جزیره در کهکشان

 
چرا دن کامیلو را دوست دارم ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٤
 

 

 

دُن کامیلو 

 

 

چرا دُن کامیلو را میبینم ؟

گاهی در مواجهه با یک اثر ِ هنری انقدر با خودت درگیر میشوی و احساسات ِ شخصی ات در دام می اُفتد که گمان میکنی از هر نقد یا بررسی یا تحلیلی باید پرهیز کنی . این اتفاق دو قطب مثبت و منفی دارد یا یک کاری را بیش از حد دوست داری یا بیش از حد دوست نداری .( هر چند دوست داشتن و نداشتن برای علم ِ نمایش و قیاس آکادمیک نیست ) آیا جز این است که یک اثر هنری باید و باید و صد هزار بار باید افکارت را در مشت بگیرد و یا احساساتت را در خودش نگه دارد و یک جوری تو را به سمت و سوی یک چیزهایی ببرد . این بردنش هم اگر بعد از خروج ِ تو از سالن تئاتر ، سینما یا نمایشگاه باشد مهم است . اینکه بعد از دیدن ِ بعضی فیلم ها میروی سراغ ِ نویسنده ی داستانش ، اینکه مثلا میفهمی آلبرتو موراویا کیست که گودار تحقیرش را میسازد . میروی و جستجو میکنی . اینکه میفهمی یک اثر هنری زیر مجموعه هایی دارد و چنان جذبش میشوی که میخواهی همه ی جیک و پیک ِ همان زیر مجموعه را در بیاوری اینکه به اصطلاح خِرد در کنه این ذات باید در پیچ و مهره ی چستجو پخته شود . همه ی این صغری کبری ها را بافتم و گفتم برای اینکه بگویم چرا دن کامیلو را دوست دارم و چرا . دوباره دیدن ِ آن برایم واجب است .

سال 1384 . . . وقتی این نمایش را دیدم که دانشجوی رشته ی نمایش بودم . در تکاپوی یک چیزی شدن . در جوانی و خامی و اینکه دوست داری هر کاری میبینی یک جوری گیر بدهی چون شاید فکر میکنی خیلی بارت است . وقتی در 24 سالگی ،دن کامیلو را دیدم  شاید برای اولین بار بود که یک فضای فانتزی ( فرا تخیلی ) و در عین حال بسیار ملموس و دم دست و بسیار مهربان و واقعی و در عین حال غیر واقعی را میدیدم . از نزدیک . از یک همنفسی با بازیگر و سالن نمایش و به زبان فارسی . نه روی صفحه ی تلویزیون و با زیر نویس و با دیالوگ هایی فرانسوی یا ایتالیایی .

 

از آن روزها نمایش های زیادی دیدم و همیشه فکر میکردم بعضی کارها را چرا ندیدم و چرا بعضی کارها را دو بار ندیدم و افسوس خوردم . یکی از این آه ها مربوط میشد به نمایش دن کامیلو ، امشب خوشحالم که دوباره با این اثر رو ی صحنه رو به رو شدم . آن قدر بی طاقت بودم که برای یک زمان کوتاه هم سری به روزهای تمرین دن کامیلو زدم . یک جوری سرک کشیدن در حفره های یک زندگی دیگر . کتاب - دنیای کوچک دن کامیلو - را خوانده بودم . بعدا دن کامیلو و شیطان را نیز خواندم . کتاب هایی از جووانی گوارسکی ، اینکه بتوانی در عین سادگی و با زبان ِ صداقت و در عین حال طنازانه بر معضلات ِ جامعه تیغ بکشی یا بشکافی ش کار آسانی نیست . اینکه در سادگی و در عین حال پیچیدگی بخواهی ایهام ِ یک موقعیت اجتماعی را نشان دهی ، چه روی صحنه چه در ورق های کتاب آسان نیست . این نویسنده از آن دست هاست و بیشتر از او کوروش نریمانی را دوست دارم که در کارهایش ، در انتخاب ِ آثاری که برایش فتوای اجرا میدهد ایمان به همین دارد که در این شادی سطحی یک زیر لایه ی عمیقی هست که نشان دادن و در عین حال نشان ندادنش هنر است و کوروش نریمانی یک هنرمند است که خیلی از این جهت دوستش دارم . یک جورهایی انجام دادن بعضی کارها همت عالی و قدرت میخواهد . البته برای شدن اش . اگر نه که همه بلدند کارگردانی کنند . ماشالا مملکت ما همان قدر که دکتر دارد هنرمند هم دارد .

