جزیره در کهکشان

 
حضرت والا ( ! )
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦
 

 والا چه عرض کنم که زبانم از این همه عرض مو در آورد و موهاش سفید شد و کچل شد ! دیدن نمایش حضرت والا برای من میس شانزه لیزه ، خیلی بی رودربایستی و راستی راستی ، اصلا خوشایند نبود . بل لج در آر نیز بود . مدت ها بود در بوق و کرنا ، حضرت والا والا کرده بودند . من به شخصه معتقدم ، تئاتر در این  خاک ، مثل تاریخ ، که به دوره ی پیش از اسلام و بعد از اسلام تقسیم میشود ، - به لحاظ اجرایی - به دوره ی قبل و بعد از شکار روباه تقسیم میشود . خوب میتوانم حسین پاکدل را تصور کنم که بعد از دیدن - شکار روباه - چقدر نشسته و با خودش ضجه زده ، تاریخ را ورق زده تا کاری کند کارستان با این همه دم و دستگاه ! والا به خدا آقای پاکدل ما را نیز در نظر بگیرید . ما خر نیستیم . تقلید خوب است منتها اگر درست انجام شود . به خدا که ما دشمنی و عنادی با کسی نداریم والا به لا ! پرده ی قرمز که باز شد ، دکور را که دیدم کافی بود تا انتهای کار را پیش بینی کنم . علی رفیعی بودن ، کار آسانی نیست .آقای پاکدل شما برای مانیفست خود و اظهار نظر و دوره ی تاریخ خب یک مقاله مینوشتید چرا رفتید سراغ اجرا . در ( حضرت والا ) تمام تلاش شده بود تا عاطفه رضوی در چند نقش بدرخشد . آیا درخشید ؟ آیا با گریم های سنگین روی چهره ی ایشان( که تازه با همت عالی جناب  عبدالله اسکندری نقش بسته بود ) موفق شده بودید ؟ زنی در آن دوره از تاریخ را به درستی حتی به لحاظ بصری نشان دهید ؟ والا ما از ردیف چهارم بیشتر یک مایکل جکسون میدیدم که دارد با زبان و ادای فخری خوروش شیرازی حرف میزند ، میرود و میاید ، منیر و پوران و سرور میشود . منیر شدنش را دوست داشتم ... شیطنتش من را یاد دختر پاک و معصومی انداخت که در فیلم نرگس رخشان بنی اعتماد ، ساده ، بازی بی نظیری از خود نشان داد . نرگس را نشان داد . یاد نرگس افتادم و منیر را ، شیطنتش را دوست داشتم که هیچ ربطی به باقی نقش ها نداشت ، با ریتمی افتان و خیزان میرفت پشت پرده و میامد و ما باید از چتری هایش تشخیص میدادیم حالا سرور است یا پوران ! حیفم امد ...به نظرم حسین پاکدل یک جاهایی در این نمایش میتوانست بسیار موفق باشد که ان جاها را به پای تقلیدش در دیگر جاها از شکار روباه سوزاند . چرا ؟ تکرار تاریخ حتی تکرار موضوع آغامحمد خان هیچ اشکالی ندارد مسئله ی من خلاقیت است .مشکل من خسته شدنم از میزانسن است . میزانسن ها بوی نادربرهانی مرند در رمولوس کبیر را میداد . بعضی دیالوگ ها را از حاتمی قبلا شنیده بودم . بعضی ها هم خوب بود مال خود پاکدل بود اما خوب در کار خرجش نکرد و حیف کرد حضرت والا را . در هم ریختگی زمان و بی روحی صحنه ، ویلچر ، رنگ های مخمل قرمز و پرده ی دور تا دور سالن را فرا گرفته را دوست نداشتم.... پزشک احمدی ، هه ... به بروشور نگاه کردید آقای پاکدل ... من از نقش کسی که کور و کر و نابینای دستگاه ان دوره هست و به شکا استعاری در کار به کار ش بردید که هومن خدا دوست بازیش میکرد خوشم آمد ....تکرارش اما ذله ام کرد . نشانه ها بود اما چرا بود ؟ هر چیزی دلیلی دارد . یک جاهایی انگار میشد چشم ها را واقعا ها..... به خدا بست و فقط دیالوگ گوش داد ... میشد رادیو شد و از صحنه پرید توی رادیو ...داریوش موفق را دوست دارم ... اما باز هم نمیدانم چرا یاد شکار افتادم .... کاش از شکار فاصله میگرفتید و به خودتان نزدیک تر میشدید . میشد کار خاصی بشود در مقام حضرت والا ...والا بهش گفت اما کار نشده بود . هیاهویی برای هیچ . شعارهایی که میدانیم نصفش الکی است . کوبیدن و سیاه دیدن بدمن های تاریخ کار درستی نیست به کارهای خوبشان هم اشاره میکردید . ببینید میدانید آقای پاکدل شکار چرا موفق بود ؟ چون تا نیمه ی کار مخاطب با آغامحمدخانی که همه ازش بدمان میامد همذات پنداری کردیم ... اصلا دوستش داشتیم ... فهمیدیم طفلک چقدر بهش ظلم شده ... اما این جاست که علی رفیعی در این پیچ خودش را نشان میدهد که نم نم نشان میدهد آغامحمدخان همان مردی شده سرشار از عقده که چشم در میاورد و نزدیکان را هم از خشم بیمار گونه اش بی نصیب نمیگذارد .

خب خنده دار میشود ...حتی در این عکس ...میزانسن هایی میبینی که چند بار در همجین موضوعاتی این چنین دیده ای . من دوست داشتم تیمور شما روی میز با ان کفش های مسخره به خود نمیپیچید و هذیان نمیگفت و به ان شکل بیرون نمیپرید مثل دیو ! برای کارها و اکت ها باید دلیل داشت . شما با اجرای این کار تحسین من را و احترامم را به علی رفیعی که واقعا رفیع است در مقام دانش بیشتر کردید . ممنون . کاش همین موضوع درست کار میشد و احساسی و بیخودی تبلیغش را نمیکردیم که این طور توی نظرمان بد جلوه گر نکند .همه یک طرف .... منیر یک طرف . از این نظر خسته نباشید . 

 


 
comment نظرات ()