جزیره در کهکشان

 
هَک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٧
 

هَک 

بعد از مرگ ؛ ما قابِ عکس هاى واژگونیم ؛ زیرِ سایه ى بومیم ؛ صیدِ بوریاى � -
هَک شدم … گویی حیاتِ فرهنگى من و چیستى اَم به باد رفته است … براى میس شانزه لیزه اى که خالق اش بودم دلتنگم … براى زبانِ تیز و اشک هاى بى ترمزِ ریزش که پُشتِ آیینه میریخت ، براى نک و نالش دلتنگم … مثلِ نقاشى که از تابلویی که نُه سال طول کشیده تا بِکشدش و یک آن ببیند جز قاب خالى چیزى بر سه پایه نیست ! مثل آهنگسازى که برود سرِ پارتیتورش و جز پنج خط حامل چیزى نبیند … مثل بازیگرى که نه سال براى نقشش و از برکردن دیالوگهایش عرق ریخته و با نقش آمیخته و وقتى روى صحنه ست ببیند تماشاچى ها نیستند و آکساسوار غیب شده و بازیگران پودر شدند و به هوا رفته اند … مثل مادرى که رو به روى مدرسه ایستاده و منتظر است ، زنگِ آخِر خورده ... همه میآیند ، جز دخترش … که در نه سالگى غیبش زده … مثل باغبانى که بیدار شود و ببیند نهالِ ریشه دارش را از خاک درآوردند و برده اَند … دلم براى میس شانزه لیزه تنگ شده … براى همه ى قیقاج هایی که ذهنِ پُر حرفم میزد و او مودبانه ذکرش میکرد و نمیگذاشت به من بر بخورد … انگار سپردفاعى اَم را از دست داده ام … توى تابوتِ خوشرنگِ قرمز … مُرده ام و از سنگ لحدِ شیشه اى میگویم :" خداحافظ" من غیرقابل دسترس اَم … من نیست شده ام … آتشى درونم رو به خاموشى ست … مدت هاست سعى در محافظت و حضورش هستم امّا دیگر خسته ام از این همه تقلا ... بد جورى به تک تک ِ پیام ها ، نوشته ها دل بسته بودم ، ابریقِ خوش رنگ و رویم محو شد ، مثل روح ، این پوسته تنها دلخوشى کوچکِ من بود تا همه ى حواسم را از روزنامه نگارى و ادبیات و تیاتر و موسیقى به دیگران وصل میکرد … البته ( دیگران ) ى که این اواخر جز نگرانى چیزى برایم نگذاشتند … خیلى کم ، دوستانى که دوستم داشتند و این سالهاى حیاتِ مجازى به همه شان تبریکِ اجراهاى خوب گفته ام و به من براى کتاب و نوشته هایم تبریک گفته اند … حالا همه ى پیشینه ام در گورى ست که نمیدانم کجاست … همه ى پچ پچه ها … چه چیز مرا از من جدا میکند جز رویاهایم که همه شان یک شبه پاک شدند . دیالوگ ( بودن یا نبودن ؛ مسئله این است ) از زبان هملت و از دلِ شکسپیر که ذکرش خلط مطلب و دم دستى گشته ؛ عمیق تر از آنچه ست که ظاهرش میگوید . هرگز به بودنِ خود آنقدر باور نداشتم که مادرِ میس شانزه لیزه اى شدم سر مست و مجنون و ولگرد که کولى وار کوچه هاى بى نام و نشان ِ ( جزیره در کهکشان ) را طى میکرد و همه ى شخصیت هاى نمایش ها و سینما را میدید و دم خورشان بود ، زنى خطرناک و گاه شکننده و بى دفاع . حالا از دستش داده ام . بیشتر از قبل مرده ام .


 
comment نظرات ()
 
 
http://jazirehdarkahkeshan.ir/
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۳
 

نوشته های بلاگ در سایت ِ زیر موجود میباشد . 

