جزیره در کهکشان

 
قتل آقای کاف
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠
 

گفت و گوی میس شانزه لیزه با جواد روشن به مناسبت اجرای قتل آقای کاف 

 


گفت و گوی میس شانزه لیزه و دکتر جواد روشن پیرامون ِ نمایش ِ ( قتل ِ آقای کاف ) . . .

پیش از گفت و گو  میس در مورد ِ زیاد بودن ِ تماشاچی های قتل ، از دکتر روشن میپرسد و اینکه خدا وکیلی چند نفر مهمان و بلیط مهمانی بوده اند ؟!، در اثنا همین شوخی ها ، آقای کارگردان خیلی  رسمی و جدی بعد از صاف کردن صدا توضیح واضحات میدهد تا هر گونه ابهام ِ میس شانزه لیزه را فی باب ِ زیاد بودن ِ مهمان ها ی تماشاچی برطرف کرده و این گونه پاسخ راسخ میدهد که : عرضم به حضورت که بلیط مهمان که سهمیه ش مشخصه ، گروه ما که کلا 8 تا سهمیه ی مهمان داره بعد عرضم به حضورت که این هشت تا بلیط بیشتر نیست و ما بیشتر از این ظرفیت برای بلیط مهمان نداریم ." سپس میس شانزه لیزه شروع میکند به مرور ِ گذشته و میپرسد که :

 میس شانزه لیزه : چند سال ِ پیش بود که اجرای قتل آقای کاف رو در تالار مولوی دیدیم ؟ ( چون میس شانزه لیزه مثل همیشه حی و حاضر در دیدن ِ اجراهای نمایشی بوده یادش می آید که چند سال پیش قتل آقای کاف را با شکل اجرایی دیگر درتالار مولوی دیده بوده است . )

جواد روشن : بهمن 88 بود دیگه

م : خُب به نظر خیلی مصمم و علاقمند به اجرای  این متن بودی ، چی شد که جذب این متن شدی و یعنی در این متن چی این همه جذاب بود که دنبال ِ اجرایش بودی ؟

ج: خُب من همیشه به بهانه های مختلف متن های مختلف رو شروع میکنم به خوندن . معمولا جشنواره ها و فضای اجرا که میشه ، خُب متن ها بیشتره ( برای خوندن ) ، قبل از اون هم متنی که بهم پیشنهاد میشه بخونم یا به دستم میرسه که به بهانه های مختلف بخونمش ، جدای از اون بخش که به عنوان ِ یک خواننده میخونمش و علائق خودم رو درش محک میزنم ، یک نگاه کارگردانی هم  ناخودآگاه بهش میکنم ، که الانم دارم . . .الان هم توی کتابخونه م متن هایی هست که از جاهای مختلف ، به بهانه های مختلف به دستم رسیده بوده و خونده بودمش ، بعدش نظرم رو جلب کرده و فکر کردم شاید یه زمانی بهش رجوع بکنم ، دست بگیرم و کارشون کنم . . . یادم میاد اون سال هم دوست داشتم توی جشنواره ی فجر شرکت کنم و اجرایی داشته باشم . سال ِ قبلش من اجرای آوای آواره رو در سالن محراب داشتم که اجرای عموم رفته بود و خب بعدش هم میخواستم دوباره در جشنواره شرکت کنم . . .

م : نه ، پرسیدم اجرای اول این کار مال چه سالی بود ؟ ؟ ؟ 

ج :زمستون 88 

م: من سئوالم ازت این بود که چرا ( این متن ) رو انتخاب کردی که کار کنی ؟ این نمایشنامه چیش این همه جذاب بود که مصممت کرد که کارش کنی ؟!!

ج : اِ . . . . دارم همینو بهت توضیح میدم دیگه

م: نه از جاده ی اصلی منحرف شدیم . میپرسم چه چیز ِ م َ ت ن جذاب بود که کارش کردی ، دوستش داشتی !؟

ج: عرضم به حضورت که اون سال تصمیم داشتم که توی جشنواره فجر شرکت کنم و شروع کردم به خوندن یه سری متن ، این متن از اون دست متن هایی بود که در اون سال نظر من رو خیلی جلب کرد دو تا علت هم داشت ،( البته فک کنم بیشتر از دو تا علت ! ) (ادامه میدهد که .....) ....یکی این که اون موقع یک بخشی وجود داشت به اسم ِ بخش ِ موضوعی که این بخش بحث ِ تاریخ معاصر و بحث های این چنینی درش میگنجید و همین شدکه من هم احساس کردم این متن باید توی این زمان اجرا بره

م : ( میپرد میان کلام ) کار ِ من هم مال همین زمان بود ؟

ج: بله ، موسیقی آب گرم هم اون موقع دادم

م :( در دل آه سوزناکی میکشد زیرا موسیقی آب گرم در همان سال به لطف دوستان عزیز رد شد ، ناگریز و ناگزیر برای ادامه میگوید :) خُب ... 

ج: ضمنا از طرف ِ دیگه احساس کردم که این متنی هست که دست ِ من رو میتونه برای کارگردانی باز بذاره

م: همین جا یک لحظه صبر کنیم ، به نظر من اصلا این متن این طور نیست که دست کسی رو برای کارگردانی باز بذاره ، یعنی متن برای کار ِ کارگردانی بسیار هم متن ِ سخت و سنگینیه . . .

