دایره مینشیند صدایم زد و گفت کات چیه ؟ گفتم : والا خیلی راه دور شده میخوام برم جای ماشین رو عوض کنم الان میبرنش . ( جوابی بی ربط به سئوال ایشان) بعد گفتم میخوام پول بریزم به حساب . (حالا قبلش توی یه بانک دیگه دهنمون واسه برداشت همین مبلغ سرویس شده بود از شلوغی ) - نصفه شبی چه بوی سیری داره از همساده میاد !!! _ بعد گفت :" بیا دفترچت روبده خودم کارت رو راه بندازم . " راستش سریع و بی معطلی دفترچه را نوشتم و پول ناچیز را کوبیدم روی میز و از شرمندگی به جمعیت فراوانی که این پا اون پا میکردند و شماره نگاه میکردند و آه میکشیدند، رویم را به یه ور دیگه کردم . بعد فکر کردم بهتر است وانمود کنم که اصلا فامیل این رئیس بانکم ... مثل یک خر کیفم را دادم دست آقای رئیس و گفتم اینا دست شما باشه ماشین جلویی رفت من برم ماشینم رو ببرم جلو و از توی بانک با اون همه مدارک پریدم بیرون . خلاصه ... دو دقیقه بعد دفترچه نوشته شده امضا شده واریز شده دستم بود . این آقا چندین بار این کار را در حق من کرده . شاید بارآخری که واجب شد به بانک مذکور بروم قبل از سفرم به گرجستان بود . باز هم همین طور...همکاران و کارمندان بانک هم طوری نگاهم میکردند که انگار از این آقا بعیده این خانومه کیه ؟ ؟ ؟ خلاصه این یه جا شانس اوردیم . البته هنگامی که ان مبلغ اندک را به آقای رئس بانک دادم خجالت هم کشیدم. والا دروغ چرا ؟ بذار راستش رو بگم .من به محض اینکه ١٨ سالم شد پولهایی که جمع کرده بودم رو بردم بانک و گفتم میخوام یه کوتاه مدت باز کنم اما نمیدونم فرقش با بلند مدت چیه ؟ نمیدونستم خب ! بعد بهم توضیح دادند . پول هام مثل کولی ها توی چند تا جا عینکی چرمی بود لوله شده توی هم + سکه ....خانومی که حسابم روباز میکرد بهم گفت : " قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود " هه .....   بیام  حساب کنم ببینم قطره الان میشه چی ؟ روزی ١٠ هزارتومن ؟ روزی یه ملیون ؟  آقای رئیس بانک با دیدن مبلغ قطره ای من تازه کلی هم دلش سوخت . گفتم : "  دیگه ما از راه نگارش پول درمیاریم دیگه " ایشون نه لبخند زد نه اخم کرد نه هیچی .انگار همیشه مسئوله اینه که کار من رو راه بندازه . ای خدا خیرت بده . بهخدا شرمنده ی اون جماعت برگه به دست شدم . اما لابد حکمتی توی این کاره . خدا همه ی کارهاش با حکمته . بله . برم سخنران شم . به به . آخه یکی نیست بگه آقای رئیس تماشاخانه ی ایران شهر ، آقای محترم یا هر کسی که باعث و بانی این گناه شده ، بیا جیب ماها رو نگاه کن بعد بلیط تئاترت رو ٢۵٠٠٠ تومن کن .آقایون کافه چی ، چای تی- بگ میدین ٣٠٠٠ تومن ؟ کیک ٢۵٠٠ تومن ؟ خب یه دیدن تئاتر و یه کافه و یه بسته سیگار و پول دو تا کتاب فقط واسه یه روز شد ۵٠،٠٠٠ تومن خوبه والا . من که   ندارم این ئه سئواله که باید برم از کافه نشین های بیسواد کافه های ایران شهر و این ور و اون ور بپرسم ...همیشه هم اون جان . همیشه توی ژست .بری بزنی دک و پزش رو بیاری پایین  . . .   با تمام این اوصاف اقبال توی صف وای سادن برای مبلغ ناچیزمون رو  داشتم . اقبال آقا . اقبال اینکه خودت بتونی به پیشواز شادی بری . همون طور که میدونید مردم همیشه در همه نقطه های جهان بیزنسشون رو بر اساس (شادی) مردم طراحی کردن . همین شبکه ی تو و اون رو نگاه کن ! همه شادن . مهمونی . غذا . " ما اومدیم این جا درس بخونیم " ." ما اول اون جا بودیم بعد رفتیم فضا بعد اومدیم این جا بعد ..." اما ما این جا همه ی برنامه ها رو بر اساس آلودگی هوا ، سوگواری ، ماه ها ، چهل های سوگواری ، غم و غصه ، تلوزیون ، فیلم های آب دوغ خیار ، یه برنامه ی شاد نداره ، شنیدن ، دیدن واقعیت هم شده بکش بکش توی میدون کاج . یارو داره میمیره ها اما دوستش داره فیلم میگیره . عجب ! خنده داره . از غصه خنده داره . همه اش مسئله ، بابا بی خیالش . بیا وسط . بیا برقصیم . خوش باشیم . گور بابای مرزها . بیا ماشین ها رو آتیش بزنیم اسب سوار شیم . بریم زمین های کشاورزی رو شخم بزنیم یه حال بدیم به کشاورزی . بریم نیشکر درس کنیم . نه ؟ بد میگیم . بریم توی غار علیصدر دور دوفرمان اجرا کنیم . جشن سده اجرا کنیم . این کارا چیه ؟ توی خیابون پر شده از ماشین های مدل بالایی که بچه سوسول جون ها سوارش میشن تازه فک میکنن آدمن . بچه ی 24 ساله ای که کمری سوار میشه توی این زمان ، ماشین یا  مال

باباشه = پس چه بچه ای که توی 24 سالگی خودت یه مینی ماینر نداری ؟! یا هم خودش خریده که حتما دزدیه . حالا این بچه با موهای سیخ و زیر چشم گود میاد جلوی من . بوق میزنه میگه بزن کنار . ماشین کج شده بود . گفتم وای پنچرم . زدم کنار . نگاه لاستیک ها میکردم بچه هم اومد . بارونی پوشیده بود دکمه های بلز هم باز !!! سردته یا گرمته بالاخره جانم ؟ گفت :" ک.ک میزنی ؟ " گفتم :" من فک کردم پنچرم ... ای بابا..." دوباره تکرار کرد . گفتم اگه بتونی همین جا لاستیک زاپاسم رو عوض کنی بهت میگم آره یا نه .  اینا توی خیابونن . . . این بدبخت ها که شادی رو توی این چیزا میبینن . . . همه ی زندگیشون شده فک کردن به  - - - و مواد . سواد هیچی . شعور صفر . تازشم . . . اون هایی که پول ندارن هم  واسه اینکه به این جا برسن دنبال زن ها ، دخترها ، مونث هایی هستن که کمری  سوار میشن . هه ! بدم اومده به خدا . برم جزیره در کهکشان از همه جا بهتره . ای خدا قربونت برم . توش هم شادیه . هم بارش برعکس و هم بارش واقعیه . چترامون رو باز کنیم . داره بارون میاد . فرد و زوج با هر کالسکه ای رد شین . این جا جشنا همه بالماسکه ایه .  


 
comment نظرات ()