سایت (جزیره در کهکشان )

 


 
comment نظرات ()
 
 
ایستاده همچون سرو خواهم مُرد !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧
 

میس شانزه لیزه ،پوستین ِ شُتُرکُش را پوشیده بود . پوستین ِ شترکُش بوی روده و خون و رگ میداد ، اما گَرم بود . در آن هوای تازه نَفسِ بهاری ، که سرش سردی میکرد و تهش باران میزد ، پوستین ، خوب گرم بود . اصلا  پوشیدن لباس ِ مردی که دوستش داری ، همیشه حالِ خوشی دارد ، انگار همه ی امواج و طپش های آن مرد ، در لباس باقی مانده و تکان نخورده و تو میتوانی با پوشیدن ِ همان لباس با آن مرد هم طیف شوی . حالا . . . میس شانزه لیزه ، پوستین ِ شتر کش را پوشیده بود و روی پُل ایستاده بود و به امواج نگاه میکرد . امواج برایش ناآشنا بودند ، امواج ، انعکاس ِ آفتاب را روی تنشان مثل جلدی براق میپیچاندند و دوباره سر خم میکردند توی آب . میس شانزه لیزه ، حس میکرد ، حالِ خوب ، یعنی همین دَم و بازدمی که در این لحظه ی اینک دارد . که بوی موج های ماهی خورده را تا کف ِ شُش هایت بشنوی . . . که با چشمانت بوی خون و روده ی پوستین را ببینی و با گوشهایت ، چشمان ِ پرُ حرف ِ قصاب را بشنوی و با پوست ِ بدن اَت به همه ی هستی نگاه کنی . مثل یک باغبان که بذر میکارد . انتظار میکشد و به خاک اعتماد دارد . میس شانزه لیزه روی پل ایستاده بود و از سرما سردش نبود ، دلش خوش شده بود به پوستینی که قصاب بهش داده بود که جز مسرت خاطر ، خاطره ای برایش نگذاشت . میگویم نگذاشت . . . چون قصاب نه گذاشت و نه برداشت و رفت . حالا میس شانزه لیزه ، که تازه یاد گرفته بود به پشت سرش نگاه نکند ، رو به دریا ، به افق خیره شده بود و صدای ماهی ها را میشنید که از گنجشک ها میگفتند و از رازِ لانه . . . از آشیانه میگفتند . میس شانزه لیزه فکر کرد هر وقت که برگردد سنگ میشود اما مگر همین اینک مجسمه ای نشده بود جاودانه روی پلی که همه از راست به چپ و از چپ به راست با خاطره هایشان میرفتند و می آمدند . از کنارش میگذشتند . حالا فرق چیست بین ِ مجسمه و یک روح . روحی که به زنجیر کشیده شده و روی پل یخ زده است . حالا زندگی فرق میکند . حالا یعنی همین ساعت یک بامداد به وقت ِ تهران نه تفلیس و ارمنستان و فرانسه . حالا یعنی همین لحظه ای که بوی کندر گیجم میکند و میس شانزه لیزه را شال و کلاه میکنم تا راهش را برود و نایستد . . . حالا یعنی اینک که بوی قهوه را رها میکنم و فقط به حرکت انگشت هایم می اندیشم . اندیشه ، نه اطواری از سر بازی . . . زمین گیر ِ خودتعریفی نمیشوم ، شاید این بار من باید میس شانزه لیزه را دریابم . از کنار دریا و از روی پل برش میدارم . تقویم را ورق میزنم تا ببینم روی چه روز و تاریخی میتوانم بگذارمش که پشیمان نشوم . شاید برای همیشه بیاندازمش در آتش چهارشنبه سوری . که هم در نور ِ آتشش بدرخشد و هم در آن بسوزد و خاکستر شود و همه ی آه هایش را آتش با خودش ببرد . تقویم را که ورق میزنم میبینم یک جایی نوشته ام ،  رقصِ خون  ،  دستم را زیر چانه ستون میکنم و فکر میکنم این یعنی چه ؟ یادم می آید که مرد ِ قصاب به میس شانزه لیزه گفته بود :" باید خودت رو دوست داشته باشی تا آدم های درست و خوب دور و برت جمع شن ، باید ورزش کنی و . . ." اما این ربطی به ورزش نداشت ، فکر میکنم گاهی از سر تنبلی و سستی ، روزهای ورزش را لوله میکنم توی سیگار و دود میکنم و به جایش یک دور ، دور ِ خودم میچرخم ، مثل اینکه اسفند را دور خودم بچرخانم . . . دو رقص اسفند را دور خودم ببینم . . . اما این روز چه معنیی داشت ؟ میس شانزه لیزه را کنار لیوان نسکافه ام میگذارم و اخم هایم را تخم میکنم . زنی از اتاقی در یکی از خانه ها سرفه ای میکند که همه ی حواسم پرت میشود . انگار از بدنش یک هیولا میخواد بیرون بپرد و نمیتواند . . . همه ی داستانم به هم ریخت . . .اما همین جا بود که به رقص خون برمیگردم و یادم می آید که آن روز چه روزی بود . روزی بود که برای ترمیم ِ زخم هایم ، که چرکی شده بودند و خون ازشان همین طور بیرون میزد و مثل رود جاری بود ، مصمم شدم در آن ِ درد کشیدن ، رقصیدن را آغاز کنم تا با این کار سپری شوم برای غم هایم . غم هایم را چه کسی به من داده بود ؟ خدا ؟ سرنوشت ؟ پیشانی نوشت ؟ خودم ؟ دوستم ؟ عاشقم ؟ معشوقم ؟ خواهرم ؟ برادرم ؟ پدرم یا مادرم ؟ نمیدانم اما هرچه بود ، بدجوری سنگین بود . . . حالا به دنبال هر سئوالی میروم نه از نیچه و نه از مارکوزه و نه از بارت و هگل نتیجه میگیرم نه از اسکاول شین و نه از کاترین پاندر و لوئیز هی . . . حالا خودم هستم و خودم . من و صدای جرثقیل هایی که در دومتری های کنار گوشم میخواهند برج بفروشند و دست از سر خیابان ها برنمیدارند و من روزی را به خاطر میآورم که زخم ها سر باز کرده بودند و من وزنم را انداختم روی استخوان های دستم و بلند شدم و شروع کردم به رقاصی روی خونِ تنم . همینک که این بلاگ را مینویسم ، گریه میکنم و میس شانزه لیزه خودش را توی لیوان نسکافه ام می اندازد تا من بفهمم که او را یادم رفته است . اشک هایم را پاک میکنم و سیگار خاموشم را همچنان میجوم و روشن نمیکنم . میس شانزه لیزه را با بوی قهوه میبرم توی رخت خوابی امن . برایش کلی ستاره روی سقف میچینم و یک کسی را کنار دستش میگذارم که خیلی دوستش داشته باشد . میس شانزه لیزه را خواب میکنم . منتها این بار بهش قرص نمیدهم . او آنقدر خسته ی کار و خنده است که خوابیده . من اینک میخندم از شادی ا و . . . باورم نمیشود . توی دل میس شانزه لیزه این دیالوگ ها را میگذارم . . . :" فک میکنم خدا دستش رو پایین آورد و ابرهای خاکستری رو از دورم کشید کنار و یه آفتاب ِ واقعی رو نشونم داد و گفت ببین همه ی بدی ها و روزهای سختت تموم شد ، اینم از روزهای خوبت ." فردا میس شانزه لیزه باید سر میز ِ صبحانه در بالای کوه ، این را به مرد اَش بگوید . میگوید . مرد میخندند . توی چشم های مرد هزار ماهیچه ی کهربایی در هم گره خورده و میس شانزه لیزه خودش را دو تا میبیند در صورت مرد . هوا خوب است و مرد قصاب که میبیند میس شانزه لیزه هنوز سردش است لباس سلاخی اش را در میاورد و روی دوش او می اندازد . مرد قصاب انقدر حرف های خوب به میس شانزه لیزه زده است که گوش های میس درد میکند . باورش نمیشود این همه رفته است عُمر و او این همه نشنیده است . با مرد قصاب که دکانش را بسته است و چاقوی تیزش را مثل پاکت سیگار همیشه همراه دارد میروند روی پُل تا به امواج نگاه کنند . مرد قصاب که میخواهد از شر همه ی وظیفه ای که من نویسنده بهش محول کرده ام فرار کند ، افکار شومی به کله اش خطور میکند . او میخواهد انگشت حلقه ی میس شانزه لیزه را ببرد تا میس شانزه لیزه بداند که اصلا انگشتی ندارد که مرد در آن بخواهد حلقه ی ازدواج بیاندازد . برای همین همین طور که میس شانزه لیزه به زندگی جاری و صدای مرغ های ماهی خوار گوش میدهد مرد چاقویش را لبه ی پل تیز میکند . . . من در این جا مرد قصاب را برمیدارم و میگذارمش توی دستشویی خانه شان و در را به رویش میبندم تا تنبیه