برای معرفی دن کامیلو ، همان کوتاه که نمایش شخصیت محور که البته موقعیت او را به این شخصیت شدن رسانده در طول نمایش دو کاراکتر اصلی دن کامیلو و په پونه را با خودش همراه دارد . دن کامیلو کشیشی است ساده ، زرنگ ، تنها ، مومن ، خطاکار ، عصبانی و گاهی بدجنس و البته با شرف . در سوی دیگر په پونه ، مردی بی سواد و سطحی و مهربان و تو سری خور و ترسو و ظاهری که در دهات میخواهد شهردار شود و سری بالا ببرد اما دن نمیگذارد . در واقع این دو نیروی مخالف میخواهند با داستان هایشان نمایش را شکل بدهند . شرایط اجتماعی در همان ده کوچک مثل همین جهان بزرگ خودمان است . قدرت . یاد کتاب سرخ و سیاه استاندال می افتم . قدرت در دست کلیسا یا حاکم ؟ خبری هم از مردم نیست . بشکه ی نمایش همان مردم هستند که البته غیور اند و بهشان بر میخورد بلانسبت ما نیستند که تو سری خور باشند . دن کامیلو توی کلیسا با یک مسیح مصلوب حرف میزند . خیلی صمیمی . خیلی خودمانی . نه مثل ما که نمیتوانیم و نمیدانیم چطور با خدا صحبت کنیم . مسیح به او جواب میدهد . همان طور که در کتاب نیز اشاره شده این صدای درون خود دن کامیلوست . اما میبینم که شدیدا کودکانه به این قضیه نگاه میشود . مثل کارتن ها . فانتزی بکر . . . مسیح از صلیب پایین می آید . . . کلیسا را جارو میکشد . با دن کامیلو بحث میکند . بیشتر اخطار میدهد . انگار دن کامیلو از خطاهای خود آگاه است . این را میفهمیم . اما دوست داریم مسیح گاهی از صلیبش پایین بیاید . په پونه در یک رای گیری روز یکشنبه برای خودش شهردار میشود و حزبی تشکیل میدهد که در نادانی و در اوج بیسوادی صورت میگیرد . همه ی این بدبختی با طنز و رویکردی آگاهانه به داستان های کتاب در یک شب اجرا جمع شده است . چرا دن کامیلو را دوست نداشته باشم ؟

 

تکرار اتفاق های مشابه اجتماع امروز و دوباره اجرای این نمایش . معمولا کارهایی که دوباره بعد از مدت ها اجرا میشوند مثل ورژن یا نسخه ی اول نمیشوند . پوآرو همیشه همان پوآرو ی اول . . . شرلوک هلمز همان اولی . . . همیشه دو و سه اش چرت میشود . اینکه دن کامیلو از سال 84 عقب نماند خیلی است . که نمانده . به زعم من همین طور است . جز اینکه در سالن اصلی اجرا میشود . شخصیت دن کامیلو ، با آن ویژگی هایی که سیامک صفری همیشه عزیز بهش میدهد عشق ما را به کار بیشتر میکند . انگار که او برای این نقش ساخته شده است یا سیامک صفری باید به دنیا می آمد که یک سری نقش ها را بازی کند یکی از آن ها بعد از آغامحمدخان قاجار در شکار روباه همین دن کامیلوست . چیزی که خیلی شبیه خودش است . یا خودش دوستش دارد . البته که همین طور است . هرگز مهدی هاشمی نمیتواند دن کامیلو باشد . هرگز و صد هزار بار هرگز . این کار کار سیامک صفری است . در وصف ِ این بازیگر توانا که خدا حفظش کناد بس در این وبلاگ نوشته ام . بگذریم که در این اجرا بعد از 9 سال هنوز همان مرد ِ شیطانی است که روی صحنه بود . . . کمی تکیده تر . 9 سال گذشته خب . قصه ی ساده ی داستان اعم از اعتراف و مراسم غسل بچه ی په پونه پر از زیرمجموعه هاییست که باید دید . هر کدامش با زیرکی و مهارت از داستان های کتاب در این نمایش گردآوری شده است . بعضی جاها کم و زیاد شده و شده دن کامیلوی کوروش نریمانی . 