ج: من نگفتن کار ِ راحتیه ؟!

م : گفتی دست من رو برای کار کارگردانی باز میذاره عین همین رو گفتی !

ج : نه ، من میخواستم بگم این متن متنیه که به من اجازه میده که درش ورود پیدا کنم و به من اجازه داده این متن . یعنی متنی که داره اجرا میشه با متنی که نوشته شده خیلی فرق میکنه . یعنی که من تونستم که توی این متن ورود پیدا بکنم

م : در سال 88 هم همین طور ، تونستی ورود پیدا کنی ؟ چون 88 من یک اجرای به یک شکل دیگه ای از قتل آقای کاف دیدم ...

ج: اون موقع هم نگاه من این بوده که میتونم توی این متن میتونم یه بازی هایی داشته باشم یه کارهایی انجام بدم ، این طوری بگم

م: پس با این وجود اجرایی هم که سال 88 دیدیم باز عین ِ نمایشنامه نبوده ؟

ج: نه نبوده . . . بازم فرق میکرده و نکته ی بعدی که وجود داره اینه که هنرمند زائیده ی زمان ِ خودشه . یعنی همون قدر که شما الان با توجه به موود و حال و فضایی که داری ، شاید از یک شعر یا ترانه یا موسیقی بیشتر لذت ببری و در روز دیگه و زمان دیگه حست نسبت به اون موسیقی متفاوت بشه ، به هر حال مجموعه ی شرایطی که در اون سال بود ، این مووود رو در من ایجاد کرد که با این متن بیشتر ارتباط برقرار بکنم . . . و این هم به هر حال تاثیر محیط و شرایطه که همیشه با هنرمند هستش و همراهه . . . شاید همون قدر که یه نفر یه زمانی توی فضای خیلی عاشقانه و رمانتیک باشه ، ناخودآگاه به یک متن ِ رمانتیک توجه بیشتری داشته باشه

م: یادم میاد اون سال وقتی اومدیم به تماشای نمایش ، قبل از ورود به سالن ، یک نامه دست ِ تماشاچی میدادی ، نامه ی  ( کاوه ) ، ولی امسال این نبودش . . . این تکه ی نامه را امسال توی نمایش گنجوندی درسته ؟

ج: آره . عرضم به شما همون طور که گفتی سال 88 که کار اجرا شد خیلی نعل به نعل متن نبود و تغییراتی دادیم . توی متن یکی از صحنه هایی که وجود داشت صحنه ای بود به اسم نامه ای به خواهر ، البته ما این اسم رو روش گذاشتیم توی متن این نیست ،صحنه ای هست که کاوه نامه ای برای خواهرش نوشته که  آن را برای مخاطب قرائت میکنه ، اون موقع فکر کردم که این صحنه ، صحنه ی اضافه اییه و اجرای این صحنه درکنار مونولوگ های دیگه شاید ملال آور بشه ، ولی از اون جایی که در متن در چند جا مخاطب به این نامه ارجاع داده میشه ، برای اینکه این را به جا بیاوریم و حذف نکنیم ، تصمیم گرفتیم که این نامه به دست خط وحید آقاپور که نقش ِ کاوه رازمند رو بازی میکنه نوشته بشه و همراه بروشور به مخاطب پخش بشه و تماشاچی اون رو بخونه ...

م: ولی در این کار ، امسال ، همین نامه به صورت یک مونولوگ کوچیک اجرا شد درسته ؟

ج: در واقع بخش عمده ی اون صحنه حذف شده و بخش خیلی کمش رو نگه داشتم که وحید داره اون رو به صورت مونولوگ کوتاه اجراش میکنه این هم دلیل داشت . . . یعنی بعد از اون اجرا احساس کردم ، با توجه به تغییراتی که در صحنه ها داده بودم ، این صحنه به نوع دیگری باید حضور داشته باشد .

م : شما توی این کار دراماتورژ دارید .

ج: بله خودم و شهرام احمد زاده  .

م : خُب . خود ِ آقای خانیان این کار رو دیده اند ؟

ج: نه . ندیده اند .  

م: اجرای قبلی رو چی ؟

ج: اون رو هم ندیدند

م: چرا ا ا ؟

ج: آقای خانیان ساکن اصفهان هستن . سال 88 که ما داشتیم این کار رو برای جشنواره تمرین میکردیم ، یادم هست برنامه ای بود که آقای خانیان برای اون برنامه اومده بودن تهران و ما برای همین کار با ایشون دیدار داشتیم . من و شهرام احمدزاده رفتیم پیششون - البته من قبلا مجوز اجرای این کار رو لفظی ازشون گرفته بودم اما بعد کتبا ازشون مجوز اجرای متن رو ازشون گرفتم-  بعد در مورد کار با هم حرف زدیم و گپ و گفتی داشتیم . چون ساکن اصفهان هستند نتونستند بیایند . همان موقع هم در مورد تغییراتی که میخواستیم در متن بدیم با ایشون صحبت کردیم ، خوشبختانه آقای خانیان از اون دست نویسندگانی هست که اهل تعامل و دیالوگ هست و ما هم پیشنهادهامون رو باهاشون مطرح کردیم . به هر حال خوشبختانه متن ایشون منتشر شده بود و واسه همین هم هست که اگرما کاری کمتر از متن ایشون کرده باشیم بر ایشون خرده ای نیست و اگر اجرا هم از متن قوی تر باشه باز دوباره اتفاق بدی نیفتاده .