شود و میس شانزه لیزه را سوار تاکسی میکنم تا برای خودش هرکجا که دوست دارد برود و به درخت ها ی پر از گل نگاه کند . . . اصلا پنجره را بکشد پایین و سرش را بیرون بیاورد و جیغ بزند . . . و بگوید که چه حسی دارد . . . میس شانزه لیزه پنجره را پایین میکشد و بی هیچ خجالتی سرش را بیرون می آورد و روی پل ِ نم زده از باران داد میزند که دوستت دارم . . . دوستت دارم . . . راننده تاکسی ، میخندد و فکر میکند چه زن خُل و خوبی . راننده همان مرد قصاب است . میخواهم مرد قصاب از توی دستشویی که حبسش کرده ام از چشمان دیگران میس شانزه لیزه را ببیند . . . .ببیند تا بفهمد که کم کور نیست . . . چاقوی قصاب را میگذارم لبه ی کاسه ی دستشویی و با مداد توی سر مرد قصاب میزنم که آدم شود و فکر سلاخی میس شانزه لیزه را ازسرش بیرون کند . بیرون میکند . دوستش دارد . صبح قبل از صبحانه برای میس کلی گل های رنگی خریده و او را کلی خوشحال کرده . . . با خودش کنار نمی آید و . . . میداند که دارد از دهانش حرف های خوب بیرون میرود . . . برای همین از سلاخ بودنش بی خبر است . . . نمیداند چطور میتواند گفتار نیک داشته باشد و هر شب به فکر کشتن دیگران به خواب برود . . . مبادا که یک شب این دیگران خود میس قصه ی من بشود . روی دست و پای مرد زخم میگذارم و او را مینشانم روی دستشویی فرنگی . میس شانزه لیزه با بتادین می آید و جای زخم های او را که بخیه های سیاه و زخمتی بسته اند پاک میکند . میبوسدشان و رویشان را با باند میبندد . پانسمانی شایسته ی یک بانوی خدمت کرده در زمینه ی پرستاری درجه یک . . . میس شانزه لیزه . . . که انقدر غرق پانسمان زخم های مرد بود از چاقوی بزرگ دم کاسه ی دستشویی غافل شد و حتی یادش رفت بپرسد که این چاقو این جا چه کار میکند . . . نپرسید . با وزنی بی غم ، سبک ، رفت و یک نخ سیگار کشیدن و موهای قرمزش را دست باد سپرد . منتظر شد تا مرد صدایش کند و کمی لوس اش کند . اما من ِ نویسنده زورم به این مرد قصاب نمیرسد . او مدام جلوی آیینه به موهای سفیدش نگاه میکند و از اینکه پیر شده است و زخم های کوچکی روی تنش گذاشته ام عصبانی اسنت . آن سوی قصه میس شانزه لیزه که فکر میکند خدا چقدر مهربان است که آفتاب را به او نسان داده و بارش باران را . . . شکر میکند . . . اینکه تازه بوی باران و نور آفتاب را حس میکند . . . در افکار خودش غلت میخورد . فراموش میکند که زخم های خودش هم روزی عفونی شده بودند . . . همین چند روز پیش . . . فراموش میکند که همین مرد قصاب ، نخ بخیه به دست گرفته بود و زخم ها را بسته بود . . . حالا . . .در این لحظه که میس شانزه لیزه با لباس خواب قرمزش روی دسته ی کاناپه ی چرمی نشسته است و سرش را به طرف پنجره گرفته است و سیگار ش را دود میکند و دود را بیرون میفرستد ، مرد ترسوی قصه ی من ، با چاقوی سلاخی اش می آید و همه ی بخیه های میس شانزه لیزه را باز میکند . سیگار از دست میس می افتد و خون همه ی خاطره ی آن روز را پاک میکند . من مانده ام و این قصه ی نامرد . این سیرت ِ بیچیز ، این حرف های ناچیز . . . این وراجی هایی که مثل چراغ خاموش میمانند و هیچ برقی روشنشان نمیکند . حالا زخم های میس شانزه لیزه توسط همان کسی که بخیه خورده بود باز میشود . . . میس شانزه لیزه به این فکر میکند که روزی خودش پرستاری زخم های مرد را میکرد و این انصاف نیست . . . حالا باید چه کار کند جز اینکه در این حمله ی عصبی بلند شود و روی خون ِ تن خود برقصد . . . تا ایستاده مثل سرو بمیرد . 

