جزیره در کهکشان

 
این جا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
 

باید میرفتم بانک . حسابم رو توی بانک نزدیک دانشگاه باز کرده بودم . هیچ وقت هم نخواستم حسابم رو انتقال بدم جای مرکز شهر، چون از دوره ی دانشگاه خیلی خاطره دارم و به خودم میگم باز هم این بهانه ای میشه میری دوباره اون محل رو میبینی ، اون یکی بانک رو که توش وای میستادی منتظر تا (هیچ کس) با ماشین ٨ سیلندرش بیاد دنبالت و تو چهارتا بال در بیاری و بپری توی ماشین ! هی سلام !:)رد شدن از دم اون بانک هااااا و از دم تلفن عمومی هایی که زیر بارون با سکه و کارت تلفنی باهاش میخواستم کنترل سیستم کنم رو همه رو خوب یادمه . بعد از مدت ها رفتم بانک . بدبختی اولم این بود که چه ساعتی فی الواقع از خواب برخیزم و این خود به خودی خود به خود یکی از دشوارترین کارهای زمانه بود چون وقتی من ۶ صبح میخوابم ٧ صبح چه جوری بیدار شم وقتی که کلونازپام ٢ هم داره توی خونم روی گلوبولهای نازنازیم موج سواری میکنه ؟ نه تو بگو ؟حالا بیدار شدیم . خودمون رو به سان گربه کش و واکش دادیم و خواستیم حریف این  خواب و سنگینی پلکها شیم . از قبل لیوان آبی کنار گذاشته بودم تا بعد از بیدار شدنم توسط بوق رومانتیک موبایل ، آن را بر رخسار مبارکم بپاچم تا مجبور شوم . از تخت پایین اومده و صبحونه نخورده برای جذب طرف حساب ها فورا آرایش مختصری روی صورت به شیوه ی غیر قرینه به کار بردیم . جالب بود . لاک های سیاه را هم بایست پاک میکردیم که گفتیم به جهنم همینه که هست . یک عدد بیسکوئیت ساقه طلایی را با یک نسکافه داغ توی معده ریختیم و پریدیم پشت ماشین . همه چیز پیش رویم دوتا بود . بچه ها هم  یا از مدرسه میرفتند یا می آمدند نمیدانم اما کوچه پر از کوله پشتی و روپوش مدرسه بود و من از میان بچه ها و از تنگنای پمپ بنزین ولنجک که ترافیکش مثل طناب دار است گذشتم و زیر لب فحش های بدی دادم . بعد آقای مسئول جریمه را دیدم و ماشین هایشان را که تازه در این ترافیک دنبال جریمه بودند.آقا بیا برو میدون کاج جمع کن جرم رو . ول کن این همه پول جمع نکن . اصلا هر کس فحش داد رو یه برگ جریمه بده . توی کوچه همه  خواهر مادر هم را با هم وصلت میدهند بیا برو نفری خدا تومن برای هر فحش جریمه کن . به خدا به ادب مردم چه کمکی شود ! مرحبا بر فکر خوبم . داشتم میگفتم و پشت دودبنزین در حال خفگی مرگباری بودم و ماشین تکان از تکان نمیخورد و صدای سوووووت روی اعصابم مثل اره (ره ره ره ره ره ) میکرد . با این وجود سیگارم رو درآوردم روشن کردم و من هم در آلودگی هوا سهم خودم رو ایفا کردم .سپس ضبط را روشن کرده یک عدد لوح فشرده ی فشرده در آن گذاشتم که با صدای محسن چاووشی آغازیدن گرفت و هی میگفت (گوشی رو بردار ....) القصه راه باز شد و ما از خیابان چمران که در هر دوربرگردانش خطر پرس شدن با اتوبوس هایی که تخت گاز می آیند را داری ، عبور کرده و وارد خیابان آزادی شدیم و در کوچه پس کوچه هایش چنان تغییراتی دیدیم که تو گویی قوم چنگیز خان حمله کرده و پت و مت در نقشه ی چپ و راست کردن و یه طرفه کردن آن حکم اول و آخر را داده . دور خودمان چرخیدیم . با زحمت به بانک رسیدیم . به قدری منتر فکر پت و مت شدیم که از دیدم دانشگاه وبانک همچین فیض فضله وارانه ای بردیم و حالمان از هر چه خاطره بود به هم خورد . وارد بانک شدن همانا صف طویلی از مردمی که شماره در دست روی صندلی نشسته بودند همان . حالا داستان از این جا شروع میشه .........