م: خُب پس قتل آقای کاف در بازار کتاب وجود داره .

ج: بله .

م: من متن ایشون رو نخوندم اما اگر بخوام قضاوتی داشته باشم نسبت به دو تا قتل آقای کافی که یکی رو سال 88 دیدم و یکی رو امسال ، باید بگم که کاری که امسال دیدم نسبت به سال88 به شدت پخته تر و شسته رفته تر و استخون دار تر بود در صورتی که کاری که سال 88 دیدم ، نمایشی مبتنی بر روایت بود و نه اکت . البته شاید هم این سلیقه ی من هست اما اون کار حوصله ی من رو سر بُرد . . . خسته م کرد . اما همین منی که همچنان نمایش پر اکت غیر روایتی رو بیشتر میپسندم و سلیقه م پابرجا مونده اجرای امسال رو دیدم ، نه تنها خسته نشدم بلکه به شدت دوستش داشتم ، اصلا زمین تا آسمون با اجرای 88 فرق داشت . . . پس تو فهمیدی که اون کار ضعف هایی داشته که در اجرای امسال این همه شاهد تغییراتش بودیم نه ؟ حتی بعضی جاها تماشاچی در صحنه هایی از این کار جدی خنده اش هم میگیرد اما باز بازی ها طوری است که به  لودگی کشیده نمیشه و این خنده هم زود قطع میشه در صورتی که 88 اصلا این طور نبود . . . این اشکال از متن بوده یا کارگردانی ؟

ج: ا ِ . . . به هر حال متن یک ویژگی اصلی داره که اون اینه که متکی بر کلام و روایته ، این نکته ایه که نمیشه ازش غافل شد . اجرایی که من در جشنواره انجام داده بودم یک پروسه ای رو طی کرده بود که .... اول این رو بگم که من اون آدم سالِ 88 نیستم ، سه چهار سال بزرگتر شدم ، به هر حال طی گذر زمان آدم تغییر هایی هم خواهد کرد ، پس من نمیتونم بیام  همون اجرایی رو که سه سال پیش داشتم رو تکرار بکنم . 

م: پس فکر میکنی این سالها باعث شده تجربه به دست بیاری و این تجربه ها باعث شده کار بهتری ارائه بدی  یا نه فیدبک هایی که از اون اجرای 88 گرفتی باعث شد این تغییر و تحولات رو انجام بدی ؟

ج: همه اش هست . در طی این سالها ایده ها و خوانده هام بیشتر شده پس من تغییر کردم از طرفی وقتی اون متن در جشنواره اجرا شد ،  نمایش ، در برخورد با مخاطب و نور و شرایط  اجرا میتونه خودش رو نشون بده ، چون قبلش همه اش توی پلاتویی ... منتظر و دغدغه ی روز اجرا و بازبینی و ... هستی وقتی اجرا روی صحنه میره تازه میتونی کار رو ببینی . تازه کار داره خودش رو نشون میده . من بارها و بارها و بارها فیلم اجرام رو دیدم . توی هر بار دیدن ِ فیلم دنبال چیز ِ جدیدی بودم که  چه چیزی توی اون  اجرا اشتباه بوده یا چه چیزی در اون اجرا خوب بوده . . . اون تجربیات ، اون بازخوردها و رشد و تجربیات ِ خودم همه من رو به این  سمت بردش که این اجرای جدید رو داشته باشم . من روزی که تمرین ها رو شروع کردم نمیدونستم که قراره این اجرا رو داشته باشم فقط میدونستم که نمیخوام اجرایی مثل 88 رو ارائه بدم . این پروسه ی تولید هم خیلی سریع اتفاق افتاد . یه هو بعد از سه سال به آدم زنگ میزنن و میگن 20 روز  دیگه آماده باش برو اجرا . من فقط میدونستم که نمیخوام کار جشنواره 88 رو دوباره تکرار کنم . با علم به این دوباره به کار ورود پیدا کردم . . . سعی کردم چیزهای جدید رو توش تست بزنم . از طرفی برای اینکه به بازیگرهام  استرس وارد نکنم که بازیگرها احساس نکنند که کارگردانشون حالا نمیدونه که قراره کار چی بشه فقط بهشون گفتم شما فقط به کاراکترهاتون فکر کنید و به نقشتون فکر کنید و نحوه ای که میزانسن میدادم  میدونستم جوری نیست که بخواد به کار لطمه بزنه . از بازیگرها خواستم بذارند ما حین تمرین این میزانسن ها رو تست بزنیم . 

م: چند روز برای این کار تمرین داشتید ؟

ج: در حدود بیست روز . 

م: بیست روز ؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  ( تعجب فراوان ) خُب واقعا جای تبریک فراووونه بعد از این بیست روز این اجرا رو روی صحنه بردن واقعا آفرین داره . 

ج: آره . . . ( !!!! ) . . . من دقیقا جمعه 13 مرداد اولین جلسه ی تمرین تئاترم بوده و جمعه 3 شهریورم اولین روز اجرای عموم بوده . 

م: آفرین .

ج: .........