 

زن شهردار ، زنی زجر کشیده ، عصبانی ، بی شعور ، خدا قسمت نکناد است ، چراییش بماند برای یک کنفرانس دو ساعته . شهردار همان مرد همیشگی است که در همه جا میتازد جز در خانه . مرد ضعیف . بچه ! له شده بین بیشعوری ارتباط آدم ها ول . . . . ابتدا و انتهای نمایش با صدای همین بچه آغاز میشود . معشوقه ی دن کامیلو ، زنی مسن که معلم ده بوده . . . پیردختری با خصلت های دوست داشتنی اما در عین حال مردانه و قوی . . . عاشق و منتظر . . . خانم فریده سپاه منصور نازنین . . . بشکه . . . هوتن شکیبا که به شدت برای بچه های بازیگری ، توصیه میشود به حضور او و به بازی بی دیالوگ و لال بازیش توجه شود . . . در بین این همه تن و صدا . . . سادگی و روانی و مونوتن بودن صدای مهدی بجستانی را داریم . مسیح را . . . الیکا عبدالرزاق همان زن شهردار است که نمیشود یک کلمه به او حرف زد و خدای نکرده بالای چشمش ابرو هم نیست . . . بهرام افشاری که از قد و قامتش در نمایش ها همیشه استفاده ی بهینه میشود مثل همیشه خوب و با درک کامل از نقش روی صحنه است . مهران احمدی په پونه ی واقعی است . به همان اندازه که سیامک صفری دن کامیلو است . هرچند ارادت ما در یک جایی گیر کرده و چرا دن کامیلو را دوست نداشته باشم چون دوست دارم دست و پا زدن بازیگر مورد علاقه ام روی صحنه را ببینم . کلنجار رفتنش را . . . . نمایش در اوج و فرود . . . میرود . زمان میگذرد . . . در انتها مسیح از دست دن کامیلو شاکی . . . میخواهد کلیسا را ترک کند . بغضی که در گلوی دن کامیلو و در بازی سیامک صفری میبینم . اما وقتی ندارد که بترکاندش . مهمان ها برای عید میایند کلیسا . مسیح سفره را پهن میکند و دن کامیلو وقتی مهمان ها می آیند . . . مثل بچه ای که وارد یک جای غریبه شدهبا انها غریبگی میکند و وقت دست انداختنشان را ندارد . . . این اتفاق به قدری حس میشود که وقتی نور ِ پایان نمایش میرود و سکوت میشود میخواهی بزنی زیر گریه . یک حس عجیب و گنگ که با تو میماند . توی بغلت . میبریش خانه . دوستش داری . روی بروشور را نگاه میکنی . یک قهوه میگذاری و شروع میکنی در وبلاگ بنویسی بلکه در تاریخ نوشته هایت همین ثبت شود . که دن کامیلو را باید برای همین دید . 