حال من مانده ام و این داستان ممهد . از این نظر که هم زیباست و هم نازیبا . هم واقعی هست و هم زشت و نه زشت خوب است و نه زیبایی . . . همیشه چیزی پشت این صفت ها نفس میکشد که آن ها را بی صفت میکند . زیبایی زیر پوستش پر از غم است و زشتی زیر پوستش پر از زندگی . . . نه زیبایی خواهان این همه افراط بود و نه زشتی . . . حالا این وسط یک چیز میماند ، پوستینی که بوی خون و روده میدهد و استخوان هایی که تا مغزشان ، یک چیز میخواهند ، آن هم اعتماد است ، اعتماد نه شنیدن و دیدن وراجی . آن روزی که قصاب و قاتل و دزد و روانی و دروغگو ، زشت شمرده شدند کسی نمیدانست که خانواده ای نابه سامان ، ریشه های این بیچارگان را پوسانده بود . آن روز که زیبایی روی فرش قرمز و در خانه های لوکس و پشت ویترین و توی خیابان چشم ها را به خود میگرفت کسی نمیدانست که چقدر این همه دیده شدن سخت است به خصوص وقتی زیر جلدت پر از تعفن است . . . هیچ جا اعتمادی نیست . بهترین ، همان نانوایی است و تنور ، صداقت همان نانی است که با دست پخته میشود ، پیش رویت . میرود توی تنور . شاطری که میخندند و روی صورتش آتش سایه می اندازد ، و نانی که بیرون می آورد و از داغی نمیتوانی بهش دست بزنی . بفرما   این هم نان . . . و این هم شرابی برای شعر شبت . . . در هر دو زهر ریخته ام تا بعد از خودنشان نصفه بمیری . اعتماد به نویسنده هم خطاست . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ای بیهوشی، جاودانه باش !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