م: به نظر من این کار ، پر از پرسوناژهاییه که بر اساس میزانسنی که دادی دور ِ میدان ِ اصلی اجرایی کار نشسته ان . گاهی تماشاچی حتما و الزاما چشمش رو ندوخته به بازیگری که نور روشه داره بقیه ی پرسونواژها رو هم نگاه میکنه . . . گه گاه اون ها خسته ان یا حواسشون شدیدا به اجراس من نمیدونم آیا دیده شدن این پرسوناژها که دور نشسته ان الزامیه چیه ؟؟؟ لزوم دیده شدن بازیگرهای دیگه چیه ؟ شبیه اجراهای تخته حوضی و نمایش های سنتیه این میزانسن از کجا میاد ؟

ج: ا ِ .... من بعد از اینکه تابلو تابلو صحنه هام رو بسته بودم ، و داشتم فکر میکردم که در چه صحنه ای این نمایش  باید اتفاق بیفته . . . خیلی شاید این کارم درست نبوده ،از این منظر که  معمولا اول ادم میدونه طراحی صحنه اش چیست بعد بر اساس طراحی صحنه و فضاش کار میکنه  .....

م: ( میپرد وسط کلام با خنده ) آقا شما این جا توی بروشور اسم خودت رو طراح صحنه م که زدی ! :) 

ج: بله !                                                                                      

م: صحیح ! 


ج: من در واقع شرایطم جوری بود که نمیتونستم ووقتش رو نداشتم که اول یک طراحی صحنه رو انجام بدیم بعد کار کنیم . وقتش رو نداشتیم . فقط میدونستم کار 88 رو و اون میزانسن رو نمیخوام . بعد از این که تابلو ها رو  تک تک بستم ، یک روز امیرحسین قدسی که مشاور طراحی صحنه ی من هست و لطف کرد و آمد ، کار رو دید و با هم صحبت کردیم و گفت در اکثر تابلو های تو کاوه در مرکزین قرار داده و آدم ها پیرامون اون دارن داستان رو شکل میدن ، و دیدم آره واقعا این جوریه و تصمیم گرفتیم که یک صحنه ای بسازیم که مرکزیتش بچرخه و کاوه رو روی اون دایره داشته باشیم و این دایره یه وقت هایی که ما میخواهیم حرکت داشته باشه و نشستیم ساعت ها با هم حرف زدیم در مورد ویژگی هاش و عیب هاش . . . یکی از مسائل این بود که آیا میتونیم توی زمان کمی که داریم میتونیم این صحنه رو بسازیم و روش تمرین بکنیم ؟ قرار شد این کف سازی رو به صورت مثلا ال ای دی یا پروژکتور کار کینم که بشه از روش نور داد ...هزینه ه اش و همه چیز و دردسر و ریسک هاش رو برآورد کردیم که چه کمک هایی ممکنه بکنه اما بعد دیدم آنچنان که فکر میکنم ممکن هست آنچنان که فکر میکنم  به کارم نمیاد  اما آنچه که از اون بحث ها و حرف ها به یادگار موند ، مرکز قرار دادن کاوه بود ...

م: خُب اون که سر جاشه من میخواستم در مورد ِ بازیگرها و دور نشستنشون ....

ج: ( میپرد وسط حرف ) دارم میگم دیگه ! ...این ها همه اش به هم ربط داره دیگه . . . این شد که خواستم دایره م رو داشته باشم که اتفاقات داره با مرکزین کاوه درش اتفاق می افته ، وقتی روی این کار میکردم ، یاد اجرای 88 هم میافتادم اگر یادت باشه اون جا کاراکترها میومدند صحبت میکردند و میرفتند . این ها با یک تاریکی که دورشون بود داشتند با اون حضار و هیئت منصفه و ... ارتباط میگرفتند و این شد که دیدم اون خلا به کار لطمه میزد ...دنبال این بودم که میخواستم توی اون دادگاه اون آدم ها هم باشه . . . شروع شد به اتود زدن روی این ایده و ساختنش. . . میخواستم همه ی این آدم ها باشن  مثلا توی صحنه ی دادگاه وکیل و دادستان و قاضی و ...باشه یا بالعکس اما در اتود زدن چون این ها دیالوگ و یا اکت مهمی نداشتند ، گاهی هم حضورشون زائد بود .. . . بیشتر به عنوان یه دیزاین بود . . . کارکرد نداره . . . بعد دیدم قشنگ نیست . دیدم در متن اولیه این ها یک گروه بازیگرند که کارگردانی دارند که دارد انها را هدایت میکند ، دیدم این متن داره خودش این پیشنهاد رو میکنه من هم میخوام ازش استفاده بکنم . دیدم به اینکه بازیگرها دور باشند . این شکلی همه ی خواسته ها تعمین میشد .یک ، اینکه این نمایش یک بازی است که دارد برای کاوه  اتفاق میافته ، کاوه رو دارن بازی میدن یا هر معنی دیگه ای که داره و متن هم این رو گفته . دو اون صحنه ی دایره که میدان بازی ما و اتفاقات باشه با محور قرار گرفتن اون بازیگرها بیشتر خودش رو نشون میده ، محل بازی که بازیگر ها روش قرار میگیرن و مرکزیتش هم به عهده ی کاوه است . 



م: توی یک صحنه ای هم  وکیل میاد وسط دایره و داره با قاضی صحبت میکنه ، اما قاضی رو در گوشه میبینیم به نظرم قاضی نباید اون گوشه باشه . . .توی تاریکی و اون گوشه ....