در ( اینجا پشت صحنه ی دن کامیلو را ببینید . )

بلیط را هم از - اینجا - بگیرید . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ملکه زیبایی لی نین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
 

The Beauty Queen of Leenane

ملکه ی زیبایی لی نین ، نمایشی که در سالن ِ اصلی تئاتر شهر اجرا میشود ، اثری ست به نوشته ی ( مارتین مک دونا ) ، از مک دونا ، امسال نمایش های زیادی روی صحنه های نمایش رفت ،  مرد بالشی ، جمجمه ای در کاناراما و ملکه ی زیبایی لی نین . . . پیش از هر چیز ، بروشور ِ کوچک ِ نمایش را در دست میگیرم ، در پیش فرض ذهنم ، عکس هایی مدرن که در دنیای مجازی پخش شده اند وجود دارد اما قضاوت کردن دشوار است . هرگز نمیتوانم در مورد ِ نمایشی که متن اش را نخوانده ام قضاوت و داوری کنم ، چگونه میشود در مورد ِ نمایشی که نمایشنامه اش را نخوانده ای پنبه زنی یا تمجید و تحسین کنی و یا اصلا حرفی بزنی . اولین سئوال در ذهنم ، بروشور است . بروشوری سفید و کوچک ، در قطع ِ کتاب های کوچک ِ تو جیبی ، ملکه ی زیبایی لی نین با رنگ ِ خون مرده ، قرمز ِ کدر ، قرمزی که از نفس می اُفتد آن بالا حک شده . بالای چکمه هایی سفید ، چکمه هایی کَفش به گِل نشسته شده . . . شاید در گِل مانده . . . مثل ِ یک ضربه ی آخر ، مثل یک تسلیم . مثل یک تضاد . یک وسواس ، یک  سیم ِ آخر . . . یک کار ِ نباید . . . مترجم : حمید احیا / طراح و کارگردان : همایون غنی زاده / تهیه کننده : نورالدین حیدری ماهر / تئاتر شهر / سالن اصلی ، بهمن و اسفند / ساعت : 18

بازیگران : ویشکا آسایش ، همایون غنی زاده ،  سعید چنگیزیان ، مهدی کوشکی 

 

فضای نمایش ِ ملکه . . . فضایی بود تداعی کننده ی ، سردخانه ، یخ بندان ، عصر ِ جدید ، عصر ِ تکرار ، سرما ، پژواک ِ صدا ، تکرار ، چیک چیک ِ ثانیه ، ضربه هایی که به در و دیوار بی زاویه ی دکور میخورد ، مثل یک سیلی محکم توی صورت ِ تماشاچی بود . استفاده از رنگ سفید ، در صحنه . کم بودن ِ آکساسوار و استفاده ی درست از ابزار توی صحنه ، صندلی راحتی اگزجره شده ی چند کاربردی ، الاکلنگی که نشیمنگاه ِ مادر ِ مورین هست ( که نقش آن را همایون غنی زاده بازی میکند و مگ نام دارد ) ، به چند منظور طراحی شده است ، صندلی راکینچر ، صندلی ، استراحتگاه ، وسیله ی تفریح ، بازی ، بازی در بازی ، در ایران ابزاری برای کنایه از نزدیکی ها ، البته در همین ایران ، نمایش ِ  این نمایشنامه یک جورهایی با ادبیاتی که دارد با سیستم ِ برخورد همیشگی سازگار نیست . اینکه بیش از هر چیز در طنازی به کش دادن مسائل جنسی میپردازیم ، از شنیدن و دیدن اش حتی از (چیز ) بودنش ، از خوردن و مزه اش لذت میبریم . روی صحنه ، توی خانه ، روی دسک تاپ ، توی اینترنت و در شوخی های عوامانه . . . این صندلی ساخته شده ی چند منظوره ، سمت ِ چپ ِ صحنه و در جای درست قرار میگیرد . زاویه در نمایش وجود ندارد . انگار در یک قعر یا توی استکانی باشی . مورین ، با دستکش های زرد ، عینک بزرگ ، موهایی سپید ، قد و قامتی بلند ، پاهایی در چکمه های سفید در حال ِ تکرار ِ مواظب از مادرش است . مواظبت ، مراقبت ، تکرار ِ یک پرستاری که خواهر هایش از آن انصراف داده اند . مادری که نمیشنود ، زیاد حرف میزند ، دخترش را به تصرف و در زندان ِ خودش حبس کرده است . به او دروغ میگوید تا خودش بقا یابد . مهربانی معنی ندارد . تلوزیون تکراری ست . . . برنامه ها . . .عمل ها و عکس العمل های روی صحنه ، روزمرگی خودمان است . در نیم ساعت ِ اول حوصله سر بر ، نه از جهت ِ فکر پشت ِّ نمایش . خیر ! از جهت ِ جا نیفتادن ِ این آدم ها ، در دیدگاه ِ تماشاچی . 