بنده که ماشین را بدجایی گذاشته بودم و خواب هم توی ضمیر ناخود آگاه داشت به فک و فامیل و والدینم فحش میداد را رها کن بچسب به آقای رئیس بانک . ایشان مرد محترمی هستند که هر بار که بنده را میبینند معلوم نیست چرا این جوری میشوند . انگار که بنده ایشان را یاد یکی از مرده های فامیلشان می اندازم و دلشان همیشه برای من میسوزد . خدا عمر بدهد به ایشان و خدا حفظش کند ماشالا آقای خوبی است . با هر کسی حرف میزند زمین را نگاه میکند .... اما اول باری نیست که در حق بنده از این الطاف کرده اند . مردم بیچاره یا پای دستگاه پول میگرفتند یا توی ورق های شرکت نفت کله هایشان به هم میخورد . بیچاره ها خیلی سرشان گرم بود . سرگرم پول . پول.پول. من هم دیدم اگر بخوام واستم واسه اینکه این همه بشینم نیم ساعت بیشتر باید بشینم . توی دو دوتا چهار تا بودم که برم جای ماشین رو عوض کنم تا این بار هم با جرثقیل نبرنش و من مجبور نشم نقش پری بنده رو در بیارم و زنجیر پاره کنان ماشین رو نعره زنان از روی جرثقیل پایین بیارم که ناگهان خود آقای رئیس بانک که پشت میزی بزرگ و نیم دایره مینشیند صدایم زد و گفت کات چیه ؟ گفتم : والا خیلی راه دور شده میخوام برم جای ماشین رو عوض کنم الان میبرنش . ( جوابی بی ربط به سئوال ایشان) بعد گفتم میخوام پول بریزم به حساب . (حالا قبلش توی یه بانک دیگه دهنمون واسه برداشت همین مبلغ سرویس شده بود از شلوغی ) - نصفه شبی چه بوی سیری داره از همساده میاد !!! _ بعد گفت :" بیا دفترچت روبده خودم کارت رو راه بندازم . " راستش سریع و بی معطلی دفترچه را نوشتم و پول ناچیز را کوبیدم روی میز و از شرمندگی به جمعیت فراوانی که این پا اون پا میکردند و شماره نگاه میکردند و آه میکشیدند، رویم را به یه ور دیگه کردم . بعد فکر کردم بهتر است وانمود کنم که اصلا فامیل این رئیس بانکم ... مثل یک خر کیفم را دادم دست آقای رئیس و گفتم اینا دست شما باشه ماشین جلویی رفت من برم ماشینم رو ببرم جلو و از توی بانک با اون همه مدارک پریدم بیرون . خلاصه ... دو دقیقه بعد دفترچه نوشته شده امضا شده واریز شده دستم بود . این آقا چندین بار این کار را در حق من کرده . شاید بارآخری که واجب شد به بانک مذکور بروم قبل از سفرم به گرجستان بود . باز هم همین طور...همکاران و کارمندان بانک هم طوری نگاهم میکردند که انگار از این آقا بعیده این خانومه کیه ؟ ؟ ؟ خلاصه این یه جا شانس اوردیم . البته هنگامی که ان مبلغ اندک را به آقای رئس بانک دادم خجالت هم کشیدم. والا دروغ چرا ؟ بذار راستش رو بگم .من به محض اینکه ١٨ سالم شد پولهایی که جمع کرده بودم رو بردم بانک و گفتم میخوام یه کوتاه مدت باز کنم اما نمیدونم فرقش با بلند مدت چیه ؟ نمیدونستم خب ! بعد بهم توضیح دادند . پول هام مثل کولی ها توی چند تا جا عینکی چرمی بود لوله شده توی هم + سکه ....خانومی که حسابم روباز میکرد بهم گفت : " قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود " هه .....   بیام  حساب کنم ببینم قطره الان میشه چی ؟ روزی ١٠ هزارتومن ؟ روزی یه ملیون ؟  آقای رئیس بانک با دیدن مبلغ قطره ای من تازه کلی هم دلش سوخت . گفتم : "  دیگه ما از راه نگارش پول درمیاریم دیگه " ایشون نه لبخند زد نه اخم کرد نه هیچی .انگار همیشه مسئوله اینه که کار من رو راه بندازه . ای خدا خیرت بده . بهخدا شرمنده ی اون جماعت برگه به دست شدم . اما لابد حکمتی توی این کاره . خدا همه ی کارهاش با حکمته . بله . برم سخنران شم . به به . آخه یکی نیست بگه آقای رئیس تماشاخانه ی ایران شهر ، آقای محترم یا هر کسی که باعث و بانی این گناه شده ، بیا جیب ماها رو نگاه کن بعد بلیط تئاترت رو ٢۵٠٠٠ تومن کن .آقایون کافه چی ، چای تی- بگ میدین ٣٠٠٠ تومن ؟ کیک ٢۵٠٠ تومن ؟ خب یه دیدن تئاتر و یه کافه و یه بسته سیگار و پول دو تا کتاب فقط واسه یه روز شد ۵٠،٠٠٠ تومن خوبه والا . من که   ندارم این ئه سئواله که باید برم از کافه نشین های بیسواد کافه های ایران شهر و این ور و اون ور بپرسم ...همیشه هم اون جان . همیشه توی ژست .بری بزنی دک و پزش رو بیاری پایین  . . .   با تمام این اوصاف اقبال توی صف وای سادن برای مبلغ ناچیزمون رو  داشتم . اقبال آقا . اقبال اینکه خودت بتونی به پیشواز شادی بری . همون طور که میدونید مردم همیشه در همه نقطه های جهان بیزنسشون رو بر اساس (شادی) مردم طراحی کردن . همین شبکه ی تو و اون رو نگاه کن ! همه شادن . مهمونی . غذا . " ما اومدیم این جا درس بخونیم " ." ما اول اون جا بودیم بعد رفتیم فضا بعد اومدیم این جا بعد ..." اما ما این جا همه ی برنامه ها رو بر اساس آلودگی هوا ، سوگواری ، ماه ها ، چهل های سوگواری ، غم و غصه ، تلوزیون ، فیلم های آب دوغ خیار ، یه برنامه ی شاد نداره ، شنیدن ، دیدن واقعیت هم شده بکش بکش توی میدون کاج . یارو داره میمیره ها اما دوستش داره فیلم میگیره . عجب ! خنده داره . از غصه خنده داره . همه اش مسئله ، بابا بی خیالش . بیا وسط . بیا برقصیم . خوش باشیم . گور بابای مرزها . بیا ماشین ها رو آتیش بزنیم اسب سوار شیم . بریم زمین های کشاورزی رو شخم بزنیم یه حال بدیم به کشاورزی . بریم نیشکر درس کنیم . نه ؟ بد میگیم . بریم توی غار علیصدر دور دوفرمان اجرا کنیم . جشن سده اجرا کنیم . این کارا چیه ؟ توی خیابون پر شده از ماشین های مدل بالایی که بچه سوسول جون ها سوارش میشن تازه فک میکنن آدمن . بچه ی 24 ساله ای که کمری سوار میشه توی این زمان ، ماشین یا  مال

