جزیره در کهکشان

 
جواد جلالی ، صیاد ِ صدای نفس های زمین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٥
 

به مناسبت دریافت دومین سیمرغ بلورین جواد جلالی برای بهترین عکس از جشنواره ی فیلم فجر

برای فیلم برلین منفی 7 


همه چیز در یک (لحظه ) اتفاق می اُفتد ، در یک ( برخورد ) . اتفاقی که موجباتش همه میشود فراق .  فراق از دنیای اطرافت ، از حضورت در فصلی سرد یا گرم . مثل ِ یک تصادف میماند . همه ی حواس ات را پرت میکند به یک سو . بی اینکه آگاه باشی .این فراق ِ تو از اطراف، یک جور نعمت است .  در یک ناآگاهی ، به سویی پرت میشوی که در ابتدا ، مثل ِ همان تصادف ، گیج ِ حضورت در فضایی غیر منتظره ، غریب است با تو . خیلی غریب و قریب .  گیج ِانجماد ِ کسری از ثانیه  میشوی . در این کسری از ثانیه ، در این زمان ِ صغیر ، اسیر میشوی ، پای فرارت از این دام ، نیست . که این به دام افتادن ، یک جور رسیدن به هشیاری ست . ناگزیر پاگیر ِ  این اتفاق میشوی . یک جور حضور در قابی بسته . شاید بشود اسمش را گذاشت  پرواز . بله . . . پرواز در دنیای  یک عکس . اینکه این عکس چیست ؟ مضمونش چقدر کاربردی ست یا چقدر شاعرانه و فراواقعی ست ، همه و همه به تو و نگاه ِ عکاس برمیگردد و این دو،  از ترکیب و آمیختگی با هم معنی پیدا میکنند . در همین به دام افتادن . . . دامی که دوستش داری ، تن به صید شدن میدهی . دوست داری همه ی لاشه های زمان را که در همان کسری از ثانیه، به ابدیت پیوسته است،  در خودت بکاوی . انگار که نفس های زمین را و زمان را در کادری به شنیدن نشسته باشی .  این عکس میتواند تو را با خودش بردارد و ببرد . بی اینکه بخواهی . مثل ِ موجودی تسخیر شده ، دستت را به دست عکس میدهی و پایت را از قاب ،  داخل ِ فضایی میگذاری که شاید بارها و بارها دیده ای اما نه این چنین . این شکل دیدن ، تو را به بینشی میرساند که اسرارش تو را طیار میکند . میروی توی زوایای پنهانی که تا به حال ندیدی ، یا از کنارش به سادگی گذشته ای . این ، همین مکث ، همین مکث ِ کوتاه ، همین عکس که تو را گیر می اندازد ، با چگونگی ارائه ی همین زوایا که شاید از کنارش با نگاهی گذرا رد شده ای ، ارزشمند است . شاید که نه ، بیش از ارزش ، کلمه ای باید برایش نوشت که در مقابلِ این یادگاری از انجمادِ لحظه ، کم نیاورد ، یک دید ِآرتیستانه به کسری از ثانیه ، یک شکاری در کوتاه ترین زمان ِ ممکن . برداشتی که شاید تا به حال ندیده ای . تصویری که بارها از کنارش یا در چیدمان های مشابهش گذر کرده ای ، شاید هم سالها با آن قهر کرده ای یا از دیدنشان حذر کرده ای ، اینکه یک عکس میتواند تو را بیش از کسری از ثانیه مبهوت کند . ساعت ها نگاهت را روی جزئیاتی میناتوری و سخت ، درست نگه دارد چیزی بیش از (کاری ارزشمند) است . این یک شعبده یا افسونگری ست . اینکه با چشمان ِ دیگری نگاه میکنی . از دریچه ی چشمش ،  در عمق ِ نگاهش اتفاقاتی را میبینی که خود ِ زندگی ست . وقتی یک زمانِ اندک و کم رمق، به کوتاهی عمر ِ ثانیه ، میتواند با تو این همه حرف بزند ، به یک بی خودی برساند ، تو را بردارد و با خودش ببرد به سویی دیگر ، یعنی شانس آورده ای و با یک (اثر) برخورد کرده ای . مهم نیست که برخوردت چقدر با برداشت ِ عکاس (مشترک ) است یا نه  ، مهم ارتباطی ست که تو را در یک کادر ، ساعت ها حفظ میکند . آن قدر که برایش داستان  بنویسی ، آن قدر که ازش کِش بروی  ؛ آنقدر که پی اش را بگیری ، آن قدر که به چشمانت شک کنی به دیدن ، آن قدر که از عبورت  در این سالها  از کنار ِ زندگی شک کنی ، به بودن ات در زمین .  . . ارتباطی که تو از طریق یک عکس میگیری و میروی ، بی اینکه بدانی به کجا ، همینکه در یک حضور ِ دیگری شریک میشوی به ( بودن ). . .  مثل بالا رفتن ِ پرده های نمایش است  ، مثل دیدن ِ شعبده ای.  تو را با خود به ناخودآگاهی میبرد که همه را پیش رویت بارها دیده ای یا از کنارش گذشته ای ، تنها تفاوت یک (چگونگی ) است .  یک بینش ِ جدید ،   یک جور ِ دیگر دیدن ، یک چگونه نگاه کردن ، یک آمیختگی با زیبایی شناسی عمیق در هزار نکته در عمر ِ کوتاه ِ ثانیه ، در بودن در تار و پود ِ کسری از ثانیه و بیختگی نورها نورها نورها ، سایه ها ، رد نگاه ها ، جای پای خاطره ها ، کف ِ دریاها ، عمق ِ آسمان و جهان . یک نگاهی شاید از دریچه ی  چشم ِ خدا . بلانسبت  . . . . . . .