آمبیانس ((( اینجا )))

آمبیانس رو گوش کنید . 

 

ای استخوان ها که زیر سنگ لحدید و زیر لگدید و زیر برف سردید و توی آفتاب تف دیده و گرمید و توی آن خاک و خل تنگید ، ای استخوان های بابابزرگم ، هیچ وقت تو را نفهمیدم ... عکس هایت را زیر و رو کردم ... استخوانهایت پشت گوشت ها بود و وقتی توی دریا بودی ... به زودی ، همین روزها خواهم مرد ، از بطن تاریکی وارد خواهم شد به روشنایی جایی که تو هستی ، میشود لطفا با هم یک دست تخته یا رامی بزنیم و مرا ببری با سگت بازی کنیم و سکوت کنی ... میشود من را نگاه کنی ، تو ، با آن تیله ی چشم هایت که رنگ به رنگ میشد ، سبز و طوسی و آبی با پلیور هایت ، نگاه کنی ، من را ... میشود ؟ ببینی ام که چقدر ، شده ام بزرگ ؟ با هم سیگاری بکشیم ؟ دستم را میگیری و می بری ام آن دنیا ؟ که بیهوشی ام را به هوش نبینم ، با تو بمانم ، توی همان پارک بزرگ ته کوچه  . . . باغ کرج ، بابابزرگ میشود ببری من را . . . عکس تو توی کیف پولم همیشه جای هر مردی ، پسری و یاری بود . . . پس چرا تا وقتی که بودی نگفتم ؟! . . . ای استخوان های به جا مانده و ای گوشت های تجزیه شده ی تو ... ای مکان تاریک ، قبر بابابزرگ ... آن زیر آنتن میدهد ؟ صداها را میشد کاش شنید . تو صبور بودی و ساکت ... تنها کسی که فهمید من چقدر دیده شدن را دوست دارم ... فهمیدی ، تو ... بازویت را به دستانم میدادی ، مواج مطوسی موهایت ، بلندای قدت ... جا میدادی ام کنار بزرگان قوم یاجوج ماجوجمان ... نمیگفتی برو ... تازه ... زمانی که ده سال پیش بود و من جوان تر بودم ... افتخارم کنار دست تو خاج ها و بی بی ها را رج زدن بود و تقلب یاد گرفتن را ... تو که در تخته بازی شش انگشتی بودی ... چقدر دلتنگ تو ام ! میدانی تو ؟ ای استخوان های دوست داشتنی . . . میشود در بیهوشی غریب الوقوع قریبم روحم را چنگ زنید و اسیر برزخی که هیچ زنده ای را نبینم . نه هرگز و . . . ای استخوان ها ی دوست داشتنی ، آخرین قاشق غذایت را که دادم و خوردی و دوست نداشتی از نگاهم عصبانیت را خواندی ؟ ازم دلگیری ؟ عصبانیتم برای این بود که توی آن پوره ی بی مزه (نمک) نریخته بودند . . . قوم و خویش توی اتاقت با زور آب لیمو رویش میریختند تا تو قورتش بدهی و من میخواستم نمک بدهم بخوری ... سیگاری روشن کنم ...بکشی ... میدانستم میروی ... هرچند باورم نمیشد ... آه چقدر تو دور شده ای و فقط این بیهوشی است که باید من را به تو نزدیک کند . چقدر دوستت دارم و دلتنگتم بابابزرگم . . . چقدر حرف دارم ! . . . نمیخواهم از تو فرشته ی نجات بسازم . . . تو خود، میدانستی از این قضیه بوی (خون ) می آید ... تو تنها کسی بودی که فهمیدی ... وقتی ده ساله بودم ... آه ای آه های سوزان تو ، منهدم کننده ی بمب شادی مجلس ها ... دوستت دارم ... میشود در این بیهوشی با لباس عروس بیایم پیش تو ، عجالتا داماد را رو زمین رها کنیم ، داماد ی نیست هم سر و هم تای من چه کنم ولی تو خوب میدانی لباس عروس را چقدر دوست دارم ... میشود تو هم بیایی توی آن پارک همیشگی ... میگویند این دو روز هوا برفی خواهد شد ... میدانی که پارک پر از مه میشود... باتلاقی از مه در شهرک غرب ... میشود در انجا به من بگویی (- - - - - ) و درآغوشم بگیری، سخت ؟ و بگذاری همان طور خوشحال باشیم . . . نمیخواهم چاپ رمانم را ببینم و نیز کتابی را که زحمتش را برای موسیقی این کشور کشیده ام و خانه ی موسیقی و الباقی سنگ انداخته اند و تو میدانی که من اگر مرده باشم بیرون می آیم تا آن را به چاپ برسانم ... میشود در سمفونی و اپرای مرگمان بمانیم ... و پیاده برویم ... قصه ی سومین پسر پادشاه را که هیچ وقت تمام نکردی بخوانی و من بخوابم ... میشود نخوابی زودتر از من ؟ تو میدانی که پس هر خنده ی من چیست . . .  این جنگ نابرابر زندگی و من را ببین ... میبینی ... به سراغم بیا و این بی هوشی را به هوش مکن ... میشود برویم هرکجا که میخواهیم ... دندانهای مصنوعی ات را در میاوری و زودی تو میگذاری تا دوباره بخندم ؟ ... ده سال گذشت و من هنوز روی آن را ندارم که بپرسم دندان های تو کجاست ... تو میدانی که من پای بند هیچ چیز نشدم ... رها تر از ان نوه ای که گمان میکردی از آب در امدم ... میدانستی من اینم ... همیشه فکر قفل پشت در اتاقم بودی ... ای تو برای زنگ تفریح من و از توی لاکم در امدن سربالایی را پیاده می آمدی تا خانه مان ، در میزدی ...راهرو را تو می آمدی و به اتاق اشرافی من میرسیدی... تو ، ای که همیشه در میزدی تا بیایم بیرون و با هم چای بخوریم ... نمیگفتی چرا می آیی ، بعد که رفتی ... گفتند همه ی فکر و ذکر تو این بوده که من خودم را توی اتاق نگاه میدارم و محافظت میکنم ... من را ببخش که آن قاشق پوره ی بد مزه را به زور توی دهان تو گذاشتم ... و ببخش که خاکسپاری ات نیامدم ... تا ده روز نمیدانستم تو مرده ای . تمام . باور نداشتم . تو میدانی . من . . . نمیخواستم باور کنم . . . میشود این بیهوشی طولانی ما را به هم برساند و تو مرا به یک رستوران ببری تا با هم پوره بخوریم . سیگار بکشیم ؟ میشود ببخشی من را برای آن آخرین قاشق ... ای استخوان های دوست داشتنی . . . کاش میشد همه ی بستنی های اکبرمشتی را برایت بیاورم . . . در این بی هوشی پنج ساعته ی سخت .... بابابزرگ بیا و 5 ساعت را 5 هزار ساله کن . . . دوست ندارم برگردم . این جا کسی منتظر من نیست . . . متعلق به این دنیا نیستم . تو میدانی . . . ابرها . . . تو خوب میدانی حرفه شان چیست :دروغ پرداز . . . اه خسته ام . . . . بابابزرگ کاش میشد به من بگویی همه چیز را میدانی تا همه چیزش را بگویم . . . میشود ریشه هایم را از خاک زمین در بیاوری ؟ ؟ ؟ آی ای دو روز بعد _ من . تمامم کن . 