ج: ما از امروز این کار رو کردیم ، صحنه ی دادگاه رو تغییر دادیم . توی صحنه ی دادگاه دیگه اون خلا وجود نداره . بازیگرهایی هستند که حضورشون کارکرد دارند . . . من فکر کردم در دادگاه یک افراد ی گود باشند ...در صحنه ی دادگاه رئیس دادگاه امده در نقطه ی متصل به دایره بعد از صحنه ی خودش قرار گرفته دادستان و متهم و وکیل هم به مرز دایره  نزدیک تر میشن ،  به انضامم اینکه چند تا از اون آدم های نظامی هم برای اینکه فضای نظامی  دادگاه را تشدید کنند به این بازی اضافه میشوند . 

م: فکر میکنی این متن داره بر اساس شخصیت محوری پیش میره یا قصه ؟

ج: ... شخصیت محوری که خب کاوه است . 

م: اسم نمایش چرا قتل آقای کاف ِ ؟آقای کاف خیلی دیر وارد داستان میشه ... یه جایی توی چاپخونه آقای کاف یه جمله میگه که رزم آرا چشم به نخست وزیری او داره ، اصلا این نمایشنامه مصداق واقعی داره ؟ یعنی واقعا زمان رزم آرا آقای کافی و این ماجرا وجود داشته ...چون گاهی شخصیت مستعمل داریم که از خاستگاه های  قهرمانان دینی ، مالی یا اسطوره ای میان ...آیا اینه ؟ این آدم ها از کجا میان ؟ 

ج: عرضم به حضورت که آره این نمایش که برگرفته از یک ماجرای تاریخی هست . 

م: یعنی داره یک ماجرای واقعی رو روایت میکنه ؟

ج: یک واقعیت تاریخی رو دستمایه قرار میده . . . خود ِ نویسنده هم اول نمایشنامه اش نوشته که این نمایشنامه  با نگاهی به زندگی و سرنوشت حسن جعفری نویسنده و مترجم جوان و همچنین کارمند و محصل اعزامی دانشکده ی نفت به انگلستان در سال 1329 و همزمان با ملی شدن صنعت نفت که قربانی زد و بند ها و ترور دولیتی گردید به رشته ی تحریر درآمد . 

م:حالا دور نشم از حرفی که داشتم میزدم . گفتی شخصیت اصلی کاوه است . . . این شخصیت یه هامارتیا داره و یه آدم ساده لوح ساده ایه که وارد یک بازی اش میکنن که در نهایت سرنوشتش تراژدی میشه . . . توی همه جای دنیا این شکل ادم ها رو دیدیم آیا اگر از اطرافیان این کاوه کاراکترها  حذف شوند شخصیت او رو بیشتر میبینیم  . مثلا وکیل اگر حذف بشه چیزی از این نمایش کم میشه ؟ من فکر میکنم وکیل میاد یک سری حرف میزنه و توضیحاتی به دادگاه میده که به نظر داره اون ها رو به تماشاچی حالی میکنه ، چیزی که باید اگر گفته نشه فهمیدش. . . آیا اگر همچین واقعه ای در زمان خفقان رزم آرا وجود داشته چطور همچین وکیلی راحت و به صراحت میاد در دادگاه و این همه حرف میزنه و اصلا چطور کاوه میتونه همچین وکیل زبده ای داشته باشه  این همه قاطع و محکم از کاوه دفاع میکند . . .البته روی حرفم متن هست نه کارگردانی ؟ وکیل چرا حضور داره ؟

ج: ... خب اگر وکیل رو حذف بکنیم...کاوه رو میارن و میگن خب تو متهم به قتلی و هیچ دفاعی  هم از خودت نداری هیچ حری هم نداری که بزنی ....

م: من دارم میگم نمایشنامه باید اون قدر محکم باشه که اگر این وکیل نیاید این همه توضیح ندهد ما بفهمیم در آن روزِ قتل چه اتفاقی افتاده . عملا این وکیل نه میتونه مانعی رو از سر راه کاوه بر دارد نه دفاعی میکند . 

ج: وکیل سعی میکنه اطلاعات زد و بند ها و سیاست بازی ها رو برای مخاطب بر ملا میکند . چرا کاوه ؟ چرا کاف ؟ چه اتفاقی افتاد ؟

م: خُب فکر نمیکنی از شروع نمایش با تابلوهایی که توش سروان بهادر و الباقی بازی دارند این زد و بند ها گفته میشه ، مخاطب هم میفهمه . . . قسمت ِ وکیل یک کم از ریتم میندازه این نمایش رو . 

