جزیره در کهکشان

 
Le notti di Cabiria
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢
 

 

شب های من  

به دلیل تلخی مطلبی که میخوام بنویسم آخرش این آمبیانس رو گوش کنید :)

( **

وقتی فکر و ذکر بعضیا سفره ی هفت سین بود ، و سال 90 مثل ِ آّب ِ خوردن ... توی دو سوت داشت فیریز میشد و میمرد و همه داشتند جشن میگرفتند و توی تلوزیون این ور آب و اون ور آّ جشن بود . . . افتاده بودم یه گوشه و آثار فلینی رو میدیدم ... توی آخرین کاری که دیدم ، شب های کابیریا با بازی فوق العاده و بی نظیر جولیتا ماسینا ، خودم رو دیدم . . . میس شانزه لیزه ای که دوست داشت جولیتا ماسینایی اون رو بصری کنه . . . نقشی که جولیتا بازی میکرد مثل همیشه شخصیت ساده ، سخت پیچیده بود . . . با بازی سحر آمیز و میخ کوب کننده ! ... داستان فیلم داستان یک خطی ساده و دردناکیه که هر روز در موردش توی فیس بوق مینویسیم و همه تجربه اش کردیم و چهارچنگولی بهش چسبیدیم ...گاهی میخوایم بگیم اون ها تجربه بود گاهی برای اون خاطرات خودکشی میکنیم که ای دل غافل و گاهی به فلان هم حساب نمیکنیم .... اما همه باهاش کشتی گرفتیم و دست و پنجه نرم کردیم ....نمیگم فیلم در مورد چی بود شاید باعث شدم شما یه سرچی کنید و هلو نره توی گلو ... این فیلم برای من به شدت سرشار از هورمون زنانه و طنازی و سادگی میس شانزه لیزه ای داشت ... زندگی که مثل ریگ از میان انگشتان آدمی میریزه و نمیتونی بری دنبالش چون مثل غبار پودر شده . . . . . و سالها قبل از فیلم های ما ... سالها قبل از هامون ها ...جدایی نادر ها آثار سینمایی بوده اند فاخر ... محکم و استخون دار و به معنای واقعی - اثر - ... آدم خجالت میکشه جلوی این تاریخ سینما بگه ما هم سینما داریم . . . ما بازیگر داریم ... 

معصومیت ِ از دست رفته و تقلا و دست آویز یک چیز شدن ... کتاب راز ، چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ، نماز و دعا ، آهای خدا ... و در نهایت این خدا است که بهترین سناریو ها رو برای آدم ها و شخصیت هایی که خلق کرده مینویسه ... در این فیلم همه ی این نیاز ها به شکل وحشتناک ساده ای ، نه جسته گریخته ، بل با کالبد شکافی عمیق نشان داده شده است . به خدا راست میگم . . . 

در نهایت . . . رنگی که خود جولیتا در همه ی فیلم ها به شخصیت ها ی فیلم های فلینی میدهد ، نقش ِ اوست یا نقش برای اوست و دیدن این زن ریزه ی عجیب ِ زن ِ فلینی به شدت برایم دوست داشتنی بود ..... دوست دارم مدام  عصبانیت و تنهایی و شاخ در آوردن ها و حیرت ها و حسرت ها و زیر پوست ناراحت شدن هاش رو ببینم ... 

 

بعد از دیدن این فیلم بد جوری دم به خمره میزنم و ناپرهیزی میکنم ، دوست دارم  برگردم به پشت ِ سرم نگاه کنم ، توی آینه به خودم ، خودم رو تجزیه کنم ، بشکنم ، نم نم بریزم ، مثل بارون ، سبک بشم اما نه این منم که سرد و سنگ شدم و بی حال افتاده م . . . و فکر میکنم چرا خاک سرزمینم این همه سرد شده و مردگان رو پس میزنه و زندگان رو خفه میکنه و چرا دوست داشتن دیگه وجود نداره . . . بغض سنگین رو حمل میکنم ، آب بخورم هم نمیره ، خش کرده جا ، توی گلوم ، با سکانس آخر این فیلم زندگی میکنم ، سیگار هام رو مچاله . . . .فعلا نمیتونم سیگار بکشم ، دکتر گفته ممکنه خون ریزی بکنم . . . خون . . . خونه ؟ . . . و کتاب ِ آخرم که دو هفته ی دیگه روی پیش خوان ها خواهد بود چقدر حرف برای زدن خواهد داشت ؟

روی خاطرات و تقویم دهه بیست زندگیم لی لی میکنم . . . مردهای زندگی من یا معتاد بودند یا الکلی ، مردهایی که از بس تکیه گاه میخواستند ، به لعنت یزید هم نمی ارزیدند ... مردهایی که مقایسه میکردند و در عین ظاهر روشنفکری باطنی فسیل و سنتی و کپک زده داشتند . . . نه خوش و نه خوش طینت و ... مردهایی که دیدم و دهه بیست سالگی را با آن ها رج زدم ... توی کوچه پس کوچه زدم و آواز سر زدم ... با ان ها مردهایی که من را نه برای خودم که برای لذتی شیرین اما بی ارزش میخواستند . . . مردهایی که گفتند جسارت ِ تو به اندازه ی شهامت ِ آنها نیست . . . مردهایی که باورم نکردند و اگر عاشقم بودند دیر شده بود و اگر دستم را گرفتند خنجر از پشت زدند و مردهایی بودند همگی اهل هنر و اهل دل و بیشتر اهل حال و این حال را به خدا که بلد نبودند به زن ها نیز بدهند . . .  مثل کسی که هنوز نه بدنش را میشناسد و نه بدن زن ها را و این منم زنی تنها در آستانه ی هر فصلی در آغاز و پایانش و تا تهش این من هستم که مثل یک درخت ، مانده ام . . . و این منم که نفس میکشم و احساس میکنم و میبازم و میبرم و تنها میمانم . . . این منم که زنده ام که نگرانم  . . . چون در این جا چیزهایی هست مثل خوره نه بدتر . . . که روح را آهسته در انزوا هم نه در همه جا در اتوبوس و تاکسی و تئاتر شهر و سر کار میخورد و میجود و تو اگر کابیریا هم باشی . . . تا ته سناریوی شب های کابیریا هم نمیتوانی پیش بروی تو پس میروی ولی این به معنی باخت نیست این به معنی تف ِ همه ی سبزه نزبله هایی است که مثل انگل خونم را در شیشه کردند و احساسم را سنگ زدند و خرد کردند . . . در نو و نود و یک بودنش شک نیست ولی این عدد ها چقدر بی معنی اند . . . نه ..تهی اند . . . من دیگر با این اعدا د زندگی نمیکنم . . . من زندگی میکنم انگار تا یک روز بمیرم . . . سیگار میکشم تا یاد ِ کابیریا بیفتم اما نباید بکشم پس سیگار را خاموش میکنم . . . خاموش میشوم . همه چیز سیاه میشود . من دوست دارم برقصم و آواز بخوانم . من دیگر به هیچ چیز اهمیت نمیدهم . . . چون هیچ چیز دیگر اهمیت ندارد . . . همه چیز اهمیت خود را از دست داده . . . میان شعار ها راه میروم و به نامردی زن ها و مردها یی فکر میکنم که به همه شان خنده ی قشنگم را بخشیدم . 


 
comment نظرات ()