 

Photo: Inscription By Javad Jalali
Iraqدر این بودن ها به فکر که میروی ناخودآگاه قصه ها قطار میشوند و تو صدای هر کابین شان را میشنوی به ناچار ، حتی در نه وضوحی به آن عمق و قدمت ِ چگونگی عکس ، بلکه در حد و اندازه ی خودت برای زنی که به دره ای غریب نگاه میکرد که زمانی در آن زنان خودکشی میکردند و تو بی اینکه این حقیقت را بدانی مینویسی :
"همه چی رنگ ِ شوره زار ؛ ...مثل ِ کویره . . .خشک و چغر . . . پر از چین و شکنج و چروک . . . سقوط عمر تن در نشاط ِ گیسوی پیرزن نمیذاره اثری . . . موی سرخ حنایی عین طلوع وسط چین و شکن ِ ابرهای پاره پاره . . .با یه لباس گلی . . . با یه لبی که میخواد یه چیزی بگه . فقط نمیدونم کجا رو نگاه میکنه " 

 

 

این همه تکدیب ، از برای تحسینی بود و نه برای دلبری کردن و تشویق و مبالغه ، که همه از دل ِ آثاری بیرون ریخته اند که خالقشان خدا و به دام ِ صیاد ِ توانا جواد جلالی عزیز برای ما ثبت شده اند . اینکه سر میکشی در چیزی عیان ، بی امان از آن می افتی به دام ، در نهان میسازی از خود نردبان،  از آن با خیالت پرواز میکنی به آسمان یا که پرواز میکنی روی کویر یا با آدمی کش می آیی رو به روی دریا در نگاهی فراتخیلی . . . اما در عالم واقع ! همه ی این ها خمار ماندن در رسیدنت ات به بودنی است که یک هنرمند تو را به آن مرز میرساند . از این سفر پالوده میشوی ، سرمست میشوی و دور ِ جهانی در کسری از ثانیه طواف میکنی با عشق . 


هنوزم برات نامه مینویسم . تو بیا . هنوزم تو ی کیفم پر از یاس خشک شده اس تو بیا . هنوز آرزوم تویی . تو بیا . هنوز بلیزت رو نگه داشتم و سر آستینش به درخت بنده . برافراشته . دستخوش باد . که تو بیایی . . .هنوز درخت هایی که میدونی و میدونم اون قدر بزرگ نشدن که بگی خیلی کم صبری اما تو بیا . . . توی جاده کسی نیست . اولین نفرش تو باشی که با سربند سبزم میای . بیا . فقط بیا !


 

 

 

 

 

 

 

 

 

گمان نمیکنم اسم جواد جلالی بیگانه باشه با اهل هنر ، این نوشته صرفا بهانه ای بود برای تبریک دریاف  سیمرغ بلورین مجدد او . . . برای دوستانی که میخواهند این همه شگفتی را در تعداد کمی عکس از این هنرمند عزیز، ببینند پیشنهاد دارم سایت جواد جلالی را در این جا کلیک کنند . یا برای تکمیل اطلاعات ِ خود به سایت مرجع ویکیپدیا ، رجوع کنند . این اطلاعات در ( ادامه ی مطلب ) ِ این پست سنجاق شده است . . . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()