ج: نه نگاه کن اگر بحث سر ِ نحوه ی اجراست ، این یه چیزه ! اگر سر ِ درام هست چیز دیگه ست . . . من دارم میگم حرف هایی که وکیل در درام دارد میزنه ، هیچ کس در مورد رزم آرا و کاف و بازی بین این ها و چرایی این قتل حرف نمیزنه غیر از وکیل ، داره اطلاعات به ما میده . دو اینکه تلاش داره میکنه برای برائت کاوه . وقتی شما این تلاش رو میبینی و اگرهم  شما با حرف های وکیل سمپاتی برقرار کنی و اون ها رو بپذیری ،  صحه ی بیشتری داره میگذاره بر  بیگناهی کاوه و احساس همذات پنداری کردن با او . . . حالا شاید ایرادی که متن داشته و من به نظر خودم محوش کردم که کار  به نظرم بهتر بشه و به نظرم بهتر شد ، این بود که در صحنه ی کاف ، شما به عنوان تماشاگر  میدیدید که کاوه شلیک نکرد ، و چون میدیدید که شلیک نکرد علمتون این بود که خُب شلیک نکرد و کاوه بیگناه .... ولی من در اجراهای جدیدم کاری که انجام دادم ، احساس کردم مرگ ِ کاف باید در یک تعلیق اتفاق بیفتد ... کاوه میره پیش ِ کاف ، بعد کاف اشاره میکنه این کیه که باهات اومده ؟! وقتی میخواد  بره سمت ِ اون آدم صحنه تاریک میشه ، در تاریکی صحنه ما نور رو میگیریم . . . 

م: یعنی  اجراهایی که از الان به بعد داره پیش میره تماشاگر نمیبینه که کاوه شلیک کرد یا جاوید ؟؟

ج: تماشاگر در این تعلیق قرار میگیره که چه اتفاقی افتاد . وقتی در این تعلیق قرار میگیره  که چه اتفاقی افتاد ، دفاعیات وکیل شکل جدیدتری پیدا میکنه . 

م: خُب من اگر این شکل نمایش رو میدیدم فکر میکنم که این تاریک کردن از یک زمینه ی فکری داره میاد مثلا شاید فکر میکردم که جامعه میتواند با آدم های ساده لوح این کار رو انجام بده ، یا هر تاریخی نشون داده که قربانیانی که سر به دار داشته از دل ِ چی و چه سیستم ِ فکری و نقشه ی پشت سریی بیرون اومدند . . . شاید خیلی از این آدم های امثال کاوه رو بشه شست و شوی مغزی داد . شاید کاوه کاف رو کشته نه ؟

ج:نه! من بحثم کاملا اجرایی بوده . یعنی فکر کردم اگر من ِ تماشاگر دیدم که کاوه شلیک نکرد ، دیدم دیگه . . . .پس اون نیم ساعت آخر اجرا که وکیل داره دفاع میکنه هدر نمیره . . . . . 

م: نمیدونم آدم ها خیلی سیاه سفیدند . من دوست ندارم این طوری فکر کنم . . .اگر این اجرا رو میدیدم که صحنه ی کشتن کاف رو نورش رو بردی سیاسی تر به قصه نگاه میکردم . . که چرا نه . . . که ممکنه کاوه هایی هم دست به قتل بزنن اما این جا دقیقا به خاطر همون درام میگم سیاه - سفید بودن آدم ها رو دوست ندارم . . . این مرز بد و خوب خوب نیست . 

ج: اگر شمام اون جوری فکر کنی لطمه ای به کار نمیزنه . چون در دادگاه به هر حال وکیل میاد و دلایلش رو میگه . که کدوم آدم عاقلی خودش از شرکت نفت اومده اتاق اجاره کرده اسلحه خریده آدرس این بابا رو پیدا کرده بعد شلیک کرده بعد واستا بیان بگیرنش مگه دیوانه اس؟ خب وقتی شما این رو میشنوید میبینید که دلیل وکیل هم درسته . از طرفی هم  دادستان داره ادله ای میاره . من فکر میکنم شکل دیالوگ ها و نحوه ی بازی شما رو به این سمت میبرد که این بابا باید بیگناه باشد . . . شما بیگناهیش رو ندیدید هنوز . . . پس درام در این جا که دو قطب در مقابل هم قرار دارند رو میبینید بیشتر داره شکل میگیره . . . فکر میکنم این کار به تعلیق و درام کمک بیشتری کرده . 


م:اگر این قدر دوره ی تیره ای بوده چطور این قدر وکیل به راحتی مانور میده و دفاع میکنه از سرش نمیترسه ؟:)

ج: نکته ای که میگی اتفاقی که افتاده از نظر تاریخی برای حسن جعفری افتاده این بوده که ایشون وکیل های مختلفی داشته ، چند تا از این ها تسخیری بودند که دادگاه و دولت و  بهش این وکیل ها رو به ایشون داده بودند که این وکیل ها خیلی هم تلاشی برای برائتش نمیکنند . . . شاید کارشکنی هم میکنند . 

م: ولی وکیل این نمایش خیلی فرشته ی نجاتیه دیگه :)

ج: حالا بذار بگم دیگه ! ( کلافه ) از اون طرف اون آدم به هر حال  نویسنده بوده ، مترجم بوده اهل قلم بوده ، دوستان ِ روشنفکری هم داشته یا طیفی از روشنفکران هم علم به این داشتند که این بابا بیگناه هست یا بازی سیاست رو میدونستند و خودشون تصمیم میگیرند که وکالت حسن جعفری رو به عهده بگیرند یکی از اون آدم ها کسی هست به اسم ابوالقاسم تفضلی . . . ایشون در واقع دفاعیاتش در کتابی به اسم بیگناهی که به دار آویخته شد منتشر شده . آقای خانیان چون منابع اندک بوده ، نقش وکیلی رو که برای این داستان انتخاب میکنه همون ابوالقاسم تفضلی تاریخ هست و نوشته ها رو هم استناد میکنه به اون کتاب . . . در این جا شما وکلای چند وجهی نمیبینید . وکیل آزادانه و دردمندانه داره از کاوه دفاع میکنه . . . از طرفی نکته ی ظریفی که وجود داره اینه که در همون دوره ی خفقان هم درصدی از دموکراسی حاکم بوده که این آدم ها به خودشون اجازه داده اند که برخی از اسم ها رو در دادگاه بیارن این هم نکته ی شیرینیه . . . مثلا اسم رزم آرا رو میارن و . . . 