فرقی نمیکند که مگ ، مادر باشد ، مادر بزرگ باشد ، پدر باشد یا پدربزرگ ، یک فردی دیگری را برای خود قربانی میکند . ریموند ( سعید چنگیزیان ) و پاتو ( مهدی کوشکی ) دو برادر هستند که در همسایگی این دو تَن این دو مادر و بچه زندگی میکردند و زندگی ان ها در حاشیه است . آنها نیز در تنهایی خود در رنج و دلهوره ی خود به سر میبرند . آدم هایی قندیل بسته شده . زندگی تکراری هولناک . قصه به امروز ِ ما طعنه میزند . به ندیدن ِ ما . به رد شدن های ما از کنار ِ یکدیگر . به عادت کردن . به عادت نکردن . به زندانی زمان شدن . شنیدن ِ چیک چیک ِ ثانیه ها . . . سکوت . . . ضربه هایی که به دیوار میخورد . بالاخره دختر 40 ساله شده . میخواهد به مهمانی برود . مادر یا پدراش به او میگوید تو بدکاره بار آمده ای ان هم از من . منی که زمانی زیباترین بودم . چطور از من ِ به این خوبی توی هرزه توی همه فن حریف در برخورد با جنس مخالف پدیدار شدی ! . . . .دختر جان به لب میشود . رفت و آمد ها سرسام آور است . رد پاها کنترل میشود . همه جا سابیده میشود . سائیدگی یک عادت . وسواس . تکرار مدام . رها نبودن . سطل هایی روی صحنه . . . جارو برقی ، سطل ِ شاش . . . سطل آشغال بلند و بزرگ . . . گاز . روغن . وسایل ِ شکنجه . . . ابزار ِ روزانه وسیله ی شکنجه میشوند در یک تکرار . در یک نبودن ِ نور . در یک سپیدی مدام . در یک زندان ِ عصر امروز . همین اینک ِ ما ، موقعیت ِ نمایشی ست . کافی ست به اطراف خود درست نگاه کنیم . کشف نکردن ِ یکدیگر ، سپری کردن ِ زمان . هدر رفتن ِ عمر و عادت بر تکرار . لذت نبردن . 