این جا خیابانی است ... اینجا تفلیس است ... اینجا محلی است امن ... این جا با بطری - بارش- ( برعکسش کن ) و دوربین عکاسی ، شب تا 4 و 5 صبح راه میرفتم و باد موها ی قرمزم را تکان میداد ... تنها بودم ... این جا ...شبیه فیلم های کاستاریکا بود ... پشت پنجره ای پیانو یی را دیدم که مردی چه خوب شوپن مینواخت ... و هیچ وقت ندید که من پشت پنجره اش هستم ... این جا ... کوچه ای است که میس شانزه لیزه در آن تنهایی اش را قسمت کرده . این جا تفلیس است . گرجستان . 

میس شانزه لیزه ، در حالی که توی کشتی دزدان دریایی کارائیب بود و الکساندر قهوه میاورد و میبرد داشت با آقای نقشه ی گنج حرف میزد ... مرغ های دریایی سر و صدایشان زیاد بود و نمیگذاشت میس درست و حسابی بشنود که موسیو نقشه چه میگوید ! ... فانوس دریایی پشت سر موسیو نقشه برق میزد و میس گمان میکرد هر لحظه ممکن است بیفتد روی سر آقای نقشه . نقشه،راه حل های بیشماری برای رفتن به گرجستان و سفر و اقامت پیشنهاد میکرد . . . گوشواره های میس که از تعجب از جا در آمده بودند و توی جیب های نقشه جان رفته بودند به میس چشمک میزدند که پیشنهاد را قبول کن . آه .... آقای نقشه ( این ) است . 