م: به نظر من توی همین دادگاه میشد وکیل مونولوگ میگه کاش با دیالوگ چالشی هر چند کم رو به رو میشدیم چون بعد از اون ما با صحنه ی راننده (شوفر) و ناظر عکاس رو به رو میشیم که کنار هم هستند و نور موقع گفتن دیالوگ ها روشون میره و میاد و در یک زمان به صورت موازی با هم شروع میکنن به ذکر و روایت ِ چونگی ماجرا و اینکه چطور شد که کاف مُرد که خیلی خیلی دوستش داشتم این تابلو رو فکر میکنم پتانسیل تابلوی قبل خیلی کمه و این صحنه ی بعد خیلی زیاد. این  کمی از ریتم کاررو  نمیندازه به نظرم  توی صحنه ی دادگاه میتونه قاضی چهار تا جمله ضد وکیل بگه و یه بگو مگویی بشه که از این سکون در بیاد . . . 

ج: هنوز خودم فکر میکنم صحنه های دادگاهم جای کار داره . این رو میذارم پای اون که در این مدت تمرین به نحو ممکن انجام بدم . تازه دارم یه تغییراتی میدم . . . به این سمت رفتم ولی مجال تمرینش رو نداشتم . . . 

م: پس ممکنه در اجراهای بعدی صحنه ی دادگاهت فرق بکنه . 

ج: ممکنه از این شکل متکلم وحده بودنش در بیاد و این رو بشکنه . . . 

( در این جا در مورد چرایی آذری بودن ِ پاسبان ِ منفی نمایش بحث میکنیم که متوجه میشوم کامبیز طلایی خودش ترک زبان هست و این تابلو که وقتی دیدید میفهمید به مرور شکل گرفت .) 


در این جا از جواد روشن کمی در مورد انتخاب بازیگران و اینکه انتخاب درستی داشته و به نظر من میس شانزه لیزه هم صد در صد بازیگرها انتخاب درستی بوده اند صحبت میکنند و ج.ر توضیح میدهد که حتی گریمور هم با این قضیه موافق است . . . ضمن اینکه نحوه ی برخورد وی و خود متن باعث شد تا علی رامز و محمد ساربان در کار وی حضور داشته باشند . 

شما میتوانید به عکس هایی از این کار نگاه بکنید . . . . . . 

 

***

جواد روشن در مورد( آوای آواره) که در پروژه ی چهار فصل اجرا کرد توضیح میدهد . همچین توضیح میدهد که با وجود تبلیغات کم و نبود بنر و استند برای کار ،اجرای اول آن  که مصادف بود با بازی استقلال پرسپولیس بود کلی تماشاگر داشته ....ضمنا خودم این جا بازی بازیگران نمایش به ویژه وحید نفر و وحید آقاپور را به شدت های لایت میکنم . 

قتل آقای کاف 

نویسنده : جمشید خانیان 

کارگردان : سیدجواد روشن

دراماتورژ: شهرام احمدزاده، سید جواد روشن 

بازیگران به ترتیب الفبا

وحید آقاپور/ سیاوش خادم حسینی / مجتبی دانشی/ مهدی رحیمی/کامبیزطلایی/ محمود فتح اللهی/ علی فرجام فر/ محمدرضا مالکی/ طوفان مهردادیان/ وحید نفر 

و با حضور علی رامز و ساربان تلفن رزرو بلیط :09361782523

تئاترشهر/تالارسایه /ساعت19/شهریور91


 
comment نظرات ()
 
 
دزد دریایی و کالبدشکافی 1382
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٦
 