اینکه وضعیت و موقعیتی که شخصیت های داستان در آن قرار دارند همین زمان ِ اینک است . همین قندیل امروز . همین کافی شاپ تئاتر شهر ، همین از کنار هم رد شدن ها ، همین عادت به ندیدن ها . عادت به دوست نداشتن ها ، عادت به مزه ی چای و قهوه ، عادت به تکرار ِ سلام ، عادت به لبخند ِ مصنوعی ، عادت . . . حبس کردن ِ یک تَن در کالبد . حبس کردن ِ دیگران در موقعیت خود . استفاده از دیگران جهت ِ بقا . بقای خود . زنان و مردان پیری که دو دستی به جهان چسبیده اند . حاضر به کشته شدن ِ اطرافیان هستند . همه میخواهند که پیرتر ها بیشتر بمانند . خود پیر تر ها . . . سالمند ها نیز . . . دیگران را قربانی کردن . سالمندان . شیش ! کاش کلمه ای تابو نبود . کاش سالمندان بد نبود . مورین که مادرش نمیخواهد او ازدواج کند و شریکی داشته باشد به لبه ی جنون میرسد . لبه ی دیوانگی . شاید البته . شاید سالها پیش هم این را تجربه کرده باشد . . . این جان به لب رسیدن . . . این خستگی و درک نشدن . این خانه ی بی پنجره . این تکرار . این نفهمیدن ِ کوچکترین نزدیکی ! . . .این عدم ِ آن توسط ِ مادر یا پدر تو . . . این کشتن ِ نفس ِ تو . . . مورین که روزی میفهمد معشوقش یا دوست پسر یا کسی که دوستش دارد . .. یا کسی که میخواهد دوستش داشته باشد نامه ای داده و نامه اش توسط مادرش خوانده شده . . . مثل همیشه . . . آخرین بار . . . مادر یا پدر را شکنجه میکند و با روغن داغ میسوزاند . او را میکشد . خون همه ی سفیدی را قرمز میکند . او جنازه را توی سطل می اندازد . توی سطل آشغال . راحت میشوم . راحت میشود . راحت میشویم . نفسی میکشد . سپس میفهمد مردی که برای او این همه دست از جان شسته است و مادر کشته است با زن دیگری ازدواج کرده . مورین چمدان اش را بر میدارد که برود . در انتها . . .مورین چقدر شبیه مادر یا همین پدرش شده . عادت های او به عادت های دختر تبدیل شده . یک چرخه تکرار میشود . یک تکرار میچرخد . این نمایش را دوست داشتم . شاید باید یک جورهایی در این موقعیت زندگی کنی تا درکش کنی . دوستش داشتم . امیدوارم بین روزمرگی های خانه تکانی برای دیدنش وقت بگذارید . غبار همیشه هست . 


 
comment نظرات ()
 
 
بانک های آینده به بهانه ی مجید ها
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
 