باباشه = پس چه بچه ای که توی 24 سالگی خودت یه مینی ماینر نداری ؟! یا هم خودش خریده که حتما دزدیه . حالا این بچه با موهای سیخ و زیر چشم گود میاد جلوی من . بوق میزنه میگه بزن کنار . ماشین کج شده بود . گفتم وای پنچرم . زدم کنار . نگاه لاستیک ها میکردم بچه هم اومد . بارونی پوشیده بود دکمه های بلز هم باز !!! سردته یا گرمته بالاخره جانم ؟ گفت :" ک.ک میزنی ؟ " گفتم :" من فک کردم پنچرم ... ای بابا..." دوباره تکرار کرد . گفتم اگه بتونی همین جا لاستیک زاپاسم رو عوض کنی بهت میگم آره یا نه .  اینا توی خیابونن . . . این بدبخت ها که شادی رو توی این چیزا میبینن . . . همه ی زندگیشون شده فک کردن به  - - - و مواد . سواد هیچی . شعور صفر . تازشم . . . اون هایی که پول ندارن هم  واسه اینکه به این جا برسن دنبال زن ها ، دخترها ، مونث هایی هستن که کمری  سوار میشن . هه ! بدم اومده به خدا . برم جزیره در کهکشان از همه جا بهتره . ای خدا قربونت برم . توش هم شادیه . هم بارش برعکس و هم بارش واقعیه . چترامون رو باز کنیم . داره بارون میاد . فرد و زوج با هر کالسکه ای رد شین . این جا جشنا همه بالماسکه ایه .  


 
comment نظرات ()