میس شانزه لیزه توی بالکن ایستاده بود و به ماهی هایی که از سقف آسمان ، آویزان شده بودند نگاه میکرد . به پولک هایی که برق میزد و از صد تا ستاره درخشان تر بودند و با چرخش نور تکثیر میشدند . مثل پولک روی لباس . . . نور میریختند روی سر زمینیان . میس شانزه لیزه سیگارش را روشن کرد و دود را به طرف ماهی های دهن باز فرستاد . ماهی هایی که با چشمهای باز و دهان باز مرده بودند . همین طور زمین را نگاه میکردند . میس شانزه لیزه به دارهایی نگاه کرد که برایشان وصل کرده بود . در دور دو نفر روی تابی که از دار ها ساخته بودند تاب بازی میکردند . صدای خنده ی بچه ها موقع بازی بلند شد . در صورتی که این وقت شب . این سه ی نصف شب همه میبایست خواب میبودند . دهان ماهی ها باز بود و سقف ِ آسمان پر از موج . . . میس شانزه لیزه لنگری که به طرف ِ بالکن انداخته شده بود را گرفت . سیگار را زمین انداخت . پیچ و تاب خوران از آن لنگر بالا رفت . گهواره ی فنا تکان میخورد و سرگیجه مجال نمیداد تا به چیزی جز بالا سرت نگاه کنی . . . بی توجه به گذشته ای که در بالکن جا مانده بود . . . دزد دریایی دست میس را گرفت و او را سوار کشتی اش کرد . میس که از قبل او را در یکی از تابلوهایش کشیده بود خوب میشناختش . از دزد دریایی خواسته بود بخشی از گذشته اش را برایش بدزد و بیاورد . میس خیلی چیزها را نمیدانست . دزددریایی همراه دکتر کالبد شکاف جنازه ی سال 1382 را بریدند و متلاشی کردند . میس که لباس و گان پوشیده بود به خاطره ی روی تخت نگاه کرد . دزد دریایی با شانه ها و دست های سوخته از آفتاب عالم تاب با یک پا از نیمه به چوب ، و یک چشم و کلاغی بر دوش ، همه هوش و حواسش پی کار بود و میس و دکتر که بعد از اتمام کار برود و میس را آزار ندهد . جنازه 1382 شکافت . دکتر با عینک و پنس و قیچی و اره قسمت هایی که پر از سلول های رنگی بود را پاره کرد . از درون آن مقداری عنکبوت و لعابی که به دور خود تنیده بود بیرون آمد . مثل مور و ملخ ، عنکبوت بود که بین لعاب خود زندانی شده بودند . . . . میس شانزه لیزه که صدای قلبش را میشنید دنبال عنکبوت هایی میگشت که هیچ وقت در سال 1382 ندیده بودشان . . . بی توجه به کار دکتر و نگهبانی دزد دریایی مهربان ، رفت پی عنکبوت ها . . . برشان داشت . بین قاصدک هایی که از سقف از نور شمع گذر میکردند و نمیسوختند عنکبوت ها را گرفت . . . شروع کرد به سئوال و جواب کردن . عنکبوت ها اسم های زنانی را داشتند که همگی به او خیانت کرده بودند . قاصدک کنار گوش میس ، تنه اش را بزرگ کرد و کلاه گیس سفیدش را کند و میس را بغل گرفت و گفت : "  دیدی من که بهت گفته بودم "  روی زمین پر بود از عنکبوت هایی که با دهان خونی میس و قاصدک را محاصره کرده بودند و به انها میخندیدند . 

دزد دریایی که خیلی شبیه  Alessandro Preziosi بود ، چشمهای گاوی اش را در چشمگردان ِ چشم چرخاند و از عنکبوت های ماده ای که استفراغ میکردند و شکوفه میزدند روی کشتی اش بدش آمده بود همه را با یک پیف پاف نابود کرد . پیف پافی که ظرف مدت 30 ثانیه همه ی خاطرات را از ذهن از بین میبرد . دکتر کالبد را بخیه زد . میس به دزد دریایی که خیلی کار داشت گفت من رو از این جا ببر . . . دزد دریایی هیچ نگفت از کابین بیرون رفت و برگشت . مسیر عوض شده بود . خانم قاصدک گفت :" دستتون درد نکنه زحمت کشیدید " دزد دریایی نگاهی به قاصدک انداخت و همین طور که نزدیک ش میشد قاصدک خودش را دوباره به همان شکا اولیه برگرداند و رفت کنار گوش میس شانزه لیزه . زن های زیادی که معشوق میس آنها را در گردن بند تاریخی خودش یکی یکی آویزان کرده بود بعضی هاشان سیاه شده بودند و سوخته بودند . معشوق میس در جایی زندگی میکرد که هزارتوی برخس آدرس را میدانست . برخس هیچ وقت آدرس او را به میس نداد . دزد دریایی که معنی انتقام را میفهمید . میس را درک میکرد . جنازه ی 1382 را انداخت توی دریا و دکتر را توی شکم نهنگ کرد و فرستاد پیش پدر ژپتو . قاصدک از ان گوشه ی گوش همه چیز را گوش میداد . میس شانزه لیزه که حس کرد چه کلاهی سرش رفته شروع کرد به داد زدن و جیغ کشیدن . او 1382 را بهترین تاریخ زندگی خود میدانست . پس گَنگ- رفتاری اش را نشان داد و مشت هایش را به سینه های ستبر دزد دریایی زد و مدام میگفت چرا ؟ چرا ؟دزد دریایی که پشت بدنش پر از زخم شلاق بود و چشم و پایش را برای هدفش داده بود میس را درک میکرد و مشت های میس را نادیده میگرفت . میس بعد از این همه  زدن . . . بیهوش شد و سر از خانه ای در آورد که پرستار مهربانی برایش شربت درست کرده بود . میس از پنجره دزد دریایی عزیزش را دید که برای خونخواهی دارد به سفرش ادامه میدهد . او ماند و پرستاری که حرف نمیزد . لال بود . سار بود . یا شاید پرستو . . . جزیره اش در کهکشان را از سقف که دریا بود نگاه کرد . هیچ کس حواسش نبود که میس شانزه لیزه در هذیان قرص . . . با سرم و خون و جان دارد دست و پنجه نرم و گرم میکند . برای یک زنده ماندن بی ارزش . 

* دوستان عزیزی که مدعی تاریخ خواندن و گوش های قوی برای شنیدن و تئاتری بودن میکنند به دیدن نمایش قتل آقای کاف به کارگردانی جواد روشن بروند . سالن سایه . 

در پست بعدی در مورد این کار خواهم نوشت . 


 
comment نظرات ()