سرطان در بند بازیگر ایرانی

بی هیچ حرف ِ پس و پیش فقط سلام 

آن هم به رسم ِ ادب و عادت . . . خطاب ِ نوشته ی من نهاد ریاست جمهوری ، نهاد شهرداری ، بانک ها ،  انجمن ها و تشکل ها ، مساجد ، آستان های مقدس ،  اعضای گروه ها ، خانه های هنرمندان ، ورزشکاران ، دلاوران ، رزمندگان ، معلمان و رفتگران و معلولان و خودم و خودمان هست . مخاطبم تو هستی . گریزی از گذر ِ این زمان و تاریخی که درش هستیم نیست ، پس تا دَرش در حالیم و در حال، باید بنویسم . نوشتن ِ این پُست ، مختص ِ مجید بهرامی نیست . مجید بهرامی یک نمونه از خرواریست که ما خودمانیم . لطفا ما را ببینید . پیش از باز کردن ِ خمیر ِ نوشته ام ، و قبل از تنوری کردنش ، از بانک آینده ، کمال قدردانی را دارم . این من ، از جانب کسانی سخن میگوید که فروتنانه خواستند نامشان ذکر نشود .مساعدت ِ  بانک آینده ، در موقعیتی که میشود آن را بُحرانی نامید ، قابل تقدیر است . بانک آینده ،  یک سوم ِ مبلغی که باید برای درمان ِ مجید تهیه میشد را به قید کاغذهای کوچکی و به اعتبارِ نام ِ  آدم های بزرگی ، در واقع  منظور ( کانون کارگردانان )است ،  ،در کمترین زمان ِ ممکن ،  در کمتر از 20 ساعت پروسه ی کاری -  تبدیل ارزی ، در روزچهارشنبه ،60 ملیون تومان معادل 14000 یورو، به بیمارستان مجید ارسال کرد . از آنجایی که بازتاب ِ اخبار ِ هنرمندان در جایی که باید باشد نیست و گاهی دیر زود میشود و گه گاه میبینی که اصلا نمیشود و یا جایگاه ِ بازتاب ، آوردگاه ِ مناسبی برای اتفاق نیست همیشه اشتباه کرده ایم . این نوشته و این ذکر ِ بیچارگی ،کاسه ی دریوزگی نیست ، این غروری ست که سرمان را با آن بالا گرفته ایم ، این صورت سرخ ، با سیلی هاست و سالهاست که این رنگ مانده . بیایید از یاد نبریم که در این سال چند تَن از اقشار هنرمند این سرزمین را از دست داده ایم به چه دلیل ؟ دلیل ِ تحریم دارو ؟ ! چرا ؟ ما از موقعیتی که داریم ناراضی هستیم . تعداد اساتید بیکار ، تعداد ِ هنرمندان ِ غیرمجاز ، به قدری زیاد است ، بودجه ها به قدری کم است که دست و دل به کار نمیرود . . . رسالت یک هنرمند ، مثل پیامبریست که باید معجزه کند و در اذهان عمومی خنده را گریه ، گریه را خنده ، عادت را اشتباه و درست را غلط کند چون دائم در حال تغییر هستیم . مدیوم رادیو ، سینما و تئاتر به شدت مدیوم حساسی است . کسانی که در این راه سالها خودشان راکنار کشیده اند  به دلایل باند بازی های مخوف اداری ، به دلایل پشت میز و زیر میز و همان چیزها که تو دانی و من ، خیلیها خودشان را کنار کشیده اند و مستقل کار میکنند ، با درآمد کم ، توهین هم میشوند . خروج و آمد و شدشان صد سئوال بر می انگیزد. . .  باز این آدم ها دست به دست هم میدهند به روزهای سخت و سیاه یکدیگر نور میتابانند . بیاییم فکر کنیم محمود استاد محمد ، ژیلا مهرجویی ، سعدی افشار ، مرشد ترابی ، پسر استاد علیرضانادری ، چرا این قدر زود از میان ما رفتند . . . جدای از آلودگی هوا که مثل دیوی سایه ی سنگینش بر قفسه ی سینه هایمان سنگینی میکند . . . جدای از درآمد کمی که دولت به کار ِ هنر و بودجه ای که در اختیار هنرمندان قرار میدهد تا برای خود نخ دندان بخرند  ، باید بدانیم نبودن امکانات و نبودن ِ حرف ِ حق دور حلق ِ عده ی زیادی را مثل طناب دار، مثل طناب نامرئی مجید ، بالا میکشد و خفه میکند . . . شاید از ماست که بر ماست . . . شاید پذیرفتن های مدام . سر خم کردن های مدام . . . در سخت تر شدن روزها سخت تر کارکردن ها . . .راضی به نبودن ها به کسری بودجه ها . . . ما را آهن و فولاد کرده است . از نوعی که زنگ نمیزنیم . . . اما واقعا این طور نیست . هست ؟ صد هزار گله شده و رسیدگی نشده ؟ امروز به لطف ِ  فضای مجازی ممنوعه ، هنرمندان و دوستداران ِ مجید بهرامی برای نمایشنامه خوانی دودلقک و نصفی تئاتر شهر رفتند . جمعیتی حیرت آور . . . حضوری سراسر عشق . چیزی جز عشق این همه آدم و دوست را کنار هم نمینشاند . . . این وحدت در خون ِ ما ساری و جاری است . در ماست . این وحدت یک حس ناب و یک عشق خالصانه است . این اتفاق دیر افتاد . غریب به دو هفته پیش این جانب از رادیوی مملکتم گفتگویی را با برادر مجید بهرامی شنیدم . . . برادر مجید از احوال او خبر داد . . . از آنچه که پزشکان گفته اند گفت . با کمال تعجب در فضاهای یکه همه پهن ِ آن هستیم و سفره ی لایک و کاسه ی تَگ و به اشتراک گذاری وسط است ، هیچ کسی یک خط نوشته از این ماجرا ننوشت . همه در صفحه مسی بودند و به جک و عکس های خودشان سخت و شدیدا مشغول . . . ( در این میان بگذریم از اینکه آیا جمشید مشایخی گزینه ی مناسبی بود برای بوسیدن دست مسی ؟ ) بگذریم ! 