پیشنهادهاش هم 

( ایناها) ، کلمه ی رمز ( جزیره در کهکشان ) است . معرف کننده : میس شانزه لیزه ... دیگر به چیزهای کمی نیاز دارید تا به برزخی واقعی اما چونان بهشت بروید . . . اگر کنار رودخانه ی دلربای تفلیس دختری با لباس عروس و پیر مردی را دیدید ... منم ... و بابابزرگ ... شک نکنید . 

 ضمن اینکه این تور رو به شما معرفی میکنم . ( امتحان اش کردم :) ( این جا)


 
comment نظرات ()
 
 
جزیره در کهکشان در خاک ماسوله
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩
 

 

صابر راد  ( بدون پاک نویس ) داشت میرفت ماسوله

جایی که ازش خاطره داشتم

بهش گفتم ، نه جدی ، شوخی شوخی ، همین شکلی ،که 

 " یه (جزیره در کهکشان) هم روی درخت اون جا یادگاری بنویس عکسشو بفرس. "

امشب خمیازه کشان اومدم بلاگم و بعد رفتم ای- میل هام رو مثل یک مناسک همیشگی واجب انجام بدم و چک کنم .

با عکس بالا رو به رو شدم .

اول فکر کردم فوتوشاپه !!!! بعد که دیدم ماسوله است..... به خدا که کلی متحیر شدم . وقتی میگم این قلب من تحملش کمه به چشام فشار میاره باور کن به خدا .اخه اصلا از کسی که انتظار نداری .....

دیدم این نوشته رو ضمیمه ی (ای- میل) کرده

سلام
این عکس رو سیاه و سفید برات فرستادم چون رنگیش کیفیت چندانی نداره به خاطر نور کم تو شب.
این رو به جای نوشته ای روی یه درخت قبول کن،به نظرم زیباتر شده
فعلا.
نیروی مقاومت ناپذیری وادارم کرد همه ی هیجانم رو بریزم توی سرنگ بزرگی و بیام این جا و در جا تزریقش کنم به خود جزیره . وحشت زده از این همه معرفت ، مهربانیی که  من رو به حیرت واداشته ، چیزی که این روزگار مثل هوای پاک نیست و نابود شده . وقتی که نسیان خودش رو مثل ابلیس توی جلد کسی نکرده .وقتی رموز مانگاری ، یعنی (خالص بودن) رو در روح و ذهن کسی میبینی چرا نیای و همین جا که تیریبن میس شانزه لیزه شده ، بگی ؟ چرا نگی ؟هان ؟ازخجالت درخواستم تا ریشه ی موهایم ، ابروهایم سرخ شدم ، مثل آتش.
من همیشه فکر میکنم که خیلی زود به دست نسیان سپرده میشوم . برای همین خروس جنگی میشم، توقعم بالا میره .زبانم تلخ و بهانه گیر میشوم و سر به ناله میزنم ، اندیشه  میکنم که هرگز توی ذهن کسی نخواهم ماند . مثل روحی سرگردانم . وقتی اسم این وبلاگ رو در خاک ماسوله دیدم انگار چیزی درونم شکست . چه حس غریبی .کسی را نشناسی ، شاید بارها هم از کنارش گذشتی اما ندیدیش، برای تو ، به یاد چیزی ، وقت خرج میکند ، فریم خرج میکند ، خاطره ای ثبت میکند لایق این است که حداقل من با تمام وجود این پست را برای او خرج کنم و بگم ( بدون پاک نویس ) عزیز مثل آدمهای صاعقه زده از خوشحالی خشکم زد. از همه ی مهربانی ت ممنونم جانم .
ممنونم.
زیبا بود .
مثل خیالی که به واقعیت پیوست .
بااحترام
میس شانزه لیزه

 
comment نظرات ()