سرطان در بند بازیگر ایرانی

چند روز بعد همه ی دوستان ، شدند خواهرزاده و کشته مرده های علیرضا نادری و در وصف حال ِبد ِ این روزها نوشتند . کسی مجید را به یاد نداشت . . . حرکتی خودجوش ، از ادم هایی که نه نهاد هستند ، نه آنقدر کارشان بُرش دارد ، پیش آمد تا طی یک حرکت تمثیلی و نمادین برای مجیدها جمع شدیم . مگر ما کارگردانان و بازیگران چقدر درآمد داریم که خودمان به خودمان کمک کنیم . البته شاید این در درک ِ بانک فرهیخته ی آینده میگنجد . این باید برای ارگان هایی که پول دارند یک حرکت ِ مهم و رقابتی محسوب شود تا در این کارها . . . کمک های بیدریغشان را نثار کنند . چرا که هنرمندان جماعتی هستند که از جان ِ خود گذشته اند برای سازندگی این سرزمین . معماران اصلی همین هایند . . . آبروی ایران با همین جماعت ِ صدایش همیشه خاموش حفظ شده است . از آن زمان که قرار بود سالنی برای موسیقی کلاسیک بنا شود . . . از آن روزی که فریدون ناصری مرحوم این تالار را مطالبه کرد و خواهش و التماس کرد که تالار وحدت خیلی کوچک است و اصلا سالنی ست برای اپرا و باله نه موسیقی کلاسیک بیایید یک سالن درست کنید . . .از ان سال چقدر گذشهت است ؟ چند مجموعه داریم که از تئاتر شهر بهتر است . . . لطفا نگویید خانه ی هنرمندان ؟ سالن استاد سمندریان و تالار حافظ . . .تعداد سالن های کم و محدودی هستند که ساخته شدند ان هم در پایتخت . من نمیدانم در شهرستان ها چه میگذرد قطعا خیلی خوش نمیگذرد ولی باید صندوقی درست شود . . . یک اتفاقی بیفتد که مثلا در روزهایی که مصطفی ها و استاد ها دارند جان میدهند تا نفسشان بالا بیاید به درد به خور باشد . . . ما اگر کمکی نگیریم اگر به قول رضا کیانیان ان بودجه ی فراوانی که نیست شد پیدا میشد خیلی مرهم بود میزدیم روی زخم هایی . . . مجیدیک بهانه برای یک اتفاق مهم است . حضور آقای کیمیایی (هرچند به شخصه با فیلم های بعد از انقلاب ایشان مخالفم ) به شدت حمایتگر و دلگرم کننده بود . . . شاید جمله ای گفت شبیه به این . . . من نمیدونم در مورد بهرامی چی باید بگم ، ما عادت کردیم که توی بیماری زنده بمونیم . . . . .اینکه این جاییم معنیش این نیست که مجید کمک لازم داره ما برای این کار احتیاج داریم . این ماییم که محتاج کمکیم . . . . و انصافا چه جملاتی گفت . نامه ای که مجید نوشت و فرستاد و آقای کیانیان خواندند به شدت زیبا بود . آقایان ِ نهادها . . . شما هم میتوانید این همه مهربان و دلسوز و عاشق باشید ؟ چرا ما این سالها این همه بی پولی میکشیم . . . طرح هایمان رد میشود . . . فیلم اولی هایمان ده سال است منتظر آقایانند . . . چرا ؟ بیایید و در این شکل کارها ، در این شکل کمک هایی مثل حرکت بانک آینده در منزل ما شریک و با هم رقیب شوید . 

مجید عزیز میدونم که برمیگردی ، زیر پوستری که امروز برات زده بودیم رو امضا میکنی و به ریش همه میخندی . . . دوستت داریم . 


 
comment نظرات ()